بحران انقلابی و پیامدهای آن
آرمان امیریشناسایی خاستگاه اجتماعی و فکری این روشنفکران منفعل در ایران چندان دشوار نیست. دستکم میتوان آنها را ذیل دو جریان بزرگ طبقهبندی کرد. نخست، جریانهای اسلامگرا در طیفی گسترده، از اصلاحطلبان میانه و رادیکال گرفته تا نهضت آزادی و نیروهای موسوم به ملی–مذهبی. این جریانها، علیرغم اختلافات جدی با حکومت در شیوهی ادارهی کشور، بر سر ضرورت حفظ کلیت نظمی که میتوان آن را «پایتخت تشیع» نامید، با حاکمیت همنظرند. اختلاف آنها عمدتاً بر سر روشهای اجرایی است، نه بر سر مبانی.
جریان دوم، «بخشی» از جریان چپ هستند که به اختصار میتوانیم «چپ فلسطینگرا» خطابشان کنیم؛ حتی آن دسته که لزوماً گرایش مذهبی ندارند. این نیروها نیز، علیرغم تعارضهای جدی با حکومت در حوزهی زیست روزمره، سبک زندگی یا آزادیهای اجتماعی، در مورد یکی از بنیادیترین ستونهای بقای نظم سیاسی، یعنی «غربستیزی» و در نسخهی بهروزتر آن «اسرائیلستیزی»، در کنار حکومت قرار میگیرند. این جریان دوم، بهویژه در سالهای گذشته، به دلیل نارضایتیهای ملموستر در زندگی روزمره، ظاهری رادیکالتر و انقلابیتر به خود گرفته است؛ اما نه تنها در سطح مبانی همچنان با حکومت همپیمان است، بلکه به مدد اندک تحولات اجتماعی اخیر، حتی نارضایتیهای روزمرهاش هم کاهش پیدا کرده است:
«امکان بیان» (و نه آزادی بیان) به مدد فنآوریهای جدید بهمراتب گستردهتر از روزنههای محدود گذشته است؛ حضور اجتماعی زنان، ولو در کشاکشی دائمی، دیگر حتی از سوی رادیکالترین نیروهای ایدئولوژیک نیز بهسادگی قابل انکار نیست؛ و سیاستهای سرکوب حجاب، بدون آنکه رسماً کنار گذاشته شوند، در سطح اجرا دچار عقبنشینیهای تاکتیکی شدهاند. این تعدیلها، ولو شکننده و ناپایدار، تا حد زیادی فشار عینی را از دوش زیست معمول روشنفکران منفعل برداشته و بیشتر از پیش به او فرصت میدهد که برای حفظ مبانی بزرگترش با حکومت مدارا کند.
در برابر این گروه، برینتون گروه دوم از روشنفکران را «انقلابی» میخواند؛ گروهی که نهتنها نسبت به نظم حاکم منتقدند، بلکه بهطور فعال خواهان جایگزینی آن در تمامی عرصههای بنیادین و روزمره هستند. این روشنفکران، برای آنکه بتوانند دگرگونیای همهجانبه را تصور و پیگیری کنند، ناچارند نارضایتیهای سیاسی را به سطحی آرمانی ارتقا دهند. این «آرمانیسازی» کلیدواژهی بسیار مهمی است؛ به اندازهای که برینتون در توصیفی مشهور مینویسد که هر انقلاب، در مرحلهی بحران، خود به «دینی جدید» بدل میشود؛ دینی با مقدسات، بدعتگذاران و مرتدان.
«آرمانیسازی» قابل انتظار در وضعیت ما، همان تعابیر و تصاویر اغراق شده از تاریخ معاصر هستند که گاه با برچسبهایی مثل «تونل زمان» از آن یاد میکنیم. این روایتهای جدید با منطق علمی و پژوهشی تاریخ و حتی الگوهای نظری اجتماعی و سیاسی و اقتصادی سازگاری ندارد؛ اما به زعم برینتون، لازمهی «منطق انقلابی» هستند. وقتی این آرمانیسازی به مرحلهی «دینزایی انقلابی» رسید، آنگاه کورهی سوزان انقلاب، پیامدهای ناگزیر و دینی خودش را هم به دنبال میآورد: توسل به طرد، تکفیر و حتی خشونت زبانی علیه کسانی است که از منظر انقلابیون، نه صرفاً مخالف، بلکه مانع تحقق دگرگونیاند.
