Above The Clouds☁️(Chapter1: Not a Dog)
Ray🌕دفتر شخصی کیمهان 🌕
پورشه یه زمانی قصد داشت کیمهان تیراپانیاکول رو بکشه، اما حالا حاضر بود برای اون آدم بکشه.
«مستر اسنو، ما چیز زیادی ازتون نمیخوایم.»
کیم روی صندلیش نشسته بود، پاهاش رو روی هم انداخته بود و لباسهاش کاملاً تمیز و اتوکشیده بودن.
مثل یه شاهزادهی واقعی از دوران باستان به نظر میرسید؛ سرتاپا مشکی با جواهرات طلایی. لباسی که جایگاهش رو بهعنوان وارث خانوادهی تیراپانیاکول به رخ میکشید.
مرد غر زد. «دارم بهتون میگم، ما نمیتونیم سریعتر از این انجامش بدیم!» مستر اسنو یکی از همکارانشون بود؛ مردی قدبلند با چشمهای تیره. «من صادرات ماشینهای گرونقیمت و شیک شمارو یه هفته جلو انداختم. ما نمیتونیم بیشتر از این کاری—»
«مشکل اینه که ما یه مشتری خیلی سختگیر داریم. نمیخوایم ناامیدش کنیم.»
مستر اسنو مشتهاش رو گره کرد، فکش از شدت عصبانیت سفت شده بود و بعد مشتش رو محکم روی میز کیم کوبید.
«من هر کاری از دستم برمیومد کردم! جرئت نکن بهم بگی بیشتر از این میخوای یا من—»
«خــــــــررر.»
غرش بم و قدرتمندی تمام دفتر رو پر کرد.
گرگی که تا اون لحظه بیسروصدا زیر میز دراز کشیده بود، بلند شد و غرش تهدیدآمیزی کرد.
چشمهای نارنجیرنگش از عصبانیت میدرخشید و دندانهای نیش قدرتمندش نزدیک گلوی آقای اسنو قرار گرفت. مرد با ترس خودش رو عقب کشید.
«این دیگه چه کوفتیه؟!»
کیم با خونسردی گفت :«...خوئن اسنو. مطمئنم که دارید تمام تلاشتون رو میکنید.» امگا بیسروصدا برگشت کنار کیمهان. «...اما توصیه نمیکنم توی دفتر من حرکت احمقانهای انجام بدید... میدونید، میت من خیلی اهل دیپلماسی نیست. فقط دو چیز میفهمه: محافظت و حمله.»
رنگ از صورت آقای اسنو پرید و بدنش خشک شد. حیوان دوباره غرش بم و کشداری کرد و بعد روی زمین، جلوی پاهای کیم دراز کشید.
منتظر کوچکترین حرکت اشتباه.
یه حیوان وحشیِ تمامعیار بود.
«خب...اینجا یه...سگ...قوی...»
«خرررر.»
گرگ دوباره گوشهاش رو عقب فرستاد و کیم با حالتی تمسخرآمیز یه ابروش رو بالا انداخت.
«ذهنتون گولتون زده؟ درست نمیبینید؟ این یه گرگه. در مقایسه با سگها، حیوان خیلی وحشیتریه... اگه ولش میکردم توی این اتاق، قبل از اینکه حتی بتونید یه صدای کوچیک از خودتون دربیارید، تیکهتیکهتون کرده بود.»
کیمهان آهی کشید و از جاش بلند شد. همکار وحشتزدهاش دستش رو جلو آورد.
«نـ... نه، صبر کن! صبر کن! نرو! منو با این هیولا تنها نذار!»
کیم رشتهی بلندی از موهاش که جلوی دیدش رو گرفته بود، فوت کرد.
بعد نگاه آبیرنگش رو آروم روی مرد چرخوند و هالهی فرومونهای الکتریکیاش توی هوا به لرزه افتاد.
«سه روز بهتون وقت میدیم. فقط سه روز برای ماشینهامون.»
«سه...؟ صبر کن!»
کیم از اتاق خارج شد و پورشه هم همچنان کنارش بود.
کیم از این کار به اندازهی قبل متنفر بود، اما داشتن گرگ پورشه کنارش خیلی سرگرمکنندهترش کرده بود.
