Above The Clouds☁️(Chapter3: Wolf in a Party)

Above The Clouds☁️(Chapter3: Wolf in a Party)

Ray


External POV :


🌕 سر قرار، چند ساعت قبل از مهمونی 🌕


«شما واقعاً جوون شیک و جذابی هستید! خیلی بهتون میاد.» صاحب مغازه با ذوق و شوق تأیید کرد.


پورشه اخم کرده بود. موهای فرش همه‌جا ریخته بود، پوستش کمی رنگ‌پریده بود و یه کت‌وشلوار سبز روشن پوشیده بود.

کاملاً متفاوت با لباس‌هایی که معمولاً می‌پوشید.

به کیمهان که پشت سرش نشسته بود چشم غره رفت.


«از رنگش خوشت نمیاد؟ می‌تونیم یه چیز دیگه انتخاب کنیم... مثلاً یه کت‌وشلوار مشکی ساده؟» پیرزن با نگرانی پرسید.


کیم دست‌هاش رو روی سینه‌اش جمع کرد و با کنجکاوی یه ابرو بالا انداخت. واقعاً انگار عاشق این بود که پورشه رو مثل عروسک لباس بپوشونه.

شه قیافه‌اش رو درهم کشید:


«این... نه خوبه نه بد.» پسر جوان زیرلب گفت. «بد نیست...»


«اوه؟»


کیم با محبت لبخند زد. خیلی کم پیش می‌اومد پورشه همون اول یه لباس رو رد نکنه.

پورشه دست‌به‌سینه شد و صورتش به سردی یه زمستون سخت بود، ولی خانم مهربون ناراحت نشد:


«من فکر می‌کنم تو با این کت‌وشلوار فوق‌العاده خوشگل شدی، باید یکم بیشتر به خودت اعتماد داشته باشی.»


«خوشگل...؟»


پورشه یهو اخم کرد.

خوشگل؟ راستش این کلمه‌ای نبود که پورشه زیاد ازش استفاده کنه... اصلاً استفاده نمی‌کرد راستش رو بخواید.

کیم ریز خندید و کارت بانکی‌اش رو برای پرداخت به سمت زن گرفت.


«امشب یه مهمونی برای شرکت کردن داریم، پسرم.»


«بازم؟ خودت تنها برو، من نمی‌خوام بیام.»


«پورشه...»


«نه.»


«بوفه‌ی رایگان داره.»


پسر جوان مردد شد، ولی دوباره دست‌به‌سینه ایستاد.

غذا.

غذا که خوب بود.

ولی مهمونی خوب نبود.

خررر.

وقتی کیم می‌خواست پورشه رو مجبور به انجام کاری کنه، همیشه مطمئن می‌شد که یه چیزی هم به عنوان جایزه گیرش میاد.

چه آدم کوچولوی دوزاریِ حقه‌بازی بود.


«خونه هم غذا دارم، می‌تونم خودم غذا درست کنم یا برم بیرون چیزی بخورم.» پورشه بالاخره زیرلب گفت و شونه بالا انداخت. «نمیام.»


کیم چونه‌اش رو روی دستش گذاشت و با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت:


«اوه، جدی؟... خب، حیف شد. پس فقط به آنون می‌گم پیشت بمونه... ولی کیت و باس امشب مسئول امنیت منن، پس سه‌قلوها با تو می‌مونن... امیدوارم مشکلی نداشته باشی که پیششون بمونی.»


پورشه فوراً اون قیافه‌ی ازخودراضی و اخموش رو جمع کرد و بدنش خشک شد.

بچه نه.

بچه‌ها از مهمونی هم بدتر بودن.

خیلی بدتر.

فاک.


«میام.»


«هوم. همون‌طور که فکر می‌کردم.»


«خیلی عوضی‌ای.»


«می‌دونم... ولی من میتت ام و تو دوستم داری!»


پورشه با شنیدن خنده‌ی آروم کیم زیرلب فحشی داد و زن بیچاره‌ای که همراهشون بود با گیجی بهشون نگاه کرد.

چه زوج عجیبی بودن... عجیب، ولی یه‌جورایی بامزه.



🌕 راهروی پنتاگون 🌕


ساختمونی که وسط شهر قرار داشت، «پنتاگون» نام داشت.

