After the bell

After the bell

Ellie

Part ten :

خورشید درحال غروب بود، نورِ زرد رنگ خودشو از پنجره ی اتاق فلیکس، به روی سرامیک ها انداخته بود و بوی شامپو و تمیزی فضای اتاق رو پر کرده بود ؛ بعد از استراحت کوتاهی که کرده بود تصمیم به حموم رفتن کرده بود و الان درحالی که موهاش نمکناک بود و روی پیشونیش ریخته بود درحال پوشیدن بولیزِ سبز رنگش بود. بعد از خشک کردن موهاش نفس عمیقی کشید و پشت میزش نشست تا ببینه باید چکار هایی انجام بده ، اول ازهمه که آزمون ریاضی داشتن و باید برای اون درس میخوند و هیونجین هم قرار بود بیاد پیشش، تا موقع‌ای‌که که هیون میومد، می‌تونست داخل موبایلش بچرخه تا کمی چک کنه. گروه کلاسیشون که یعالمه پیام جدید داشت رو باز کرد و با پیامی که حاویِ ( دانش آموزان عزیزِ دبیرستان--- آزمون ریاضی کنسل شده و به روز بعدی اش موکول می‌شود. ) مواجه شد ، احساس خوشحالی بهش هجوم آورد و حس کرد دنیارو بهش دادن. بلافاصله با هیونجین تماس گرفت تا بهش خبر بده چون میدونست ۹۹ درصد مواقع گروه رو چک نمیکنه.


بعد از سه تا بوق صدای جدیِ هیونجین داخل آیفون گوشی پیچید.

- بله فلیکس؟

+هیون دیدی گروه رو؟

فلیکس سریع پرسید

- نه چک نکردم . مگه چیشده؟

فلیکس که مثل همیشه انتظارش رو داشت براش توضیح داد که آزمون کنسل شده و افتاده برای روز بعدیش.

- خب چه بهتر یک روز بیشتر وقت داریم.

+چقدم که درس می‌خونی در این دوروز.


هیونجین تک خنده ای کرد و جواب داد.

- می‌خوایم از شما یاد بگیریم دیگه استاد.

فلیکس گوشیو از روی گوشش جابه‌جا کرد و درحالی که خودشو روی تختش مینداخت دوباره با خنده جواب هیونجین رو داد

+استاد؟ عجب حرفایی.


بعد از یکم خندیدن یهو فلیکس پیشنهادی داد

+ نظرت چیه حالا که امتحان کنسل شده بریم بیرون؟ یک دوری بزنیم.

هیونجین بلافاصله قبول کرد.

- موافقم. یکساعت دیگه همونجای همیشگی منتظرم باش میام.

+باشه ولی سریع بیای ها, باز منو علافِ خودت نکنی.

- من کی تورو علاف کردم که این بار دوم باشه.

هیونجین با انکارِ ساختگی گفت و فلیکس بعد از تاب دادن چشماش جوری که انگار هیونجین میبینتش، جواب داد:

+درواقع بار هزارمته.

ایندفعه هیونجین چشماشو چرخوند و بعد از چند دقیقه صحبت تماس رو قطع کردن.


هیونجین موبایلشو از گوشش فاصله داد و اونو روی میز گذاشت، لیوان آبشو سرکشید و همزمان نگاه متعجبشو دوباره به برادرش دوخت. هنوز باورش نمیشد که برگشته‌.


+چرا اینطوری نگاه می‌کنی مگه روح دیدی؟

هیونجین متفکر روی کاناپه نشست و دوباره خیره به پسرکِ روبه‌روش شد.

از یکساعت پیش که برادرش اومده بود تا الان متعجب بود‌. خب حق داشت، یکسال میشد که همو ندیده بودن چون پسر کوچیکتر ژاپن بود و الان یهویی برگشته بود بدون اینکه هیونجین بدونه.


- مامان بابا کجان؟ کی اومدی؟ باچی اومدی؟

هیونجین پشت سرهم پرسید و ریکی اول آروم پلک زد و بعد آماده جواب دادن شد.

+ اول اینکه مامان یسری کار داشت رفت، اومدن فرودگاه دنبالم و منو رسوندن خونه و رفتن، سوال دومت: همین امروز صبح راهی شدم و رسیدم و اینکه چون شما در اردو به سر می‌بردی خبری نداشتی. و درآخر، با هواپیما اومدم دیگه. سوال دیگه ای داری درخدمتم.

ریکی گفت و به پشتیِ کاناپه تکیه داد و خودشو پهن کرد.


