Above The Clouds☁️(Chapter4: Wolf's Trust)

Above The Clouds☁️(Chapter4: Wolf's Trust)

Ray

External POV:

🌕 پذیرش پنتاگون 🌕


وقتی شکم پورشه حسابی پر شد، خوابش گرفت.

کیم همچنان داشت با دوستش حرف می‌زد؛ به نظر می‌رسید آروم‌تر شده، ولی هر بار که گارسون، تاد، یه غذای خوشمزه‌ی جدید برای پاپی گرسنه‌مون می‌آورد، کیمهان دست مالکانه‌ای دور کمر شه می‌انداخت.


«اوه، اوه، بالاخره با تو هم آشنا شدم.» لئو کمی سرش رو با احترام خم کرد. «پورش، درسته؟ از آشناییت خوشحالم.»


برادر بزرگ‌تر شه به سمت میز اومد. خسته به نظر می‌رسید، ولی تازه سیگارش رو کشیده بود و چشم‌هاش برق شیطنت‌آمیزی داشت.

دستی آروم روی موهای شه کشید و بعد لبخند زد:


«لئون، دوست کین، حدس می‌زنم؟ منم از آشناییت خوشحالم.»


«لئو.» مرد با یه لبخند صمیمی اصلاحش کرد. «وای، چقدر شبیه همدیگه‌این! می‌تونستین دوقلو باشین!»


پورشه شونه بالا انداخت و نگاه مغرور برادرش رو نادیده گرفت.

ولی واقعاً هم همین‌طور بود؛ هرچی پورشه بزرگ‌تر می‌شد، بیشتر شبیه پورش می‌شد.

پورشه دست‌هاش رو روی سینه جمع کرد. بوی تنباکو باعث شد خودش هم دلش بخواد سیگار بکشه و کیم همون لحظه متوجه شد.


«بریم بالکن.» کیم پیشنهاد داد.


پورش چشم‌هاش رو ریز کرد و به کیمهان نگاه کرد، ولی چیزی نگفت.

پسر کوچیک‌تر منتظر نموند، از بین جمعیت رد شد و مخصوصاً از کنار تانکون که وسط سن داشت می‌رقصید، عبور کرد و یه بالکن کوچیک و خلوت پیدا کرد.


«آآآآه! چه خوب! یه هوای تازه!»


هوای خنک وارد ریه‌هاش شد. حس خوبی داشت، توی سالن خیلی گرم بود.

یه چیزی بود که پورشه اینجا یاد گرفته بود: خیلی از آدم‌ها گرمای شدیدی از خودشون ساطع می‌کردن، گرمایی که تقریباً خفه‌کننده بود و اون ازش خوشش نمی‌اومد.

ولی پورشه یه گرگ تنها بود و حضور بقیه رو خیلی خوب تحمل نمی‌کرد...


تنها استثنا، همون کسی بود که پشت سرش ایستاده بود.


«بیا...» کیم یه سیگار بهش داد. «پا(پدر) هم رسیده. دیدم داشت با پدر لئو حرف می‌زد. باید بریم سلام کنیم.»


«نچ... واقعاً لازمه؟ خودت برو، تو پسرشی، من که نیستم.»


پورشه سرش رو کج کرد، آروم سیگار کشید و با دودش بازی کرد.

روی دیوار کوتاه پنجره پرید و نشست، پاهاش رو کمی از هم باز کرد تا کیم بتونه جلویش بایسته.


«هنوز نرفتم بهش سلام کنم...» کیم زیر لب گفت. «می‌دونم خوشت نمیاد، ولی بازم کاریه که باید انجامش بدیم.»


«خودت مشغول حرف زدن با اون مرد چشم‌آبی بودی. تقصیر من نیست.»


کیم دستش رو روی رون پای پورشه گذاشت و با وجود شلوار، سرمای فلز انگشترهای کیمهان رو حس کرد.

عاشق این حس بود؛ این خنکی باعث می‌شد بدنش بلرزه.


«حسودی می‌کنی؟» آلفا با یه پوزخند پرسید.


پورشه اخم کرد. اون مشغول غذا خوردن بود و کیمهان هم داشت حرف می‌زد...

چرا باید حسودی می‌کرد؟ کیم حتی به اندازه‌ی اون هم غذا نخورده بود!

وقتی کیمهان گیجی روزافزون رو توی صورت پورشه دید، خندید و چشماش رو چرخوند.

انگشت وسطش رو روی بینی شه کشید.


«شوخی کردم.»


«هوم.»


انگشت کیم زیر چونه‌ی مرد جوون سر خورد و با ملایمت بوسیدش.

پورشه هم مطیعانه اجازه داد بوسه رو ادامه بده؛ این یکی از معدود کارهایی بود که دوست داشت توش تسلیم بشه...خب، البته نه کاملاً.

هر وقت زبون کیم زیادی سعی می‌کرد کنترل رو به دست بگیره، پورشه خیلی راحت گازش می‌گرفت.


