After Cut.
hکات»
«پووین حواست سرجاشه؟»
پسر روی صندلی نشست و آروم سر تکون داد. برای بار چندم بود که کلمهی "کات، از اول" رو میشنوید؟
نمیدونست.
«برو به استراحت کوتاه» کارگردان بهش گفت و پووین طوری که انگار از صبح منتظر شنیدن این جمله بود پراوز کرد و صحنه رو ترک کرد.
نیاز به چیزی داشت که سرحالش کنه، از دیشب جوابی به پوند و اون سلفیهای عجیبش نداده بود و حتی موقعای که همو دیدن اشارهای بهش نکرد و پوند هم چیزی نگفت.
بدتر از اون، امروز خیلی سخت مشغول بودن و صحنهی خیلی راحتی داشتن که پووین سر همون گیر کرده بود. اگه جلوتر میرفتن قرار بود چطور بگذرونه؟
روی مبل نشست و پا روی پا گذاشت و کش و قوسی به بدنش داد، در همون حین، لیوانی جلوش اومد، پووین نگاهی انداخت. پوند بود.
مگه میشد چنین پیشنهادی رو رد کنه؟
واقعا بهش احتیاج داشت.
«نه نمیخورم مرسی»
البته اگه کمتر فاصله میگرفت و راحتتر "آره" میگفت.
پوند در حالی که روی مبل تکی کنارش مینشست شونهای بالا انداخت «هرطور راحتی»
خودش شروع کرد به خوردن هات چاکلت و بعد زیر چشمی به پووین نگاه میکرد.
«مطمئنی که نمیخوای؟ خیلی بد بهم نگاه میکنی»
واقعا بد نگاهش میکرده؟ متوجه نشده بود
«بهرحال...»
«دیشب زود خوابیدی؟»
معلوم بود میخواست به روی پووین بیاره.
«آره» دروغ گفت.
پوند سر تکون داد و بعد مکثی گفت: «سر صحنه میبینمت» و رفت.

بعد گذشت ده دقیقه سرجاهاشون قرار گرفته بودن و شروع کردن.
اینبار یکم بهتر پیش رفت، کات نخورد.
ولی امروز صحنهای رو میگرفتن که تان باید کاوین رو میبوسید.
این اولین باری بود که پووین باید پوند رو میبوسید و اونم امروز. که اصلا انگار روزش نبود پس فکر نمیکرد که از پسش بربیاد؟ امیدوار بود که بتونه.
صحنههایی که سیاهی لشکر نیاز داشت بعد از چندین بار گرفته شدن و دیگه مشکلی نبود، هنوز با صحنهی بوسه فاصله داشتن. ساعت سه و نیم ظهر بود.
و میخواستن ناهار بخورن.
حدود یک ساعت بعد، کل تیم دوباره جمع شده بودن.


«سه دو یک اکشن»
تان در حالی که پشت فرمون مینشست سریع ماشین رو روشن کرد ولی دستی مانعش شد، کاوین کمربند رو براش بست.
«کاوین...الان توی یه ماموریت مهمیم میدونی که؟»
پسر کمی نزدیک شد.
«کسی گفته که توی یه ماموریت مهم مراقب دوست پسرم نباشم؟»
پسر کوچکتر آهی کشید و شروع به رانندگی کرد، شروع رابطهاش با کاوین از جایی شروع شد که فکرش رو هم نمیکرد از همکارش خوشش بیاد. اولش نسبت به هم بی اهمیت بودن.
کم کم تان حس میکرد کاوین توی ماموریتها ازش مراقبت میکنه، درصورتی که اگر ازش میپرسیدی میگفت " منو با بادیگاردت اشتباه نگیر" و الان؟
همین افکارها، باعث لبخند تان شده بود.
«کات»
پووین نفس راحتی کشید و سرش رو به صندلی ماشین تکیه داد
«خسته شدی؟»
پسر بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه هومی گفت، موهای پووین توی صورتش افتاده بودن. پوند برای لحظهای دلش خواست دستش جلو بره و مرتبشون کنه اما اینکارو نکرد.

