آیا انقلاب می‌شود؟

آیا انقلاب می‌شود؟

آرمان امیری

این چارچوب پارادایمی، امکان می‌دهد تجربه‌ی پس از انقلاب و تحولات امروز ایران نیز به‌نحو منسجم‌تری فهم شود. جامعه‌ی ایران، به ویژه طی ۱۵ سال گذشته، شاهد امواج پیاپی از اعتراضات گسترده‌ی خیابانی بوده است؛ اما همه‌ی این اعتراضات از یک جنس نبوده‌اند. اعتراضات ۱۳۸۸، با وجود گستردگی و شدت، همچنان درون پارادایم انقلاب ۵۷ قرار داشتند. شعار محوری «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» نشان می‌داد که رهبران و بخش بزرگی از بدنه‌ی اجتماعی این جنبش، هنوز در افق معنایی همان پارادایم زیست می‌کردند و قصد عبور از آن را نداشتند.

نقطه‌ی گسست را شاید باید در اعتراضات ۱۳۹۸ و وقایع پس از آن جست‌وجو کرد. از این مقطع به بعد، به‌تدریج خودِ پارادایم انقلاب ۵۷ موضوع پرسش و تردید قرار گرفت. پیدایش و رواج کلیدواژه‌هایی چون «۵۷ی» نشان‌دهنده‌ی انتقال اعتراضات از سطح درون‌پارادایمی به سطحی فراتر از آن بود؛ سطحی که در آن، دیگر نه صرفاً سیاست‌ها یا کارگزاران، بلکه بنیان‌های معنایی نظم موجود زیر سؤال می‌رفتند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، نقطه‌ی اوج این وضعیت دوگانه بود. این جنبش در درون خود هر دو گرایش را حمل می‌کرد: از یک‌سو، نیروهایی که همچنان در افق پارادایم ۵۷ می‌اندیشیدند و می‌کوشیدند با بازتولید عناصر پسااستعماری، مدرنیته‌ستیز، لیبرال‌ستیز و غرب‌ستیز—و با پیوند زدن جنبش به روایت‌های ضدساختار جهانی، نظیر فلسطین‌گرایی—پارادایم انقلاب را «احیا» یا «پاکسازی» کنند. در واقع، اینان اعتقاد داشتند «نظام سیاسی حاکم، بهترین نماینده برای رهبری پارادایم انقلاب ۵۷ نیست و باید به هرشکل ممکن (ولو با اصلاحات بسیار رادیکال ساختاری) بازسازی شود».

اما هم‌زمان، بخش دیگری از نیروهای حاضر در خیزش ۱۴۰۱ توانستند این ایده را در سطح توده‌ای جا بیندازند که مسئله‌ی اصلی نه اصلاح درون‌پارادایمی، بلکه خودِ پارادایم انقلاب است. نشانه‌های این تغییر آشکار بود: وارونگی کامل ارزش‌ها، فروپاشی اسطوره‌ها و قهرمان‌ها، نفی نمادها، و حتی حمله به بخش‌هایی از جامعه‌ی مدنی که پیش‌تر بدیهی و محترم تلقی می‌شدند. این حملات، هرچند گاه آشفته و حتی غیرمنصفانه، از منظر پارادایمی معنای روشنی دارد: فروپاشی کامل افق معنایی مسلط نیم‌قرن گذشته!

با این مقدمات، برای کامل شدن رویکرد پارادایمی به انقلاب، لازم است به دو پرسش اساسی پاسخ داده شود: 


نخست، پارادایم‌ها چرا و چگونه تغییر می‌کنند؟ 

و دوم اینکه چرا باید پذیرفت که تغییر پارادایم، نهایتاً به تغییر رژیم سیاسی می‌انجامد؟


به گمان من، تغییر پارادایم نه محصول یک علت واحد، بلکه برآیند مجموعه‌ای از فشارهای متراکم و هم‌افزا است. این فشارها می‌توانند ماهیتی نظری و گفتمانی داشته باشند (چنان‌که در ایران دهه‌ی ۱۳۴۰ دیدیم گفتمان‌سازی توانست بر واقعیت‌های اقتصادی غلبه کند) یا می‌توانند از دل تجربه‌های زیسته‌ی اقتصادی، سیاسی و امنیتی سربرآورند. (همان‌گونه که فهم عمومی از شعار «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» محصول فشارهای اقتصادی و خطرات امنیتی بود تا مباحث نظری و فلسفی) اما تمامی این زمینه‌ها، چه نظری ایدئولوژیک و چه عینی و ملموس، نه «علت مستقیم انقلاب»، بلکه صرفا عواملی هستند که به‌تدریج اعتبار پارادایم مسلط را فرسایش می‌دهند و افق معنایی بدیل را معنادار و قابل تصور می‌سازند. 

