After fall into you

After fall into you

Yang

سه روز بعد...

جونگوون بعد از دیدن سونگهون، یه جور عجیبی آروم‌تر شده بود،نه اینکه شکش برطرف شده باشه...

نه فقط دیگه احساس نمی‌کرد داره با فکرهای خودش دیوونه می‌شه.

اما چیزی که سونگهون گفته بود، مدام توی سرش تکرار می‌شد:با شاید زندگی نکن

و جونگوون، برای اولین بار تصمیم گرفته بود دقیق‌تر نگاه کنه

نه دنبال دعوا بود

نه می‌خواست جی رو متهم کنه

فقط می‌خواست بفهمه حقیقت چیه

اولین چیزی که پیدا کرد، یه پیام بود.

جی اون روز زودتر از خونه رفته بود و جونگوون موقع جمع کردن میز، لپ‌تاپ جی رو دید که هنوز باز مونده بود.صفحه روی ایمیل‌های کاری بود,جونگوون حتی نزدیکش هم نشد،اما درست موقع رد شدن، چشمش به یه اعلان افتاد.

قرار امشب طبق برنامه سر جاشه

جونگوون ایستاد

چند ثانیه به صفحه خیره موند

اسم فرستنده مشخص نبود

ولی تاریخ پیام...

همون شبی بود که جی گفته بود:احتمالاً تا دیروقت شرکت می‌مونم،جونگوون آروم زیر لب گفت:_ دوباره؟

این بار اما به خودش اجازه نداد فوری یه «شاید» پیدا کنه،فقط لپ‌تاپ رو بست.


چند روز بعد، یه چیز دیگه پیدا شد،یه رسید رستوران.

دو نفر ساعت ۹:۱۲ شب.و عجیب‌تر از همه، اسم رستورانی بود که جونگوون می‌دونست جی هیچ‌وقت برای جلسه‌های کاری انتخابش نمی‌کرد،رستوران خیلی دور از شرکت بود.جونگوون رسید رو چند ثانیه بین انگشت‌هاش نگه داشت بعد آروم گذاشتش سر جاش ، این بار، دیگه دلش نمی‌خواست خودش رو گول بزنه.

شب بعد، وقتی جی برگشت، جونگوون طبق معمول رفت استقبالش

+ خسته‌ای؟

جی لبخند زد

_ یکم

جونگوون نگاهش روی صورتش موند

بعد خیلی معمولی پرسید:

_ امروز جلسه‌تون خوب پیش رفت؟

جی بدون مکث جواب داد:

+ آره. خیلی طول کشید

جونگوون فقط سر تکون داد

_ خوبه

همین

نه سؤال اضافه‌ای

نه بحثی

اما توی ذهنش فقط یه جمله می‌چرخید:

دروغ گفت


دو شب بعد...

جی جلوی آینه ایستاده بود و داشت لباس می‌پوشید.

جونگوون از روی مبل نگاهش می‌کرد.

جی معمولاً برای شام‌های کاری، همون کت‌های رسمی شرکت رو می‌پوشید

ولی اون شب...

پیراهن مشکی ساده پوشیده بود.

کت رسمی شرکت رو هم کنار گذاشته بود و یه کت تیره‌ی متفاوت پوشیده بود.

حتی عطری زده بود که جونگوون قبلاً دیده بود.

همون عطر

همونی که فروشنده گفته بود جی دو هفته پیش برای یکی از دوست‌هاش خریده بود

جونگوون آروم گفت:

_ شام کاریه؟

جی جلوی آینه مکث کرد

+ آره.

_ با کی؟

یه مکث کوتاه

+ چند نفر از بچه‌های شرکت

جونگوون لبخند خیلی کوچیکی زد

_ خوش بگذره

جی برگشت سمتش

+ چیزی شده؟

_ نه

+ مطمئنی؟

_ آره

جی چند ثانیه نگاهش کرد و بعد کلیدهاش رو برداشت

+ پس من میرم

در بسته شد.

جونگوون چند ثانیه همون‌جا نشست.

بعد نگاهش افتاد به ساعت.

دستش رو روی صورتش کشید.

_ این بار دیگه نه...

بلند شد

_ باید بفهمم.

جونگوون با فاصله از جی بیرون رفت

نه خیلی نزدیک

نه اون‌قدر دور که ماشینش رو گم کنه

تمام مسیر، دست‌هاش روی فرمان می‌لرزید

چند بار با خودش گفت:

شاید واقعاً جلسه‌ست

شاید دارم اشتباه می‌کنم ،ولی هرچی جلوتر می‌رفتن، حس بدش بیشتر می‌شد.

