ASHES OF US
PartisChapter⁹
فضای ماشین تمام مدت ساکت بود و تنها چیزی که به گوش میرسید صدای هقهق های تاپتن بود ، مایکل با چشمای خیس به جادهی روبهرو خیره شده بود و سعی میکرد جلوی اشکاش رو بگیره
بلاخره به خونه رسیدن ، با اینکه الان توی خونه بودن ولی مایکل حتی یه کلمه هم حرف نزد فقط رفت و روی مبل نشست و به تلوزیون خاموش خیره شد
+مایکل اونطور که فکر میکنی نیست
تاپتن با صدایی لرزان این رو گفت و رفت روی زمین روبهروی مایکل نشست و دست مایکل رو توی دستاش گرفت
چندثانیه توی چشمای مایکل زل زده بود وقتی دید مایکل سکوت رو انتخاب کرده گفت
+اون بهم پیام داد
با شروع گریهاش حرفش نصفه رها شد ، نفسی گرفت
+اون تهدیدم کرد که اگه نیام ببینمش اون عکسارو پخش میکنه
با گفتن این جمله انگار باری از دوشش برداشته شد پیشونیش رو روی دست مایکل گذاشت
مایکل بلاخره سکوت خودش رو شکست
-گفتی اون عوضی چکار کرده؟
تاپتن همینطور که سرش روی دست مایکل بود و گریه میکرد گفت
+اون یسری عکس از من داشت ، مال زمانی که توی رابطه بودیم
همزمان صحبت کردن و گریه کردن برای پسر سخت بود برای همین نفسش بند اومد
+من نمیخواستم با اون بخوابم من مقاومت کردم
+اون زورش بی..بیشتر بود
+من فقط میخواستم باهاش حرف بزنم نه چیز دیگه
بلاخره سرش رو بلند کرد ، الان مایکل با چشمای خیس به تاپتن زل زده بود
+باورم کن مایکل لطفا
مایکل دیگه نتونست تحمل کنه با دو دستش صورت پسرش رو گرفت و با انگشتش اشک های پسر رو پاک کرد درحالی که اشکای خودش دست کمی از پسر نداشت
-من باورت دارم تاپتن
از مبل پایین اومد و مثل تاپتن روی زمین زانو زد
+اون عکسا مال گذشته بودن
مایکل و تاپتن پا به پای هم گریه میکردن
-میدونم میدونم ، خواهش میکنم آروم باش یکم نفس بکش
مایکل طوری پسر رو در آغوشش غرق کرد که انگار میخواست تمام وجودش رو میان بازوهاش پنهان کنه ،اشکهای مایکل از چشماش روی موهای تاپتن میریخت ، تاپتن میتونست شدت سریع ضربان قلب مرد رو احساس کنه
-از این به بعد هر اتفاقی افتاد اول به من بگو باشه؟
تاپتن با صدایی لرزان و آروم جواب داد
+باشه
مایکل بغلش رو محکم تر کرد
تاپتن توی آغوش مرد بیشترین چیزی که احساس میکرد امنیت بود ، هردو برای مدت طولانی توی بغل یکدیگر غرق شدند




جونگ توی ماشین روبه روی خونه ی دانک نشسته بود و اهنگ گوش میکرد ، هر از گاهی سرش رو از گوشی بالا میورد و به خونه نگاه میکرد ، به ساعت نگاه کرد ساعت 5:55 بود
