A478
آرمان امیریبا این تفسیر، اگر به تجربهی جنبش «زن، زندگی، آزادی» بازگردیم، برای بخش بزرگی از جامعه، آزادی در آن جنبش به معنای مطالبهی دولتی بود که بتوان از آن پرسید: «بر پایهی کدام قانون فرزندان ما را میکشید؟» یا «بر اساس چه حقی این قوانین تبعیضآمیز را بر ما تحمیل میکنید؟» اما همزمان، گروههایی نیز حضور داشتند که آزادی را در انکار تمامی ارکان دولت، ملت و حتی جامعهی ایرانی جستجو میکردند. همانها که در یک همایش صدهزار نفره، به صدها پرچم اجازهی حضور دادند بجز تنها پرچمی که نشان ملی ایرانیان بود. همانجا بود که تازه بحران آغاز شد: جایی که بنیاد یکپارچگی ملی زیر سوال رفت، مقاومت در برابر یک حکومت سرکوبگر جای خود را به جدال «ملت با ملت» و جدلهای پایانناپذیر «ستمهای اتنیکی» داد، و حتی مسئلهی ایران به پروژههایی فراملی گره خورد تا به امروز که رفقا به صراحت اعلام کنند: ما هیچ جنبش رهاییبخشی در ایران را به رسمیت نمیشناسیم مگر آنکه پیشاپیش از شورای نگهبان غزه مهر تایید صلاحیت دریافت کند!
آن الگوی بهظاهر ایدهآلی که سلامت تلاش میکند از جنبش «زن، زندگی، آزادی» بسازد تا سنگمحک آزادیخواهی جنبشهای بعدی باشد، برای بسیاری از ما کارکردی وارونه داشت. این تصویر نه الهامبخش، بلکه هشداردهنده بود؛ نه الگویی برای پیروی، بلکه درسی عبرتآموز بود به مصداق همان حکایت معروف لقمان حکیم، ما آموختیم که از هرگونه آزادیخواهی، در این خوانشهای انتزاعی و ایدهآلیزهشدهی بیمرز پرهیز کنیم و تلاش کنیم تا ادعاهایی همچون «نفی تمامی اشکال سلطه» را، نه به چشم الگویی برای آزادیخواهی ملی، بلکه به مثابه یک «دیگری» بزرگ ببینیم که باید در تمامی ابعادش مورد نقد و حتی طرد قرار گیرد.
من بر خلاف آقای سلامت، نه تنها با مشاهدهی این همه اختلاف و حتی تناقض، به این نتیجه نمیرسم که آن جنبش «بینیاز از ترجمه» بر آزادی تاکید کرد، بلکه کاملا برعکس، میخواهم نتیجه بگیرم که آن جنبش از اساس نه تنها معنای آزادی، بلکه هرگونه «معنای» دیگری را هم متلاشی کرد. آزادی دیگر آزادی نبود، وقتی هر نظمی میتوانست سلطه باشد. ملت دیگر ملت نبود وقتی هر اتحادی برچسب تمامیتخواهی میخورد. وقتی حتی سخن گفتن از وطن و هرگونه تمرکز بر مسالهی ملی و امر ملی و منافع ملی و البته منابع ملی مستحق برچسب فاشیسم شد، پس نه تنها فاشیسم، بلکه تمامی واژگان معنای خودشان را از دست دادند.
سلامت بهدرستی مینویسد: «حقیقت این است که جنبش ۱۴۰۴ هنوز زبان خاص خودش را نساخته است». من کاملاً با این گزاره موافقم. اما مسأله ابداع یک «زبان جدید» نیست. وقتی تمامی واژگان اینچنین بیحیثیت شدند، نه تنها زبان، بلکه کل جهان معنای خودش را از دست داده است! دیگر راست، راست نیست و چپ، چپ نیست. همهچیز سلطه است و هیچ چیز آزادی نیست.
جامعهای که اینچنین زبانش بریده و ابتر شده به یک جامعهی گنگ بدل میشود. برای چنین جامعهای، چه راهی باقی میماند جز اینکه به آخرین ابزار ممکن پناه ببرد: نمادها و نشانهها.
انسان گنگ بهجای سخن گفتن، اشاره میکند؛ به تصویری آشنا، به نشانهای بدیهی. این خدمتی است که نمادها به جامعهای میکنند که نخبگانش پیشاپیش با زبانبازیهای «ضدسیاسی»، امکان «گفتوگوی سیاسی» را ازش سلب کردهاند.
