After Cut.
hبوی نم خیس خوردهی زمین چنان به مشام میرسید انگار که توی زمستون گیر کرده بودن.
پسر با موهایی که روی پشیونیاش ریخته بودن و کاملا خیس شده بودن جلو رفت، درست روبهروی پسر جلوش ایستاد. با همون نفسهای سنگین و دست مشت شدهاش.
دندونهاش روی هم سابیده میشدن انگار که داشت با خودش میجنگید.
اما پسر روبهروش زودتر دهن باز کرد.
«من...نمیخواستم اینطور بشه»
«متاسفم»
دستی جلو اومد و دست پسر کوچکتر رو گرفت، گرم و مطمئن.
اما درست همونموقع
«کات»
«عالی بودید»
همین صدا، فاصلهی هر دو که زیادی نزدیک بودن رو به شکل قبل برگردوند.
گریمورها جلو اومدن بعد از مطمئن شدن، عقب رفتن.
«سه، دو، یک، اکشن»
حالا پووین نزدیکتر رفت، سعی کرد آروم باشه، حالت چهرهاش رو حفظ کنه. توی چهرهاش بغضی دیده میشد که فیلمبردار همین رو میخواست.
دستی که دستهاش رو گرفته بود بالاتر اومد و صورت خیس شدهی پسر کوچکتر رو نوازش کرد
«کاوین...» پووین لب زد.
دست خودش رو بالاتر برد و دستی که صورتش رو نوازش میکرد رو میون دستهاش گرفت.
«درواقع من متاسفم»
پوند کمی جلوتر اومد و نگاهش به سمت لبهای پسر کوچیکتر رفت
«کات» کارگردان گفت و سعی کرد صحنه رو اونطور که باید بچینه.
«پووین، اول نگاهش میکنی بعد میری جلو، در عین حال یه مکث طولانی میخوام»
وقتی اکشن رو گفت، دوباره صحنههای قبلی اجرا شد.
«کاوین...»
«درواقع من متاسفم»
نگاهش به لبهای پسر برخورد کرد و متوقف شد، نمیدونست میتونه بره جلو یا نه، فقط ایستاد.
همون حین، چشمش به گوشهای پوند افتاد، خیلی قرمز شده بودن.
و بالاخره یه قدم برداشت.
همین قدم به پوند فهموند که وقتشه.
پوند هم متقابل به لبهای پسر خیره شد و جلو اومد اما درنهایت، پیشونیاش بود که به پیشونی پسر برخورد کرد.
«کات. خسته نباشید»
دست پوند برای لحظهای روی گونهی پووین موند و بعد سریع دستش رو برداشت.
برای امشب کافی بود. بقیه فیلمبرداری به فردا صبح موکول میشد و همین باعث میشد نفس راحتی بکشن. به اندازه کافی خسته شده بودن امروز.
برای پووین از نظر ارتباط گرفتن با پوند کمی شرایط سخت بود. نمیدونست باید چه حسی به پارتنر سریالیش داشته باشه، دوست نبودن، متنفر هم نبودن، نبودن؟
نمیدونست. هیچوقت سعی نکردن به هم نزدیک بشن، همهچیز بعد از کات عوض میشد، فاصلهها زیادتر، نگاهها متفاوتتر.
پوند بعد از خداحافظی با فیلمبردار و بقیه کارکنان حالا سوار ماشینش شده بود، کل مسیر طی شده رو با خودش دیالوگهای فرداش رو تمرین میکرد، تمام سعیاش رو میکرد که توی صحنه بی نقص باشه.
با رسیدنش به خونه، فقط کلیدهاش رو روی میز پرتاب کرد و مستقیم روی تختش دراز کشید.
مدت زیادی از بازیگر شدنش میگذشت اما نه از کاپل شدنش با پووین تانگ، برای همین همهچیز سخت تر شده بود.
افکار بهم ریختهاش رو کنار زد و چشمهاش رو بست و قدری خسته بود که با وجود این همه افکار، زودی به خواب رفت.
صبح، سر لوکیشن، پووین درحال گریم شدن بود و پوند گریمش تموم شده بود.
پووین خمیازهای کشید و به خودش توی آینه نگاه انداخت، زیر چشمهاش تیرگیای به وجود اومده بود که واضحا مشخص بود.
«این قسمت صورتم بهتر کاورش کن»
گریمور سر تکون داد و مشغول شد
یک ساعت اول فیلمبرداری مثل همیشه گذشت اما گرمای شدید بانگکوک هرلحظه بیشتر فشار میاورد.
«تان»
«بابت دیشب...»
«نیاز نیست چیزی بگی کاوین» پووین گفت و نگاهش رو از چشمهای پوند گرفت.
پوند درحالی که به پووین نزدیک میشد، چشمهاش رو هدف گرفت.
