جدال شهر و روستا، در ساحتی جدید
آرمان امیریسالها بعد، بهویژه از بزنگاه اعتراضات ۹۸، این دستگاه تفسیری بهکلی فروپاشید و توان توضیح خود را از دست داد. از اینجا به بعد بود که اپوزیسیون برانداز مسیر خود را بهطور کامل از نیروهای حافظ وضع موجود جدا کرد؛ تغییری که هم در میان حاملان ارزشهای مدرن و هم در میان لایههای سنتیتر جامعه قابل مشاهده بود.
تا پیش از طغیان ۹۸، تصور غالب در میان طبقهی متوسط سکولار این بود که تودههای فرودست و حاشیهای، یکدست حامی بقای رژیم هستند. در این دستگاه تفسیری، این اقشار نهتنها دغدغهی دموکراسیخواهی و یا حقوق مدنی و شهروندی نداشتند، بلکه با نزدیکی به هستهی مذهبی گفتمان حاکم، حتی از سرکوب بخشی از آزادیهای مدرن، همچون حقوق زنان کاملا هم موافق بودند. خاطرهی صعود اسلامگرایان بر دوش همین اقشار در سالهای نخست انقلاب، این گمان را تقویت کرده بود که طبقهی متوسط، بدون پشتوانهی تودهای، ناچار است به حداقلی از اصلاحات درونحاکمیتی رضایت دهد. اما با تشدید تحریمها و فروپاشی نظام حامیپروری نفتی، این تصویر بهیکباره فروریخت؛ تا آنجا که یکی از فرماندهان سپاه در اظهارنظری بیسابقه اعلام کرد: دشمنان میخواهند از طریق فقرای بیسواد نظام را سرنگون کنند!
سردرگمی سالهای بعد در اردوگاه اپوزیسیون، محصول ناآشنایی دو طیفی بود که پیشینهی سیاسی و انتخاباتی کاملاً متفاوتی داشتند و حتی زبان و ادبیات یکدیگر را نمیفهمیدند. تردیدی نیست که بخش بزرگی از بدنهی رأی احمدینژاد، درست به همان ترتیبی که بخش بزرگی از بدنهی جنبش سبز، پس از ۹۸ به صف براندازان پیوستند. مسئله اما این بود که این دو طیف قرار بود چگونه با یکدیگر متحد شوند و به چه زبانی سخن بگویند؟
شاید تنها توضیح قابل قبول برای گلایههای مداوم از نفوذ «الفاظ رکیک» و «ادبیات هتاک و لمپنیستی» در بخشی از اپوزیسیون برانداز، محصول همین پیوند جدید باشد. براندازانِ برخاسته از طبقهی متوسط، زبان و ادبیات براندازانِ فرودست را درک نمیکردند و از سوی دیگر، این لایههای جدید که اغلب سابقهی احمدینژادی داشتند، نهتنها ارزشهای طبقهی متوسط را به رسمیت نمیشناختند، بلکه در حافظهی انتخاباتی خود، حامل کینهای عمیق نسبت به الیت شهری بودند؛ الیتی که به یاد داشتند در بزنگاههایی تاریخی، علیه آنها بسیج شده بود.
امروزه، برچسب اتهامآمیز «اصلاحطلبی» به خوبی به بسیاری از نخبگان فرهنگی و هنری کشور میچسبد، چرا که چنین سابقهای در کارنامهی خود دارند، اما تناقض تلخ ماجرا آن است که اغلب منتقدان و برچسب زنندگان، خودشان سابقهی «احمدینژادی» دارند که چندان درخشانتر به نظر نمیرسد!
