ASHES OF US
PartisChapter⁸
صدای زنگ گوشی پاول سکوت توی اتاق رو شکست
+بله قربان
پاول نگاهی با اخم به پو میندازه
+بله اون همینجاست حالش خوبه
+قربان اینبار پو توی دعوا مقصر نبود
+چشم
پاول گوشی رو از روی گوشش برداشت به سمت پو اومد ، پو با صورتی کبود به پاول نگاه کرد
+پدرتون باهاتون کار داره
دانک با چهرهای نگران به پو نگاه کرد خوب میدونست معنی این جمله یعنی چی ، پو گوشی رو از دست پاول گرفت
+بابا
-نیاز به توضیح نیست ، خودم فهمیدم چه غلطی کردی
صدای فریاد پدر پو پشت تلفن پیچید به قدری بلند بود که پاول و دانک هردو متوجه ی حرفای پدر شدند
+بابا من مقصر نبودم ، خوبه ادم خودت بهت گفت
پو کمی صداش رو بالا برد
-حق نداری اینطور صدات رو برای من بالا ببری ، قرار نیست چون بزرگ شدی هر غلطی دلت خواست انجام بدی
-عزیزم لطفا
صدای خواهش مادر پو از پشت تلفن اومد
-تو یکی ساکت همش تقصیر تربیت افتضاح توعه
پدر فریاد بلندی برای ساکت کردن زن بیگناه زد
+با مامان دعوا نکن اون مقصر نیست ، اگه قراره کسی این وسط باهاش دعوا کنی منم نه مامان دانک یا پاول
صدای خندهی پدر پشت تلفن بلند شد خندهی که باعث شد پو ادامهی حرفشو قطع کنه
-چطور جرعت میکنی با پدرت اینطور صحبت کنی ، خودتو اماده کن وقتی برگردم تایلند اون بار لعنتیو میبندم
پدر لحظهای سکوت کرد سپس با لحن اروم و تحقیر امیز میگه
-توهم مثل اون خواهرتی
+بابا با گفتن این جمله نمیتونی من رو تحقیر کنی ، من افتخار میکنم که مثل خواهرم باشم ، حداقل اون نایستاد یه گوشه تا تو توی سرش بزنی و تحقیرش کنی
پو مکثی کرد سپس با تندی اضافه کرد
+شاید منم مثل اون باید ترکتون کنم
پو با عصبانیت گوشی رو قطع میکنه و اون رو روی میز پرت میکنه ، دانک کمی به پو نزدیک تر میشه و دستای لرزان پو رو میگیره
+پی لطفا اروم باش به حرفاش گوش نکن خودت خوب میدونی که توی عصبانیت بدون فکر کردن حرف میزنه
پو با صدایی که سعی داشت بخاطر دانک اروم باشه گفت
-ولی اینبار من واقعا مقصر نبودم من حتی دستمم به اون مرد نخورد
دانک دستش رو دور پو حلقه میکنه و سرش رو روی شونه ی پو میزاره
+پی بهش اهمیت نده ، اون فقط یه نفر رو میخواد تا بهش غر بزنه و عصبانیتش رو سر اون خالی کنه ، تمام حرفاش الکیه
پو با بغضی که داشت به صدای محکمش غلبه میکرد گفت
-اره با همین رفتاراش باعث شد کاری کنه که اون بزاره بره
پسر سرش رو پایین انداخت کمی مکث کرد نفسی بیرون داد
-ببین چکار جانهه کرد که حتی جواب من رو هم نمیده ، اون از این خانواده زده شد
دانک سرش رو بالا اورد و تو چشمای پو نگاه کرد
+پی نکنه تو خودت رو بخاطر اون موضوع مقصر میدونی؟
-دانک ، جانهه بخاطر من اونطور با پدر دعوا کرد ، اگه من دردسر درست نمیکردم بابا جانهه رو مقصر نمیدونست اونوقت جانهه الان اینجا بود نه یه کشور دیگه
دانک دستاش رو از دور پسر باز کرد و شونههاش رو گرفت و نگاه پو رو از زمین به سمت خودش اورد
+پی خوب بهم گوش کن ، مطمعنا جانهه تورو مقصر نمیدونه اون فقط نیاز به یکم فاصله داره ، به رفتارای بابا نگاه کن به نظر خودت اگه جانهه با ما صحبت کنه بابا جاش رو پیدا نمیکنه؟ قطعا پیداش میکنه ، برای همین با من و تو صحبت نمیکنه