البته که این ساختمون متعلق به خانواده‌ی تیراپانیاکول بود؛ در واقع، بیشتر هوس تانکون بود، چون عاشق استخر بزرگ روی پشت‌بومش شده بود.


«آقایون.»


پیشخدمت جوانی با لباس قرمز و مشکی به پورشه و کیم خوشامد گفت.

نگاهش کمی بیشتر از حد معمول روی پسر جوان موند، انگار کنجکاو شده بود و گرگ کیمهان غرّش کرد.


«مـ... اوه... لطفاً دنبالم بیاید.» مرد زیرلب گفت.


پورشه اصلاً متوجه این صحنه نشد. داشت اطرافش رو نگاه می‌کرد و از همین حالا بوی خوش همه‌ی غذاها رو می‌کشید توی ریه‌هاش.

اگه بست، دوست مرحومش، می‌تونست اونجا باشه، احتمالاً کل میز رو می‌بلعید.

کیم دستش رو روی کمر پورشه کشید؛ یه حرکت ساده، ولی پر از معنی.


«بریم.»


«هوم...» شه از سردی صدای کیم اخم کرد.


نکنه کاری کرده بود؟

با این حال، این کت‌وشلوار مسخره رو پوشیده بود و حتی یه گل هم از باغ پیدا کرده و به کیم داده بود.


چون بعضی وقت‌ها کیمهان دوست داشت پورشه... مهربون باشه؟ یه همچین چیزی.


«شما میز شماره‌ی یک هستید. امشب من بهتون خدمت می‌کنم. اسمم تاده. هر وقت چیزی خواستید، صدام کنید.»


«ممنون. فعلاً تنهامون بذار.»


پیشخدمت بیچاره فرار کرد. هاله‌ی سلطه‌گر کیمهان بیش از حد خفه‌کننده بود.

توی اون سالن، تنها کسی که کاملاً نسبت به فرومون‌های کیم بی‌تفاوت بود، پورشه بود؛ حتی متوجه آدم‌های اطرافش هم نمی‌شد.

با اینکه آدم زیاد بود. خیلی زیاد.

پورشه دنبال برادر بزرگ‌ترش گشت و دید کنار کین ایستاده؛ هردوشون شبیه پادشاه‌ها به نظر می‌رسیدن.

یه هاله‌ی قدرت به‌طور طبیعی ازشون ساطع می‌شد و همه‌ی مهمون‌ها انگار مسحور اون دوتا بودن.


«عصر بخیر. خیلی وقته، دوست قدیمی.»


یه زبان خارجی.

پورشه اخم کرد، سرش رو چرخوند و چشمش به چشم‌های آبی یه مرد افتاد.


یه مرد... احتمالاً... خوشگل؟


قدبلند، با عضلاتی ملایم ولی اندامی کشیده و ظریف، با لباس رسمی مشکی و سفید. موهای بلوندش کمی سرکش بود و صورتش ظریف و خوش‌تراش؛ ولی چیزی که بیشتر از همه به چشم می‌اومد، چشم‌هاش بود... آبی، به عمق آسمون.

پورشه عاشق آبی بود.

رنگ موردعلاقه‌اش بود.


«سلام، لئو. چطوری؟»


کیم به همون زبان عجیب جواب داد و پورشه تقریباً به حرف‌هاشون گوش نمی‌داد.

با یه قیافه‌ی جدی و گیج، داشت مرد رو برانداز می‌کرد.

آدمای خوشگل همیشه عوضی بودن...درست مثل کیمهان.

نچ.


«پورشه، ایشون مهمون اصلی امشبمون، لئو هستن. یه دوست قدیمی هم هست.»


«شنیدم بالاخره میتت رو پیدا کردی! تبریک می‌گم.» لئو با ظرافت کنار کیم نشست، یه لیوان شامپاین نوشید و لبخند زد. «خوشحالم که بالاخره کسی رو پیدا کردی که تونسته این زره یخی رو از تنت دربیاره! با هم خیلی خوب به نظر میاید، منظورم اینه... البته شاید نه به اندازه‌ی برادرت و میت آلفاش...»


پورشه پوزخند زد و کیم چشم‌هاش رو چرخوند.

برای همه، کیمهان تیراپانیاکول به عنوان یه شاهزاده‌ی سرد شناخته می‌شد.

