ASHES OF US

ASHES OF US

Partis

CHAPTER¹⁰

با سردردی سنگین از خواب بیدار شد چشماش از شدت گریه قبل خواب پف کرده ، با گیجی به دور و ورش نگاهی انداخت اتاق تاریک بود

+مایکل؟ مایکل

تاپتن چندبار مایکل رو صدا زد اما صدایی نشنید ، گوشیش رو برداشت ساعت 10 شب بود

با مایکل تماس گرفت اما مایکل جوابی نداد سه بار دیگه هم تماس گرفت اما دریغ از یک جواب

تاپتن گوشی رو کامل خاموش کرد و روی میز کنار تخت گذاشت ، از روی تخت بلند شد و به سمت حموم رفت

لامپ رو روشن کرد و برای چندثانیه بی حرکت به حموم زل زد شیر آب رو باز کرد تا وان پر از آب بشه ، وقتی وان کامل پر شد آب رو بست و آروم توی وان پر از اب دراز کشید ، توی مغزش با خودش کلنجار میرفت

یک طرف مغزش میگفت انجامش بده و اون یکی میگفت نه انجامش نده

در نهایت تیغ کنار دستش رو برداشت و اون رو برای چنددقیقه روی اون یکی دستش نگه داشت منتظر بود کسی یا چیزی اون رو منصرف کنه

قطره های اشک از چشماش سرازیر میشدند اون دلش همچین مرگ دردناکی نمیخواست ، از مردن با درد متنفر بود ارزو داشت توی دریا بمیره اما چاره ای نداشت ، تیغ رو توی پوستش فرو کرد و برشی عمیق و عمودی روی دستش ایجاد کرد

با سرعت زیادی خون از رگ زخمی تاپتن بیرون میریخت چیزی نگذشت که تاپتن ضعف شدیدی رو توی بدنش احساس کرد

تمام خاطراتش با مایکل از جلوش چشمش گذشتن ، روزی که برای اولین بار همدیگه رو دیدن ، زمانی که مایکل بهش اعتراف کرد ، زمانی که باهم به دریا رفتن و آب بازی کردن

+تاپتن!

چشمای بی جونش به سمت صدای مایکل چرخید ، مایکل توجهش به در نیمه باز حموم جلب شد به سمت حموم دوید وقتی در رو کامل باز کرد با دیدن بدن رنگ پریده‌ی تاپتن برای لحظه ای خشکش زد

+تاپتن

با فریاد بلندی به سمتش دوید در همین حین اشک‌هاش شروع به ریختن از چشماش کردن

+تاپتن نه نه

به سمت بدن بی جون پسر دوید و مچ خونی تاپتن رو محکم گرفت و فشار داد حوله ای رو از کنار وان برداشت و دور دست تاپتن پیچید

+خواهش میکنم

+ترکم نکن

گوشی رو دراورد و به امبولانس زنگ زد

+خواهش میکنم سریع بیاید جونی براش نمونده

مایکل این کلمات رو با گریه و درد پشت تلفن فریاد میزد

-مایکل

تاپتن با صدایی ضعیف زمزمه کرد مایکل گوشش رو به لب پسر نزدیک کرد ، اشک‌هاش از چشماش روی صورت تاپتن میریخت

-دوستت دارم

تاپتن این رو گفت و دیدش برای همیشه سیاه شد

+نه نمیتونی همینطوری بری

مایکل تاپتن رو توی بغل خودش فشار داد

+قرار بود باهم بریم دریا

+عزیزم چشماتو باز کن

+لطفا نرو

مایکل نفهمید چقد گذشت تا امبولانس برسه همینکه پرستارها وارد خونه شدن به سمت تاپتن دویدن و مایکل رو از پسر دور کردن و سعی کردن تاپتن رو نجات بدن

......................

بعد از بیست دقیقه توی بیمارستان پشت درهای اتاق عمل

دکتر بلاخره از اتاق بیرون اومد ، مایکل از روی زمین سرد بلند شد و به سمت دکتر رفت

+بگید که حالش خوبه

دکتر نگاهی به چشمای سرخ مایکل کرد و سرش رو پایین انداخت

-متاسفیم ما نتونستیم نجاتش بدیم بدنش خون کافی نداشت

با شنیدن این جمله انگار دنیا رو سر مایکل آوار شد ، از پا دراومد و روی زمین افتاد

با گریه فریاد زد

+خواهش میکنم نزارید بره

+از من خون بگیرید

-متاسفم امکان پذیر نیست

مایکل عاجزانه از دکتر خواهش میکرد هنوزهم امید به برگشتن تاپتن داشت اما سرنوشت چیز دیگه ای برای قصه‌شون نوشته بود

