ANIMAL

ANIMAL

Liana

«گفتم که دیگه سراغ اون عوضی نمی‌رم!»


صدای خش‌دار و عصبی‌اش فضا را پر کرده بود. تلفن را محکم در دست گرفته بود، انگار اگر فشار دستش را کم می‌کرد، خودش می‌شکست. اخم‌های درهمش مثل سایه‌ای تاریک روی چهره‌اش افتاده بود، و چشمانش از خشم برق می‌زدند.


«برام مهم نیست چقدر پول می‌ده، من نمی‌رم باهاش بخوابم! شنیدی چی گفتم؟ نمی‌رم!»



موهای کوتاه و مشکی‌اش را با حرکتی عصبی کنار زد، لب پایینش را بین دندان‌هایش فشار داد و نگاهی سرگردان به پنجره‌ی نیمه‌باز انداخت. آفتاب کمرنگ بعدازظهر از لای پرده‌ها به اتاق می‌تابید، اما هیچ نوری در دل رینا نبود.


روی تختش نشسته بود، انگار زندگی برایش بار دیگر نقشه‌ای کشیده بود... یکی از همان نقشه‌هایی که همیشه با تحقیر و تنهایی همراه بود.



ناگهان صدایی از پشت در بلند شد، صدایی شیرین و کودکانه که فضای سنگین اتاق را شکست:


«نونا!»



رینا سرش را به‌سرعت برگرداند. پسرکی با لبخند تمام‌عیار، از راهرو به داخل دوید. چشمانش برق می‌زدند، و حلقه گل کوچکی در دست داشت. گوشی را در دست دیگرش گرفت از کسی خداحافظی کرد.


همین که نگاهش به صورت رینا افتاد، ایستاد و لبخندش عمیق‌تر شد.


و درست در همان لحظه، دلِ رینا از جا کنده شد.


انگار تمام خشم و درد و زخم‌هایی که در سینه‌اش گره خورده بودند، با یک نگاه پسرک آب شدند. آن چشمان براق، آن صورت کودکانه، آن شادی بی‌قید و شرط… رینا لبخندی زد، لبخندی از اعماق روحش.


چه‌طور ممکن بود آدم به این فرشته نگاه کند و لبخند نزند؟


«هی جه یون! بیا این‌جا فرشته‌ی کوچولوی من!»


جه یون همان‌طور که می‌خندید، خودش را در آغوش او انداخت.


آن لحظه برای رینا چیزی بیشتر از یک بغل ساده بود. جه یون با حضورش تمام تلخی زندگی را موقتاً فراموش می‌کرد. مثل نوری که در تاریکی اتاقی متروک روشن می‌شود، وجود این پسر، دل او را گرم می‌کرد.


رینا همیشه می‌گفت: "آغوش جه یون، تنها جاییه که هنوز حس می‌کنم انسانم."


پسرک بینی‌اش را به گردن او چسباند، لبخند می‌زد، و بوی آشنای تن رینا را با لذت تنفس می‌کرد.


«این برای توئه، نونا!»


دسته‌گل را بالا آورد. حلقه گل کوچک اما با دقت و عشق درست شده بود.


رینا تاج گل را گرفت و خیره به آن شد.


«وای جه یون، این خیلی قشنگه... باورم نمی‌شه! تو یه هنرمند واقعی‌ای!»


با لبخندی گرم آن را روی موهایش گذاشت، انگار تاجی پادشاهی روی سرش نشسته باشد.


جه یون کمی خجالت کشید، روی یکی از ران‌های رینا نشست و سرش را به شانه‌اش تکیه داد. دست‌های ریزش را دور بازوی او حلقه کرد، مثل بچه‌گربه‌ای که در امنیت‌ترین نقطه‌ی دنیا پناه گرفته باشد.


«نونا... یه چیزی بپرسم؟»


رینا نگاهی پر از آرامش به او انداخت و لب زد:


«بپرس عزیزم.»


جه یون کمی مکث کرد. صدا و لحنش آرام بود، اما چیزی در پس آن نهفته بود، چیزی که رینا را برای لحظه‌ای نگران کرد.


«تو... یه روسپی هستی؟»


انگار زمان متوقف شد.


رینا لحظه‌ای پلک زد. انتظارش را نداشت، اما انگار در اعماق وجودش می‌دانست بالاخره این سؤال از جایی سر برمی‌آورد.