هیونجین از جا بلند شد و اومد کنار ریکی نشست.

- مدرست چی پس؟ اونو چیکار کردی؟

+تعطیلات داشتیم و منم تصمیم گرفتم بیام به خانواده سر بزنم.مخصوصا داداش عزیزم که دلم خیلی براش تنگ شده بود.

گفت و چاپلوسانه به پسر بزرگتر چشم دوخت.

هیونجین با قیافه ای جمع شده به ریکی نگاه کرد.

- که اینطور.. دلت برام تنگ شده بود؟

ریکی بیشتر خودشو روی کاناپه رها کرد و تقریبا دراز کشید.

+آره خیلی، نمی‌دونی چقدر بدون تو زندگی برام سخته، هر یک روز برام ۲۴ ساعت میگذره.

کاملا با لحن غمگین و مسخره ای لب زد و منتظر ضربه ای از جانب برادرش موند.

هیونجین چیزی نگفت و فقط خندید و در همون‌حالت موهای برادرش رو آروم بهم ریخت.

- حالا چیزی بهت نمیگم چون تازه از راه رسیدی، بعدا به حسابت میرسم.

گفت و مکث کرد

- باورم نمیشه واقعا.. که برگشتی، جدی دلم خیلی برات تنگ شده بود داداش کوچولو.

آرومتر اضافه کرد.


ریکی ناگهانی احساسی شد و خودشو در بغل برادرش پرت کرد.

+منم همینطور.

با لحنی بچگانه که اصلا بهش نمی‌خورد لب زد و هیونجین درحالی که همزمان داشت دستی به پشتش میکشید و اونو از خودش دور میکرد لب باز کرد:

- برو اونور دیگه حالا، من باید برم جایی دیرم میشه‌.


ریکی فاصله گرفت و به چشمای هیونجین زل زده

+با همون رفیقت که الان زنگ زد؟ چیبود اسمش.. چرا یادم نمیاد..

درحالی که داشت متفکر فکر می‌کرد که یادش بیاد، هیونجین بلند شد و همزمان جواب داد

- فلیکس.

+آره آره همون ، نوک زبونم بودا

گفت و دوباره پرسید

+میرید کجا؟

- به‌توچه.

هیونجین از داخل اتاق صداشو به گوش ریکی رسوند.

ریکی اخم کرد و دوباره لب باز کرد

+خیلی بدی، ناراحتم کردی.

گفت و بلند شد تا به اتاق خودش بره تا لباساشو عوض کنه.


بعد از دقایقی هیونجین جلوی در اتاق ریکی بود و در رو باز کرد تا به پسرِ کوچیکتر پیشنهاد بده که اگر دوست داره باهاش بیاد اما اون فقط گفت "خستم و میخام بخوابم خودت برو و خوشبگذره"

هیونجین بلاخره از خونه بیرون اومد و نفسی از هوایی که داشت رو به سردی می‌رفت گرفت.

وقتی به مکانی که قرار گذاشته بودن رسید همونلحظه فلیکس رو دید که اونم تازه رسیده بود و خنده ای کوتاهی کرد‌.

- دیدی چه زود رسیدم استاد؟

فلیکس دوباره چشم چرخوند و فقط دست هیونجین رو گرفت تا به راهشون ادامه بدن.

+یبار توی عمرت زود رسیدی، باید بهت جایزه بدم.

اما هیونجین یلحظه حواسش از دنیا پرت شد و نگاهش قفل روی دست فلیکس موند که دست خودشو گرفته بود.. این براش خیلی شیرین بود و باعث شد حواسش پرت بشه. فلیکس که حس کرد هیونجین ساکت مونده، به طرفش نگاه کرد و وقتی نگاهِ اونو روی دستاشون دید سریع دستاشونو جدا کرد و توی جیب سوییشرت خاکستری رنگش فرو برد.

+حواست به‌ منه؟ دارم حرف میزنماا

فلیکس غر زد و به مسیر ادامه داد.

- عا آره دارم گوش میدم، چی گفتی؟

هیونجین حواسپرت گفت و خودشو جمع و جور کرد.

+هیچی میگم یبار زود اومدی باید بهت جایزه بدم. چی بهت بدم آقای آن‌تایم؟


هیونجین خیلی دلش میخواست در جوابش بگه "خودتو" و سخت خودشو کنترل کرد تا همچین چیزی نگه.


- چیزی نمیخام استاد فقط یکم باهام ملایم تر رفتار کن. خیلی مسخرم می‌کنی.

فلیکس از لحن بامزه و مثلا غمگینِ هیون خندش گرفت و خندید‌.


