After fall into you

After fall into you

Yang

ناله‌ی سنگین دوتا پسر با ریتم‌ حرکت بدن‌هاشون و صدای آب مخلوط می‌شد.

جی داشت هیکی‌های خیس و قرمزی رو دور گردن و ترقوه‌ی پسر سفید و خوش‌فرم می‌ذاشت.

جونگوون موهاش خیس و ناله‌های بی پروایی سر می‌داد.

جی عضو سفت شده و محکمش رو دوباره با فشار و ریتمی آشنا داخل سوراخ تنگ پسرش فشار می‌داد، بلاخره بعد از چند سال دوباره تونسته بود بدنشو لمس کنه.

کف دستش روی رانِ لرزانِ جونگوون لغزید و بافتِ خیسِ پوست رو زیر انگشتانش دوباره شناخت، همان خط منحنی که شب‌های بی‌خوابی رو روی ملحفه‌ی سرد با کشیدنش روی کاغذ تقلید کرده بود.

ناله‌ی عمیق جی باعث شد جونگوون بیشتر پاهاشو باز کنه.

جی خم شد و دوباره گاز نرمی از پوست جونگوون گرفت.

جونگوون ناله‌ای از گلوش خارج شد و شونه‌ی جی رو محکم تر گرفت.

_جی‌آ... بیشتر آه.

جی با پوزخندی که شبیه‌ی خنده‌ای پیروزمندانه بود، عمیق‌تر خودشو وارد پسر می‌کرد.‌..

+اومممم... یکی دلش خیلی برای شوهرش تنگ شده بود؟

جونگوون خنده‌ی کوچیکی سر داد.

_مگه می‌شه دلم برا مرد قشنگم تنگ نشه ؟ هوم؟

جی خنده‌ی بازیگوشی سر‌ داد و با صدای گوشیش از توی اتاق، مثل آب یخی که انگار‌ روی دوتاشون ریخته شده بود صحنه رو شکست.

جی داخل گودی گردن جونگوون ناله‌ی کوچیکی کرد و بوسه‌ی ملایمی کاشت.

+الان برمی‌گردم‌...

_وایسا جی‌‌... کجا...

جونگوون حرفش تموم نشده بود که جی حوله رو از گوشه برداشت، دور کمرش پیچید و حموم رو ترک کرد.

جونگوون خشکش زده بود.

این جی نبود چون هر وقت اونا سکس می‌کردن حتی اگه جلسه‌اش دیر می‌موند کارشو تموم می‌کرد و با آخرین بوسه و اکراه خودشو جدا می‌کرد و بعد اون دوباره سکس می‌کردن تا لذت بخش‌تر باشه

صدای جی از اتاق می‌اومد.

جونگوون یه نفس آروم کشید و خودش رو بیشتر توی آب جمع کرد، انگار می‌خواست گرماش رو نگه داره. اما آب کم‌کم سرد شده بود.

منتظر موند...

یه دقیقه شد پنج دقیقه... پنج دقیقه شد ده دقیقه... بعد بیست دقیقه.

زمان برای اون انگار اصلاً نمی‌گذشت.

آخر سر آهی کشید، از توی وان بلند شد و رفت زیر دوش. سریع خودش رو شست و بعد از حموم اومد بیرون.

داشت بند حولش رو می‌بست که چشمش به جی افتاد.

جی فقط یه شلوار گرمکن پوشیده بود. موهاش هنوز یه کم نم داشت و معلوم بود از حموم اومده بیرون.

جونگوون با اخم ریزی نگاهش کرد.

_جی... چی شده؟

جی چند ثانیه سکوت کرد. گوشی هنوز توی دستش بود و نگاهش بین صفحه‌ی گوشی و جونگوون می‌چرخید.

+هیچی... یه تماس کاری بود.


جونگوون ابروهاش رفت بالا.

_تماس کاری که بیست دقیقه طول بکشه؟

جی نفس کوتاهی کشید و گوشی رو توی جیب شلوارش گذاشت.

+شرکت یه مشکلی براش پیش اومده، مجبور شدم جواب بدم.

جونگوون چیزی نگفت. فقط خیره نگاهش کرد. چهار سال کنار هم زندگی کرده بودن؛ اون بهتر از هر کسی حالت‌های جی رو می‌شناخت. هر وقت دروغ می‌گفت، ناخودآگاه فکش سفت می‌شد و از تماس چشمی فرار می‌کرد.


دقیقاً مثل همین الان.


جونگوون آروم لبخند کمرنگی زد.


_باشه...


فقط همین یه کلمه.


اما همون لحظه، یه حس عجیب ته دلش نشست؛ حسی که هرچی سعی می‌کرد نادیده‌ش بگیره، محکم‌تر به جونش چنگ می‌انداخت.