همین تمایزگذاری با نظریه‌های کلاسیک در باب سطوح اثرگذاری عوامل انقلابی، توضیح می‌دهد که چرا در بسیاری از موارد، حتی بحران‌های شدید اقتصادی یا ناکارآمدی‌های گسترده‌ی سیاسی الزاماً به انقلاب منجر نمی‌شوند. اگر این فشارها نتوانند افق معنایی مسلط را به‌طور بنیادین متزلزل کنند، جامعه ممکن است صرفاً به ضرورت اصلاحات درون‌پارادایمی قانع شود؛ چنان‌که دشواری‌های دهه‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ در ایران، بیش از آنکه به نفی پارادایم انقلاب بینجامد، به مطالبه‌ی اصلاحات در چارچوب همان پارادایم انجامید.

اما ویژگی تعیین‌کننده‌ی تغییر پارادایم، خصلت تا حد زیادی بازگشت‌ناپذیر آن است. زمانی که بخش‌های معناداری از جامعه از یک پارادایم عبور می‌کنند، صرفِ رفع یا تخفیف عواملی که به این عبور دامن زده‌اند، الزاماً به بازگشت وضعیت پیشین منجر نمی‌شود. ممکن است نارضایتی اولیه ریشه‌ای اقتصادی داشته باشد، اما اگر این نارضایتی به سطحی برسد که افراد را وارد افق معنایی جدیدی کند (تغییر پارادایم ذهنی) بهبود شرایط اقتصادی یا انجام اصلاحات، دیگر قادر به بازسازی پارادایم فروپاشیده نخواهد بود. (احتمالا فقط به چشم نقشه‌های حکومت برای فریب مردم تفسیر می‌شوند)

از این منظر، تغییر پارادایم به‌طور ساختاری با تداوم رژیم سیاسی ناسازگار است و از این پس هر اصلاحی در درون پارادایم، ولو اصلاحات عمیق ساختاری—نه تنها مانع انقلاب نمی‌شوند، بلکه فرآیند تحقق آن را تسریع و تشدید می‌کنند. اتفاقی که در دولت بختیار یا سیاست‌های حقوق بشری رژیم گذشته دیدیم و به نظر می‌رسد درس گرفتن از آن‌ها فعلا حکومت را به مقاومت سرسختانه در برابر هرگونه اصلاحات واداشته است.

بدین‌ترتیب، در چارچوب رویکرد پارادایمی به انقلاب، پرسش رایج «آیا انقلاب می‌شود؟» عملاً بلاموضوع است. انقلاب، به‌معنای تغییر پارادایم، همین حالا نیز محقق شده است. آنچه باقی مانده، تغییر پوسته‌ی سیاسی و نهادی است تا با پارادایم مسلط جدید سازگار شود. این تغییر، دیر یا زود، «اجتناب‌ناپذیر» خواهد بود؛ اما اینکه این انطباق چگونه، با چه هزینه‌ای و در چه شکلی رخ دهد—خشونت‌آمیز، مسالمت‌آمیز، تدریجی یا ناگهانی—تابع عواملی است که بخش قابل‌توجهی از آن‌ها احتمالاً فراتر از قدرت پیش‌بینی یا حتی اثرگذاری مستقیم کنشگران سیاسی و اجتماعی قرار دارد.


پی‌نوشت:

نگاه «پارادایمی» به انقلاب‌های سیاسی یک رویکرد نظری به نسبت جدید است. البته این نقطه‌ی قوتش نخواهد بود. جهان اندیشه، بازار موبایل نیست که نسخه‌ی جدید همواره بهتر یا پیشرفته‌تر از قبلی‌ها باشند. نظریه‌های فلسفی یا سیاسی هرچه بیشتر نقد شوند یا در معرض آزمون قرار بگیرند تقویت می‌شوند. این را صرفا از این بابت عرض کردم که یادآوری کنم این رویکرد بیشتر محصول یک تلاش برای ایده‌پردازی از جانب خودم است.

الگوی اصلی را طبیعتا از ایده‌ی «چهارچوب انقلاب‌های علمی» جناب کوهن برداشتم. سعی می‌کنم متناسب با همان الگو، طرحی را برای انقلاب‌های سیاسی و اجتماعی مطرح کنم که طبیعتا توضیح ابعاد نظری‌اش خارج از حوصله‌ی این رسانه است. این یادداشت، صرفا یک گزارش خلاصه است از کاربرد مصداقی این نظریه که به نظرم به فهم وضعیت فعلی ما کمک می‌کند.

ضمن اینکه این یادداشت، تا حدودی «پیش فرض ناگفته‌ی» یادداشت قبلی را هم تکمیل می‌کند و به این پرسش پاسخ می‌دهد که بر پایه‌ی کدام ایده، من گروهی از نخبگان را از دایره‌ی «روشنفکران انقلابی» کنار گذاشتم. طبیعتا، آن «مبانی کلان» که در یادداشت قبلی مورد اشاره قرار گرفت، همین «هسته‌ی پارادایمی» است که اینجا توضیح داده شده.


Report Page