همونموقع به پارکی که بیشتر مواقع اونجا میرفتن رسیدن.

هوا خنک بود و خورشید غروب کرده بود.

پارک آروم‌تر از همیشه بود؛ بادِ سردِ دم‌غروبی بین شاخه‌های درختا می‌پیچید و چراغ‌های مسیر یکی‌یکی روشن می‌شدن. فلیکس دست‌هاشو توی جیبش فشار داد و یک‌قدم جلوتر از هیونجین راه افتاد، اما هیونجین هم‌چنان نگاهش دنبالش بود.. یک‌جور توجهِ بی‌صدا، که فلیکس همیشه فقط نیمه‌شو می‌دید.


روی نیمکتِ سرد و خالی نشستن و بی هدف به اطراف خیره شدن ‌. سکوت عجیبی بینشون به‌وجود اومد و باعث شد یلحظه هردو به‌هم نگاه کنن و همزمان نگاهشونو بگیرن.

فلیکس پاهاشو آروم تکون میداد و روی زمین میکشید و باعث میشد برگ های خشک زیر پاش صدای خش‌خشی تولید کنن.


+میگما هیون.. یچیزی بگم؟

هیونجین سریع چشماشو به فلیکس دوخت و کنجکاو منتظر موند

-بگو

فلیکس یکم فکر کرد بعد پشیمون شد و فقط لباشو داخل دهنش فرو برد.

+امم.. میخواستم بگم بعدا اگه خواستم یسوال بپرسم میتونم بپرسم؟

خودشم نفهمید این چی‌بود که گفت اما بهرحال چیزی بود که اونلحظه تونست بگه.

هیون متعجب نگاهی کلی به فلیکس انداخت و گفت

-معلومه که میتونی ، این که پرسیدن نداره . هرچی دوستداشتی بپرس.

گفت و نرم نگاهشو به فلیکس داد.

فلیکس فقط سرشو آروم تکون داد و لباشو محکم روی هم فشرد و باعث شد خیلی کیوت بشه .

+هوا سرد شده

فلیکس گفت و هیونجین تاییدی کرد.

هیونجین نفس عمیقی کشید و تکونی به خودش داد و سرجاش جابه‌جا شد و برای اینکه بینشون سکوتِ مسخره ای ایجاد نشه تصمیم گرفت اتفاق امروز رو برای فلیکس تعریف کنه و میدونست براش خیلی جالب می‌تونه باشه.

-حدس بزن امروز که از اردو برگشتیم و رفتم خونه چیشد!

فلیکس سریع با چشمای گرد و تیله ایش به هیون زل زد و کنجکاو شد بشنوه چیشده

+چیشد؟ خودت سریع بگو. حدسم کار نمیکنه.

- خب برادرمو که یادته؟ ریکی‌.

هیونجین سریع رفت سر اصل مطلب.

+که رفته ژاپن درس بخونه؟ خب خب چیشده؟

- امروز برگشت خونه.

فلیکس از شنیدن این حرف، ناگهان جیغ خفه ای کشید و خیلی تعجب کرده بود.

+واقعا؟ چه یهویی.

هیونجین از واکنش فلیکس خندش گرفت و تایید کرد

- آره خیلی یهویی بود، خیلی متعجب شدم.

مکث کرد و اضافه کرد

و خوشحال.

فلیکس لبخند عمیقی به هیون زد و دستشو روی رون هیونجین گذاشت و لب زد

+خیلی خوشحال شدم واقعا میگم.

گفت و نگاهش گرما رو انتقال میداد.

اما هیونجین حواسش به کل پرت شد و اون دستِ فلیکس روی پاش اونو بدجوری دگرگون کرد و نگاهش خیره به همون سمت شد. فلیکس که متوجهِ این شد سریع دستشو برداشت و دستاشو به هم گره زد . نگاهشو چرخوند و به سمت دیگه ای داد، دوباره به سمت هیونجین نگاه کرد که داشت سعی می‌کرد آروم باشه ؛ فلیکس سریع حرف دیگه ای زد.

+اومده برای همیشه یا تعطیلی ای چیزی؟

پرسید و منتظر موند.

- جوری که خودش گفت تعطیلات داشتن و تصمیم گرفته برگرده به خوانواده سر بزنه.

فلیکس خندید و هیونجین اضافه کرد :

- همچنین گفت دلش برای داداشش تنگ شده و طاقت دوریم براش سخت بوده.

هیونجین کمی آب‌وتابش رو زیاد کرد و تعریف کرد.

فلیکس ابرویی بالا انداخت و "اوهو" ای گفت.

