Above The Clouds☁️(Chapter2: But a Wolf)

Above The Clouds☁️(Chapter2: But a Wolf)

Ray


🌕 یه جایی روی یه جت شخصی 🌕



«...خب، تجربه‌ش چطور بود؟»


«قرص‌های محرکت؟ به نظر میاد جواب می‌ده. یه کم زمان لازم داریم، ولی تا اینجا نتایج خوبی گرفتیم. به‌زودی می‌تونیم قوی‌ترشون کنیم. اما ماده‌ی اصلی‌مون رو کم داریم...»


مرد چای‌اش رو آرام و باوقار نوشید، با رضایت صدای کوتاهی از خودش دراورد و بدون اینکه صدایی ایجاد کنه، فنجونش رو پایین گذاشت.


«عالیه.»


«مواد اولیه‌ای که قولش رو داده بودید دارید؟ اگه نداشته باشیم نمی‌تونیم ادامه بدیم...»


«موقعیت حساسیه. اول باید برگردم. امیدوارم درکم کنی.»


«ولی این...»


«نیازی به عجله کردن نیست. ما یه قرص کامل و مناسب می‌خوایم، مگه نه؟»


«ب-بله... معذرت می‌خوام.»


کورن از پنجره بیرون رو نگاه کرد. باران ملایمی می‌بارید و پیرمرد مدت زیادی بود که درست نخوابیده بود. درد کمرش هم اخیراً دوباره برگشته بود. این درد مثل یه دوست قدیمی شده بود؛ گرگ درونش دیگه نمی‌تونست جلوی روند پیر شدنش رو بگیره.


«ما متحدیم، پس بهت اعتماد دارم، خوئن کورن. مطمئنم به‌زودی نتایج آماده می‌شن. ما قراره دنیا رو تغییر بدیم، خوئن کورن، و اسم شما به یادها می‌مونه.»


پوزخند کوچکی روی چهره بی‌روح کورن نقش بست.

خودش قرار بود این کار رو انجام بده—به تنهایی.

این بیچاره فقط یه پل بود که کمک می‌کرد کورن سریع‌تر به هدفش برسد.


«خوئن کورن؟» چان وارد اتاق نشیمن کوچیک شد و نگاهش بلافاصله روی اربابش نشست.


«صبر کن.»


مهمان کورن با احترام سرشو پایین آورد و از اتاق خارج شد.

بعد کورن اجازه داد چان حرفش رو بزنه.


«چی برام داری؟»


«پورش و وگاس آشیونه‌ی شماره پنج رو پیدا کردن. اونارو به زون برگردوندیم ، ولی انفجار توجه رسانه‌ها رو جلب کرد. می‌ترسم که به‌زودی مردم به اون آشیونه علاقه‌مند بشن...»


«خب، بیاید مشکلمون رو تبدیل به راه‌حل کنیم... به رسانه‌ها بگو آشیانه یه ساختمان قدیمی بوده که قراره بازسازیش کنیم.»


«چشم، قربان.»


همیشه همین‌طور بود.

کورن تیراپانیاکول همیشه از مجازات قسر درمی‌رفت. اون حیله‌گر و باهوش بود.

هیچ‌کس توی این دنیا نمی‌تونست باهاش رقابت کنه.




🌕 داخل دفتر کین 🌕




کیم برادرش رو نگاه میکرد که سومین سیگارشو میکشید و بنظر میرسید اون کمی نگران ریه های کین شده بود:


«...پس پورش با وگاس رفته؟ این... خب، حدس میزنم باید خیلی استرس‌زا باشه.»


«آره.»


«ولی... تو نمی‌تونی بفهمی کجاست؟ نمی‌تونی... حسش کنی؟»


کین اخم کرد. پورش یه امگا نبود و ارتباطش با کین کاملاً متفاوت بود.

کیمهان چشم‌هایش را گشاد کرد.


«از چه کوفتی حرف میزنی؟»


«...الان جدی ای؟»


«تو تنها کسی توی این خانواده‌ای که یه امگا به عنوان میت داری... من چیزی درباره‌ی اون پیوند خاصتون نمی‌دونم.» کین با عصبانیت عمیقی غرید. «پورشه هم می‌تونه تغییر شکل بده و با اینکه تمام تلاشم رو کردم رسانه‌ها رو ساکت کنم، دنیا داره کم‌کم می‌فهمه. پس با این پیوند عجیب‌غریبت رو اعصابم نرو، باشه؟ همین الانشم کلی دردسر داریم.»


