After Cut.
hحدود سه هفته بعد، قدری مشغول فیلمبرداری بودن که حتی متوجه نشدن چه زمانی، شروع کردن به تقریبا هرشب چت کردن باهم. طوری که انگار روتینشون شده بود.
پووین کمتر فرار میکرد، نه نزدیک میشد و نه دور، انگار به پوند فرصتی رو داده بود. برای بهتر شناختنش.
پوند نگاهی به ساعت انداخت، دو بود. اگه به پووین پیام میداد بد به نظر میرسید؟
ایدهای نداشت پس فقط انجامش داد.


لبخندی به صفحه چت زد و گوشی رو روی شکمش و دستش رو زیر سرش گذاشت.
نمیتونست به فردا فکر نکنه. اولین انسی سریالشون بود.
فکر کردن بهش باعث میشد کمی اضظراب داشته باشه. نه که از خودش مطمئن نباشه، فقط...
بعد از سکانس بوسه، نتونسته بود اون روز رو از ذهنش بیرون کنه و حالا قرار بود صحنههای بیشتری رو بازی کنن...
انقدر به افکارش ادامه داد که وقتی یهویی پرید، فهمید که صبح شده. سریع از جاش بلند شد، کت قهوهای رنگش رو پوشید و موهاش رو مرتب کرد و به سمت لوکیشن راه افتاد.
ته دلش استرسی رو داشت که سعی میکرد پنهان نگهش داره.
امروز روز مهمی بود.
بعد از گذشت حدودا دو ساعت، الان دیگه پوند نبود. کاملا کاوین شده بود.
روی تخت نشسته بودن و منتظر تنظیم شدن کامل صحنه بودن.
وقتی فیلمبرداری شروع شد، پوند حتی نفهمید چطور وضعیت جلو رفت و حالا پووین روی تخت دراز کشیده بود.
لبهای پووین...صورتیتر از همیشه بودن.
قلبش خیلی محکم میزد، حس میکرد قراره به گوش پووین برسه...
ناخواسته زبونش رو روی لبش کشید و به پووین نزدیکتر شد ولی با یه حرکت جاهاشون عوض شد و پووین روی شکم پوند نشست.
پوند به تخت تکیه داد و دستش پشت کمر پسر کوچکتر رو لمس میکرد.
لعنتی...این بهترین حالتی بود که میتونست به پووین نگاه کنه.
انقدر همهچیز واقعی به نظر میرسید که انگار گاهی یادشون میرفت جلوی دوربینن.
پووین با خم شدنش به سمت پوند، چیزی رو زیرش لمس کرد که باعث شد پوند تکون ریزی بخوره و پووین کاملا متوجهاش شد.
دست پوند به پشت گردن پسر رسید و فاصلهاشون رو از بین برد.
لبهاشون حالا در حال مزه کردن هم بودن. گاهی پوند قدری محکم لبهای پووین رو میمکید که پووین بابت زخم شدن لبش مطمئن بود.
دستهای پوند زیر تیشرت پووین خزید و تیشرتش رو از تنش درآورد.
متقابل، پووین هم لباس پوند رو از تنش دراورد و الان، با بالاتنهای برهنه، در حال بوسیدن هم بودن، پوند جاهاشون رو عوض کرد و بین پاهای پسر قرار گرفت، دستش از رون تا سینههای پووین کشیده شد.
پووین لرزی کرد، دست پوند خیلی گرم و خوب بود. بین انجام دادن این صحنه، به این فکر میکرد که قدری خوب بازی کردن که نیازی به کات نبود.
پوند، پاهای پووین رو گرفت، صحنه طوری تنظیم شده بود که انگار در حال بفاک دادن پسر بود.
و هر لحظه که میگذشت حس میکرد فضای اتاق تنگتر و گرمتر میشه...
«کات. از چیزی که فکر میکردم بهتر بودین پسر»
پووین نفس نفس میزد، با لبهای متورم شدهاش هنوز زیر پوند دراز کشیده بود و باز ترین صحنهی سریالش رو انجام داده بود.
احساس میکرد لپهاش قرمز شده.

پوند، چندباری به پووین پیام داد، حتی دنبالش رفته بود بعد از فیلمبرداری، ولی پیداش نکرده بود.
معمولا نباید انقدر نگران میشد؟
چون حتی قبلا باهم چت هم نمیکردن.
پس چه چیزی الان تغییر کرده و باعث شده که اینطوری برای حرف زدن باهاش منتظر باشه...
توی همین فکرها بود که صدای نوتیف اومد، پووین جواب داده بود.


پووین نوتیف پوند رو خوند ولی سین نزد، همهچیز برای این بود که اولین بارشه چنین صحنهای بازی کرده نه؟
همهاش برای همینه...
سعی کرد قلبش رو آروم کنه و انقدر به صحنههای روز قبل فکر نکنه ولی موفق نمیشد، نمیتونست فراموش کنه... وقتی روی شکمش نشسته بود به واضحی سخت شدن پوند رو حس کرده بود. این یعنی پوند هم تحت تاثیر قرار گرفته بود؟
یا همهی اینها عادی بودن و فقط تازگی داشتن؟
ایدهای نداشت.
فقط میدونست که همین الانش هم با حرفهای خیلی سادۀ پوند، احساس گرما میکرد...