آرام پلک‌هایش را بست، نفس کشید و سپس... لبخندی زد.


دیگر از حقیقت فرار نمی‌کرد. نه برای خودش، و نه برای این پسر کوچکی که از همه چیز مهم‌تر بود.


«آره.»


با نرمی گفت. بدون شرم، بدون لرزش، فقط با صداقت.


اولین باری بود که این کلمه را بلند می‌گفت و احساس حقارت نمی‌کرد.


جه یون، هنوز تکیه داده به شانه‌اش، گفت:


«ولی خب... چه اشکالی داره؟ چرا همه این‌قدر نفرینت می‌کنن، نونا؟»


لحن جه یون کودکانه بود، اما آن‌چنان صداقت در کلماتش می‌جوشید که انگار از قلبش بیرون آمده بود نه از زبانش. صدایی که ساده بود، اما توانست در یک لحظه تمام دیوارهای دفاعی رینا را فرو بریزد. گویی آن سؤال ساده، پرده‌ای از جنس فولاد را کنار زد و زخمی کهنه را آشکار کرد.


رینا لب‌هایش را به‌هم فشرد.


انتظار داشت جه یون هم مثل بقیه واکنش نشان دهد، شاید چند قدمی از او فاصله بگیرد یا حداقل نگاهش تغییر کند. نه به خاطر سؤال، بلکه به خاطر پاسخی که از پیش می‌دانست.


اما جه یون باز هم... جه یون بود. با آن قلب ساده و مهربانی که هنوز آلوده‌ی نفرت و قضاوت نشده بود.


و باز هم یادش آمد... جه یون همیشه از سنش جلوتر بوده. همیشه بیشتر فهمیده، بیشتر احساس کرده. مثل پیرمردی که در کالبد یک پسرک دوازده‌ساله به دنیا آمده باشد، با قلبی از طلا.


لبخندی تلخ گوشه‌ی لب‌های رینا نشست. لبخندی که پشتش دردی هزارساله لانه کرده بود.


چطور می‌توانست به یک پسر دوازده‌ساله توضیح دهد که چرا جامعه از زنی مثل او متنفر است؟


چطور می‌شد معنای قضاوت، شرم، فقر، و ظلم را برای دلی که هنوز درک درستی از پلیدی دنیا ندارد، تشریح کرد؟


نفس عمیقی کشید، به چشم‌های درخشان و بی‌گناه جه یون نگاه کرد و به‌آرامی پرسید:


«تو می‌دونی روسپی یعنی چی؟»

جه یون کمی سرش را کج کرد، مثل کسی که بخواهد در حافظه‌اش دنبال چیزی بگردد. بعد آرام سر تکان داد.


چشمانش هنوز همان برق سابق را داشت. بی‌ذره‌ای ترس، یا انزجار.


و این، رینا را بیشتر از هر چیزی لرزاند.


لبخند دیگری زد، اما این بار لبخندش شبیه زخم کهنه‌ای بود که باز شده باشد.


«و با این حال... هنوزم ازم می‌پرسی چرا همه ازم بدشون میاد؟»


جه یون چیزی نگفت. فقط جلو آمد، دست‌های کوچکش را دور گردن او حلقه کرد و صورتش را در موهایش پنهان کرد، انگار می‌خواست میان آن تارهای سیاه، امنیت را دوباره پیدا کند.


رینا پلک بست، دست‌هایش را به پشت او کشید و چند لحظه‌ای فقط نفس کشید. بوی جه یون، بوی معصومیت، بوی خانه، بوی کودکی.


«ولی خب... چه فرقی می‌کنه؟»


صدایش آرام‌تر از قبل بود، اما در آن آرامش، قدرتی عمیق موج می‌زد.


«تو خوب می‌دونی که من آدم بدی نیستم. من قوی‌ام، خوشگلم... و مهم‌تر از همه تو منو باور داری. نه؟»


جه یون سرش را تکان داد، و انگار همین یک حرکت، تمام دنیای رینا را بازسازی کرد. محکم‌تر خودش را به آغوش او چسباند، طوری که انگار اگر ول کند، همه‌چیز فرو می‌پاشد.


جه یون، تنها نقطه‌ی امن زندگی رینا بود.