تا اینکه ماشین جی جلوی یه رستوران شیک توقف کرد.

جونگوون چند لحظه فقط نگاه کرد.

بعد جی از ماشین پیاده شد.

گوشیش رو درآورد.

چند ثانیه بعد...

یه نفر دیگه از سمت پیاده‌رو بهش نزدیک شد.

یه پسر جون

جی همین که دیدش، لبخند زد.

نه اون لبخند رسمی‌ای که سر کار می‌زد.

یه لبخند صمیمی.

جونگوون خشکش زد.

پسر نزدیک‌تر شد و چیزی گفت که جونگوون از فاصله نمی‌شنید.

جی خندید.

بعد هر دو وارد رستوران شدن

جونگوون فقط به شیشه‌ی رستوران خیره مونده بود.

_ نه...

دستش رو روی فرمون گذاشت

_ نه، نه...

چشم‌هاش پر از اشک شده بود

تمام اون تکه‌ها...

گوشی دوم

پیام‌های نصفه

کارت پارکینگ

رسید کافه

عطر

دروغ‌های کوچیک

و حالا..

اون پسر

جونگوون از ماشین پیاده شد، اما چند قدم بیشتر نتونست راه بره،کنار خیابون ایستاد و به در رستوران خیره موند....

برای اولین بار، دیگه «شاید»ی وجود نداشت که بتونه خودش رو باهاش آروم کنه.

چند دقیقه بعد، از پشت شیشه دید که جی و اون پسر سر یه میز نشستن.

حرف می‌زدن

می‌خندیدن

و جی...

همون‌طوری نگاهش می‌کرد که سال‌ها جونگوون رو نگاه کرده بود.

جونگوون دستش رو جلوی دهنش گرفت.

اشک از صورتش پایین اومد.

آروم گفت: پس واقعاً من نبودم...

سرش رو پایین انداخت.

_ این همه مدت...

یه قدم عقب رفت.

بعد یه قدم دیگه.

انگار دیگه توان دیدن بیشتر نداشت.

اما درست وقتی می‌خواست برگرده، چشمش به چیزی افتاد.پسر یه جعبه کوچیک روی میز گذاشت.

جی جعبه رو باز کرد،داخلش همون عطر بود.

همونی که فروشنده گفته بود هدیه‌ستجونگوون دیگه نتونست خودش رو نگه داره.

چند قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد.

تمام بدنش می‌لرزید

زیر لب گفت:

_ من چهار سال بهت اعتماد کردم...

چشم‌هاش رو بست

_ چرا، جی؟

چند ثانیه بعد گوشی‌ش رو درآورد.

اسم جی روی صفحه بود

انگشتش روی دکمه تماس موند

ولی تماس نگرفت.

فقط صفحه رو خاموش کرد.

برای اولین بار، جونگوون نمی‌خواست جواب رو از جی بشنوه.

چون خودش جواب رو دیده بود.

و بدترین قسمت ماجرا این نبود که جی با یه نفر دیگه سر یه میز نشسته بود...بدترین قسمت این بود که جونگوون فهمیده بود تمام این مدت، هر بار که به حس خودش شک کرده بود، شاید حسش درست بوده ،آروم از جلوی رستوران دور شد.

اما قبل از اینکه سوار ماشینش بشه، یه پیام از جی روی گوشی‌اش اومد:شام کاری طول کشید. دیر میام. نخواب منتظرم نباش

جونگوون به پیام خیره شد

چند ثانیه بعد، یه لبخند تلخ روی صورتش نشست

_ حتی الانم داری دروغ می‌گی...

گوشی رو خاموش کردو برای اولین بار، تصمیم گرفت وقتی جی برگرده...دیگه وانمود نکنه همه‌چیز عادیه

جونگوون چند دقیقه همون‌جا کنار ماشین ایستاد هوای شب سرد بود، اما انگار اصلاً حسش نمی‌کرد.

گوشی هنوز توی دستش بود و پیام جی روی صفحه مونده بود

جونگوون با یه خنده‌ی خیلی کوتاه و تلخ زیر لب گفت:

_ چقدر راحت...

بعد گوشی رو خاموش کرد و سوار ماشین شد ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.مسیر خونه رو خوب می‌شناخت. حتی بدون فکر کردن هم می‌تونست خودش رو به خونه برسونه

اما چند دقیقه بعد...