+اون تنها چیزیه که دارم

صدای مایکل از شدت فریاد هایی که میزد و گریه ای که میکرد گرفته بود ، توی همون لحظه دانک و میلک از راه رسیدن

+پی چیشده ، پی تاپتن کجاست

دانک و میلک هنوز از اتفاقی که افتاده بود کامل خبر نداشتن دانک به سمت دکتر رفت

+چه اتفاقی براش افتاده؟

-متاسفم ما اون رو از دست دادیم

دانک این رو شنید اما ذهنش برای چندثانیه نتونست جواب دکتر رو تحلیل کنه از شوک حرف دکتر ساکت موند و بهت زده شد و روی صندلی نشست و فقط به یه جا زل زد نه فریادی نه گریه‌ای

میلک کنار مایکل نشسته بود و سعی میکرد کمی به مایکل کمک کنه اما انگاری خودش هم به کمک یک نفر نیاز داشت

مایکل با تمام توانی که داشت زور زد و از روی زمین بلند شد تا برای بار اخر بتونه بدن بی جون پسرش رو ببینه وارد اتاقی که بدن بی جون تاپتن اونجا قرار داشت شد پارچه‌ای سفید تا نصفه روی بدن تاپتن بود

مایکل دست سرد تاپتن رو گرفت

+تاپتن بلند شو

کمی جسم پسر رو تکون داد

+بهم قول داده بودی بریم دریا

+من الان با کی برم؟

مایکل از حرف‌های خودش گریه‌اش گرفته بود چیزی توی سینه‌اش میسوخت

+چرا بیدار نمیشی

+تاپتن

مایکل اسم تاپتن رو فریاد میزد اما جوابی نمیگرفت

-پی کافیه

دانک سعی کرد مایکل رو از تاپتن جدا کنه اما مایکل محکم دست دانک رو پس زد

مایکل خم شد و با گریه برای اخرین بار بوسه‌ای رو لب‌های کبود پسر زد

پو با کلافگی روی تخت دراز کشیده بود و به سقف زل رده بود ، پاهاش رو تند تند تکون میداد و نفس های عمیقی بیرون میداد بعد از اتفاقی که یک ماه پیش بین خودش و پاول افتاد کمی از اون فاصله گرفته بود

+لعنتی چه بلایی سرم اومده

دستی توی موهاش کشید و موهاش رو بهم ریخت و بلند شد و روی تخت نشست و با دستش چند ضربه به سرش زد

+احتمالا عقلمو از دست دادم

از جا بلند شد و از اتاقش خارج شد ، با تندی به سمت اتاق پاول قدم برداشت وقتی به اتاق پاول رسید بدون هیچ مکثی در رو با شتاب باز کرد

با اخم سرش رو داخل اتاق پاول کرد بعد اینکه کل اتاق رو رسد کرد کامل وارد شد، پاول ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهش رو از کتاب توی دستش گرفت و به پو دوخت

+اتفا-

پو به پاول محلت حرف زدن نداد ، با سردی و طعنه وار بدون اینکه مستقیم به پاول نگاه کنه گفت

-آقای پوم من دارم میرم بیرون غذا بخورم اگه دلت خواست میتونی باهام بیای

تا حرفش تموم شد از اتاق پاول خارج شد و در رو پشت سرش بست ، با رفتن پو پاول کتابش رو بست و عینکش رو دراورد و روی میز گذاشت

+منظورش چیه ، من که مجبورم باهاش برم

پوزخندی با خودش زد ، بلند شد و لباسش رو عوض کرد کت چرمی مشکی روی تاپ مشکیش پوشید و گردنبند های نقره‌ای به گردنش انداخت شلوار جین تقریبا مشکی پوشید استایلش از روز اولی که اومده بود توی این خونه راحت تر شده بود دیگه اون کت رسمی مسخره رو نمیپوشید

همینکه وارد حال شد پو برای چندثانیه به پاول خیره شد نزدیک بود فراموش کنه با پاول قهره

+چیه؟

پاول با شک به خودش نگاه میکنه

+چیزی رومه؟

پو سریع خودش رو جمع میکنه

-مگه میخوای بری فشن شو که اینطور لباس پوشیدی؟؟

+من همیشه اینطور لباس میپوشم ، تو تازه متوجه شدی

پو چشماش رو چرخوند و به سمت در خروجی رفت

-بریم

بعد چند دقیقه رانندگی به رستوران ژاپنی رسیدن ، رستوران بخاطر لامپای پر نور توی خیابون تقریبا تاریک میدرخشید