بدنهی جریان سلطنتطلبی امروز نیز ترکیبی نامتجانس از همین دو طیف است: بخشی از طبقهی متوسط شهری و بخشی دیگر از اقشار فرودست اقتصادی و فرهنگی. مهم این است که فراموش نکنیم شاهزاده پهلوی برای تمامی حامیانش الزاماً نماد بازگشت یک نظام اقتدارگرا یا احیای سلطنت به معنای کلاسیک آن نیست. بخشی از لایههای سنتگرا، راه رهایی از بنبست کنونی را در توسل به یک انضباط اقتدارآمیز جستجو میکنند، اما، بخش قابل توجهی از حامیان پهلوی نیز او را نه بهعنوان «پادشاه اقتدارگرا»، بلکه بهمثابهی دالی برای گسست کامل از تمامی خصلتهای ضدمدرن، ضدمدنی و الهیاتی جمهوری اسلامی میفهمند؛ دالی که امکان بازتعریف نظم سیاسی آینده بر پایهی سکولاریسم، حقوق فردی و قواعد دموکراتیک را – دستکم در سطح نمادین – فراهم میآورد. نزاع اصلی درون این جریان، نه بر سر نام پهلوی، بلکه بر سر معنایی است که این نام قرار است در آیندهی سیاسی ایران نمایندگی کند.
چپگرایی ایرانی، که روی کاغذ قرار بود نمایندهی اصلی همین فرودستان اقتصادی باشد، سالهاست خصلتهای کلاسیک خود را وانهاده و به دام نوعی چپگرایی هویتی افتاده که بیش از آنکه ریشه در واقعیت اجتماعی ایران داشته باشد، پژواک نسخههای مد روز غربی است. نتیجه آن شده که این جریان، بهجای سخنگویی مطالبات معیشتی و اقتصادی فرودستان، به تحقیر بدیهیترین خواستهای آنان پرداخته و در برابر شعارهایی چون «فلسطین رو رها کن، فکری به حال ما کن» موضعی از بالا و تبخترآمیز اتخاذ کرده است. در نهایت نیز، برای سرپوش گذاشتن بر این نافهمی تاریخی و نداشتن هیچگونه تجانس با موضعیت زمانی و مکانی خود، عقبماندگیاش را در پس پشت ژستی از دموکراسیخواهی پنهان کرده، بدون اینکه تلاش کند پیچیدگی جدال نیروهای واقعی را فهم کند.
به گمان من، اگر طبقهی متوسط ایرانی واقعاً دغدغهی حفظ ارزشهای مدنی و دموکراتیک خود را دارد، پیش از هر چیز باید به یک خودآگاهی تاریخی برسد و مسیر پیمودهشدهی خود را بازخوانی کند. برای آنانی که زمانی به امید اندکی پیشرفت مدنی، به امامزادهی روحانیت اسلامگرا دخیل میبستند و تغییر رنگ عبای فلان آخوند را روزنهای برای پیشبرد ارزشهای مدرن قلمداد میکردند، گندهگویی غیرقابل پذیرشی است که امروز امکان گذار دموکراتیک در همراهی با شاهزاده پهلوی را ناممکن جلوه دهند. کافی است یکبار برای همیشه از این تلهی خودساخته فاصله بگیرند، مسیر خود را از دالان تباه چپ هویتگرا جدا کنند و بهجای تقلیل سیاست به نمادپردازیهای ایدئولوژیک، به امکانهای واقعی و عینی بیندیشند.
من همچنان یقین دارم که پارادایم انقلاب ۵۷ در تمامی ابعادش فروپاشیده و تداوم رژیم فعلی ناممکن است. خرسندم که در این فروپاشی، سکهی چپگرایی هویتگرا (و نه لزوما آنانی که مسالهی عدالت و معیشت فرودستان را دارند) نیز از رونق افتاده است. با این حال، پاسخ نهایی پرسش «چه خواهد شد؟» هنوز قطعی نیست.
این پاسخ زمانی روشن میشود که بدانیم در میان نیروهای وفادار به براندازی، کدام قرائت و کدام اقشار اجتماعی دست بالا را خواهند یافت. با این سطح از تعلل طبقهی متوسط و با تعصبورزی نسبت به نمادهای کلاسیک و سنتی ایرانی، طبیعی است که دست بالا به نیروهایی برسد که بدون وسواسهای هویتی، به نزدیکترین راه نجات زیست و معیشت خود چنگ میزنند. اما همراهی آگاهانهی طبقهی متوسط مدنی با این جریان، نهتنها میتواند سوخت سرنوشتساز نهایی را به موتور انقلاب تزریق کند، بلکه این امکان را فراهم میآورد که جدال تاریخی «شهر و روستا»، اینبار فراتر از قفسِ تنگِ پارادایم ۵۷ی، به سرانجامی متفاوت برسد.