نگاه خسته ی پو و گوشهاش به دانک بود اما فکرش پیش حرفها و تحقیرهای پدرش بود
+فهمیدی؟
دانک که متوجهی حواس پرتی پو شد اون رو کمی تکون داد
+پی اصلا حواست به من نیست
پو با صدایی زمزمهوار گفت
-ببخشید
دانک پو رو محکم در آغوش گرفت و کمرش رو به صورت دایرهای نوازش کرد
+اشکال نداره پی حق داری
دانک از بغل پو جدا شد و از کنارش بلند شد
+من میرم بخوابم فعلا یکم استراحت کن البته میدونم الان نمیخوابی ولی خب
دانک از اتاق خارج شد و در رو اروم پشت سرش بست
پاول با رفتن دانک به سمت پو رفت و رو به روش روی زمین زانو زد ، نگاه پو به زمین بود
پاول کمی سرش رو پایین اورد و به چشمای پو نگاه کرد از توی چشمای پو میشد فهمید که داره به حرفها و کارهای پدرش فکر میکنه
+بسه
پو سرش رو بالا اورد و با تعجب گفت
-ها؟
پاول دستش رو به سمت صورت پو برد و با انگشتش قطرههای اشکی که ناخوداگاه از چشم پو سرازیر شده بودن رو پاک کرد ، برخورد انگشت سرد پاول با صورت پو باعث شد پو کمی جا بخوره
+دیگه بهش فکر نکن
پو دست پاول رو به ارومی پس زد
-من بهش فکر نمیکنم
پاول دستش رو از روی هوا پایین اورد
+زبونت اینو میگه ولی چشمات یچیز دیگه میگه
پاول کمی سکوت میکنه
+شما یه خواهر هم دارین؟ بابات چیزی راجع بهش نگفته بود
-اره ، بابام از اون متنفره ، اون تنها کسی بود که جرعت کرد جلوی بابام بایسته
+پس اون خیلی شجاع بوده
-ایکاش منم اندازهی اون جرعت داشتم
+همینکه اینطور جلوی بابات ایستادی تا سر مامانت یا برادرت داد نزنه خودش یه نوع جرعته حتما که نباید این خونه رو ترک کنی تا شجاع به نظر برسی ، هرکسی شکل شجاعتش متفاوته
درحالی که نگاه پو به چشمای پاول گره خورده بود پو شروع کرد به گریه کرد ، صدای هقهق پو توی اتاق پیچید ، بلاخره یه نفر پیدا شد که پو بتونه جلوش دیگه تظاهر به قوی بودن نکنه
+اروم باش تو مقص-
پو نزاشت حرف پاول کامل بشه در یک صدم ثانیه به سمت پاول رفت و خودش رو توی اغوش پاول جا کرد ، نفس پاول قطع شد دستش توی هوا خشک شد
با دهن باز به پسری که الان توی اغوشش داشت گریه میکرد نگاه کرد ، بلاخره یک دستش رو دور پسر حلقه کرد و اون یکی دستش رو توی موهای پسر کرد
+اروم باش ، اروم باش
حالا فقط یک سوال توی ذهن پاول بود نکنه واقعا اون هم قربانی کارها و رفتارهای پدرشه؟












صدای تق تق در سکوت دفتر پاپ رو شکست ، پاپ پروندهی توی دستش رو ورق زد و گفت
+بیا تو
پسر اول سرش رو توی اتاق کرد ، کل اتاق رو با چشمای شرش بررسی کرد سپس وارد اتاق شد
-اطلاعاتی که از خواستی رو اوردم
پاپ بدون اینکه سرش رو از توی پرونده بلند کنه گفت
+بزارشون روی میز
تایتل پرونده هارو روی میز گذاشت چشمش به عکسهای روی میز افتاد
-هنوزم داری روی اون پرونده کار میکنی؟
+قاتل هنوز اون بیرون داره میچرخه نمیتونم که الکی پرونده رو ببندم
تایتل یکی از عکسهارو از روی میز برداشت ، عکس پاول بود
-مگه از بالا دستور ندادن که پرونده رو با عنوان خودکشی ببندی؟
+اره ولی کیه که گوش کنه
تایتل بقیه عکسها رو هم از سر کنجکاوی برداشت ، پاپ از سر صندلی بلند شد و عکسارو از دست تایتل قاپید
+بهشون دست نزن
-هی قرار نیست که بخورمشون فقط میخواستم نگاهشون کنم