در جهان بیمعناشدگی واژگان، نمادها دیگر فقط کارکرد دلالتگر به یک معنای خاص را ندارند، بلکه آنها از راه میرسند تا امکان اعادهی حیثیت از معنا را فراهم کنند. پادشاه دیگر یک شخص، یا یک نظام سیاسی نیست. پادشاه، نمادی است برای بازگشت به جهانی که در آن معانی همچنان وجود داشتند و واژگان در جای خود قرار میگرفتند و سخن گفتن امکانپذیر بود.
آیا جنبش ۱۴۰۴ نیازمند ترجمه است؟ بیشک بلی. اگر نبود که چنین نوشتهای معنا نداشت. اما ارزشمندی این جنبش، همین است که برای نخستین بار پس از آن ایلغار مفاهیمی که شاهدش بودیم، بار دیگر «امکان معنا» را میسر کرده، بار دیگر از مفاهیم اعادهی حیثیت کرده، بار دیگر نظمی پدید آورده که در آن امکان اندیشیدن، و حتی امکان مخالفت کردن پدید آمده، و تمامی این را مدیون جهان جدیدی است که با نمادهای کلاسیک خود پدید آورده است.
اما ترجمان این جنبش چه میتواند باشد؟ من به تنهایی نمیتوانم به چنین پرسشی پاسخ دهم. هیچ کس دیگر هم نمیتواند به تنهایی زبان یک جنبش وسیع اجتماعی را ترجمه کند. من فقط میتوانم یادآوری کنم هرکه میخواهد بار بخشی از این ترجمه را به دوش بگیرد، باید به دو پیششرط بدیهی پایبند بماند:
نخست آنکه در ترجمه، زبان مقصد نمیتواند از همان جنسی باشد که خود عامل فروپاشی معنا و تشدید گنگی اجتماعی بوده است. تعابیری چون «رهایی از قالب روح» شاید در محافل خلسهی عرفانی و گعدههای مراقبهی دوستانه شنیدنی باشد، اما هیچ نسبتی با معنابخشی سیاست، در تدبیر زیست واقعی جامعه ندارد.
دوم آنکه، این ترجمه باید همدلانه باشد. من میبینم که چگونه برخی فریاد مردم را به «طلب استبداد» ترجمه میکنند. این ترجمه نیست؛ تحقیر رذیلانهی شجاعت مردمانی است که امروز در برابر مخوفترین دستگاه سرکوب ایستادهاند. میشنوم که خواست جامعه به احیای ساواک و شکنجه تقلیل داده میشود؛ توهینی آشکار به جامعهای که همین حالا بدنهایش زیر شکنجه شرحهشرحه میشود. اینها ترجمهی نخبگانی از اشتباهات تودههایی که «هیولاوار» به خیابان خزیدهاند نیست. اینها کینهکشیهای متفرعنانهای است، تنها به این گناه که چرا جامعه جرأت کرده قداست جایگاه ما را در کوه المپ روشنفکری به سخره بگیرد و گوشهایش را به تریبونهای یکجانبهی ما ببندد و بیاذن و رهنمود داهیانهی ما قدم به خیابان بگذارد.
در مقابل این تحریفها و تحقیرها، من اگر بخواهم سادهترین خوانش شخصی خودم از خیزش اخیر را ارائه دهم، میگویم تمام این صحنه، اشارهای آشکار، ساده و حتی فروتنانهای است به تصویر زن، در زیست و زمانهای که امروز حسرت زنان این سرزمین است؛ به مرد، در زمانی که کار و معاش برایش ممکن بود؛ به کودک، آنگاه که آیندهای داشت؛ و به ایران، زمانی که میتوانست ملتی یکپارچه و محترم قلمداد شود.
البته همچنان این پرسش باقی است که چگونه میتوان این اشارات بدیهی را به زبان یک ساختار سیاسی ترجمه کرد و کدام الگو برای پیادهسازی این رویای ساده بهترین نمونه خواهد بود. اما چنین گفتوگویی تنها زمانی ممکن است که ابتدا این زبانِ اشاره فهمیده شود. شاید آنگاه، در پس این اشارات، نجوای آرامی هم به گوشمان برسد که دارد به زحمت زمزمه میکند «این یک انقلاب ملی است».