کسی که هنوز با چشمانی بی‌پرده، به او نگاه می‌کرد. کسی که بی‌توقع دوستش داشت. کسی که توی تنهایی‌های بی‌پایان، دستش را گرفته بود، بدون آن‌که بپرسد چرا.


پسرک آرام لب زد:


«ولی نونا... وقتی اون چیزا رو درباره‌ت می‌گن، ناراحت نمی‌شی؟»


رینا آهی کشید. آهی که از ته روحش برخاست، از عمق آن شب‌های تاریکی که بی‌صدا در آن گریسته بود.


با لبخندی محزون گفت:


«بعضی وقتا آره... مخصوصاً وقتی تنهام. وقتی حرفاشون مثل تیغ می‌رن زیر پوستم. ولی بعد یادم میاد... وقتی پدر و مادرم مردن و جنازه‌شون رو مثل زباله انداختن کنار خیابون، همین مردم حتی یه لحظه هم نگاه نکردند. حتی یه نفرشون. هیچ‌کس نپرسید اون بچه‌ای که پدر و مادرشو از دست داده، الان کجاست؟»


بوسه‌ای به موهای جه یون زد. آرام، مادرانه، و تلخ.


«من تو رو دارم... و بچه‌های دیگه‌ی یتیم‌خونه رو. پس چرا باید به قضاوت‌های آدمایی فکر کنم که اگه همین الان بمیرم، حتی نمی‌فهمن نبودم؟»


جه یون بازوان کوچکش را محکم‌تر دور او حلقه کرد، چشمانش را بست و در دلش دعا کرد که هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، رینا رو از دست ندهد.


با صدای آرامی زمزمه کرد:


«تو خیلی قوی‌ای نونا. منم می‌خوام مثل تو قوی بشم.»


رینا دست بر سرش کشید، موهای نرمش را نوازش کرد. لبخندش این‌بار روشن‌تر بود، مثل نوری در شب.


«تو همین حالا هم قوی هستی، فرشته‌ی من. تو از مرگ پدر و مادرت گذشتی، وقتی فقط شش سالت بود... و هنوز لبخند می‌زنی. هنوز عشق می‌دی. این یعنی قدرت. قدرتی که خیلی از بزرگ‌ترها هم ندارن.»


جه یون سرش را بالا آورد. چشمان عسلی‌اش برق می‌زد، مثل کهکشان کوچکی درونش ستاره‌های زیادی چرخ می‌زدند. لحظه‌ای ساکت ماند، بعد با لحن جدی و کنجکاوانه‌ای پرسید:

«نونا؟»

«هوم؟»

«این تتویی که داری... چی نوشته روش؟»

اشاره‌اش به بازوی رینا بود. رینا ابتدا تعجب کرد، بعد لبخند زد و به همان نقطه نگاه کرد.


تتو قدیمی روی پوستش، چیزی بیشتر از یک جمله بود؛ انگار خطی از خاطراتش.


«به زبان فرانسویه. نوشته: Ange Déchu. یعنی... فرشته‌ی سقوط کرده.»


جه یون ابروهایش بالا رفت.


«فرشته‌ی سقوط کرده؟ یعنی تو یه فرشته‌ی گم‌شده‌ای؟»


رینا خندید.


«شاید. شاید واسه‌ی جامعه، من آدم خوبی نباشم... ولی برای تو، و بقیه‌ی بچه‌ها... من نجات‌دهنده‌تونم، نه؟»

جه یون لبخند زد. با آن لب‌های کوچولوی کج و بی‌نقص.


«تو فرشته‌ی کوچولوی منی، نونا!»


رینا دوباره خندید. این‌بار بلندتر، سبک‌تر. شروع کرد به قلقلک دادن پهلوهای جه یون.


پسرک از خنده عقب افتاد، دست‌وپا زد و با خنده‌ای بلند گفت:


«بس کن! نوناااا! رحم کن!»


خنده‌شان، خنده‌ی دو روح زخمی بود که برای لحظه‌ای زخم‌ها را کنار گذاشته بودند. خنده‌ی نجات، خنده‌ی امید.


.


.


.


.


.


.


.


.