جی بدون اینکه چیزی بگه از کنارش رد شد.


جونگوون چند ثانیه به در بسته‌ی اتاق خیره موند و بعد سرش رو تکون داد.


نه.


داشت زیادی فکر می‌کرد.


چهار سال بود که جی برای اداره‌ی شرکت بین کره و آمریکا در رفت‌وآمد بود. طبیعی بود که تماس‌های کاری داشته باشه. طبیعی بود که بعضی وقت‌ها خسته باشه. طبیعی بود که بعضی روزها حواسش جای دیگه‌ای باشه.


مگه نه؟


جونگوون نفس عمیقی کشید و سعی کرد اون حس سنگین رو از سینه‌ش بیرون کنه.


اما اون حس لعنتی نمی‌رفت.


روزهای بعد هم همین‌طور گذشت.


هر بار که گوشی جی زنگ می‌خورد و اون از اتاق بیرون می‌رفت، جونگوون به خودش می‌گفت:

«دارم حساس می‌شم.»


هر بار که نصف شب از خواب بیدار می‌شد و جای خالی جی رو کنار خودش می‌دید، به خودش می‌گفت:حتماً رفته آب بخوره یا روی کاراش تمرکز کنه.


هر بار که نگاه جی روی صفحه‌ی گوشی چند ثانیه بیشتر از حد معمول می‌موند، لبخند می‌زد و وانمود می‌کرد متوجه نشده.


انگار داشت با خودش می‌جنگید.


نه برای پیدا کردن حقیقت...


برای فرار کردن ازش.


چون اگر اون حس درست بود، یعنی چهار سال انتظار، چهار سال دلتنگی و چهار سال اعتماد، ممکن بود روی چیزی بنا شده باشه که از همون اول ترک خورده بود.


و جونگوون هنوز آماده‌ی روبه‌رو شدن با این فکر نبود.


برای همین لبخند می‌زد.


کنار جی می‌نشست.


در مورد روزش حرف می‌زد.


و هر شب قبل از خواب به خودش می‌گفت:


من دارم اشتباه می‌کنم.


اما ته دلش، صدایی آروم هر روز بلندتر می‌شد.


صدایی که مدام زمزمه می‌کرد:


«اگه اشتباه نکنی چی...؟»

𓇢𓆸

یه ماه از برگشتن جی به کره گذشته بود. اون فعلاً برای رسیدگی به کارای شرکت، به شعبه‌ی کره نقل مکان کرده بود.

جونگوون مثل همیشه مشغول درست کردن ناهار بود که صدای باز شدن در خونه اومد.


چند ثانیه بعد، جی با یه دسته رز سفید که قشنگ و مرتب بسته‌بندی شده بودن وارد آشپزخونه شد. کتش رو روی جزیره‌ی آشپزخونه انداخت و بی‌معطلی از پشت جونگوون رو بغل کرد.


+ پسر قشنگ من، خوبی؟


سرش رو آروم کنار گردن جونگوون برد و همون‌جا مکث کرد.


جونگوون ناخودآگاه لبخند زد. انگار بعد از مدت‌ها، دوباره اون حس قشنگ توی دلش جون گرفته بود. آروم خودش رو به شونه‌ی جی تکیه داد.


_ اوهوم... خیلی خوبم... البته الان خیلی بهترم شدم.


جی خنده‌ی ریزی کرد.


+ خوبه.


بعد دسته‌گل رو جلو گرفت.


+ سر راه دیدمشون، گفتم حیفه برای پسرم نگیرمشون.


بعد با شیطنت یه کم سرش رو خم کرد و ادای تعظیم کردن رو درآورد.


_ تقدیم به شما، سرورم.


جونگوون با خنده دسته‌گل رو از دستش گرفت.


_ ممنونم، اعلی‌حضرت.


چند لحظه بعد، خنده‌ی هر دوتاشون کل آشپزخونه رو پر کرد؛ انگار برای چند دقیقه، هیچ نگرانی‌ای توی دنیا وجود نداشت.

جونگوون با ذوق مشغول گذاشتن گل‌ها توی گلدون شد. رزهای سفید، کنار پنجره‌ی آشپزخونه، قشنگ‌تر از چیزی بودن که تصورش رو می‌کرد.


جی آستین‌های پیراهنش رو تا آرنج بالا زد و نگاهی به قابلمه انداخت.


+ بوی غذا کل ساختمون رو برداشته.


جونگوون خندید.


_ خب معلومه، دست‌پخت منه.


+ پس یعنی امروزم قراره پرخوری کنم؟


_ خودت مسئولشی.


هر دو خندیدن.


