دور زدن اتاق رئیس!
عاطفه رنگریزصدای زنگ تلفنِ اتاقِ رئیس بلند شد! چند لحظه پیش رئیس به هنگام خروج صورت اش را رو به کارمندان کرد و گفت چند نکته مهم، تا من برگردم: یک اینکه وقت صبحانه ندارید، پس تا وقت ناهار که من بر می گردم دور آن میز جمع نشوید! دوم اینکه اگر تلفن اتاق من زنگ خورد بگویید کاری پیش آمد و رفتند بیرون، نه چیزی کمتر و نه بیشتر. فراموش نکنید که این پنج کلمه را باید در ظرف سی ثانیه بگویید، و سوم اینکه تا من برگردم باید کارهایتان را تمام کرده باشید، حالا دیگر خدانگهدار.
صدای زنگ تلفن اتاق رئیس بلند شد! چند لحظه پیش رئیس ...
خودم را به اتاق رئیس می رسانم، نفسم را در سینه حبس می کنم تا به محض پرسش، پاسخ سی ثانیه ایی را بدهم.
- الو؟
- بله؟
- خانم الف؟
- نه من کااااارمندشون...
- چی؟
- کاری پیش اومد... احساس میکنم برای این سه کلمه وقت زیادی صرف کردم، رفتند بیرون را با عجله میگویم تا بتوانم آن را در سی ثانیه تمام کنم.
- بسیار خب.
حس خوبی ندارم و می دانم گند زدم، دارم از همین الان فکر می کنم که چه جوابی به رئیس بدهم. حتما بفهمد اخراجم می کند. می دانم گند زدم و فقط هم سه ثانیه لعنتی. و همین سه ثانیه، به آقای صاحبخانه اتوکشیده که سند منگوله دارش همیشه زیربغلش است، بهانه می دهد که دوباره راهش را کج کند و جلوی در کمین کند که از آن پانزده روز به تعویق افتاده بگوید!
سرگرمِ شمردنِ تعویق های تقویم ام بودم که ثانیه از دستم در رفت و بیشتر از یک دقیقه و سه ثانیه بود که آنجا بودم و این یعنی فاجعه، سی ثانیه دیگر به سه ثانیه اضافه شده است، سی و سه ثانیه خطا!
وای بر من دیگر این را نمی شود با کیمیا هم درست کرد! سی و سه ثانیه حتماً اخراج بدون تسویه حساب و حقوق این ماه!
مثل سگ ترسیده بودم، خب سی و سه ثانیه تعویق و تاخیر یعنی اخراج بدون تسویه حساب! سردم شد و فکر کردم که برای سی و سه ثانیه اخراج بدون تسویه حساب منصفانه نیست! فکر کردم اخراج سی و سه ثانیه ایی خیلی دردناکتر از اخراج مثلا سه دقیقه و سی ثانیه است! چون با حساب سه دقیق و سی ثانیه نوعی از لجبازی من در ثانیه هاش درز کرده بود، اما در تعویق و تاخیر سی و سه ثانیه هر چه بود پیشامد بود و اتفاق، مثل دستپاچگی! و من حتماً خودم را سرزنش می کردم: "که اگر روی کلمه اول مکث کرده بودی ولی کلمه دوم و سوم را پشت سر هم به کار برده بودی الان مجبور نبودی با صدای زنگ، یکی دو متر از جایت بپری که این یکی دیگر کیست؟"
صدای در مرا به جایم برگرداند و به یادم آورد که در اتاق رئیسم. به کرنومتر نگاه کردم و از چهل گذشته بود، وای بر من! با خود فکر کردم حالا که تکلیف ام معلوم است و من مشمول اخراج بدون تسویه حساب شده ام بهتر است که سه دقیقه و سی ثانیه در اتاق او بمانم، زیرا که دیگر او رئیس من نیست.
"چی؟ او رئیس من نیست؟ واقعاً او رئیس من نیست؟ من رئیسی ندارم و آن دیگر، صندلی رئیس نیست. حالا که من نه رئیس دارم و نه کارمندم، پس ترسی هم ندارم و می نشینم."
به کرنومترم نگاه کردم و دیدم یک دقیقه و پنجاه ثانیه است که اینجا هستم. سرم را از روی کرنومتر بالا آوردم چشم ام به دیواری افتاد که هیچ وقت آن را ندیده بودم، چرا؟ خوب شاید هیچ وقت نتوانسته بودم روی صندلی او بشینم، پس ندیدم! یا شاید هیچ وقت بیشتر از دو ثانیه تعویق و تاخیر نداشتم و همیشه آن دو ثانیه هم صرف استرس شده بود، استرسی که مرا به درون می برد تا به...
اما امروز آن دیوار را دیدم که روی آن نوشته شده بود:
هشدار: صندلی تان اشغال نمی شود اگر اصل ممنوعیت توقف بیش از سی ثانیه را فراموش نکنید!