+چقد رند ،معنیش چیه
جونگ مرورگر گوشیش رو باز کرد و دنبال معنی ساعت گشت بلاخره پیداش کرد و اون رو بلند برای خودش خوند
-آمادهی تغییر باش و به چیزی که مناسب تو نیست نچسب
جونگ بلند خندید
-چرت و پرت محضه
بعد از چند دقیقه با صدای برخورد دستی به شیشهی سمت شاگرد به خودش اومد با دیدن دانک لبخندی زد و قفل در رو باز کرد ، دانک با لبخند همیشگیاش سوار شد و روی صندلی نشست و در حالی که بخاطر دویدن نفسنفس میزد گفت
+خیلی منتظر موندی؟
جونگ نگاهی به پسر انداخت ، زیبایی دانک باعث شده بود جونگ دست و پاش رو گم کنه
+جونگ
-ام نه نه ، تازه اومدم
جونگ ماشین رو روشن کرد و گفت
-امادهای بریم؟
دانک سرش رو به نشونه ی بله تکون داد
+اوهوم
ماشین به سمت اکواریوم حرکت کرد ، توی مسیر نگاه دانک به بستنی فروشی افتاد و برای چندثانیه به بستنی فروشی نگاه کرد
جونگ نگاهی به دانک انداخت و در کسری از ثانیه ماشین رو نگه داشت
-همینجا وایسا الان میام
کمربندش رو باز کرد و از ماشین پیاده شد بعد از چنددقیقه با دوتا بستنی قیفی شکلاتی برگشت سوار ماشین شد و یکی از بستنی هارو به دانک داد
-اینم برای شما
+از کجا میدونستی بستنی شکلاتی دوست دارم
چشمای دانک از شدت ذوق برق میزد ، تیکهای از بستنیاش رو خورد همینکه بستنی وارد دهنش شد دستاش رو از شدت شوق تکون داد
+این خیلی خوشمزست
+لعنتی عاشقشم
جونگ متوجه نشد کی غرق نگاه کردن به دانک شد و بستنیاش کی فرصت اب شدن پیدا کرد
-شت
بستنی جونگ روی دستش ریخت دانک از توی توتبگش چند ورق دستمال دراورد و دست جونگ رو گرفت و تمیزش کرد
بعد از چنددقیقه که هردو بستنی هاشون رو خوردن به سمت اکواریوم حرکت کردن
-رسیدیم
هردو از ماشین پیاده شدن ، جونگ به سمت دانک رفت و کنارش ایستاد
-بزار برات بگیرمش
توتبگ دانک رو گرفت و روی شونهی خودش انداخت و بدون گفتن حرفی دست دانک رو گرفت، دانک اولش با این حرکت جونگ جا خورد اما سریع لبخندی زد
جونگ و دانک وارد اکواریوم اصلی شدن ، ماهیها از اطراف و همینطور بالای سرشون رد میشدن
دانک با دهن باز به ماهی هایی که رد میشدن نگاه میکرد جونگ بی توجه به اطرافش به دانک زل زده بود و به واکنش کودکانهی دانک میخندید
-دوستش داری؟؟
دانک به جونگ نگاه کرد و با صدایی که از شدت خوشحالی بالا پایین میشد گفت
+دوست داشتن؟ لعنتی عاشقش شدم
نگاه دانک به اکواریوم عروس دریایی که پشت سر جونگ بود افتاد
+عروس دریایی !!!!