«الو؟»


صدایش گرفته‌تر از همیشه بود. جیک انگار هنوز میان خواب و بیداری معلق بود. دستی میان موهای ژولیده و عرق‌کرده‌اش کشید، نفسش را بیرون داد و نگاهی خسته به ساعت دیواری انداخت. عقربه‌ها با بی‌رحمی وقت را فریاد می‌زدند: ظهر شده بود.


هنوز کامل از رختخواب جدا نشده بود که صدایی آشنا از آن سوی خط اومد و مثل جویباری پرهیاهو، سکوت تنهاییش را شکست.


«ایکو هییی!»


صدای دختری که جه یون بهتر از هرکسی می‌شناختش. پرانرژی، بلند، گرم، و پر از زندگی. همان صدایی که کافی بود به گوشش برسد تا خستگی از تنش بیرون برود و تاریکی‌هایی که لای پلک‌هایش جمع شده بودند، کنار بروند.


با نیم‌نگاهی خواب‌آلود به صفحه‌ی گوشی، دید اسم تماس‌گیرنده چیزی جز «رینا» نیست.


دلش گرم شد. حتی قبل از آن‌که لب‌هایش لبخند بزنند.

«نوناااا هییی!»


با همان شادی کودکانه‌ای که همیشه وقتی رینا را می‌دید سراغش می‌آمد، از تخت بلند شد. چشمانش هنوز مات و خواب‌آلود بودند، اما با شنیدن صدای رینا، انگار همه‌چیز در یک لحظه رنگ گرفت.


به سمت کمدش رفت. در کمد را باز کرد و دستش میان لباس‌های چروکیده و ساده‌اش سر خورد.


«چرا این‌قدر دیر جواب دادی؟ کلی زنگ زدم!»


رینا با لحنی نیمه‌سرزنش‌آمیز گفت و جه یون، با همان لبخند آشنا و بی‌دردسرش، خندید.


او عادت داشت به این غر زدن‌های رینا. همیشه پرحرف بود، همیشه شلوغ و نگران، اما پشت آن همه شادابی، جه یون چیزی می‌دید که شاید هیچ‌کس دیگری نمی‌دید... زخمی پنهان. خستگی‌ای عمیق‌تر از کلمات. صدایی که سعی می‌کرد شاد باشد، اما گاهی ناخواسته می‌لرزید.


«داشتم می‌خوابیدم، نونا.»


خنده‌ای کوتاه از گلویش بیرون آمد. گوشی را روی اسپیکر گذاشت، صدای رینا حالا در اتاق می‌پیچید.


«نزدیک ظهره دیگه، وقتشه بلند شی!»


رینا گفت، اما حالا در صدایش چیزی تغییر کرده بود. لحنش از شوخی به نگران متمایل شده بود.


جه یون تیشرت ساده‌ای از روی صندلی برداشت و مشغول پوشیدنش شد.


«تو الان فقط یه بچه نیستی، جیک... بزرگ شدی. باید بیشتر مراقب خودت باشی.»


کلماتش آمیخته به حس مادرانه‌ای بود که جه یون همیشه در رینا دیده بود. حتی اگر خودش هیچ‌وقت نخواسته بود نقش مادر کسی را بازی کند.


«تو هنوزم همون رینا هستی که نگران همه‌چیزه.»


لبخند زد و گوشی را روی میز گذاشت. بعد نشست و جوراب‌هایش را پوشید. روزهای عجیبی بود... حس بی‌قراری داشت. انگار قرار بود چیزی اتفاق بیفتد.


«نه، دارم جدی می‌گم جیکی... اخبار رو دیدی؟»


لحنش دیگر آن نغمه‌ی شوخ و گرم همیشگی نبود؛ کمی لرزش در آن پنهان شده بود، مثل صدایی که از میان ترسی فروخورده بالا آمده باشد. جه یون با تردید ابرو بالا انداخت، دست از پوشیدن لباسش کشید و پرسید:

«چی شده؟»


و بعد، صدای رینا شکست نه کامل، اما آن‌قدر که از پشت امواج تلفن هم بشود فهمید که دلش شور می‌زند.


«یه قاتل سریالی، جیکی! توی بوسان!»


صدایش حالا بی‌پروا می‌لرزید. نفسش را میان کلمات بیرون داد، انگار که فقط گفتنش هم برایش سخت باشد.

«تو حتی اخبار نمی‌بینی؟!»