آخرین پیامش رو فرستاد و بعد چشمهاش رو بست، نیاز داشت خودش رو کنترل کنه، باید چندین فیلمبرداری رو پشت سر میگذاشت، و بعد تمام میشد.
کاملا تمام نمیشد اما حداقل میتونست یکم فضا برای خودش داشته باشه؟
شاید فقط داشت بزرگش میکرد و هیچچیز خاصی نبود؟

پووین چند لحظه به صفحه چت خیره شد.
اون...زیادی خوب به نظر میرسید؟
نمیدونست در جوابش چی باید بگه پس فقط یه استیکر گربه که نوشته بود "شب بخیر" فرستاد.
چند ثانیه بعد، گوشی رو خاموش کرد.
نسبت به روزهای اول، به پوند نزدیکتر شده بود. راستش بیشتر از چیزی که فکرشو میکرد. البته که پوند بود که بهش نزدیک میشد ولی این صمیمیت به عنوان دو کاپل سریالی لازم بود.
آره؟
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.




پووین با پوشیدن پیراهن مردونه سفید رنگ، شلوار پارچهای مشکی، خیلی ساده آماده شده بود. یه دسته از موهاش رو جلوی صورتش انداخت و بقیه، عقب بودن.
نوتیف پیام پوند که نوشته بود "رسیدم" باعث شد با عجلهای که نمیدونست از کجا منشا میگیره از خونه بیرون بزنه و سوار ماشین پوند بشه
«سلام» پوند گفت و زیر چشمی پووین رو بررسی کرد. خوشتیپ تر از خودش بود.
پوند یه تیشرت مشکی ساده تنش بود اما سعی کرده بود خوب به نظر برسه.
«سلام پوند»
پوند سرش سمت پووین چرخید و با اشاره گفت:
«بهتره؟»
«چی؟»
«زخم لبت»
پووین سرفهای کرد و برای اینکه خجالت کشیدنش رو مخفی کنه گوشیش رو برداشت و خودش رو بیخیال نشون داد
«هنوز یه کم...» قبل اینکه حرفش رو تمام کنه، چونهاش توسط پوند گرفته شد
«بذار ببینمت...» به لبهای پسر کوچکتر نگاه کرد، هنوز کمی متورم و قرمز بودن.
«ولی بهتر شده» چونه پووین رو ول کرد و حواسش رو به رانندگیش داد
پووین سکوت کرد، چون ذهنش دیگه اینجا نبود. به دو روز پیش یعنی صحنه فیلمبرداری رفت، وقتی که پوند روی بدنش قرار داشت...
و طرز نگاهش...
هنوز هم نمیفهمید چرا انقدر تخت تاثیر اون صحنه قرار گرفته، خیلی کنجکاو بود که بدونه پوند چه حسی داره ولی مطمئن بود به اندازه خودش به این موضوع توجه نمیکنه...
بعد از کلی فکر، تصمیم گرفتن به یه کافه خصوصی برن که راحتتر باشن.
پووین در حالی که قهوهاش رو میخورد به پوند نگاه کرد
«به نظرت...»
«چی؟» پوند پرسید.
«من شبیه تانم؟»
پوند دستهاش رو روی میز گذاشت و سرش رو آروم تکون داد
«شخصیت تان، شبیهته با این تفاوت که اون نزدیک میشد تو دور»
پووین چند ثانیه مکث کرد.
«مگه سعی کردی نزدیکم بشی؟»
«آره؟» پوند گفت و ادامه داد: «اگه سعی نمیکردم اینجا نمیبودیم»
حق با پوند بود. سوال مسخرهای پرسیده بود.
نمیدونست قراره با چه جوابی روبهرو بشه اما چیزی که توی ذهنش بود رو به زبون آورد:
«و...چرا خواستی نزدیکم بشی؟»
پوند کمی از کیک شکلاتی جلوش خورد و بعد از مکث کوتاهی به پووین نگاه کرد.
«خب...» وقتی خواست جوابی بده فهمید که جوابی نداره.
چرا میخواست به پووین نزدیک شه؟
تاحالا به این موضوع فکر نکرده بود.
«فقط...فکر کردم دوستهای خوبی میشیم»
پسر کوچکتر سری تکون داد.
دوست...
بعد از این مکالمهشون، حالا بیرون از کافه قدم میزدن، کمی بینشون سکوت رخ داده بود که پووین گوشیش رو درآورد تا سلفی بگیره.
پوند پشت پووین ایستاده بود و لبخندی زد.
«برام بفرستش»
پووین مکثی کرد و بعد برگشت به پوند نگاه کرد
«ولی تو شبیه کاوینی»
«واقعا؟»
«آره...احساس میکنم کسی رو دوست داشته باشی واسش همینطوری میشی»
پوند لبخند آرومی زد.
«نمیدونم. شاید آره»


«پووین فقط یه تعریف کوچیک کردی چرا انقدر بد واکنش نشون میدی خودت»
اهی کشید و گوشیش رو روی تخت پرت کرد.
نمیتونست مکالمهی امروزشون رو از سرش بیرون کنه. و جدا از اون...
وقتی که چونهاش رو گرفت چرا انقدر قلبش محکم میزد؟