کیم مشت‌هاش رو گره کرد.

البته. شه برای بقیه شبیه یه جور هیولای جهش‌یافته دیده می‌شد. از اون طرف، پورش هم مدام به خاطر آلفا بودنش توسط بقیه تحت فشار بود، چون رابطه‌اش با کین مورد قبول همه نبود.


کین پنجره رو بست و برگشت کنار برادرش روی مبل چرمی نشست.


«همین الانشم کلی کار دارم که باید مدیریت کنم و پورش هم این اواخر واقعاً غیرقابل تحمله، اون... آآآخ.»


«ههه...» کیم با خستگی آه کشید. «فکر می‌کنی داشتن پورشه به عنوان میت راحت‌تره؟»


«نمی‌دونم...»


«تصور کن پورش می‌تونست تغییر شکل هم بده...»


قیافه‌ی وحشت‌زده‌ی کین واقعاً دیدنی بود.

کیم مجبور شد داخل لپش رو گاز بگیره تا نزنه زیر خنده.


«راجع بهش حرف نزن، باعث میشی بدشانسی بیاد سراغم! همین الانشم زیادی مغرور، متکبر و لجبازه، دیگه یه فرم حیوانی هم بهش اضافه نکن!»


«باشه باشه، ببخشید!»


کیم چشم‌هاش رو تو حدقه چرخوند و موهای بلند مشکیش رو باز کرد. این اواخر موهاش انقدر بلند شده بودند که روی اعصابش می‌رفتن، ولی پورشه بیشتر و بیشتر بهشون خیره می‌شد... پسر جوون حاضر نبود اعتراف کنه، ولی واقعاً از هیکل کیمهان خوشش می‌اومد.


«شیـا، این داره دیوونه‌م می‌کنه. بعضی وقتا آرزو می‌کنم می‌تونستم یه قلاده‌ی لعنتی بندازم گردنش.»


«اَه...لطفاً فانتزی‌های چندشت رو برای خودت نگه دار.» کیم تشر زد و بلافاصله خنده‌اش رو قطع کرد.


کین با لبخند شیطنت‌آمیزی پا روی پا انداخت.


«آه... تو هنوز خیلی جوونی که چیزای خوب زندگی رو تجربه کنی. می‌فهمم، هه هه...»


«کین.»


کین ناگهان سرش رو کج کرد و با قیافه‌ای واقعاً گیج بهش نگاه کرد.


«خب، امیدوارم واقعاً مثل من نباشی... تصور کن قیافه‌ی لیدی ورا رو وقتی مجبور بشه اتاق تو رو تمیز کنه و گرگ پورشه شبونه دیکت رو از جا بکنه!»


«کافیه!»


کین زد زیر خنده و کیم با بالش به زانوش کوبید.


از مزخرفات برادر بزرگ‌ترش خسته شده بود، برای همین تصمیم گرفت از اتاق بیرون برود.


رفت دنبال پورشه که تو اتاق تانکون مونده بود، اما پورشه با خیال راحت روی شونه‌ی پٌل خوابش برده بود.


«خوئن کیم؟ اوه، عالیه! می‌شه لطفاً...»


«تکون نخور.» کیم با یه پوزخند دستور داد. «آب دهنش داره میریزه روت.»


«آآآهاهاها...» آرم زد زیر خنده و بلافاصله تانکون هم از خنده از روی مبل پایین افتاد. «خوئن نوووو!»


با سر و صداها پورشه از خواب پرید و با قیافه‌ای گیج چشم‌هاش رو باز کرد.


همیشه انقدر آماده‌ی دعوا بود که نزدیک بود به پٌل مشت بزنه.


«اِه!»


«آه، ببخشید...»


«پورشه؟ بریم؟»


«آره...» پسر جوون خمیازه‌ای کشید. «صبر کن... کجا داریم می‌ریم؟»


کیمهان لبخند زد، ولی چیزی نگفت.

گاهی دوست داشت پورشه رو سر قرار ببره.

نگفتن مقصد هم یکی از ترفندهای کیم بود؛ وگرنه پورشه هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد باهاش بیاد.


«خودت می‌بینی! زود باش.»


«غـررر...»


«فحش ممنوع.»


«می‌دونم!»


کیم خندید، دست پورشه رو گرفت و اونو با خودش از اتاق بیرون کشید.



🌕🌕🌕




To be continued...

Report Page