هوا داشت کم کم تاریک میشد، قدری منظره روبهرو قشنگ بود که نمیشد چشم ازش برداشت. کاوین و تان بالای پشت بوم اومده بودن، ماموریتشون تمام شده بود. حالا فقط خودشون موندن.
تان به ماشین تکیه داد و دست کاوین روی کمر باریک پسر قرار گرفت و اون رو به خودش نزدیکتر کرد
«حالا دیگه همکار نیستیم تانی»
پسر آروم خندید. «تانی؟»
کاوین بهش نگاه کرد، از زاویه دوربین، نیمرخش مشخص بود و خورشید پشتش در حال غروب بود.
«نه؟ پس تانیِ من»
تان لبخندی زد و متقابل به پسر روبهرو نگاه کرد، قلب بیقرارش دوباره شروع کرده بود، قطعا برای این بود که قرار بود سکانس بوسه رو انجام بده.
«کات. چرا رفتی تو فکر پووین؟»
«معذرت میخوام...»
«دوباره»
تان به کاوین خیره شد، چندبار پلک زد، به منظور اینکه قصدش چیه، چند بار به لبهای پسر نگاه انداخت.
«کات، زود رفتی»
پووین نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسرد باشه.
ایندفعه میخواست بدون اشتباه جلو بره.
«فرض کن کسی که از ته دلت دوستش داری جلوته»
پووین نگاهی به کارگردان انداخت و سری تکون داد، اون جمله قرار بود کمکش کنه؟ یا بیشتر سختش کنه؟
سعی کرد نگاهش رو عمیقتر از چیزی کنه که باید، ولی...اصلا مگه کسی که از ته دلش دوستش داره رو چطور نگاه میکنه؟ وقتی این حس رو به کسی نداشت چطور باید عملیش میکرد؟
«پووین داری چیکار میکنی؟»
پسر سریع به خودش اومد و با چسبوندن دستهاش به هم از عوامل معذرت خواهی کرد.
وقتی نگاهش سمت پوند برگشت، از قبل بهش خیره بود.
«پووین، با کارگردان حرف میزنم، سکانس رو فردا میگیریم» تا پووین خواست مخالفت کنه پوند رفته بود.
از طرفی خجالت زده بود، از طرف دیگه خیالش راحت شده بود. گرفتن این سکانس به نظر آسون میاومد اما نه وقتی که توش قرار گرفته بود.
بعد گذشت تقریبا پنج دقیقه پوند دوباره سمتش اومد و گفت:
«موافقت کرد، برگرد خونه استراحت کن»
اما پووین در جواب پوند نمیدوست باید چی بگه، پوند خیلی یهویی سعی میکرد باهاش خوب باشه. برعکس اوایل.
«آم ممنونم پوند»
حتی اگه ادامه میدادن هم، جز خستگی چیزی نصیبشون نمیشد. همین الانش هم تا پووین خواست برگرده خونه ساعت هشت شب شده بود.
نگاهی به توییت پیچ سریالشون انداخت، صحنهی قشنگی بود، نباید خرابش میکرد.

آهی کشید و خودشو روی تختش پرت کرد، با همون لباسهای بیرونی.
«من یه بازیگرم...کارم اینه، پس چرا انقدر سخت بود؟»
شاید فقط باید کمی برای است غر میزد تا آروم بگیره.
از طرفی، پوند نیاز به دوش داشت. احساس کرد کل خستگی امروزش با یه دوش از بین رفت. وقتی صدای نوتیف گوشیش اومد، با همون دست خیسش گوشی رو دستش گرفت.

ولی پووین فقط سین زد و پوند رو با حجمی از شوک، تنها گذاشت.
بعد از چندین دقیقه دوباره صدای نوتیف اومد:

پوند در حالی که یادش رفته بود وسط دوش گرفتن بود، لبخند پهنی زده بود، الان پووین چی صداش زده بود؟ نمیتونست از سرش بیرونش کنه.



سرش رو توی بالش فرو برد، دلش میخواست خودش رو خفه کنه.
چه دلیلی داشت که انقدر بیدقتی کنه؟ از خجالت دلش میخواست محو شه. ولی نمیتونست بیش از این بی ادب به نظر برسه، پس صفحه چتش رو با پوند باز کرد و در آخر "باشه" نوشت.
و بدون اینکه چک کنه ببینه پوند جوابی داده یا نه، از خستگیِ زیاد با همون لباسها خوابش برد، هانابی هم کنارش دراز کشیده بود.
در واقع ممنونش بود چون نزدیکای ساعت چهار، گربهاش بود که با پریدن روش بیدارش کرده بود.
«هانا...» زیر لب نالید و نگاهی به ساعت انداخت.
خیلی زود بود برای بیدار شدن، ولی مجبور بود. به زور بلند شد و چند لقمهای صبحانه خورد و حرکت کرد.
بعد حدود نیم ساعت، رسیده بود. خمیازه ولش نمیکرد. جایی هم نبود که بتونه قهوه بگیره.
پس پوند کی میرسید؟
وارد پیوی پوند شد چون ترسید که پسر بیدار نشده باشه و الکی اینهمه عجله کرده باشه...