جه یون لحظه‌ای مکث کرد. سعی داشت موقعیت را در ذهنش بسازد، ولی گیج بود. چشم‌هایش به قاب پنجره خیره ماندند.

«نه... نه واقعاً. چی شده؟»


صدا از بلندگو پخش می‌شد، انگار رینا از درون اتاق با او حرف می‌زد.


«دارن می‌گن اون قاتله همونیه که چهار سال پیشم آدم کشته بوده. یادت میاد؟ اون زمان که همه‌ی یتیم‌خونه‌ها ترسیده بودن... که یه قاتل بچه‌ها رو می‌برد و بعد جنازه‌هاشونو توی کوچه‌های تاریک پیدا می‌کردن؟»


جه یون ایستاد. پرده را با دو انگشت کنار زد. نور آفتاب بی‌رمق، بی‌تفاوت روی کف اتاق افتاد. اما در دل جه یون، سرمای عجیبی نشست.


چهار سال پیش...


آن کابوس هنوز کامل از ذهنش پاک نشده بود. حتی حالا هم کافی بود اسم آن قاتل را بشنود تا گلویش خشک شود و رگه‌ای از ترس، مثل زهری بی‌صدا در ستون فقراتش بچرخد.


«نونا، آروم باش... من که کاری باهاش ندارم.»


سعی کرد صدایش را بی‌اهمیت نشان دهد. لحنش آرام بود، اما قلبش تند می‌تپید. درست مثل وقتی که می‌خواهی خودت را گول بزنی که همه‌چیز عادی‌ست.


اما رینا، مثل همیشه، پشت کلماتش را می‌دید.


«مهم نیست تو کاری باهاش داری یا نه. من فقط می‌خوام تو مراقب باشی. همین.»


و برای اولین بار، صدایش شکست. نه از خشم، بلکه از ترس. ترس از اینکه دوباره کسی را از دست بدهد. جه یون برای او فقط یک برادر کوچک نبود او بخشی از امید رینا بود. قسمتی از آن چیزی که هنوز زنده نگهش می‌داشت.


«قول بده که مراقب خودت باشی جیکی.»


جه یون سکوت کرد، لبخندی زد نمی‌دانست لبخندش از روی اطمینان است یا فقط برای آرام کردن دل رینا.


«قول می‌دم، نونا. حتماً.»


و در دلش، دعا کرد این قول را بتواند نگه دارد.


«باشه، پس پاشو حاضر شو. بعداً بهم زنگ بزن. و لطفاً یه ذره اخبار هم ببین!»


صدای رینا، بعد از کمی مکث، آرام‌تر شد. مهربان‌تر، نرم‌تر.


«باشه فرشته‌ی کوچولوم... خداحافظ. دوستت دارم.»


جه یون سرش را پایین انداخت. گوشی را آرام برداشت و انگشتش را روی صفحه کشید.


«منم دوستت دارم، نونا.»


تماس را قطع کرد. گوشی را روی میز گذاشت. چند لحظه فقط به سقف سفید و بی‌روح خیره ماند.


از جایش بلند شد، حوله‌ای برداشت و به سمت حمام رفت. پاهایش آرام روی زمین می‌لغزیدند. نگاهی گذرا به آینه انداخت، خودش را دید همان چهره آشنا با آن نگاه‌هایی که انگار چیزهایی زیادی را می‌دانستند.


حوله را به دور گردنش انداخت. دستش ناخودآگاه بالا رفت و پشت گردنش را لمس کرد، همان‌جایی که هنوز رد زخمی قدیمی، کم‌رنگ اما ماندگار، خودنمایی می‌کرد.


بعد از چند لحظه، به سمت میز برگشت. کنترل را برداشت. با فشردن دکمه، تلویزیون روشن شد. تصویر بی‌روح اخبار روی صفحه ظاهر شد. گوینده‌ای رسمی با لحن خشک و جدی درباره‌ی ادامه‌ی تحقیقات پلیس صحبت می‌کرد.



جه یون زیر لب غر زد:


«ببینیم پلیس‌ها واقعاً می‌خوان چی‌کار کنن با این قاتل سریالی...»


اما چیزی در دلش تکان خورد. انگار همه‌چیز قرار بود از همین‌جا شروع شود...


و او، هنوز نمی‌دانست تا کجا در این ماجرا فرو خواهد رفت.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.

Report Page