سر یه چهارراه، دستش روی فرمون مکث کرد چراغ سبز شد ولی جونگوون نپیچید ،چند ثانیه همون‌جا موند.بعد یه‌دفعه فرمون رو چرخوند و وارد خیابون دیگه‌ای شد مسیر خونه نبود خودش هم دقیق نمی‌دونست چرا.

فقط یه اسم توی ذهنش بود ،سونگهون ....همون کسی که سه روز پیش گفته بود:

یا حقیقت خیالت رو راحت می‌کنه... یا راه بعدیت رو نشونت می‌ده

جونگوون نفس عمیقی کشید

_ من نمی‌تونم برگردم خونه...

دستش محکم‌تر دور فرمون حلقه شد

_ نه امشب

حدود بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی ساختمون سونگهون توقف کرد جونگوون چند دقیقه داخل ماشین نشست چراغ‌های ساختمون روشن بود گوشی رو برداشت و وارد صفحه‌ی تماس‌ها شد،اسم سونگهون رو پیدا کرد

انگشتش روی تماس موند.

بالاخره زنگ زد

بعد از چند بوق، صدای خواب‌آلود سونگهون اومد:

ـ الو؟

جونگوون چیزی نگفت

سونگهون چند ثانیه صبر کرد

ـ جونگوون؟

صدای جونگوون لرزید

_ سونگهون...

ـ چی شده؟

جونگوون چشم‌هاش رو بست

_ می‌تونی بیای پایین؟

مکث

ـ الان؟

_ آره...

صدای سونگهون جدی‌تر شد.

ـ کجایی؟

جونگوون به ساختمون روبه‌روش نگاه کرد

_ پایین ساختمونت

چند ثانیه سکوت شد

ـ پنج دقیقه

تماس قطع شد.

جونگوون سرش رو به صندلی تکیه داد برای اولین بار از وقتی اون صحنه رو دیده بود، اجازه داد اشک‌هاش بریزن نه به خاطر اینکه هنوز نمی‌دونست حقیقت چیه ،بلکه چون حالا دیگه می‌دونست و دردناک‌ترین قسمت ماجرا این بود که هیچ‌کس جز خودش نمی‌تونست اون چیزی رو که دیده بود از ذهنش پاک کنه چند دقیقه بعد، در ورودی ساختمان باز شد سونگهون با یه هودی تیره و شلوار راحتی بیرون اومد.

همین که جونگوون رو دید، قدم‌هاش تند شد در ماشین رو باز کرد

ـ جونگوون...

جونگوون سرش رو بلند کرد،چشم‌هاش قرمز بود

سونگهون همون لحظه فهمید اوضاع خیلی بدتر از چیزی شده که فکر می‌کرد

ـ چی شده؟

جونگوون چند ثانیه فقط نگاهش کرد

بعد خیلی آروم گفت:

_ دیدمش

سونگهون مکث کرد

ـ کیو؟

جونگوون نگاهش رو پایین انداخت

_ جی رو

صدای سونگهون پایین اومد

ـ کجا؟

جونگوون نفس لرزونی کشید

_ با یه نفر دیگه

سکوت

سونگهون چند لحظه چیزی نگفت

بعد آروم پرسید:ـ مطمئنی؟

جونگوون سرش رو تکون داد

_ آره

یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد

_ این بار دیگه «شاید» نبود.

سونگهون در ماشین رو بست و کنار جونگوون نشست.

چند ثانیه هیچ‌کدوم حرفی نزدن

بعد سونگهون خیلی آروم گفت:

ـ بیا بریم بالا

جونگوون به ساعت نگاه کرد

_ نمی‌خوام برگردم خونه

ـ لازم نیست امشب برگردی

جونگوون نگاهش کرد.

سونگهون ادامه داد:

ـ امشب فقط آروم می‌شی. فردا درباره‌ی اینکه چی کار می‌کنی تصمیم می‌گیری

جونگوون برای اولین بار اون شب سرش رو تکون داد.

_ باشه...

ماشین رو خاموش کرد،و برای اولین بار بعد از چهار سال، در حالی که می‌دونست جی احتمالاً چند ساعت دیگه با همون لبخند همیشگی وارد خونه می‌شه و وانمود می‌کنه هیچ اتفاقی نیفتاده...جونگوون تصمیم گرفت اون شب خونه نباشه.

Report Page