سرش توی گوشی بود که با صدای پوند، فهمید رسیده
«پووین، صبح بخیر»
«صبح بخیر» اصلا دلش نمیخواست تو چشمهاش نگاه کنه، بعد از گندی که دیشب زده بود.
«بریم؟» پوند گفت و پووین موافقت کرد. رفتنشون به گرینروم به این معنی بود که بعد از اومدن عوامل، شلوغ میشد. پس پوند تصمیم گرفت به یه اتاق دیگهای برن تا پووین راحتتر باشه.
وقتی به اتاق رفتن، روبهروی هم ایستاده بودن، صورت پوند حالا که تازه از خواب بیدار شده بود خیلی پف کرده بود و لبهاش پفتر به نظر میرسید.
پووین کمی مکث کرد و نگاهی به فیلمنامه انداخت
«سخته»
«نیست، جلو بیا. نیاز نیست منو ببوسی فقط تظاهر کن میبوسی»
پووین سر تکون داد و جلو رفت.
پوند دستش رو روی کمر پسر گذاشت تا صحنه تکمیل بشه، ولی بعد که حس کرد ممکنه بیشتر تمرکز پووین رو بهم بزنه، دستش رو برداشت.
«نیازی نبود بهش» رو به پووین گفت و به چشمهاش نگاه کرد
«بیا جلوتر»
پووین جلوتر رفت.
«حالا هم به چشمهام نگاه کن هم به لبام»
پسر چندبار پلک زد و نگاهش بین چشم و لبهای پوند چرخید.
«حالا جلوتر...»
پووین جلوتر رفت ولی یهویی مکث کرد
«پوند...»
«هوم؟»
«تو منو ببوس»
پوند چندبار پلک زد و فقط به پسر نگاه کرد.
«منظورم اینه که، شاید بهتر بتونم یاد بگیرم»
پوند مخالف بود، میخواست خود پووین تمرین کنه تا بهتر یاد بگیره.
«مطمئنی فایده داره؟»
«نمیدونم»
«پس...دوباره فکر کن من تانم و تو کاوین»
پووین سری تکون داد و مثل نقش پوند، دستش رو روی کمر پوند گذاشت.
پوند یه کم جلو اومد، اول به چشمهای پسر نگاه کرد بعد به لبهاش، مکث نه چندان کوتاهی کرد و جلوتر رفت. طوری بهش نگاه میکرد انگار که از قبل بلد بود پووین رو چطور باید نگاه کنه.
کمی نگاهش طولانیتر شد و بعد، لبهای نرمش، حالا روی لبهای پووین بودن.
چشمهای باز پووین، بسته شدن ولی طولی نکشید که لبهاشون از هم جدا شد.
«دیدی؟ سخت نبود»
نزدیک به صورتش این رو گفت و فاصلهای نگرفت.
پووین هم فاصلهای نگرفت، همونطور مونده بود.
چندبار پلک زد و انگار تازه متوجه فاصلهاشون شده باشه عقب کشید و گفت:
«فکر کنم فهمیدم»
با این حال، پوند دستش رو جلو برد و کمر پووین رو گرفت. حالا هر دو کمر هم رو گرفته بودن.
«امروز، وقتی کمرت رو گرفتم و به خودم نزدیکت کردم» با اطمینان به چشمهای پووین نگاه کرد و ادامه داد:
«فکر کن فقط خودمون توی یه اتاقیم و توجهی به دوربینها نکن، فقط به خودم نگاه کن»
پووین دستش رو از روی کمر پسر بزرگتر برداشت و باشهای زیر لب گفت...
نمیدونست الان وقت مناسبیه یا نه ولی با چشمهایی که خجالت رو میشد ازشون تشخیص داد به پوند نگاه کرد
«بابت دیشب و حرفم...معذرت میخوام»
ولی همین باعث شد تا پوند بزنه زیر خنده و دستش رو از روی کمر پووین، به صورت خودش ببره و به خندهاش ادامه بده
«...پوند نخند»
«بدترین سوتی زندگیم بود»
پوند لبهاش رو روی هم گذاشت و سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره. «و بامزه ترینش»
«چرا بامزه؟»
اینبار پوند چنان خندید زد که پووین هم نتونست خودشو کنترل کنه و خندهای کرد.
«آخه بهم گفتی گوزمشنگ»
پووین ناخواسته که احساس صمیمیت کرده بود با مشت ضربهای به پوند زد
«هی گوزمشنگ رو با است بودم»
پوند در حالی که در اتاق رو باز میکرد گفت:
«ولی اینکه من معذبت میکنم رو با خودم بودی»
آره خب، این رو با پوند بود ولی شاید اشتباه میکرد؟
«ولی امروز باعث شدی حس بهتری داشته باشم»
رسیدن برخی از عوامل و فیلمبردارها، باعث شد مکالمهاشون به همونجا ختم شه.