وارد رستوران شدن و یک میز خالی رو برای نشستن انتخاب کردن ، پسری ظریف با موهای مشکی به سمت اونها اومد و منو رو روی میز گذاشت و منتظر موند تا غذایی که میخوان رو انتخاب کنن هر چندلحظه یکبار نیم نگاهی به پاول مینداخت

+من مرغ کاری آکی میخورم

پو به پاول نگاه کرد و گفت

+سریع انتخاب کن دیگه ، گارسون منتظره

پاول چشم غره‌ای به پو زد

-من اسپایسی رامن میخورم

گارسون اینهارو یادداشت کرد پو رو کامل نادیده گرفت و رو به پاول گفت

+نوشیدنی چی میل دارید؟

پاول نگاهش بین پسر و پو پیچید

-ام دوتا کوکاکولا

بعد از تقریبا نیم ساعت پسر غذاهارو اورد و روی میز گذاشت

+امیدوارم از غذاتون لذت ببرید

با رفتن گارسون پو قاشقی برداشت و کمی از غذاش تست کرد و خیلی یهویی گفت

+ایمید وارم از غذاتون لیذت بیبرید

به طرز خنده داری با حرص ادای گارسون رو دراورد ، پاول با دیدن ادای پو غذا توی گلوش پرید و سرفه ای کرد

پو دستمای برداشت و با اخم به سمت پاول گرفت

+نمیر

پاول دستمال رو از دست پو گرفت و دهنش رو پاک کرد

-تو واقعا چته؟

+من؟ من هیچیم نیست

پو قاشقی از غذاشو توی دهنش گذاشت

+من مثل همیشه عادیم

پاول چاپستیکش رو محکم روی میز گذاشت

-نه نیستی یک ماهه نه درست باهام صحبت میکنی نه نگاهم میکنی

پاول ارنج‌هاش رو روی میز گذاشت و دستاش رو توی هم گره کرد و کمی رو به جلو خم شد

-کار اشتباهی انجام دادم؟ یااا

پوزخندی زد و صداش رو پایین اورد

-ذهنت هنوز توی اونروز گیر کرده؟ اون بوسه ی نصف-

پو نزاشت حرف پاول کامل بشه با دستش ضربه ی محکمی به بازوی پاول زد اما بیشتر دست خودش درد گرفت تا بازوی پاول

+ساکت شو اون حتی بوسه ی نصفه نیمه هم نبود لبای ما بهم برخورد نکرد

پو به دور اطراف نگاه کرد و دوباره نگاهش رو به پاول داد

+آره من هنوز ذهنم توی اونروزه

پوزخند پاول تبدیل به خنده‌ای عمیق شد

+چرا باید اونکارو میکردی؟ راستشو بگو چی توی ذهنت میگذره؟ چه نگاهی نسبت به من داری؟

-همونطور که اونروز گفتم ،

پاول کمی حرفشو کشید و مکث کرد نفسشو رو بیرون داد و قیافه‌ای جدی به خودش گرفت

-برام مهمی

+از چه نظر؟ از نظر یه دوست؟ یه بادیگارد؟

-از نظر عشق

پو خنده‌ای از سر تعجب سر داد اونقدری بلند خندید که توجه کل ادمای توی رستوران به اون جلب شد

پاول به خنده‌ای پو پوزخندی زد

-فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟

بلاخره خنده ی پو تمام شد پو با انگشتش اشک‌های زیر چشمش رو پاک کرد

+لعنتی این موضوع چه شوخیش چه جدیش مسخره و خنده‌داره

-مسخره و خنده دار؟ برای همین ذهنتو یک ماهه درگیر کرده؟

لبخند پو روی لبش خشک شد

+من فقط نمیخوام مجبور بشم بادیگاردمو عوض کنم ، در ضمن این چیز مسخره‌ای که الان گفتی رو فراموش کن و پیش هیچکس تاکید میکنم هیچکس نگو

-اونوقت چرا؟

+چون اگه بابام بفهمه اخراجت میکنه و من هم زیاد از این موضوع مسخره خوشم‌نمیاد ، نشنیده میگیرم