با خودم فکر کردم که او همیشه در این امر موفق بوده است و مدام تکرار می کرد که شما هیچ جا مجاز به توقف بیش از سی ثانیه نیستید مگر در صندلی تان! صندلی تان بهترین مامنِ شماست! به دلیل همین ممنوعیت در اداره ما صف دستشویی مثل دسته هایی بودند که در مراسم مذهبی زنجیر زنی می کنند و ما در صف متحرک ناچار بودیم هر سی ثانیه یکبار جابه جا شویم! یا وقت ناهار در حالی که لقمه به دهان مان می بردیم به کورنومتر هایمان هم نگاه می کردیم و هر سی ثانیه یکبار جابه جا می شدیم!
به خاطر همین در اداره ما هر کس چهار نفر را به عنوان همکار تشخیص می داد و مابقی کارکنان هم شکل بودند زیرا که در سی ثانیه هیچ وقت نمی شد به ریش یا خال ابروی کسی نظر کرد! از اینرو بقیه کارکنان برایمان شبیه به همان چهار تا همکارمان بودند. چهار صندلی عقب و جلو و چپ و راست آشنا بود و دیگر چهره ها هر سی ثانیه یکبار عوض می شد!
رئیس می گفت بیشتر از سی ثانیه یکجا ماندن یعنی توقف، یعنی فراغت، یعنی از دست دادن وقت، از دست دادن طلا، یعنی تن پروری، بی اخلاقی، بی مسئولیتی، یعنی اضافه و آشغال!
کرنومتر را نگاه کردم و دیدم که از سه دقیقه و سی ثانیه گذشته است...
حالا که اصل اشغالِ صندلی را فهمیده بودم تصمیم گرفتم بیشتر تعلل کنم. قطعا به امتحان اش می ارزید.
همانجا نشستم.
تا اینکه چشمانم گرم شدند و من...
تکان خوردم به کورنومترم نگاه کردم و فهمیدم بیش از سه ساعت و نیم است که من روی صندلی رئیس دراز کشیدم. اول ترسیدم ولی سریع خودم را جمع و جور کردم و با خودم فکر کردم اگر از شر کرنومتر رها شوم دیگر نمی ترسم و هم می توانم به اشغال صندلی فکر کنم.
از اینرو کرنومتر را جلوی پایم انداختم و با پاشنه کفش ام آنچنان آن را لگد کردم که شیشه در عددها فرو رفت. حالا من می توانستم تا هر وقت که دلم بخواهد بی کرنومتر زندگی کنم. می توانستم تا دلم میخواهد روی صندلی بخوابم، بشینم و می توانستم دور میز صبحانه نیز توقف کنم و...
در اتاق را باز کردم و به سالن وارد شدم، اما این بار سریع به منتهی الیه سمت چپ دفتر که میز من در آنجا بود نشتابیدم و خیره شدم به کارمندهای سالن رو به رو که نور باریکی از لا به لای کرکره بر سرشان تابیده بود، و کارمندی را دیدم به خاطر لغزش چانه بر کف دست اش، از چرت پرید و فورا به اطراف اش نگاه کرد که مبادا... و کارمند دیگری که به سقف خیره شده بود و من از او پرسیدم در چه فکری است و او پاسخ داد! صدای زنگ پنج عصر!
چرخیدم و به راهرو پشت سرم نگاه کردم و برای اولین بار تابلوی این راهرو را می دیدم که نوشته بود: کارکنانِ متعهد با سابقه بالای بیست سال.
و من چهره ی او را دیدم که به سقف خیره شده بود و انتظار ساعت پنج را می کشید و آن دیگری را دیدم که چرت می زد. آن یکی را نیز دیدم که همان نامه پنج خطی را می نویسد که همه ما در روز پنج بار باید آن را بنویسیم و تحویل دهیم به مرکز. و او را نیز دیده ام که که زیر لب میخواند در ساعت پنج عصر...
رو برگرداندم و به سمت سالن خود رفتم، دم در ورودی مکث کردم و دیدم میز خودم را و اویی که با صدای زنگ تلفن رئیس به سمت اتاق شتافت، دیدم که کرنومترش را در دست دارد و آنرا می پاید که مبادا از سی ثانیه بگذرد. باید صدایش می کردم، ایست اش می دادم و نشانش می دادم زندگی بی کرنومتر را. اما او رفته بود به اتاق رئیس.
منتظرش ماندم تا به او بگویم که تعویق و تاخیر بیش از سی ثانیه است که ما را به هم می رساند و من سه ساعت و سی دقیق وقت داشتم تا او بیایید.
در این سه ساعت و نیم مانده در راهروها داد می زدم که توقف کنید.
می دانستم کافی است او بیایید و من تنها نباشم در ایستادن. می دانستم که ما تنها نخواهیم ماند و جادوی صندلی و قانون کرنومتری متوقف خواهد شد.
و من سه ساعت و سی دقیقه در اتاق او که دیگر رئیس نبود، ایستادم و ایستادم و ایستادم.
آتفه