Above The Clouds☁️(Chapter5: Wolf' grrr)
RayExternal POV:
🌕 پذیرش پنتاگون 🌕
پورشه داشت آخرین تکهی کیکش رو میخورد که سرش رو بلند کرد و به انتهای سالن نگاه کرد.
پورش رو دید؛ برادر بزرگترش بهشدت عصبانی به نظر میرسید و این واضحاً نشونهی خوبی نبود.
باز چی شده بود؟
شه سریع اطرافش رو نگاه کرد دنبال پیکیم، ولی پیکیم هنوز داشت با پدرش حرف میزد، پس از بین جمعیت رد شد و رفت جلوتر.
«هیا!»
پورش اونقدر درگیر بحثش با کین بود که صدای پورشه رو نشنید.
حتی با عصبانیت دست آلفا رو هم پس زد:
«...هر روز یه مشت توهین جدید، کین! من دیگه از این مزخرفاتت خسته شدم...»
«...میدونم، ولی...»
«...نه! ...دیگه...»
پورشه دیگه جلوتر نرفت و سرش رو کج کرد.
گیج شده بود.
توی این سالن بزرگ، به نظر میرسید همه برای زوج آلفا احترام قائل بودن.
پس چرا پورش اینقدر از اینکه بهشون توهین میکردن عصبانی بود؟
یه مرد با قیافهای ازخودراضی از کنار پورشه رد شد، مدت زیادی بهش خیره موند و بعد رفت.
چه مرگش بود؟
«چی شده؟»
تانکون یواشکی سمت راست پورشه اومده بود، لیوان شامپاینش هم توی دستش بود.
چشمهاش از روی سرگرمی برق میزد:
«این همون چیزیه که من میخواستم از هیا بپرسم، ولی دوباره داره سر برادرت داد میزنه...»
«آه... دوباره به پورش توهین شده.»
«چی؟!» پورشه با عصبانیت هیس کرد.
«باید واقعاً دیوونه باشی که جرئت کنی توی خونهی خودمون به پورش توهین کنی.» تانکون با یه حالت دلخور به ناخنهاش نگاه کرد. «این جامعه دیگه کلاً عقلش رو از دست داده...»
پورشه اخم کرد.
«داری دربارهی چی حرف میزنی؟ چرا مردم اینقدر عوضیبازی درمیارن؟»
«بعضیها اینجا فکر میکنن کین نباید با پورش باشه... مخصوصاً از وقتی فهمیدن تو برادر کوچیکشی.»
«این مردم چرا دربارهی کون من حرف میزنن؟!» پورشه غر زد.
تانکون طوری به پورشه نگاه کرد که انگار با احمقترین آدم روی زمین طرفه.
نه...
در واقع، پورشه واقعاً احمق بود.
«تو یه امگایی. کین یه آلفاست، وارث بزرگترین تجارت این کشور... باید برات نقاشی بکشم تا بهتر شرایط رو بفهمی یا...؟ یه کم فکر کن. پاپی احمق.»
...اوه.
پورشه قیافهش رو درهم کشید.
باز هم همون چیزی که ازش متنفر بود.
تقلیل دادن وجود امگاها به دستگاه بچهسازی.
نچ.
چه موجود چندشآوری.
برای همین بود که پورشه دوست نداشت بین مردم باشه؛ چون نمیتونست همهشون رو بکشه. هرچند گرگش واقعاً دلش میخواست.
«کین الان حسابی تحت فشاره. کسبوکارمون خیلی خوب پیش نمیره، باید با این رسوایی مسخرهی رابطهش دستوپنجه نرم کنه و حالا هم داره سعی میکنه کیم رو به عنوان تنها میت قانونی تو معرفی کنه.»
«ها؟»
«پسر، تو هنوز کیم رو نمیشناسی؟ اگه بفهمه مردم میخوان تو با کین باشی، همهشون رو میکشه... تا حالا عصبانی شدنش رو ندیدی؟ احساس مالکیتش زیاده، شاید به اندازهی کین دیوونه نباشه، ولی بازم...»
پورشه شونه بالا انداخت.
کیمهان آدم نسبتاً آروم و متفکری بود. تقریباً هیچوقت عصبانی نمیشد، مگر وقتی پورشه زیادی روی اعصابش میرفت...
ولی صبور بود، مخصوصاً با امگای کوچیکمون.
پس نه، پورشه واقعاً براش مهم نبود.
«به هر حال، انگار کین دوباره قراره روی کاناپه بخوابه...» تانکون با یه پوزخند گفت.