پاول صورتش رو کج کرد و به صورت پو زل زد دنبال نشونه ای از دروغ بود

-یعنی احساس من به تو

پاول آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد

-یک طرفست؟

پو سرش رو پایین انداخت و درحالی که با غذاش بازی میکرد گفت

+آره

اونقدری این رو آروم گفت که اگه پاول گوشش رو نزدیک نمیورد هیچی نمیشنید

-دروغگو

پاول این رو زیر لب اروم زمزمه کرد

+بیا نادیدش بگیریم نمیخوام کنار هم معذب باشیم

هردو بقیه غذاشون رو توی سکوت کامل خوردن

وقتی غذاشون تموم شد گارسون به سمتشون برای پرداخت پول اومد ، پو بلک کارتش رو از توی کیف پولیش دراورد و پول رو حساب کرد

گارسون خواست بره اما چیزی توی ذهنش باعث شد از رفتن منصرف بشه رو به پاول گفت

+ببخشید شما دوتا باهم قرار میزارید؟

پو به پاول نگاه کرد و سریع گفت

-نه

پسر لبخندی از سر اسودگی زد رو به پاول گفت

+پس میتونم شمارتون رو داشته باشم؟

پاول با شنیدن این جمله کمی دست پاچه شد کم خودش رو صاف کرد

-ام

+اون دوست دختر داره

پو با نگاهی کشنده و صدایی تهدید آمیز این رو به سمت پسر گفت و از سر صندلی بلند شد

-بلند شو بریم

پاول بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و پشت سر پو راه افتاد

سوار ماشین شدن ، وقتی پاول کمربندش رو بست رو به پو گفت

+که احساسم یه طرفست؟

-خفه شو ، فقط از اون خوشم نمیاد ، اگه یه نفر دیگه بود اینو نمیگفتم

پو سریع شبیه به یک رپر این جمله هارو پشت سر هم گفت ، پاول ابرویی بالا انداخت

+باشه

و ماشین رو روشن کرد

-برو سمت بار

پاول سرش رو به نشونه ی باشه تکون داد

نات مثل همیشه صندلی عقب لم داده بود پاهاش رو به صندلی جلو تکیه داده بود و داشت با اهنگ لبخونی میکرد و ماشین هایی که کنار ماشینشون ایستاده بود رو نگاه میکرد

+یکم زودتر برو

نات این رو رو به پینگ طوری گفت که انگار اون مقصر ترافیکه

-ولی قربان ما توی ترافیک گیر کردیم

نات با پاش لگدی به صندلی راننده زد

+من نمیدونم یطوری از این لعنتی بزن بیرون

پینگ از آینه به پسر نگاهی گذرا انداخت

-چشم

بعد از چند دقیقه بلاخره از ترافیک خارج شدن ، به پارکینگ بار رسیدن همین که نات در ماشین رو باز کرد گوشی پینگ شروع به زنگ خوردن کرد

-قربان پدرتونن

نات پاش بین زمین و هوا موند آب دهنش رو قورت داد

+قطعش کن

-ولی اگه دوباره مثل دفعه ی قبل-

+فقط قطعش کن

فریادش چنان بلند بود که اگه کس دیگه‌ای جای پینگ بود تا الان فرار کرده بود

+همینجا بمون تا زمانی که بهت نگفتم‌ نیا دنبالم

-چشم

+اگه هم خواستی برو همین نزدیکیا یچیزی بخور

نات بدون اینکه منتظر جواب راننده بمونه از ماشین خارج شد و در ماشین رو محکم بست ، به طرف بار رفت و وارد بار شد با چشمش دنبال پو و گارفیلد گشت

پو کنار پاول سرجای همیشگیشون نشسته بود و گارفیلد؟ پشت کانتر بار کنار بنز بود و داشت باهاش صحبت میکرد با این تفاوت کسی که اینبار داشت وراجی میکرد گارفیلد بود نه بنز

نات به سمت گارفیلد رفت و یقه‌ی لباسش رو از پشت گرفت و اون رو همراه خودش کشوند

+هی تو کی

گارفیلد از این حرکت یهویی تعجب کرد و با دستاش دست نات رو کرفت وقتی سرش رو برگردوند نات رو دید

+احمق چکار داری میکنی داشتم حرف میزدم

بنز از حرکت یهویی نات بزور جلوی خندشو گرفته بود ، نات بی توجه به گارفیلد اون رو دنبال خودش کشید

-هرچقدر حرف زدی بسته بیا پیش ما بشین

نات یقه‌ی گارفیلد رو ول کرد و کنار پو نشست ، پو جرعه ای از شرابش رو نوشید و جام رو پایین گذاشت و رو به نات گفت