طبق خواستهی مدیر برنامه، پوند بعد از گرفته شدن کمی از سکانسها، سلفیای با پووین گذاشت.
«توی کامنتا دارم میبینم عاشقت شدن پووین»
پوند گفت و کمی از غذای جلوش خورد، وقت استراحتشون بود.
پووین که سرش توی گوشی بود، خودش هم به سلفی نگاه انداخت، توی چند دقیقه کم، شروع کرده بودن لایک کردن و کامنت گذاشتن...پس محبوب بودن چنین حسی داره؟
هنوز زود بود برای محبوب بودن اما، پتانسیلش رو داشتن. حداقل پووین اینطور فکر میکرد.
«فکر میکنی راه آسونیه؟» پووین به رندوم ترین شکل ممکن پرسید و پوند حین غذا خوردنش متوقف شد
«چی؟»
«ما...یعنی بازیگر بودن»
«نه کار آسونی نیست...حتی ممکنه یهو وسطش همهچی خراب شه و بگن کاپل خوبی نیستید»
پووین زبونش رو توی لپش چرخوند و گوشی رو روی میز گذاشت.
اگه اینطور میشد چی؟
«امیدوارم اینطور نشه»
«چرا؟» پوند پرسید. با نگاهی سوالی.
پسر طوری که سعی میکرد از چشمهای پوند فرار کنه بیان کرد:
«خب...سخته که این همه راهی که با تو اومدم رو با یکی دیگه ادامه بدم»
نمیدونست این حس متقابله یا نه ولی حس خودش رو گفت، امیدوار بود که تنها نباشه ولی درجوابش، پوند حرفی نزد. شاید این حسی بود که فقط پووین تجربهاش میکرد؟
شاید پوند میتونست خیلی راحت یه فرد جایگزین کنه و به بازیگریاش ادامه بده...
امروز، با همین حال و هوا گذشت، استراحت کردن، سکانسهارو گرفتن تا وقتی که کم کم نور آسمون، کمرنگتر میشد، وقتی احساس کردن سکانس دقیقا مناسبه و میتونن صحنه روز قبل رو اجرا کنن، همه آماده بودن.
حالا نوبت پووین بود. باید خودش رو ثابت میکرد. که آمادهست و مثل قبل خراب نمیکنه.
هردو به ماشین تکیه داده بودن، کاوین به پسر نگاهی انداخت. زیباترین پسر الان جلوی چشمهاش بود.
لبخند کمرنگی زد و همین باعث شد تان هم لبخندی بزنه.
دست پوند جلو اومد و کمر پووین رو گرفت، و چشمهای پوند طوری بودن که انگار میگفتن "همونطور که صبح بهت گفتم اجرا کن"
پووین تصور کرد خودش و پوند تنهان، بدون هیچ دوربینی، بدون هیچ نگاه منتظری.
خودشون تنها توی خلوت خودشونن.
تصور کرد که پوند، فردیه که دوستش داره و الان طبق عادت میخواد ببوستش.
جلو رفت و بدون اینکه برای خودش سختش کنه فاصلهاشون رو از بین برد و لبهاش رو روی لبهای پسر بزرگتر گذاشت.
زودتر از پوند دست به کار شد و لبهاش شروع به بوسیدن پسر کردن، یه دستش پشت گردن پوند رفت.
دهنش کمی از هم باز شد، انگار فرصتی برای پوند ایجاد کرده بود و پوند لب پایین پسر رو بین لبهای بزرگش گرفت و مکید.
«کات، کافیه. این بهتر از چیزی بود که میخواستم»
پووین عقب کشید و دستش رو برداشت، فکر میکرد فقط خودشه که خجالت کشیده ولی گوشهای قرمز پوند گویای همهچیز بود.