«...آخ.»


«حقت بود!» شه هیس‌ کشید.


کیمهان می‌تونست لرزش خفیفی رو توی سینه‌ش حس کنه...گرگ لعنتیش داشت بهش می‌خندید!

گندش بزنن.

کی گفته بود میت داشتن آسونه؟

هرچی مردم درباره‌ی امگاها می‌گفتن، اصلاً درست نبود!


«می‌تونم تمام شب روی این بالکن ببوسمت، ولی می‌ترسم آخرش مریض بشی، پاپی من. بیا بریم داخل.»


«من هیچ‌وقت مریض نمی‌شم.» پورشه جواب داد.


«هیچ‌وقت نگو هیچ‌وقت...»


کیم دست شه رو گرفت و همراهش به سالن برگشت.

پدرش کنار مینی‌بار نشسته بود و آروم با چندتا مهمون حرف می‌زد.

یه گروه جَز پشت سرشون موسیقی می‌زد و حال‌وهوای سالن کاملاً وینتیج بود.


«پا.»


کورن نوشیدنی‌ش رو تموم کرد و با یه لبخند کوچیک رو به پسرش کرد.


«آی‌کیم، نونگ پورشه. مهمونی چطوره؟»


«خیلی خوبه. همه‌چی داره خوب پیش می‌ره. خسته نیستی؟»


کورن شونه بالا انداخت و نگاه خطرناکش روی پورشه سر خورد، ولی پورشه نادیده‌ش گرفت.

تازه یه کیک شکلاتی بزرگ دیده بود!

خیلی بزرگ!

نه جدی، واقعاً بزرگ بود!

کیک تقریباً به بزرگی یکی از بچه‌های آنون بود!


«هاهاها... انگار شه کوچولومون هنوز برای دسر جا داره... برو پسرم، هرچقدر می‌خوای بخور.»


«همف.»


پورشه حتی یه لحظه هم معطل نکرد و خودش رو از بغل کیمهان بیرون کشید و رفت سمت کیک شکلاتی!

کیم با نگرانی رفتنش رو نگاه کرد و بعد آه کشید.


«پسرم؟ چیزی شده؟ این اواخر خیلی مضطرب به نظر میای... به خاطر چیزیه که ازت خواستم؟» کورن با صدای آرومی پرسید.


کیم دوباره نقاب سردش رو به صورت زد و کنار پدرش نشست، درست مثل یه ولیعهد.

فقط با نشستن اونجا هم قدرتمند به نظر می‌رسید؛ درست مثل آلفای جوون و سلطه گری که بود.


«پورشه قطعاً قبول نمی‌کنه. پدر، اون آدم خیلی نوع‌دوستی نیست.»


«فکر می‌کنم بتونیم قانعش کنیم. می‌بینم که داره پیشرفت می‌کنه... خب، مخصوصاً در مورد تو. می‌تونیم یه کم بهش زمان بدیم.»


کیم برای خودش یه لیوان شراب ریخت، مایع داخل لیوان رو چرخوند و نگاهش تیره شد:


«پدر.»


«چی شده، پسرم؟»


«نمی‌دونم... بعضی وقت‌ها باهاش مشکل دارم. پیوندمون خیلی قویه، ولی اون هنوز خیلی بدگمان و دور از دسترسه. سخته... من... قبلاً از تانکون راهنمایی خواستم و جواب داد، ولی... همون‌طور که گفتی، زمان می‌بره. فکر نمی‌کنم الان درست باشه چیزی ازش بخوام.»


کورن سر تکون داد و شبیه یه پدر مهربون و دلسوز به نظر می‌رسید.

اون یه زمانی با یه گرگ دیگه پیوند داشت.

مادر پسرهاش.

یه امگای ماده‌ی به‌شدت بدگمان و خطرناک که بارها نگهبان‌هایی رو که فقط مراقب بچه‌ها بودن، کشته بود.

یه حیوان وحشی که نمی‌شد رامش کرد.

در نهایت، کورن تصمیم گرفته بود خودش مشکل رو حل کنه.

اون همیشه آماده بود که مسائل رو به روش خودش حل‌وفصل کنه.


«داری خوب عمل می‌کنی. من رفتار گرگش رو وقتی پیش توئه زیر نظر گرفتم... این حیوان کاملاً بهت اعتماد داره. اگه نتونستی پورشه رو قانع کنی، سعی کن با حیوان درونش به نتیجه برسی.»


کیم لیوانش رو روی میز گذاشت و چیزی نگفت.

می‌دونست پدرش فقط برای رسیدن به چیزی که می‌خواست بهش مشاوره می‌ده.


اما کیمهان مطمئن نبود...نمی‌خواست از پورشه به اون شکل استفاده کنه.

اگه باعث می‌شد اعتماد پسرش رو از دست بده، چی؟



🌕🌕🌕


To be continued...

Report Page