A489
آرمان امیریاین شکاف از مشروطه تاکنون بارها خود را نشان داده است: کنش اجتماعی پیش رفته، اما پشتوانهی نظری متناسب وجود نداشته است. نمونهی آشکارش را در نگارش قانون اساسی مشروطه میتوان دید که چون هیچ پشتوانهی فکری دیگری نداشت، به ناچار همهچیز را به شریعت گره زد و وضعیتی را پدید آورد که حتی با نیازها و مطالبات همان نخبگان مشروطهخواه نیز سازگاری نداشت. همین شد که در هیچ یک از اصلاحات بعدی، همچون اقدامات رضاشاه در آزادسازی زنان از قیدوبندهای شریعت، یا تلاشهای محمدرضاشاه برای اعطای حقوق سیاسی و اجتماعی آنان، امکان آن وجود نداشت که کنشهای ضروری سیاست را با متن قانون اساسی سازگاری داد.
امروز نیز که بسیاری از ملیگرایان ایرانی امیدوار هستند با پررنگ کردن فرهنگ کهن ایرانی و به ویژه شاهنامهی فردوسی به سمت و سوی احیای یک «حکومت دموکراتیک ملی» گام بردارند، باید به این پرسش پاسخ دهند که از کجای این فرهنگ کهن ملی میخواهند به نیازهای متناسب با خواست زن روز ایرانی پاسخ بدهند؟ برابری انسانی زن و مرد، و احترام به آزادیهای مدرن شهروندی، از دل سنت تشرع دینی و دستگاه فقه اسلامی قابل استخراج نیست و پروژههای دهانپرکنی چون «ایرانشهری» هم که در شکل و شمایل «کیمیاگری فکری» به این عرصه ورود کردند در نهایت به همان ارتجاع زنستیز و اقتدارگرایی پدرسالار ختم شدند.
همهی اینها را ننوشتم تا صرفا به همان صورت مسالهی یک قرن گذشته در «جدال سنت و تجدد» بازگردم. اهمیت این بازخوانی برای خودم از این جهت پررنگتر است که فراموش نکنیم نزدیکترین مسیر برای پاسخگویی به این شکاف آشکار، استقبال ما از تمامی تلاشهایی است که پیشینیان برای پر کردن این شکافها انجام دادهاند. پیشینیانی که نه تنها طی یک قرن اخیر (در روایت غالب)، بلکه در تمامی طول قرنهای گذشته (در روایتی که متاسفانه به درستی فهم نشده) مشغول اندیشیدن به این شکاف و برداشتن گامهایی در جبران آن بودهاند.
رویکردی رسانهای که در کنار برجستهسازی فرهنگ کهن (به ویژه در قامت شخص فردوسی)، به شکلی ویرانگر به تخریب و تخطئهی تمامی چهرههای فرهنگی، فکری و هنری معاصر کشور کمر بسته، بیشک هیچ کمکی در پر کردن این شکاف به ما نخواهد کرد. این گونهای جدید از سلفیگری ایرانی است که میخواهد هنر و اندیشهی معاصر خودش را با چماقی تماما «سیاستزده» منکوب و تخطئه کند و در برابرش توهمی از یک مدینهی فاضله در ادبیات و فرهنگ کهن ارائه دهد.
در این شکی نیست که تاریخ فکری و فرهنگی معاصر ما نیز با انبوهی از اشتباهات و کژراههها مواجه بوده؛ اما در نهایت همین تجربیات ناکام، همچنان واجد سویههای مترقی به مراتب بیشتری از فرهنگ کهن ایرانی هستند. بدین ترتیب است که تصویر زن ایرانی، حتی در همین ادبیات و سینمای نیمبند و سانسور شدهی دهههای گذشته، به مراتب انسانیتر، قابل هضمتر و متناسبتر است با نیاز روز جامعه، تا سنت ادبی و فرهنگی کهن و ای بسا باستانی کشور.
ملیگرایی ایرانی، هرچند در سویههای کلان سیاسی توانسته خودش را به برخی نیازهای بنیادین برای احیای سیاستی متناسب با منافع ملی و خواست ملی مجهز کند، اما در سویههای فرهنگی، بیشتر و بیشتر باید به ابعاد، مبانی و در نتیجه نیازمندیهای یک «لیبرالیسم فرهنگی» فکر کند و مدارا و تکثر لازم برای فهم و درونیسازی آن را در دستور کار قرار دهد. شاید نخستین گام در این مسیر، حذف نگرشهای «تکفیری» است که از فضای مجادلات سیاسی، خودش را به حوزههای فرهنگ و هنر کشور تسری داده است.