بی‌احساس، خودخواه و به‌شدت بی‌تفاوت نسبت به بقیه؛ کیم فقط از وقتی پورشه رو دیده بود، کم‌کم شروع کرده بود درهای قلبش رو باز کنه.


«از آشنایی باهات خوشحالم. اسم کامل واقعیم لئون وان براونه(Leon Von Braun )... ولی ترجیح می‌دم لئو صدام کنید.» مرد با لهجه‌ی خیلی غلیظ گفت، ولی پورشه از تلاشی که برای حرف زدن می‌کرد خوشش اومد.


«آه... آره... منم همین‌طور. من پورشه‌ام.»


کیم آروم زیر میز به پای پورشه زد و اون هم با کلافگی آه کشید؛ از این همه ادب مزخرف خسته شده بود:


«من پورشه کیتیساواسدم، بیست سالمه، برادر پورشم و میت اون احمق، کیمهانِ عوضیِ کودن تیراپانیاکولم.»


این بار کیم با یه صدای معترض به شونه‌ی پورشه زد و غریبه‌ی خوشگل هم زد زیر خنده، درست مثل یه بچه.


«لعنتی، خیلی زود شناختت!»


«شه!»


«چی؟! همون کاری رو کردم که می‌خواستی! دیگه رو اعصابم نرو، عوضیِ—»


«بسه، هاهاها، دعوا نکنید بچه‌ها، شما دوتا خیلی خنده‌دارید، نمی‌تونم... هاها...»


لئون واقعاً نفس‌گیر بود؛ انگار کل دنیا فقط چشم داشت برای خیره شدن به این مرد.

خب، حق هم داشت.

چشم‌هاش آبی بود، بابا.

خیلی خفن بود.

گرگ پورشه یه غرولند آروم کرد؛ کلافه بود... ولی یه‌جورایی موافق هم بود.


«به هر حال... تولدت مبارک، لئو. امیدوارم هدیه‌ای که از طرف خانواده‌م برات فرستادیم خوشت اومده باشه...»


«هوممم...» لئو دوباره برای خودش شامپاین ریخت. «ماشین‌های لوکس همیشه نقطه‌ضعف من بودن، اعتراف می‌کنم. خیلی ازش خوشحالم. ممنون.»


«تا سه روز دیگه به کشورت تحویل داده می‌شه.»


لئو یه لبخند خیره‌کننده زد و دست‌به‌سینه شد، با یه قیافه‌ی مصنوعی جدی:


«اوه، چه فوق‌العاده! من از این خدمات عالی خانواده‌ی تری‌پاکول واقعاً راضی‌ام، خوئن کیمهان. باید از صمیم قلب ازتون تشکر کنم.»


دو دوست همچنان به همون زبان ناشناخته برای پورشه حرف می‌زدن و راستش، پورشه اصلاً براش مهم نبود.

چشمش به رسیدن بشقابش افتاد و شکمش قاروقور کرد.


<< غذا >> گرگش غر زد.


<< غذا >> پورشه توی ذهنش جواب داد.


چنگالش رو برداشت و یه عالمه از بیسکویت‌های خوش‌طعم و نمکی رو مزه کرد.

حتی متوجه نشده بود که پیشخدمت، تاد، بشقابش رو بیشتر از بشقاب بقیه پر کرده... ولی کیم متوجه شده بود.

لئو هم نگاه ناگهان کلافه‌ی دوستش رو دید:


«خب، خب... برام سواله که به اندازه‌ی این پیش‌غذاهای کوچولو دوستت داره یا نه...»


«خفه شو... همینم زیادیه.»


«پی‌کیم!» پورشه ناگهان از سرشو از بشقابش بالا آورد صدا زد.


به یه کاسه‌ی سوپ کوچیک روی بشقاب کیمهان اشاره کرد و یه لبخند شیرین تحویلش داد:


«امتحانش کن! این... این واقعاً خوشگله!»


لئون وان براون دوباره زد زیر خنده و قلب کیمهان آب شد.

واقعاً...پورشه چطوری می‌تونست حتی وقتی اصلاً قصدش رو نداشت، این‌قدر بامزه باشه؟!



🌕🌕🌕


پ.ن: لئو رو دیکاپریو توی دهه 20 سالگیش درنظر بگیرید.



To be continued...

Report Page