دانک دست جونگ رو کشید و به سمت عروس دریاییها دوید
+خیلی خوشگلن
-دانک
دانک نگاهش رو از اکواریوم گرفت و توجهش رو به جونگ داد
+هوم؟
دانک با چشمای کنجکاوش منتظر بود جونگ حرفش رو بزنه ، جونگ دو دست دانک رو توی دستاش گرفت
جونگ میتونست نبض شدید دانک رو از طریق دستهاش حس کنه
-نمیدونم وقتش رسیده که این رو بگم یا نه
جونگ بین حرفهاش مکث کرد
-ولی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و این رو نگم
نفس عمیقی کشید ، چشمش رو از دست های دانک گرفت و به چشمای معصوم دانک نگاه کرد
-میشه دوست پسرم بشی؟
دانک سرجایی که بود خشکش زد ، دهنش کمی باز شده بود میخواست حرف بزنه اما مغزش همکاری نمیکرد طوری به جونگ زل زده بود انگار حرفی که شنیده بود توهم بود
-اگه نمیخوای میتونی ردم کنی سعی میکنم یطوری کنار بیام
جونگ دستای دانک رو رها کرد و سرش رو پایین انداخت
پسر با پایین افتادن دستاش به خودش اومد آب دهنش رو قورت داد قدمی به سمت جونگ برداشت و با یک حرکت صورت جونگ رو بین دو دستش گرفت و نگاه جونگ رو از زمین گرفت و به سمت خودش اورد بدون ذره ای مکث فاصله ی بین خودشون رو از بین برد و بوسه ای کوتاه روی لب های جونگ زد که باعث شد زمان برای هردو متوقف بشه ، صداهای اطراف برای ثانیهای محو شد نور آبی اکواریوم با حرکت عروس دریایی ها روی صورت جونگ و دانک میرقصید
بلاخره دانک جرئت متوقف کردن بوسه رو پیدا کرد صورتش رو کمی عقب برد و زمزمه کرد
+قبول میکنم
با شنیدن این کلمه انگار قلب جونگ اروم گرفت لبخندی زد
-لعنتی فکر کردم قراره رد بشم















پو دست به سینه با اخم روی مبل نشسته بود و به میز رو به روش زل زده بود پاول درحالی که داشت با گوشیش کار میکرد هر از گاهی نیم نگاهی به پو مینداخت
پاول از این سکوت خسته شد گوشیش رو خاموش کرد و روی مبل پرت کرد
+میخوای بریم بیرون؟
-نه
پاول از این جواب سریع پو متوجه ی عصبی بودنش شد
+یعنی نمیخوای بری بیرون با رفیقات؟
-نه
پاول لب هاش رو روی هم فشرد و سرش رو تکون داد
+چر-
-نمیخوام چیزی بشنوم
پاول چپ چپ از بالا به پایین به پو نگاه کرد یدفعه گفت
+چرا از بقیه عصبی هستی سر من خالی میکنی؟
پو دستاش رو باز کرد و جلو اومد و صداش رو کمی بالا برد
-من اینکارو نکردم
+چرا انجام دادی الان هم داری همینکارو میکنی
-نه من انجام ندادم
پو از جا بلند شد زیرلب غر زد و به سمت اشپزخونه رفت
پاول گوشیش رو برداشت و طوری که انگار هیچ بحثی بین اونا شکل نگرفته به کار کردن با گوشیش ادامه داد ، با شنیدن صدای شکستن چیزی از جا پرید به سمت آشپزخونه دوید
+پو!
وقتی به اشپزخونه رسید پو بین کلی شیشه خورده ایستاده بود
+تکون نخور همونجا بمون
-نیاز نیست خودم جمعش میکنم
پو نشست و با دست خالی شیشه خورده هارو جمع کرد
-آی
یهو یه شیشه ی ریز نوک انگشت پو رو برید ، پاول به سمتش رفت و مچ دست پو رو محکم گرفت به حدی که رد انگشتای پاول روی مچ پو سفید شده بود ، دستش رو بالا اورد و شیشه خورده هارو از توی دست پو پایین انداخت
+بهت گفتم به چیزی دست نزن