تایتل دستش رو به سمت عکس های توی دست پاپ برد ، پاپ دستش رو بالا برد ، تایتل برای گرفتن اون عکس ها پرید اما اختلاف قدیش با پاپ مانع رسیدن دستش به اونا شد
+تایتل ، شیطونی بسه برو بزار به کارم برسم
-نه
تایتل پرش دیگه ای کرد
-تا اون عکسارو نبینم نمیرم
با هر پرش تایتل بدن هردو بهم دیگه نزدیک تر میشد ، دیدن چهره تایتل باعث شد پاپ دستش رو بدون اینکه متوجه بشه کمی پایین بیاره
-گرفتمش
تایتل به پاپ پشت کرد و عکس هارو نگاه کرد
-ولی این فقط یه خودکشی ساده به نظر میاد
پاپ کنار تایتل ایستاد
+اره ولی دقت کن برش افقی روی دستش رو میبینی؟
پاپ به انگشتش رو روی برش گذاشت
+معمولا کسی که خودش برش رو روی دستش ایجاد میکنه پایین برش یکم کلفت تر از بالاشه و جایی که زخم ازش شروع میشه یعنی بالاش برش تیز داره
-عااااااا فهمیدمممم یعنی کسی که اینکارو کرده خودش نیست چونکه پایین برش تیز تر از بالاشه
پاپ لبخندی به تایتل زد
+افرین دقیقا و مهم تر از همه مقتول چپ دسته پس باید زخم روی دست راستش باشه نه چپ
تایتل تک خنده ای کرد
-چقدر قاتل احمق بوده
+اتفاقا خیلی باهوش بوده که نتونستیم تا الان پیداش کنیم
پاپ عقب رفت و به میز تکیه داد
+زیاد وقت ندارم بالا دستیا میخوان سریعتر این پرونده رو ببندم
تایتل عکسها رو روی روی میز گذاشت و رو به روی پاپ ایستاد
-پس میخوای من کمکت کنم؟
پاپ به سرتاپای تایتل نگاهی انداخت
+تو؟ تو میخوای کمک کنی؟
تایتل چونهاش رو بالا برد و بدنش رو مثل ورزشکارای پرعضله کرد
-اره من ، شاید بهم نیاد ولی من از تو باهوش ترم و حافظه ی تصویری فوقالعاده ای دارم ، توی مدرسه همهی معلما از حافظه ی من تعریف میکردن
+در جریانی که اینجا مدرسه نیست و ایستگاه پلیسه؟
تایتل قدمی به جلو برداشت
-آره برای همینم اینو میگم ، بزار کمکت کنم لطفا
تایتل دستاش رو به صورت خواهش جلوی پاپ گرفت
+برای کمک کردن باید اول دستیار رسمی من بشی الکی نیست که ، باید درخواست رسمی بدی
پاپ با دستاش شونهی تایتل رو گرفت و اون رو برگردوند و به سمت در هولش داد
-پی خواهش میکنم بزار کمکت کنم پشیمون نمیشی
پاپ درحالی که اون رو به بیرون هدایت میکرد گفت
+برو بیرون بچه حوصله ندارم
و اون رو بیرون کرد و بیتفاوت نسبت به خواهش های تایتل در رو بست و قفل کرد و با انگشت شست و اشاره چشماش رو از زیر عینک مالید



تاپتن کنار در رستوران چینی ایستاده بود هر چندثانیه گوشیش رو روشن میکرد و به ساعت نگاه میکرد و هی پاش رو به زمین میکوبید ، صدای ترمز ماشین جلوی پاش باعث شد سرش رو بالا بیاره ، رنگ ماشین مشکی بود و شیشه های کناری ماشین در حدی تیره بودن که از بیرون داخل ماشین چیزی معلوم نبود ، شیشهی سمت شاگرد اروم پایین اومد ، تاپتن با دیدن راننده بدنش یخ کرد و خشکش زد
راننده با لبخندی چندش اور به تاپتن نگاه کرد و گفت
+تاپتن ، سوار شو
تاپتن کمی خم شد و با اخم و جدیت گفت
-همینجا بگو
+کوتاه بیا قرار نیست بلایی سرت بیارم ، سوار شو اینجا خیلی شلوغه
تاپتن نفسی از سر عصبانیت بیرون داد
-یا همینجا کارتو میگی یا میرم
پوزخند وحشتناک مرد جاش رو به خونسردی ترسناک و تهدید امیز داد
+نکنه عکسارو فراموش کردی؟
مرد مکثی کرد و ناگهان با صدای بلندی فریاد زد