+چرا انقدر دیر اومدی

نات نفس عمیقی بیرون داد

-توی ترافیک گیر کرده بودیم

باز شدن در بار توجهه هر چهارنفر رو جلب کرد دانک درحالی که دست جونگ رو گرفت وارد بار شد پشت سر اون دو میلک وارد شد ، دانک با دیدن پو لبخند عمیقی زد درحالی که جونگ برخلاف دانک با دیدن پو چهره ای به خودش گرفت که انگار تو ذوقش زده

+پی‌پو توهم اینجایی

پو درحالی که به جونگ چپ چپ نگاه میکرد گفت

-تو اینجا چکار میکنی دانک

+با جونگ و میلک اومدیم یک حال و هوامون عوض بشه

دانک با سرش به جونگ و میلک اشاره کرد

-بیاید بشینین پیش ما

نات این رو گفت و کمی جا به جا شد تا برای هر سه نفر جای نشستن باشه ، پو نگاه کشنده ای به نات کرد و زیر لب زمزمه کرد

+احمق

جونگ به پو و پاول نگاه میکنه پوزخندی شیطانی میزنه

+شما دوتا همیشه انقدر نزدیکین یا فقط امروز؟‌

پو سریع کمی از پاول فاصله میگیره

-نخیر ما همیشه اینطور بودیم

جونگ تک خنده‌ای میزنه و به صورت طعنه آمیز میگه

+من فقط یه سوال پرسیدم چرا انقدر گارد میگیری؟

پو اخم میکنه به سمت جونگ برمیگرده

-سوال مسخره‌ای بود

جونگ دست به سینه میشه و به پشتی مبل تکیه میده

+شما چرا با من مشکل دارین؟

چند لحظه همه سکوت میکنن و نگاهی رد و بدل میکنن ، پو جرعه ای دیگه از نوشیدنیش سر کشید و خیلی سریع گفت

-خب ، چون ازت خوشم نمیاد

+پو!

از چهره‌ی دانک معلوم بود که از این حرف پو ناراحت شده

جونگ دستاش رو باز کرد و به جلو خم شد

+من چه اشتباهی کردم که از من خوشت نمیاد؟

-تو داداشمو بردی ، اون همش پیش توعه

پاول خنده‌اش رو پشت دستش پنهان کرد و با خنده‌ای که سعی داشت جلوش رو بگیره گفت

+وایسا ببینم تو داری حسودی میکنی؟

پو دستپاچه شد ، با دستش ضربه‌ای محکم به پای پاول زد ، با برخورد دست پو به رون پاول خنده‌ی پاول بیشتر شد

-نخند عوضی ، من فقط نمیخوام داداشم زیاد با اون وقت بگذرونه

اخم کمرنگ دانک دوباره جاش رو به لبخند درخشانی داد

+پی قول میدم بیشتر باهات وقت بگذرونم

-نمیخوام برو پیش همون دوست پسرت

پو چشماش رو چرخوند و نفسی از سر حرص بیرون داد ، جونگ لیوان نوشیدنیش رو روی میز گذاشت و بلند شد

+من میرم بیرون سیگار بکشم

به سمت در پشتی بار رفت چندی نگذشت که پاول هم به بهونه‌ی سیگار کشیدن از پشت بار خارج شد و پیش جونگ رفت

+خیلی وقت بود ندیده بودمت

جونگ دود سیگار رو از لباش بیرون داد و لبخند سردی روی لبش نشست

-درسته ، خیلی وقته سرمون با این دوتا داداش گرمه

پاول سیگاری از جاسیگاری فلزی‌اش دراورد و نوک سیگارش رو به سیگار جونگ نزدیک کرد و آرام روشنش کرد

+کی قراره این بازی رو تموم کنی؟

پاول پوک عمیقی از سیگارش کشید

-تا زمانی که بفهمم دلیل واقعی مرگ پدرم چی بود و تمام پولی که پدر اون دونفر از بابای من بالا کشید رو پس بگیرم

جونگ با سیگار توی دستش بازی کرد

+هر بلایی که میخوای سر پدرشون بیار اما از دانک دور بمون

جونگ نگاهش رو از زمین گرفت و به پاول داد

+با چیزایی که ازش دیدم اون آزارش حتی به مورچه هم نمیرسه

پاول با پاش به زمین ضربه های اروم و پی در پی‌ای زد جوابی نداشت بده ، جونگ سیگارش رو به زمین انداخت و با کفشش خاموشش کرد و با دستش چند ضربه به شونه ی پاول زد و برگشت همینکه در رو باز کرد با قیافه‌ی متعجب و ترسیده‌ی میلک رو به رو شد

Report Page