پاول با اخم و فریاد گفت
+ببین اسیب دیدی
پو دستش رو از توی دست پاول محکم بیرون کشید و از جا بلند شد
-انقدر سر من داد نزن ، فقط بلدی به من گیر بدی
پاول از فریاد پو جا خورد قدمی به عقب برداشت
-من بچه نیستم که هی بیای به من غر بزنی اینکارو کن اونکارو نکن
چهرهی پاول کمی درهم شد
+منم کیسه بوکس تو نیستم که هربار که از کسی عصبی میشی بیای سر من خالی کن
پو با دستاش پاول رو هل داد
-بحث الان یچیز دیگست نه این
+اتفاقا الان باید درموردش صحبت کرد من بادیگارتم نه بردهت که اینطور با من رفتار میکنی
صدای هردو به مراتب هی بالاتر میرفت پو و پاول عصبی و کلافه بودن اما نه از هم فقط نیاز داشتن یجایی عصبانیتشون رو خالی کنن
-من هیچوقت همچین رفتاری نداشتم خصوصا با تو
پو خواست از کنار پاول رد بشه که پاول سریع دستش رو گرفت
+کجا؟باز داری فرار میکنی؟
-ولم کن
پاول تن صداش رو پایین اورد و حالا کمی آروم تر ولی جدی گفت
+اول باهام حرف بزن
پو هنوز عصبی بود بدون اینکه توی چشمای پاول نگاه کن گفت
+گفتم ولم کن پاول
پو سعی کرد مچ دستش رو از تو دست پاول دربیار اما اینبار پاول محکم تر دستش رو گرفته بود
پو درحالی که با دست آزادش به سینهی پاول ضربه میزد با بغضی عصبی گفت
-اصلا چرا به کارای من اهمیت میدی؟
-چرا کارای من انقدر برات مهمه؟؟؟
پاول با حرکتی ناگهانی کمر پو رو گرفت و اون رو به خودش چسبوند دست پو بین سینهی خودش و پاول گیر کرد
پاول نگاهش بین دوتا چشم و لب پو چرخید
+شاید ، شاید چون برام مهمی
نفس پو برای لحضه ای متوقف شد ، صداش در نمی اومد
پو خیلی آروم طوری که انگار داشت با خودش حرف میزد گفت
-ممنظورت چیه؟
پاول آب دهنش رو قورت داد
+نمیخوام ببینم داری اسیب میبینی
پاول پو رو به خودش نزدیک تر کرد صورتش رو کمی به صورت پو نزدیک کرد ، پو عقب رفت و پاول همراهش کشیده شد هرچی عقب تر میرفت پاول بیشتر بهش نزدیک میشد ، اونقدر عقب رفت تا کمر پو به کابینت برخورد کرد
پاول بلاخره دستاش رو از روی کمر و دست پو برداشت و روی کابینت گذاشت
فاصلهی صورت هردو از یه نفس هم کمتر بود
+پی م-
در همین لحضه دانک وارد اشپزخونه شد با دیدن صحنهی روبه روش حرفش نصفه موند ، پو همینکه صدای دانک رو شنید پاول رو محکم به عقب هل داد و از خودش جداش کرد
-دانک اونطور که فکر میکنی نیست
دانک با صورتی متعجب نگاهش رو بین پو و پاول میچرخوند
+مممن میرم فعلا
دانک این رو گفت و با سرعت زیادی از اشپزخونه دوید و به اتاقش رفت
پو فریاد زد
-دانک
-دانکککک
-بخدا اشتباه داری فکر میکنی
و بدون اینکه توی چشمای پاول نگاه کنه یا باهاش حرفی بزنه از اشپزخونه خارج شد




















بوی قهوهی تازه توی فضای کافه پیچیده بود ، هرکسی به یه کاری مشغول بود تاپتن با مشتری صحبت میکرد مایکل قهوه درست میکرد میلک کیک هارو برش میداد و دانک سفارش هارو میبرد
امروز نسبت به بقیه روزا کافه کمی شلوغ تر بود بلاخره بعد از دوروز کافه دوباره باز شده بود
مایکل قهوهی اماده رو روی پیشخوان گذاشت و بعد به سمت تاپتن رفت