+همین الان سوار شو تاپتن
تاپتن از سر ناچاری سوار ماشین شد ، بعد چند دقیقه رانندگی لی تاپتن رو به یه جای خلوت و تقریبا متروکه برد
تاپتن با ترس به دور و ورش نگاه میکنه
-اینجا کجاست
+کی قراره از اون عوضی جدا بشی و برگردی به من؟
تاپتن با نگاهی چپ چپ به لی نگاه میکنه
-برگردم به تو؟ تو حق نداری برای من انتخاب کنی با کی باشم با کی نباشم
لی به طرز وحشیانه ای شروع میکنه به خندیدن
+شجاع شدی تاپ ، حرفاتو دیگه توی خودت نگه نمیداری
مرد دستش رو توی موهای تاپتن برد و اون رو محکم به خودش نزدیک کرد
چهره ی تاپتن از درد کشیده شدن موهاش تو هم رفت و اه خفیفی از گلوش بیرون اومد ، با دستاش دست لی رو گرفت و سعی کرد دست لی رو از موهاش جدا کنه
+هموز نفهمیدی؟ من برای داشتن حق از کسی اجازه نمیگیرم تاپ
لی با نگاهی روانی صورت تاپتن رو برانداز کرد
+از من میترسی؟
صورتش رو نزدیک به صورت تاپتن کرد ، تاپتن مقاومت میکرد اما زورش به لی نمیرسید
+بیا امشب یبار دیگه کارایی که وقتی تو رابطه بودیم انجام میدادیم رو انجام بدیم
-نه ولم ک-
لی بی توجه به مقاومت پسر اون رو بوسید
لی بعد از چندثانیه بوسیدن لب های پسر رو قطع کرد و نفس نفس زنان دکمه های لباس تاپتن رو باز کرد
-مرتیکه بهم دست نزن
در همین حین صدای برخورد چیزی با شیشهی پشت سر تاپتن باعث شد هردو از جا بپرند
+درو باز کن
لی با عصبانیت شیشه رو پایین اورد
-چه مرگته
مرد سرش رو پایین اورد و به تاپتن که روی صندلی شاگرد سعی داشت نفس بکشه نگاه کرد ، تاپتن از ترس میلرزید بلاخره به مردی که بیرون از ماشین ایستاده بود نگاه کرد ، خشکش زد ، سکوت مرگباری برای چندثانیه بین هر سه در جریان بود ، بلاخره تاپتن زیرلب با زمزمه گفت
-مایکل
اشک توی چشمای مایکل حبس شده بود ، قلبش به اونها فرمان سقوط میداد اما مغزش اونها رو نگه داشته بود
+چرا؟
چشمای مایکل از درد ناامیدی قرمز شده بود
ایستاد و نفسی بیرون داد مایکل برگشت و به سمت ماشینش رفت ، تاپتن سریع در ماشین رو باز کرد و پشت سر مایکل دوید
-مایکل بزار برات توضیح بدم
پسر دست مایکل رو گرفت و اون رو متوقف کرد ، اشک های تاپتن بی اختیار میریخت وقتی دید مایکل حتی دیگه بهش نگاه نمیکنه
-قسم میخورم من نمیخواستم اینکارو بکنم
مایکل دست های تاپتن رو از خودش جدا کرد بلاخره به سمتش برگشت ، حالا اشک هاش تسلیم قلبش شده بودن و شر شر از چشماش پایین میریختن
+چیو میخوای توضیح بدی؟ خیانتت رو؟
صدای گریه های تاپتن با فریاد های مایکل ترکیب شده بود
-مایکل من مقاومت کردم قسم میخورم، اون بزور من رو بوسید
مایکل پسر رو به آرومی به عقب هل داد ، حتی توی عصبانیتش دلش نمیومد اسیبی به پسر وارد کنه
+چطور باورت کنم؟ وقتی جلوی چشم من هم رو بوسیدین؟
مایکل برگشت و سوار ماشین شد و در رو قفل کرد ، تاپتن به سمت ماشین رفت
-خواهش میکنم بزار برات توضیح بدم
تاپتن با دستش به شیشه ی ماشین ضربه میزد و گریه میکرد ، مایکل سعی میکرد خودش رو نسبت به گریه های تاپتن بی توجه نشون بده و از اونجا بره اما نمیتونست قلبش نمیزاشت پسر رو تنها بزاره ، قفل ماشین رو باز کرد
+سریع سوار شو
تاپتن به سمت صندلی شاگرد رفت و در رو باز کرد و سوار ماشین شد