برای چند دقیقه همه‌چیز مثل قبل بود؛ شوخی، خنده و حرف‌های معمولی.


اما درست وقتی جونگوون داشت بشقاب‌ها رو روی میز می‌ذاشت، گوشی جی روی کانتر لرزید.


جی تقریباً همون لحظه دستش رو دراز کرد و گوشی رو برداشت. نگاهش فقط چند ثانیه روی صفحه موند، اما همون چند ثانیه کافی بود تا لبخندش محو بشه.


+یه دقیقه... الان برمی‌گردم.


بدون اینکه منتظر جواب بمونه، از آشپزخونه بیرون رفت.


جونگوون بی‌اختیار به اون جایی که چند ثانیه پیش جی ایستاده بود خیره موند.


چند لحظه بعد صدای آروم حرف زدن جی از پذیرایی به گوشش رسید. کلمات واضح نبودن، فقط لحنش فرق کرده بود؛ رسمی‌تر، محتاط‌تر... انگار نمی‌خواست کسی بشنوه.


جونگوون قاشق رو توی قابلمه چرخوند و زیر لب گفت:


_ باز شروع کردی... داری الکی فکر می‌کنی.


همون جمله‌ای که توی یک ماه گذشته، بارها به خودش گفته بود.


غذا رو توی بشقاب کشید و سعی کرد ذهنش رو مشغول نگه داره.


چند دقیقه بعد، جی برگشت؛ همون لبخند همیشگی روی صورتش بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.


+ ببخشید، یه تماس کاری بود.


جونگوون فقط سر تکون داد.


_ اشکالی نداره.


اما این بار، برای اولین بار، ته دلش آرزو کرد کاش واقعاً فقط یک تماس کاری بوده باشه.

جی صندلی رو عقب کشید و نشست.


+ وااای... بوی این غذا داره منو می‌کشه.


جونگوون لبخند کمرنگی زد و بشقاب رو جلوی اون گذاشت.


_ اول بخور، بعد تعریف کن.


جی اولین قاشق رو خورد و همون لحظه چشم‌هاش از رضایت بسته شد.


+ همون مزه‌ایه که چهار سال دلم براش تنگ شده بود.


جونگوون ناخودآگاه خندید.


_ انقدر اغراق نکن.


+ به خدا اغراق نیست.


برای چند دقیقه فقط صدای برخورد قاشق‌ها با بشقاب شنیده می‌شد. سکوتشون از اون سکوت‌های راحت بود؛ از اونایی که فقط بین دو نفر به وجود میاد که سال‌ها کنار هم زندگی کردن.


اما دوباره...


ویبره‌ی گوشی.


جی حتی اجازه نداد صفحه کامل روشن بشه. سریع گوشی رو برداشت و این بار بی‌صدا روی حالت سایلنت گذاشت.


جونگوون وانمود کرد حواسش به غذاست.


ولی از گوشه‌ی چشمش دید که جی، خیلی آروم، صفحه‌ی گوشی رو طوری چرخوند که نوشته‌ها دیده نشن.


یه لحظه دلش خواست بپرسه:


کیه که انقدر پشت سر هم پیام می‌ده؟


اما سؤال تا نوک زبونش اومد و همون‌جا موند.


نه...


اون هیچ‌وقت آدم شکاکی نبود.


نمی‌خواست بعد از چهار سال دوری، اولین ماه کنار هم بودنشون رو با سوءظن خراب کنه.


برای همین فقط یه جرعه آب خورد و لبخند زد.


_ امروز تا دیر وقت شرکت می‌مونی؟


جی بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گفت:


+ احتمالاً... یه جلسه‌ی مهم پیش اومده.


جونگوون آروم سر تکون داد.


_ باشه... پس شام منتظرت نمی‌مونم.


جی بالاخره نگاهش کرد و لبخند زد.


+ قول می‌دم جبرانش کنم.


جونگوون هم لبخند زد...


ولی این بار، اون لبخند به چشم‌هاش نرسید.


وقتی جی بعد از ناهار دوباره برای رفتن آماده شد، جونگوون تا دم در بدرقه‌ش کرد.


جی مثل همیشه پیشونیش رو آروم بوسید، خداحافظی کرد و از خونه بیرون رفت.


صدای بسته شدن در که پیچید، خونه دوباره ساکت شد.


جونگوون چند لحظه همون‌جا ایستاد.


بعد نگاهش بی‌اختیار به گلدون رزهای سفید افتاد.


لبخند زد...

اما نمی‌دونست چرا، با وجود اون همه گل قشنگ، ته دلش هنوز احساس می‌کرد یه چیزی داره آروم‌آروم بینشون پژمرده می‌شه.

این داستان ادامه دارد!

Report Page