Above The Clouds☁️(Chapter6: Facing a Wolf)
RayExternal POV:
🌕 توی زون، کازینو 🌕
کورن داشت با آقای وان براون شطرنج بازی میکرد.
در واقع این سرگرمی موردعلاقهش بود و دوست قدیمیش هم حریف نسبتاً خوبی بود.
«دنیا از زمان قدیم فرو ریخته...» مرد موطلایی زیر لب گفت.
اولین سرباز حرکت کرد.
«ولی میتونیم یه دنیای بهتر بسازیم.» کورن جواب داد.
اون هم یه سرباز رو جلو برد تا در برابر مهرهی حریفش قرار بگیره.
«واقعاً فکر میکنی همچین چیزی ممکنه؟»
آقای وان براون یه سیگار برگ کوچیک روشن کرد و بوی تنباکو فضای دفتر کوچیک کازینو رو پر کرد.
کورن یه ابرو بالا انداخت و نگاهش رو کمی روی دوستش تنگ کرد.
«بحث ممکن بودنش دیگه تموم شده. حالا فقط مسئلهی زمانه... خودت میدونی. دارم سعی میکنم کارها رو سریعتر پیش ببرم.»
مرد موطلایی مطمئن بود که برنده میشه.
پوزخندی زد و دوباره سربازش رو جلو برد.
«مشکل اینه که باید اون پودر رو به دست بیاریم. بدون اون ماده... چطوری میتونیم ادامه بدیم؟ فعلاً هیچکس آماده نیست. حتی یه نفر هم نداریم.» وان براون با حرص هیس کشید.
«دوست عزیزم. همهچیز همین الان هم داره خوب پیش میره... چرا باید نگران باشیم؟»
«فقط برام سواله... چرا اینقدر روند کار رو کند میکنی؟ چیزی هست که باید ازش خبر داشته باشیم؟ چیزی که بهم نمیگی...»
چهرهی کورن تیره شد.
این بار خودش یه سرباز برداشت و سیگار برگش رو روشن کرد و برای لحظاتی از لیوان مشروبش لذت برد.
مایع کهرباییرنگ داخل لیوان، اون رو یاد چشمهای گرگ انداخت.
میت پسرش هم موجود زیبایی بود و هم خطرناک.
«مطمئن شدم از شر یه مشکل جزئی خلاص شدم.»
«یه مشکل جزئی؟ چی بود؟»
«چرا اینقدر فضولی میکنی؟»
وان براون اخم کرد. با وجود سن بالاش، هنوز مردی با جذابیتهای زیادی بود.
با ظرافت دستش رو روی لیوانش گذاشت و سرش رو خم کرد:
«فقط کنجکاوم... با چه جور مشکلی روبهرو شدی، هان؟ این همون راز کوچیکیه که اینقدر سعی داری قایمش کنی؟ اون امگایی که به پسرت قول داده شده... کوچیکه، مگه نه؟ یه شایعاتی شنیدم...»
«شایعات؟»
«...اینکه حاضر نیست نقشش رو بازی کنه. امیدوارم نسل شما ادامه پیدا کنه، ولی اگه شایعات درست باشن... این امگا هنوز هیچ نشونهای از بارداری نشون نداده، پس...»
کورن یه ابرو بالا انداخت.
البته، اون مشکل فاکی.
همه چشمها روی خانوادهی تیراپانیاکول بود و خیلیها منتظر بودن زمین خوردنشون رو ببینن.
مقاومت پورشه در برابر بچهدار شدن کمکم داشت بین طبقهی اشراف شایعه میشد.
«ممکنه پسرت مشکلی داشته باشه...؟ منظورم اینه، کی میدونه؟ شاید پسر من بتونه بهش یاد بده این کارا چطور باید انجام بشه...»
کورن پوزخند زد، دود سیگار برگش رو بیرون داد و بعد وزیرش رو زد.
«این میتونه یه شرطبندی جالب باشه... ولی متأسفم که اینو بهت میگم: این گرگ فقط یه ارباب داره. و پسر من کاملاً از پس مراقبت از میتش برمیاد. این تولهسگ فقط باید یه کم بیشتر رام بشه. بهزودی یه وارث جدید بهم میده. ذرهای شک ندارم.»
مرد خندید و تازه متوجه شد که باخته.
لعنتی.
هر دفعه همین بود.
«اههه... روباه پیر و حیلهگر... همیشه برنده میشی، هان؟»
«معلومه. همیشه.»
🌕 سالن اصلی عمارت تیراپانیاکول 🌕
«اووووی، من چی گفتم، وروجکها! سلام کنین!» باس غرید.
لئو با خوشحالی به صورتهای کوچیک و خجالتی بچهها نگاه کرد.