کرکتر کاوین به وضوح از بوسه فرار کرده بود و الان درحال جبران برای تان بود.
توی چشمهای تان غمی دیده میشد که در عین حال زیباییاش مشخص بود.
«کات، یه استراحت کوتاه»
هنوز فاصلهاشون سرجاش بود.
تا اینکه پووین خیلی یهویی عقب کشید.
«خوبی پووین؟» پوند آروم گفت
پووین که صورتش قرمز شده بود سری تکون داد و روی صندلی نشست
«فقط...گرمه»
پوند برای لحظهای رفت و با بادبزن کوچکی سمت پووین برگشت
دستمالی به پووین داد گفت:
«عرقت رو پاک کن»
بعد به باد زدنش ادامه داد
«چرا اینکارو میکنی؟ خودم میتونم»
پووین خواست بادبزن رو از دستش بگیره اما با مخالفت پسر روبهرو شد.
و با شنیدن این جمله، دیگه اعتراضی نکرد:
«میخوام کارهای امروز خوب پیشبره»
پووین نفس عمیقی کشید و از اون فاصله به پوند نگاه کرد، توی چشمهاش چیزهای دیگهای رو میدید. یه چیز مثل نگرانی؟ شاید هم نه، اشتباه میکرد.
«خوبم...»
بعد چند لحظه سکوت یکی از عوامل بطریهای اب رو آورد، پوند یکی رو برداشت و بدون حرفی جلوی پووین گرفت.
پووین که روی صندلی نشسته بود سرش رو بالا گرفت و به پوند نگاه کرد و آروم گفت: «مرسی»
«میدونم خستهاید ولی بیایید یه عکس ازتون بگیرم» مدیر برنامه مشترکشون درحالی که بهشون نزدیک میشد گفت.
پوند کمی به صندلی پووین نزدیکتر شد و دستش رو به صندلی تکیه داد و هر دو لبخندی زده بودن و چشمهاشون بخاطر نور آفتاب، کمی ریز تر شده بود.
البته که نیاز به همچین کاری بود، فن سرویس. یه چیز مهم توی کارشون همین بود.
«عالیه، یهکم نزدیکتر»
پوند کمی خم شد و دستش رو روی شونۀ پووین گذاشت، صورتهاشون قدری نزدیک نبود که هم رو لمس کنن اما داغیای رو اطراف خودشون حس میکردن.
وقتی تموم شد، یه سری برداشتها هم انجام دادن و کارهای امروزشون تمام شده بود.
یعنی، اینطور فکر میکردن.
قبل اینکه کارگردان بیاد.
«پوند، پووین»
دستی به گردنش کشید و سعی کرد درست منظورش رو برسونه:
«تا الان فوق العاده بودید ولی شیمی بینتون کافی نیست...یعنی طبیعی تر میخوام.» هر دو سر تکون دادن و کارگردان باقی حرفش رو زد:
«امشب یا فردا از قبل تمرین کنین و بیایید سر لوکیشن»
پووین به منظور اینکه "چیکار کنیم" به پوند نگاه انداخت
پوند دستشو توی جیبش برد و پرسید: «امشب؟»
پووین تنها به سر تکون دادن اکتفا کرد و بعد از پاک کردن گریمهاشون و حس سبکتری که داشتن حالا توی اتاق تمرین ایستاده بودن.
اکثرا کسی همراهمشون بود، اما الان
تنها بودن.
خودشون دوتا.
روبهروی هم.
برگههایی دستشون بود، برای چند دقیقه مشغول خوندن بودن.
«آمادهای؟» پووین پرسید
«آره»
پووین کمی مکث کرد و یه قدم جلو اومد. ریتم نفسهاش رو مرتب کرد و به کف اتاق نگاه کرد.
«تو همیشه یه قدم ازم فاصله میگیری...چرا کاوین؟»
«نه پووین به چشمام نگاه کن»
پووین چشمهاش بالا رفت
باید از پسش برمیاومد.
«پوند. اول تو شروع کن»
پوند جلو اومد برگههای توی دست پووین رو گرفت و نگاهی بهشون انداخت و بدون اینکه دوباره بهشون نگاه کنه، روز میز گذاشت.
«حفظی؟» پووین پرسید.
«از دیشب»
حالا جاهاشون برعکس شده بود.
«چرا همیشه یه قدم ازم فاصله میگیری؟»
جلوتر اومد و توی سکوت اتاق، به پسر نگاه کرد.
«چرا هربار که سعی میکنم یه قدم بردارم تو عقب تر میری؟»
پووین لبش رو گزید و به اکتهای پوند نگاه میکرد. اینطور نبود که نتونه اجرا کنه اما شروع کردن توی این اتاق خالی براش دشوار به نظر میرسید.
و با قدم دیگهی پوند، حالا سختتر هم شده بود.