بعد یهویی قیافش گرفته شد.. و آروم لب زد.

+کاش منم یه برادر بزرگتر داشتم.

گفت و لباشو کج کرد .


هیونجین لحظه ای قلبش از این حجم بامزه بودن پسر مقابلش گرفت و دستشو دراز کردو لبای فلیکس رو به سمت بالا حرکت داد‌.

- غصه نخور حالا، چیزِ زیاد جالبیو از دست ندادی که.

فلیکس چیزی نگفت و فقط نگاه کرد و سر تکون داد.

- بعدشم مینهو هیونگت چی پس!؟

فلیکس با شنیدن اسم هیونگ مهربونش لبخند گنده ای زد.

+آخ راستمگیی.


مینهو کسی بود که توی ساختمونی که فلیکس زندگی میکرد، اونم همونجا زندگی میکرد؛ دقیقا دوسالِ پیش بود که مینهو به اونجا نقل مکان کرده بود و فلیکس باهاش آشنا شده بود و براش تبدیل شده بود به هیونگ مورد علاقش .

فلیکس تک فرزند بود و از بچگی دلش میخواست یک برادر یا خواهری می‌داشت تا باهاش بازی کنه .

بچگیش که تموم شده بود اما درحال حاضر مهربون ترین هیونگ رو داشت پس غصه ای وجود نداشت.

مینهو از طریق فلیکس با هیونجین هم آشنا شده بود.


هیونجین کمی نزدیکتر شد و دستشو پشت فلیکس،روی نیمکت گذاشت و نگاهشو به زمین داد.

- پس گفتی فردا امتحان نداریم .

+اهوم راحتیم .

فلیکس سرشو تکون داد.


درهمون حین ناگهان زنگِ موبایل فلیکس هردورو از جا پروند و فلیکس دستشو به سمت جیبش برد تا جواب تماسشو بده .

مامانش بود، بهش خبر نداده بود که رفته بیرون و حتما نگران شده بود. تماس رو جواب داد و بعد از یک دقیقه تماس رو قطع کرد .

هیونجین نگاهی به اطراف کرد و متوجه شد هوا کاملا تاریک شده و اون دونفر تقریبا دو ساعت میشد که اونجا نشسته بودن و حرف میزدن.

پارک خالی شده بود و فقط صدای ماشین و موتور ها بود که از سمت خیابون به گوش می‌رسید.

- بنظرم وقتشه برگردیم خونه.

+اهوم بریم دیگه.

بلند شدن و راهیِ رفتن شدن. در حین مسیر چیزی نگفتن و فقط سکوت بود که در جریان بود.

بلاخره به خونه فلیکس رسیدن و طبق معمول هیونجین باید ادامه راه رو تنهایی طی می‌کرد.

-خب دیگه رسیدیم، برو تو، فردا تو مدرسه می‌بینمت.

+میبینمت. مواظب خودت باش.

خداحافظی کوتاهی کردن و اون شب هم مثل شب های دیگه به پایان رسید .


و هیونجین امشب هم مثل بقیه شب ها توی تختش به این فکر کرد که امروز هم نتونست به فلیکس چیزی بگه یا اعتراف کنه .

با تموم وجودش این رو میخواست که بگه و هرروز خودشو بابت اینکه نمیتونه احساسشو به فلیکس بگه، لعنت میکرد.

چشماشو محکم بست و پتوشو بیشتر روی خودش کشید.

میترسید و براش سخت بود، خب آخه چطوری می‌تونست یهویی برداره به دوستِ چندسالش بگه من بهت احساس دارم .. سخت بود و میترسید. آخه فلیکس چطوری میتونست اونو قبول کنه، اون که به هیونجین حسی نداشت و حتی ممکن بود دوستیشون هم خراب بشه و این چیزی نبود که هیونجین بتونه باهاش کنار بیاد . عمرا و هرگز نمیتونست بااین موضوع کنار بیاد که فلیکس ازش دور بشه.. حتی فکر کردن بهش هم باعث شد حالش بد بشه. اما اینطوری هم نمیشد.. اون دلش نمی‌خواست فقط دوست فلیکس باشه ؛ دلش میخواست اونو بغل کنه ببوستش و هرروز ناز و نوازشش کنه و دوست‌پسرش باشه!. فکر کردن به این‌چیزا باعث شد قرمز بشه و سرشو تکون بده.. باید میخوابید تا حالش ازاین خراب تر نشده. چراغ خواب رو خاموش کرد و با سری که پر از افکار بود به خواب فرو رفت‌ .

Report Page