لعنتی، واقعاً زیادی بامزه بودن.
کیم دستهاش رو روی سینه جمع کرد و چشماش رو چرخوند، بعد دستش رو روی سر یکی از پسربچهها گذاشت:
«دوستم، این مونـه. حواست باشه، عادت داره گاز بگیره. اون پایین، پشت پرده قایم شده، ارثه. و اونی که توی بغل آنونه، سانی. در واقع تنها بچهی آرومه.»
«اوه، وای، سلام آنون! خیلی وقته ندیدمت!»
«سلام، خوئن لئو! چه خبر؟»
آنون سعی میکرد مون رو وادار کنه درست رفتار کنه، ولی اون همچنان داشت خرس عروسکی بیچارهش رو واقعاً میجوید.
لعنتی، این کوچولو قطعاً یه آلفای خشن بود!
«وای، مگه به این بچه غذا نمیدی یا چی...؟» تانکون زیر لب غر زد. «چرا داره خرس بیچارهی منو میخوره... آخ! داره منو گاز میگیره!!! پل، آرم، کمکم کنین!»
آنون با عذرخواهی آه کشید.
کنترل کردن سه تا بچه واقعاً کار سختی بود.
کیت فقط یه بار سوت زد و هر سه هیولا با یه صدا سلام کردن.
ناگهان آروم شدن و مثل سه تا فرشتهی کوچولو رفتار کردن.
«هههه... چقدر بامزهان.» لئو گفت.
«بامزهان؟ به یه ورم...»
«خون نو! نکن... ما همین الانشم باید دائم نونگ شه رو دعوا کنیم!» آرم با حرص گفت.
لئون دستی توی موهای بلندش کشید، ولی نگاهش کمی دور و برش چرخید.
میت دوستش رو نمیدید.
کیم یه بار دست زد و بچهها رفتن توی اتاقهاشون تا بازی کنن.
«پورشه خیلی دور نیست.»
«اوه... سرش شلوغه؟ مزاحمتون شدم؟» لئو پرسید.
«نــــه، این پسر از بچههای من خوشش نمیاد. برای یه سرتق مثل خودش خیلی خندهداره، هاهاها...»
«آیباس!» آنون با عصبانیت شونهی معشوقش رو نیشگون گرفت.
«من از طرفش عذر میخوام، خوئن کیم.» کیت فوراً گفت و با احترام جلوی کیم خم شد.
کیم شونه بالا انداخت.
کنار اومدن با پورشه خیلی سختتر از سهقلوها بود، این یه واقعیت بود.
لئو خندید، چندتا خاطرهی قدیمی با آنون رد و بدل کرد و بعد ناگهان عذر خواست و رفت سمت دستشویی.
«پدر. آره، من باهاشونم. هوم... آره... تأییدش میکنم...»
لئو به دیوار تکیه داده بود، گوشی رو کنار شونهش نگه داشته بود و خمیازه کشید.
از این سفر طولانی واقعاً خسته بود، ولی مجبور بود از پیرمرد بداخلاقش حرفشنوی کنه.
آزاردهنده بود، ولی خب، زندگی همین بود.
«سهتا هستن. دو تا پسر و یه دختر.»
ناگهان یه چیزی لئو رو تحت فشار قرار داد.
خیلی بزرگ بود.
انگار کسی داشت زیر نظرش میگرفت.
آروم سیگاری رو که بین لبهاش گذاشته بود بیرون کشید و تماس رو قطع کرد.
وای.
خوب نبود.
تمام حواسش در حالت آمادهباش قرار گرفته بود.
میتونست نفسهای خیلی سنگین رو بشنوه.صدای قدمها...چهار صدای سبک، درست مثل برگهایی که با باد حرکت میکنن، و با این حال جلوی روش...یه هیولای عظیم ایستاده بود.
لعنتی...ترسناک...بزرگ...یه هیولای واقعی.
«اوه... خدای من... وای، چه خوب که الان رفته بودم دستشویی...» لئو با حیرت و مهمتر از اون، با ذوق گفت. «سلام، پورشه!»
دید که گرگ آروم بوی اون رو بو کشید و بعد غرید.
خب...شاید لئو اینجا زیادی اعتمادبهنفس داشت.
واقعاً انتظار نداشت آخرش تبدیل به غذای یه سگ دیوونهی بزرگ بشه.
حیوان دهنش رو باز کرد و ردیفی از نیشهای تیزش رو به نمایش گذاشت.
«اوه... پسر خوب... بخواب... سگ خووووب... ههههه... کمک! یکی کمکم کنه! یکی لطفاً کمکم کنه!!!»
🌕🌕🌕
To be continued...