🌕اتاق نشیمن خانوادهی اصلی 🌕
«....خب؟ بهت نگفتن؟»
تانکون دستهاش رو روی سینهاش گذاشته بود و در حالی که مثل یه بچهی لوس اخم کرده بود، داشت یه برنامه تماشا میکرد.
کین آهی کشید و گلوش رو صاف کرد.
«تان؟ دارم ازت میپرسم کجان...؟»
«نمیدونم و برام هم مهم نیست! دست از سرم بردار!» تانکون داد زد و کنترل تلویزیون رو روی زمین پرت کرد. «امیدوارم رفته باشن و دیگه هیچوقت برنگردن! کینِ احمق!»
«خوئن نوووو...» آرم با چرخوندن چشمهاش آه کشید. «خون کین، فقط یه ساعته که رفتن... شاید رفتن بیرون یه نوشیدنی ایی چیزیی بخورن؟»
«یا شاید توی دستشوییان؟» پٌل در حالی که یه چیپس گاز میزد اضافه کرد. «پورش زیاد میره اونجا، وقتی بعدش از اونجا رد میشی باید دماغتو بگیری... لعنتی، بوش خیلی بده!»
تانکون با انزجار صورتش رو جمع کرد و چشمهاش رو چرخوند، بعد با پاش به پل لگد زد.
آرم مثل یه احمق خندید، اما صورت کین درهم شد.
اربابشون واقعاً عصبانی به نظر میرسید؛ پورش دوباره همراه خوئن وگاس ناپدید شده بود. (سومین بار بود که این هفته چنین اتفاقی میافتاد و خوئن کین دیگه واقعاً داشت کاسهصبرش لبریز میشد.)
«آه، کیم، میدونی کجا... اوه! اینجایی! میخواستم ازت بپرسم، نونگ پورشه، میدونی هیای عزیزت کجاست—؟»
کیم وارد اتاق نشیمن شد و شه هم پشت سرش میاومد؛ در حالی که با تلفن میتش بازی میکرد.
شه حتی سرش رو هم بالا نیاورد.
«نه.»
«...باشه.»
پورشه یه نگاه سرد به کین انداخت و بعد به تانکون نگاه کرد. تانکون خسته به نظر میرسید؛ این روزها خودش اصرار داشت از اون سه تا هیولا مراقبت کنه.
کیم دستهاش رو روی سینهاش گذاشت و با علاقه به برادر بزرگترش نگاه کرد.
«مشکل هدیهی آقای لئو رو حل کردم... ولی دیگه چه خبره؟»
«پورش میخواد طلاق بگیره! هاهاها...» تانکون خندید و سرش رو عقب انداخت.
کین بهش چشم غره رفت.
بعد آهی کشید و از کیم خواست دنبالش به دفترش بره.
پورشه کنار پل موند. پل هم یه بسته چیپس داشت!
بین غذا و کیم... شکم پورشه قاروقور کرد. اَه، گرسنه بود!
«پنیر؟ سلیقهت به اندازهی قیافت عجیبه...»
«هی، بچه تخس!» پٌل با عصبانیت گفت و به شونهی شه زد. «امتحانش کن، واقعاً خوشمزهست، میدونی!»
شه خمیازهای کشید، ولی با این حال چندتا چیپس از پٌل دزدید و بعد نگاهی به نمایش بیروح و مسخرهای که تانکون داشت میدید انداخت.
شبیه یه فیلم قدیمی از دوران باستان بود.
«داستانش چیه...؟»
«یه جور نسخهی گیِ بتمن...» تانکون زیرلب گفت. «...هنوز فقط قسمت اوله، ولی اون بچه رو میبینی؟ باباش تازه مرده و قراره یه بادیگارد خیلی سکسی داشته باشه...»
پورشه فوراً چشمهاش رو چرخوند.
معمولاً تانکون سریالهای پزشکی نگاه میکرد.
برای اولین بار، یه چیز جدید بود.
شاید با کراش احمقش دعوا کرده بود.
«آه پورشه، فکر کنم بابا داره بهزودی برمیگرده، میتونی توی یه شام خانوادگی واقعی شرکت کنی!» تانکون گفت و ناگهان برنامه رو متوقف کرد.
خیلی خوشحال به نظر میرسید و مثل یه احمق لبخند میزد.
«کورن... برگشته؟»
🌕🌕🌕
To be continued...