چهرهی پوند درست روبهروش بود. درحال گفتن حرفهایی بود که خودش باید میزد و پووین فقط تماشا میکرد.
دست پوند روی کمر پووین قرار گرفت و کمی اونو سمت خودش کشوند.
برای اولین بار، پوند مجبور شد نفس عمیقی بکشه تا صدای خودش نلرزه.
«این دفعه...نمیرم تان» پوند گفت و دیگه سکوت کرد.
درواقع، هردو سکوت کرده بودن، با این فاصله و با این حالت.
دست پوند هنوز روی کمر پووین مونده بود. و با هر نفس کشیدن پووین، دستش همراه بدن پسر تکون میخورد.
ولی پووین عقب رفت و حالتشون رو از بین برد.
«آمادهام»
یه نفس کشید و سعی کرد اونطور که باید اجرا کنه.
«چرا همیشه یه قدم ازم فاصله میگیری کاوین؟»
«چرا؟»
درحالی که بغض توی گلوش شکل گرفته بود نزدیکتر رفت
«چرا هربار که سعی میکنم یه قدم بردارم تو عقب تر میری؟»
قطره اشکی از گوشه چشمش افتاد و این نشون داد که کارش رو خوب انجام داده.
پوند نزدیکتر اومد و درست مثل دفعه قبل که تمرین کردن دستش رو روی کمر پووین گذاشت و به خودش نزدیکترش کرد اما انگار حد و اندازهاش رو رعایت نکرد و اینبار بیشتر از قبل به هم نزدیک شده بودن، شاید در حدی که یه قدم کوچیک دیگه بینیهاشون رو به هم میرسوند.
«این دفعه...نمیرم تان.»
برای چند لحظهای فقط به چشمهای هم نگاه کردن
«فکر کنم خوب بود» پووین گفت و هردو همزمان عقب رفتن.
دست پوند برای ثانیهای خواست بالا بیاد و اشک پووین رو پاک کنه ولی این چه کار احمقانهای بود؟ برای اینکه تابلو نشه دستی که بالا اورده بود رو به موهای خودش کشید.
چند ثانیه سکوت ادامه دار شد و بعد پوند سرفهای کرد و گفت:
«دوباره»
«چرا؟»
«چون مکثت طولانی بود» پوند گفت.
پووین یه ابروشو بالا داد و گوشه لبش کش اومد، انگار که تعجب کرده بود.
«توهم خیلی نزدیک شدی»
پوند چند ثانیه ساکت موند.
«طبق بلاکینگ»
پووین چشمی چرخوند.
«توی بلاکینگ ننوشته بود انقدر نزدیک شی»
پوند لبخندی زد و پووین نمیدونست چرا.
«ولی ننوشته بود که عقب وایستم»
پووین دهن باز کرد تا بحث رو ادامه بده ولی ترجیح داد سکوت کنه، بحث کردن با پوند انگار بی نتیجه بود.
«کم آوردی؟»
پووین خنده حرصی کرد و بعد نگاهش جدیتر شد. «نه اما ترجیح میدم زودتر تمام کنیم چون فردا صبح کالتایمه»
حق با پووین بود.
بدون بحث، دوباره شروع به تمرین کردن. بعد از چند دقیقه وقتی خودشون حس کرده بودن بهتر از قبل انجامش دادن دیگه تمومش کردن و تصمیم گرفتن برگردن.
بعد از جمع کردن وسایلهاشون، حالا داخل اسانسور ایستاده بودن.
کاملا ساکت.
پووین نگاهی به ساعت روی مچش انداخت، یازده و نیم بود.
«آخرین صحنه خوب بود» پوند بدون اینکه به پووین نگاه کنه گفت.
پسر کوچکتر زیر چشمی بهش نگاه کرد و بعد گفت: «موافقم»
و بعد پوند، با همون چشمهای آرومش به پووین نگاه کرد و اضافه کرد: «منظورم تو بودی»
پووین برای چند ثانیه نگاهش روی پوند خیره موند. نمیدونست چه واکنشی نشون بده. اولین بار بود پوند انقدر واضح ازش تعریف میکنه.
هردو باهم بیرون اومدن و قبل از اینکه برن، پووین برگشت آروم گفت «شب بخیر»
«شب بخیر» پوند گفت و سوار ماشینش شد.
درست همونطور که گفته بود، از صحنه اخر تمرینشون خوشش اومده بود. دروغ چرا حتی تنها تمرین کردن انگار تمرکز بهتری داشت.
دستهاش رو روی فرمون ماشین حرکت داد و به دیالوگی که داشتن فکر کرد
تان به کاوین میگفت هر قدمی که برمیدارم بیشتر دور میشی اما در واقعیت، این پووین بود که به نظر میرسید دور میشه...