بدین ترتیب، در پاسخ به پرسش دوم این یادداشت، میتوان گفت ما امروز هم الزاماً شاهد اخلال یا اختلاف در اردوگاه انقلابی نیستیم. وضعیت جدلی حاضر، جدالی کلاسیک و بسیار آشنا میان روشنفکران منفعل و روشنفکران انقلابی است؛ جدالی که اتفاقا به پرسش نخست این یادداشت هم پاسخ میدهد: برینتون، وقوع چنین تنشهایی را نه نشانهی ضعف و افول انقلاب، بلکه اتفاقا شاخصنمای «پیشدرآمد» (prodromal signs) انقلابی میخواند؛ یعنی لحظهای که وارد دوران «بحران انقلابی» میشویم.
عجیب نیست که بسیاری از ما در مواجهه با چنین جدالهایی غافلگیر و حتی هراسان شویم. تردیدی نیست که هر عقل سلیمی از اساس اصلاحات گامبهگام، کمهزینه و همراه با تعقل و سنجش وضعیت را به دگرگونی توفنده و قمارگونهی انقلاب ترجیح میدهد. ما هم پروردههای طبیعی چنین منطقی از مدنیت هستیم که آمادگی و یا انتظار گسستی کامل از تمامی آموختههای زیستیمان را نداریم. با این حال، در لحظهای که اصلاحات «غیرممکن» تلقی شد، تمام ارکان منطقی دوران صلح، جای خودش را به منطق ویژه و خودساختهی انقلاب میدهد. جایی که در آن روشنفکری که با هشدارهای اخلاقی، ترسپراکنی یا دعوت به تعلیق، هزینهی تغییر را بالا میبرد، صرفاً منتقد هممسیر تلقی نمیشود، بلکه مانعی عینی در برابر انقلاب به شمار میآید! از این نقطه به بعد، طرد و بایکوت او نه نشانهی تفرقه، بلکه تلاشی برای ترسیم مرز و دفاع از امکان دگرگونی است.
در نهایت، به پرسش سوم میرسیم: آیا چنین وضعیتی حکایت از بازتولید اجتنابناپذیر خشونت و استبداد دارد؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست؛ نسخههای تقلیلگرایانهی «خشونت، خشونت میزاید» لزوما تاییدیهی تاریخی ندارند. بیهیچ تردیدی میتوان گفت که منطق انقلاب، مستلزم سطحی از خشونت است، اما حتی انقلابهای خشونتآمیز تاریخ هم لزوما به دیکتاتوری منجر نشدند. (۳ نمونهی انگلستان، فرانسه و آمریکا از ۴ نمونهای که بریتون بررسی کرده است) با این حال احتمال خطر را هم نمیتوان به کل رد کرد؛ در واقع پاسخ کامل به این پرسش، نیازمند توجه به جزئیات بیشتری است
در کنار بیشمار عامل بیرونی (نظیر وضعیت جهانی، بازیگران منطقهای، سطح پیشرفتهای نهادی و اجتماعی و...)، عواملی از درون خود فرآیند انقلابی هم بر شکلگیری نتیجهی نهایی اثرگذار هستند: اینکه نیروهای مخالف انقلاب تا چه سطحی در برابر تغییر مقاومت میکنند، اینکه در برخورد با انقلابیون تا چه سطحی به خشونتهای غیراخلاقی متوسل میشوند، و البته اینکه انقلابیون از چه سلاحی برای مبارزه استفاده میکنند، همگی عوامل بسیار مهمی هستند. شاید به اختصار بتوان گفت: در شرایطی که نیروهای انقلابی نه به منابع قدرت دسترسی دارند، نه به رسانههای رسمی، و نه به ابزارهای اعمال فشار ساختاری، این شیوههای رادیکالیسم، نه انتخابی مطلوب یا آرمانی، بلکه تنها سلاح در دسترس به حساب میآیند. فحش، طرد و بایکوت در این معنا، جایگزینی برای خشونتهای فیزیکی هستند. جایگزینی که در مقایسه با انقلابهای کلاسیک جهان چندان هراسانگیز به نظر نمیرسند، و با خشونتی که میتوان از تحولات انقلابی در «خاورمیانه» انتظار داشت فاصلهی بسیار دارند.