پورشه تازه متوجه کیت و باس شد که بیفایده سعی میکردن رئیسهاشون رو که رسماً وارد دوران طلاق بودن، آروم کنن.
شه آهی کشید و چشماش رو چرخوند، ولی واقعاً نمیتونست برادر بزرگترش رو سرزنش کنه؛ خودش هم اخلاق تندی داشت.
از کین خوشش نمیاومد، پس نوش جونش. پورش لیاقت این رو داشت که بهتر باهاش رفتار بشه.
«پس واسه این بود...» پورشه آروم زمزمه کرد و آهسته سر تکون داد.
«هوم؟ منظورت چیه؟» تانکون با تعجب پرسید.
ولی پورشه لازم نبود چیزی بگه.
وگاس و پیت هم اونجا بودن و پورش با عجله رفت سمت وگاس.
هر سهتاشون در حالی که نگاه خشمگین کین رو پشت سرشون داشتن، از سالن خارج شدن. تانکون وانمود کرد بالا میاره و مستقیم رفت سراغ نگهبانها تا بابت راه دادن وگاس به داخل، سرشون داد بزنه.
«خب، چه صحنهای...»
«هوم.»
«اینا هیچوقت از دعوا کردن خسته نمیشن؟»
«وقتی دعوا نمیکنن، مثل خرگوشها سکس میکنن... نمیدونم کدومش بهتره.» پورشه با حرص هیس کشید.
کیم دوباره دستش رو دور شه انداخت و کشیدش سمت خودش.
پورشه میفهمید.
میتونست ناامنی و اضطراب آلفا رو توی اون لحظهها حس کنه.
ولی این بار عصبانی نبود. با اینکه دیدن بدخلق بودن برادرش خوشحالش نمیکرد، دلیلی نداشت از کیم ناراحت باشه.
«پیکیم...»
«خستهای؟»
«هوم... میتونیم بالاخره بریم خونه، پیکیم؟ میخوام بخوابم.»
کیم سر تکون داد، یه بار دیگه به پدرش نگاه کرد و پورشه رو به سمت خروجی برد.
خودش میخواست با دوستش، لئو، هم خداحافظی کنه، ولی اون وسط صحبت با یه زن جوون و جذاب بود.
🌕 آپارتمان کیمهان 🌕
تمام آپارتمانشون توی تاریکی فرو رفته بود، ولی وقتی کیم چراغ سالن رو روشن کرد، تینکربل یه دایرهی کامل توی آکواریومش زد.
ماهی کوچولو از دیدن اونها خوشحال شده بود.
«آخیش، من اینقدر سیرم که میخوام تا ابد بخوابم!» شه زیر لب غر زد.
با یه لبخند آروم دستش رو به آکواریوم زد.
پورشه آدم سادهای بود: عاشق رنگ آبی، ماهی و غذا بود.
البته داشت دنبال چیزهای دیگهای هم میگشت که دوست داشته باشه...
مثلاً این اواخر، دیگه موهای بلند کیم هم اونقدرها روی اعصابش نبود.
کیم اول رفت دوش گرفت و وقتی کارش تموم شد، با یه لبخند احمقانه گوشیش رو به پورشه نشون داد:
«ببین چقدر نازه!»
پورشه یه ابرو بالا انداخت.
وندی، گربهش، روی تختشون خوابیده بود. یه موجود کوچولوی بدجنس بود، تقریباً به اندازهی پورشه وحشی، و کیم هم کاملاً عاشقش بود...نچ نچ...
اون فقط یه گربه بود...داشت کارهای گربهای خودش رو میکرد.
چرا کیمهان اینقدر دوستش داشت؟
گرگش غرید.
«اون فقط خوابیده، پیکیم.»
«آره، ولی خیلی نازه! پنجههای کوچولوش رو ببین، خیلی بامزهست و من...»
«پس برو باهاش بخواب و رو اعصابم نرو.»
حالا پورشه کمی عصبی شده بود و خودش هم نمیدونست چرا.
گرگش دوباره غرید، ولی این دیگه چیز عجیبی نبود: گرگها گربهها رو دوست نداشتن.
«ش... شه؟!»
کیمهان خشکش زده بود.
نمیفهمید چه کار اشتباهی کرده، ولی پورشه رفت دوش بگیره و در رو پشت سرش بست.
«صبر کن... چی؟»
کیم با گیجی به تینکربل نگاه کرد، ولی ماهی بیچاره فقط میتونست توی آبش حبابهای بامزه درست کنه.
🌕🌕🌕
To be continued...