+خوبی؟ میخوای یکم استراحت کنی
تاپتن با لبخندی که سعی داشت نشون بده حالش خوبه گفت
-من خوبم عزیزم
مایکل یک دستش رو روی کمر تاپتن گذاشت و نوازشش کرد
+اگه احساس خستگی کردی یا حس کردی حالت داره بد میشه بیا بهم بگو باشه؟
تاپتن لبخندی در جواب نگرانی مرد زد و سرش رو تکون داد
مایکل به سمت دستگاه اسیاب رفت و شروع کرد به قهوه اسیاب کردن
+پی این سفارش کدوم میزه
-میز 3
دانک قهوه و کیک رو به سمت میز 3 برد
+بفرمایید اینم سفارشتون
دانک سفارشهای اون خانوم رو روی میز گذاشت و به سمت پیشخوان قدمی برداشت
+ببخشید
صدای خانوم باعث شد دانک روشو برگردونه
-چیزی نیاز دارید؟
نگاه خانوم بین گوشیش و تاپتن که پشت پیشخوان بود رد و بدل میشد
+ام این اقای توی عکس همون اقاییه که اونجا ایستاده؟
دانک کمی خم شد تا عکس توی گوشی خانوم رو ببینه ، با دیدن عکس چشماش از تعجب گرد شد
-این عکس رو از کجا اوردی؟ همین الان پاکش کن
برای اولین بار دانک با یه نفر با لحنی بد صحبت کرد
دانک گوشی رو از دست زن گرفت و عکس رو با دستای خودش پاک کرد
-کی این عکس رو برات فرستاده؟
زن دستپاچه شد
+این این عکس همین الانشم توی فضای مجازی پخش شده
+من از اونجا دیدمش
دانک نگاهی به بقیهی مشتریها انداخت و متوجه ی نگاه عجیب به تاپتن و پچ پچ کردنشون شد
به سمت مایکل رفت
+پی یه مشکلی پیش اومده
مایکل به سمت چهرهی نگران دانک نگاهی انداخت
-چیشده؟
+یه ع-
همینکه خواست بقیه ی حرفش رو بزنه حجوم چندین نفر از مشتریا باعث شد حرف دانک نصفه بمونه
+این تویی؟؟
+عکست چرا پخش شده؟؟؟؟
+خراب
+پول من رو پس بده نمیخوام از ادم خراب قهوه بخرم
+نودت توی کل اینترنت پخش شده
تاپتن از شدت بد بودن حرف اونا شوکه شده بود برای چندثانیه نفس کشیدن رو فراموش کرد و صداهارو میشنید اما هضم اونا براش سخت بود
مایکل به سمت تاپتن دوید و سد نگاه اونا به سمت تاپتن شد دو دستش رو روی گوشهای مایکل گذاشت تا هیچ کدوم از حرف اون عوضی هارو نشنوه
+برید بیرون
+از اینجا برید
میلک و دانک سعی کردن مشتریهارو از کافه بیرون بندازن
+کافه امروز تعطیله لطفا همین الان برید
ولی اونا حرف های میلک و دانک رو نادیده میگرفتن
+تاپتن به من نگاه کن ، تاپتن
مایکل سعی میکرد حواس تاپتن رو از اونها پرت کنه که یکی از مشتری ها با داد گفت
-دوست پسرت خرابه
دانک از این موقعیت عصبانی شده بود به سمت مشتری رفت و مشت محکمی توی صورت اون مرد پیاده کرد
+دهنتو ببند عوضی
صدای مشت و فریاد دانک باعث شد کل کافه توی سکوت فرو بره همه یک لحظه ایستادن نه حرکتی نه حرفی
+برید بیرون بیشرفا
دانک درحالی که از عصبانیت نفسنفس میزد فریاد زد
هرکی توی کافه بود از ترس بدون هیچ حرفی از اونجا رفت ، میلک با رفتن اونا در کافه رو از داخل قفل کرد تا کسی وارد نشه ، تاپتن روی زمین نشست و پشت سر هم اشک میریخت
+تاپتن تو مقصر نیستی ، تقصیر اون حرومزادست
مایکل با دستاش اشکای تاپتن رو پاک میکرد
+به من نگاه کن ، قول میدم نزارم اون عوضی قصِر در بره
مایکل سر تاپتن رو توی سینهاش فرو کرد