فردا صبح، وقتی نوبت سکانس دیشب شد، پوند نزدیک گوش پووین زمزمه کرد:
«درست مثل دیشب»
پووین سرش رو تکون ریزی داد و نفسی کشید. بعد از اجرا، اونطور که انتظار میرفت کلمهی کات رو نشنیدن.
«این شیمیای بود که دنبالش بودم. افرین» کارگردان گفت و اضافه کرد:
«ولی میتونه بهتر هم بشه چون به سکانس بوسه نزدیکیم»
این حرف بدون اینکه خودش متوجه بشه استرسی توی دل هر دو پسر کاشته بود
و حدودا دو هفته بعد از اون روز، سختتر درگیر بودن و تایم زیادی برای وقت گذروندن نداشتن، مگه اینکه جشن کوچیکی بخوان بگیرن.
امروز، از صبح زود فیلمبرداری شروع شده بود، روزی بود که کرکترهای کاوین و تان یه مرحله جلوتر میرفتن.
«اکشن»
کاوین انگشتهاش رو دور لبش کشید و مستقیما به چشمهای پسر کوچکتر نگاه کرد
«حسودی میکنی تان؟»
تان پوزخندی زد و دست به سینه ایستاد
«به کی؟ به اون دختری که الان خیلی بهت نزدیک شده بود؟»
کاوین یه ابرو بالا انداخت و گفت: «من اسمی نیاوردم، پس یعنی...»
تان برای اینکه کم نیاره نزدیکتر شد و با نگاه جدیاش جلوی پسر بزرگتر ایستاد.
«نه. برام مهم نیست» با اخمی که داشت گفت و دوباره ادامه داد:
«و به من ربطی ند-» نتونست باقی حرفش رو بزنه چون کمرش توسط کاوین گرفته شد و لبهای پسر بزرگتر روی لبهاش کوبیده شدن.
اول مکثی کرد و بعد سر کاوین کج شد و شروع کرد بوسیدنش.
«کات، همهچی عالی بود ولی بوسه رو دوباره میگیریم، یه کم با احساس تر.»
کارگردان نزدیکتر اومد و شروع کرد نکاتی که باید رعایت میشد رو توضیح داد.
گوش میدادن اما صدای قلب هردو انگار بلندتر از کارگردان بود.
پووین لبش رو گزید و نفسی گرفت. دوباره اجرا کردنش سخت نبود نه؟
هردو فاصله گرفتن و دوباره اجرا کردن و دوباره لبهای پوند روی لبهای پووین کوبیده شد.
طبق گفتهی کارگردان، پوند سرش رو کج کرد و عمیقتر لبهای پسر رو بوسید. دستش روی کمر پووین محکمتر شد.
حین بوسه، آروم گرفتن. در حالی که هنوز لبهاشون هم رو لمس میکرد چشمهاشون باز شد و آروم فاصله گرفتن.
«کات. فوقالعاده بود»
بعد از صدای کارگردان، همه شروع کرده بودن تشویق کردن اما پوند یک ثانیه دیرتر عقب کشید و از اون فاصله، به پووین نگاه کرد.
پسر بزرگتر، مطمئن بود که الان گوشهاش به قرمزترین حالت ممکن تبدیل شدن.
پووین عقب رفت و لبخند کوتاهی به تشویقهایی که میشنوید زد.
اما از اینکه یه مقدار دیرتر از کات توی صحنه بوسه مونده بودن خجالت کشیده بود و لپش رو از داخل دهنش گاز میگرفت، انگار که این حرکت قرار بود خجالتش رو کاهش بده.
سکانسهای احساسی سختتر از چیزی بود که فکرش رو میکرد.
حتی نمیخواست به این فکر کنه که قراره در قسمتهای آیندهی سریالشون سکانسهای احساسی زیادتر هم بشن.
با این حال، الان نیازی به فکر کردن راجب این چیزها نداشت چون روی کاناپه گرم و نرمش لم داده بود و دور گوشیش بود
خمیازهای کشید و با صدای نوتیف، تکون ریزی خورد.
پوند؟ این ساعت؟
عجیب بود.

نگاه دیگهای به صفحه چت انداخت و گوشی رو روی کاناپه گذاشت. شاید نشون نمیداد بود اما هربار که پوند ازش تعریف میکرد، ته دلش خالی میشد. نمیدونست چرا ولی خوشش میاومد.
دلش میخواست بهش بگه منم متوجه گوشهای قرمزت شدم اما، نگفت.
یه انگشتش رو بالا اورد و لب خودش رو لمس کرد، نرمیِ لبهای پوند رو هنوز هم احساس میکرد...
زبونش رو روی لبش کشید و افکارش رو پس زد و وارد صفحه چتش با پوند شد.
نمیدونست چی باعث شد نظرش عوض بشه و بخواد چت رو باهاش ادامه بده.
یه کم مکث کرد و بعد شروع کرد تایپ کردن:
