روشنفکرِ ایران

روشنفکرِ ایران

آرمان امیری


فروردین ماه ۱۳۶۹، احمد شاملو به آمریکا رفت تا هم درمان پزشکی خود را پی‌گیری کند و هم میهمان هشتمین کنفرانس مرکز پژوهش‌ و تحلیل مسائل ایران باشد. در جریان این سفر، شاملو چند سخنرانی عمومی و خصوصی برگزار کرد که فایل صوتی اغلب آن‌ها وجود دارد. شاه‌بیت کلام شاملو و دغدغه‌ی مشترک تمامی این سخنرانی‌ها، زبان فارسی و ضرورت حفظ میراث ملی در میان مهاجرین ایرانی است. در بخشی از سخنرانی دانشگاه کالیفرنیا که شاملو می‌گوید:

«من متأسفانه تحصیل‌کرده‌گان جهان‌دیده‌ی بسیاری را دیده‌ام که از فردای کشورمان هیچ دغدغه‌ای به دل ندارند. تحصیل‌کرده‌گان زیادی را دیده‌ام که فردا چون به وطن برگردند، موجود بی‌گانه‌یی خواهند بود در حد یک مستشار خارجی؛ بی هیچ آشنایی با فرهنگ ایرانی‌یِ خود، بی هیچ آشنایی با تاریخ خود، با ادبیات خود، با هنر خود. موجودی تک‌بُعدی و فاقد خلاقیت که در بهترین شرایط یک ماشین است و بس. در این‌جا که وطن‌اش نیست، بیگانه است و در آن‌جا هم که وطن او ست بیگانه».

اما همزمان با همین سخنرانی‌ها و پیش از آنکه او حتی به وطن بازگردد، در داخل کشور موجی رسانه‌ای علیه او به راه افتاد. به دلیل تلاش‌های او برای حفظ فرهنگ ملی در میان مهاجران و تاکید بر ضرورت پاس‌داشت زبان فارسی؟ نخیر! کاملا برعکس! با برچسب و اتهام «ایران‌ستیزی» و «توهین به فرهنگ ملی»! بهانه‌ی منتقدان، روایت وارونه‌ای بود که شاملو از داستان ضحاک و کاوه ارائه کرده بود و معترضان به شاملو آن را نشانه‌ی «توهین به ساحت حضرت فردوسی» خواندند!


قصه از کجا شروع شد؟

ابوریحان بیرونی تقریبا همزمان با فردوسی می‌زیست. «آثار الباقیه» را او در همان سال‌هایی نوشت که فردوسی مشغول سرودن شاهنامه بود٪ در بخشی از کتابش، ابوریحان در مورد داستان ضحاک نوشته است:

«خبر رسيد كه فريدون بيوراسب را اسير كرده و به سلطنت رسيده و مردم را امر كرده كه دوباره خانه‌ها و اهل خود را مالك شوند و خود را كدخدا بنامند يعنى صاحب خانه و خود او نيز به خانه و خانواده خود فرمانروا شد و شروع به امر و نهى و گير و دار نمود پس از آنكه همه ايرانيان در عهد بيوراسب بى‌خانه و زندگى بودند و سلب مالكيت از ايشان شده بود».

اشاره‌ی ابوریحان به «سلب مالکیت» در دوران ضحاک (بیوراسب) و بازگشت آن پس از پیروزی فریدون، قرن‌ها بعد نظر پژوهشگران را به خود جلب کرد. احتمالا نخستین بار علی حصوری این نکته را پررنگ کرد. سخنرانی سال ۱۳۵۶ او دانشگاه شیراز، همان زمان با عنوان «ضحاك اصلاحگری كه از میان مردم برخاست» در روزنامه‌ی کیهان منتشر شد و البته در عصر سلطنت پهلوی، رگ گردن کسی هم از این بابت ورم نکرد!

هرچند این خوانش جدید مخالفان سخت و سختی از میان شاهنامه‌شناسان برجسته داشت، اما خیلی زود هواداران خاص خودش را نیز پیدا کرد. چند سال بعد، استاد سیروس شمیسا در کتاب «شاهِ نامه‌ها» به نتیجه‌ی مشابهی رسید:

«شاید علت اصلی شورش ضحاک این بود که چهار طبقه‌ی جمشید را قبول نداشت. بومیان معمولا کشاورز بودند. مردم به او پیوستند و جمشید را از میان برداشتند. اما سرانجام فریدون آریایی دوباره همان نظام کاست را برقرار کرد ... آنگونه که از شاهنامه و متون کهن بر می‌آید، ضحاک زمانی شاه مورد حمایت مردم و ارتش بوده است. او توانسته بود آریایی‌های مهاجم را که تشکیل حکومت داده بودند منکوب کند. اما آریایی‌ها به رهبری فریدون دوباره بر بومیان چیره می‌شوند و نظام خود را که طبقاتی بود دوباره بر بومیان تحمیل می‌کنند». 

در نهایت، نوبت به استاد مهرداد بهار رسید تا در مجادله‌ی موافقان و مخالفان این خوانش، جانب میانه را بگیرد. البته بهار اعتقاد داشت که تحریف احتمالی داستان ضحاک تقصیر فردوسی نبوده است. او در كتاب «جستاری چند در فرهنگ ایران» نوشت که چنین برداشتی به اعصاری دورتر از زمان فردوسی مربوط بوده است؛ اما به هر حال معتقد بود که «ما مجبوریم در تحلیل اجتماعی داستان ضحاك به هر دو روایت توجّه كنیم و انواع احتمالات را در نظر بگیریم و به‌‌‌رغم شخصیت ناپسندی كه از او ساخته‌‌‌اند، به احتمال انقلابی بودن او هم فكر كنیم».

جالب اینکه شاملو، بجز طرح همین روایت آشنا برای شاهنامه‌پژوهان، هیچ جسارت و توهینی به فردوسی نمی‌کند. (بر خلاف پادشاهان تاریخی که با الفاظی بسیار تند از آنان یاد می‌کند). او حتی فراموش نمی‌کند که جایگاه فردوسی را به عنوان نماینده‌ی ستیز با فرهنگ عرب‌زده و خلیفه‌زده که به نوعی احیای فرهنگ ایرانی منجر شد یادآوری کند. تمام مقصود او در این جمع‌بندی خودش خلاصه می‌شود:

«می‌بینید که تا کنون هیچ محققی به شما نگفته است که شاهنامه‌ی فردوسی، اگر در زمان ِ خود ِ او حدود ِ هزارسال پیش از این مبارزه برای آزادی‌یِ ایران ِ عرب‌زده‌ی خلیفه‌زده‌ی ترکان ِ سلجوقی‌زده را ترغیب می‌کرده، امروز باید با آگاهی بدان برخورد شود نه با چشم ِ بسته.» 

با این حال، منتقدان‌ش برای دو قبضه کردن گناه نابخشودنی او، به چند اظهار نظر پراکنده چنگ زدند که در آن شاملو می‌گوید هیچ ارادتی به فردوسی ندارد و اشعار چند صفحه‌ی نخست شاهنامه را «سست» می‌خواند! گناهی در سطح اینکه گونتر گراس بگوید از گوته لذت نمی‌برد! یا نیکوس کازانتزاکیس بگوید هومر را دوست ندارد!


تعریضی به تاریخ هخامنشیان

البته بازخوانی روایت ضحاک در شاهنامه، تنها بخش سخنرانی شاملو نبود که با برچسب «ایران‌ستیزی» مواجه شد. او در همین سخنرانی، یک تشابه هم میان داستان ضحاک، با داستان معروف «بردیای دروغین» در زمان داریوش هخامنشی برقرار می‌کند و روایتی وارونه نسبت به تاریخ رسمی هخامنشیان ارائه می‌دهد. این بار هم در روایت شاملو (بر خلاف ادعای ثبت‌شده‌ی داریوش هخامنشی در کتیبه‌ی بیستون) مدعی می‌شود که ماجرا به‌سادگی «قیام یک مغ غاصب» نبوده است. او یادآور می‌شود که گئومات مغ در عمل با وعده‌هایی چون لغو مالیات و سربازگیری سه‌ساله توانست محبوبیتی همگانی کسب کند و از پشتیبانی وسیع توده‌ها برخوردار شود. از نگاه شاملو، داریوش و یاران اشرافی‌اش با قتل گئومات نه یک شورش فردی، بلکه جنبشی مردمی را سرکوب کردند. 

این روایت هم اتفاقا در پژوهش‌های معاصر حامیانی از میان تاریخ‌نگاران معتبر دارد. پیر بریانت در ایرانیکا یادآور می‌شود که «جز پارسیان، همهٔ ملت‌های آسیا اسمردیس را به سبب معافیت‌های مالی و نظامی‌اش ستایش می‌کردند» و از همین‌رو بسیاری تاریخ‌پژوهان به روایت داریوش بدگمان‌اند و آن را نوعی صحنه‌سازی تبلیغاتی برای مشروعیت‌بخشی به قدرت تازه‌اش می‌دانند. همچنین در تحقیقات دانشگاهی جدید (داندامایف، اولمستد و دیگران) تصریح می‌شود که امروزه عموماً پذیرفته شده داستان مغ جاعل ساخته و پرداخته داریوش است و آنچه واقعاً رخ داده نمی‌تواند دقیقا همانی باشد که طرف پیروز ثبت کرده است!

در این مورد هم می‌توان گفت در «بدبینانه‌ترین حالت»، شاملو دچار همان اشتباهی شد که در مورد روایت جایگزین از داستان ضحاک شده بود: «گونه‌ای از صدور حکم قطعی در باب مساله‌ای که محل گفتگو و اختلاف نظر است». اگر کمی بخواهیم خوش‌بینانه او را قضاوت کنیم، شاید بتوان گفت این بار هم روایت متفاوتش را صرفا به عنوان یک «تلنگر» به کار برده بود تا باز هم به موضوع و بهانه‌ی اصلی سخنرانی‌اش بپردازد: «حقیقت بسیار آسیب‌پذیر است».


جنجال‌ها از کجا آمد؟

مرور این روایت‌ها پرسش بزرگتری را پیش رو ما می‌نهد: پس آن همه جنجال از باب چه بود؟ چرا پیش و پس از شاملو هیچ کس دیگر برای طرح این نظریه‌ها متهم به ستیز با فرهنگ و تاریخ ایران نشد؟ و چرا دیگرانی با ارائه‌ی همان روایت از داستان ضحاک، نه تنها «فردوسی‌ستیز» خوانده نشدند، بلکه به عنوان پژوهشگران شاهنامه ارج دیدند؟

شاید اگر بدانیم که موج «وا ایرانا» علیه شاملو، از مطبوعات رسمی حکومت آغاز شد، مساله تا حدودی قابل فهم شود. روزنامه‌های رسمی رژیم در شرایطی موجی از حملات علیه شاملو را به راه انداختند که هنوز اصل سخنرانی او به دست مخاطبان ایرانی نرسیده بود و اصلا کسی نمی‌دانست قضیه از چه قرار است! در مقابل این امواج هماهنگ حکومتی، مجله‌ی «دنیای سخن»، به عنوان یکی از معدود مجلات مستقل فرهنگی ایران تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که در دو شماره‌ی پیاپی متن کامل سخنان شاملو را منتشر کند! (آن هم در شماره‌ی مرداد و شهریور، یعنی دست‌کم پنج ماه بعد از سخنرانی و شروع آن همه جنجال!)

اما چطور حکومتی که در آستانه‌ی پیروزی انقلاب‌ش قصد تخریب تخت‌جمشید را داشت و فردوسی را همچون ملیجک دربار طاغویان تکفیر می‌کرد به ناگاه در نقش دایه‌ی دلسوزتر از مادر برای فرهنگ و تاریخ و حماسه‌ی ملی ظاهر شده بود؟ این دقیقا همان نکته‌ای است که هوشنگ گلشیری در همان شماره‌ی دنیای سخن بر آن انگشت گذاشت. گلشیری در مقاله‌ی «تلقی غلط از ادبیات و تاریخ» ابتدا خیلی ساده و صریح موضع خودش در مورد روایت شاملو از شاهنامه را مشخص کرد: «آنچه شاملو در باب فردوسی و شاهنامه و ضحاک و غیره گفته است سرتاپا مغلوط و مغلطه است و نشانه‌ی نداشتن احاطه‌ی کامل بر موضوع». اما توجه اصلی مقاله‌ی گلشیری به موضوع دیگری جلب می‌شود. او نوشته است:

«به خصوص روی سخن من با نویسندگان روزنامه‌های دولتی است. می‌پرسم چه خبر شده است؟ خوب در این ملک از آغاز انقلاب اسلامی ما بر فردوسی اهانت‌ها روا داشتیم و بدترینش حذف فرهنگی فردوسی از همه‌ی کتاب‌های درسی بود. تنها گمانم آن روزها کانون نویسندگان ایران اعتراض کرد و بس. خوب کی با چه حکمی دستور داد تا فردوسی را پاکسازی کنند؟ شاملو مسلما نبود، چون آن روزها جزو ارکان کانون نویسندگان بود». 

او سپس به یک اتفاق مهم در سیاست‌های دولت وقت اشاره می‌کند و می‌نویسد:

«من می‌فهمم قرار است به تبع یونسکو امسال از فردوسی تجلیل شود. مقدماتش را در نشر دانش دیدم و بد هم نبود. استاد پورجوادی شاهنامه را جهیزیه‌ی ما ایرانیان کرد در عروسی با فرهنگ سامی! حالا هم در روزنامه‌های دولتی داریم با حمله به شاملو مخالفان فردوسی را قانع می‌کنیم که بلی، باید تجلیل کرد؟! یعنی باز به وسیله‌ی بد می‌خواهیم به هدف خوب برسیم؟ می‌خواهیم در جشن فردوسی شاملو را قربانی کنیم؟ ... خب پس مثل معمول این ملک، می‌خواهند سر ما را در آشتی‌کنان فردوسی و جمهوری اسلامی ببرند! من یکی حرفی ندارم، ببرند و حتی بخورند. فقط خواهش این کمترین این است که بعدش نگویند مرغش آمریکایی بود، بگویند مرغش بومی بود، مال همین ملک!»

در واقع، گلشیری پرده از تحولی بر می‌دارد که امروز برای ما ناآشنا است، چرا که سال‌هاست در آن زیست کرده و حتی بدان خو کرده‌ایم. «عروسی با فرهنگ سامی»، یعنی همان تقویت روایتی «اسلام‌گرایانه» از «ملی‌گرایی ایرانی» که اتفاقا این روزها شاهد اوج‌گیری دوباره‌اش هستیم: همانکه مداح اهل بیت باید «ای ایران» بخواند و اصلا ایران همان اسلام و اسلام در خدمت ایران قلمداد شود. روایتی که اتفاقا حساس‌ترین و جنجالی‌ترین بخش سخنرانی شاملو یکسره علیه آن اقامه شده بود.

شاملو در بخشی از سخنرانی خود گفته بود:

« عرب بیابان‌گردِ بی‌فرهنگِ لات، به ملتی که فرهنگی عمیق داشت و به مظاهر هنری خودش افتخار می‌کرد و دلبسته بود، گفت: موسیقی حرام، شعر مکروه، رقص معصیت است، هنرهای تجسمی، نقاشی، حجاری، پیکرتراشی کفر محض است. اما ایرانی با همه‌ی فرهنگش به پا خاست. و در برابر این فریب ایستاد».

چه با این روایت موافق باشیم و چه مخالف، بدون شک از دل چنین خوانشی نمی‌توان به روایت مطلوب «ایرانی-اسلامی» مورد نظر حکومت رسید. شاملو مشخصا بر هنرهایی چون «رقص» انگشت گذاشته بود که اسلام هرگز نمی‌تواند حتی به صورت مصلحتی با آن کنار بیاید و نسخه‌های اسلامییزه‌شده‌اش را روانه‌ی بازار کند. در عین حال، حکومتی که پس از نوشیدن جام زهر و فروپاشی تبلیغات ایدئولوژیک‌ش نیازمند بود تا به صورتی محدود و گزینشی به سراغ سرمایه‌های ملی برود، باید به بدنه‌ی اسلام‌گرای خودش هم توضیحاتی ارائه می‌کرد. به روایت گلشیری، محلل این معنا، قربانی کردن شاملو به پای فردوسی بود: فردوسی بخشی از فرهنگ اسلامی شیعی است و آدم بد روزگار این شاملوی کافر و توده‌ای است که با اسلام و ایران به یک اندازه دشمنی دارد!


در حسرت حافظه‌ی تاریخی

آرامش دوستدار جایی در مورد شایگان نوشته است:

«این را که داریوش شایگان به دیدن وجنات خمینی یا به شنیدن سخنان او هنگام زایمان انقلاب اسلامی در تهران به یاد گاندی و سپس در پاریس به یاد مارتین لوتر می افتد می‌شود همچون هذیانی ناشی از تب انقلاب به او بخشید. آن زمانی که خمینی را انقلاب می‌زایید یا انقلاب را خمینی می‌زایاند همه‌ی روشنفکرها از خود بیخود شده بودند. رمیده بودند. اما همسان‌بینی‌ها و شبیه‌سازی‌های پیش از انقلاب او را دیگر نمی‌توان مشمول هذیان‌های پس از انقلاب کرد».

برخلاف امثال شایگان، اگر برخی هذیان‌های گذرای شاملو در دوران انقلاب را بر او ببخشیم، آنگاه گوهره‌ی بنیادین اندیشه‌هایش، چه پیش و چه پس از انقلاب، هرگز نسبتی با هذیانات ارتجاعی امثال شایگان و آل‌احمد نداشت. او هرگز نه اسلام‌گرا بود و نه دین‌خو. اتفاقا در همین سخنرانی به ذات مخرب دین در تقویت تمامی رویگردهای تعصب‌آمیز انگشت گذاشت و خصلت هنرستیز و ضدفرهنگی دینی را در کانون انتقاد خود قرار داد.

شاملو بی‌شک نه تاریخ‌دان بود، نه فیلسوف و نه نظریه‌پردازی برجسته برای فهم تاریخ تحولات فرهنگ ایرانی. نظراتش در تمامی این حوزه‌ها حتی به زعم خودش هم پرمناقشه بود. با این حال، همواره سیمای قابل احترامی بود از توقعی که می‌توان از «روشنفکرِ ایران» داشت. دلسوز و شیفته‌ی وطن و فرهنگ ایرانی، در عین حال ناآرام‌، پرسشگر، معترض و ناباور به هرگونه قداست و تعصب.

از میان روشنفکران به اصطلاح «۵۷»ی، اتفاقا شاید همو بود که جرات کرد در توصیف آن بلیّه‌ی نفرین شده بگوید «ما ظلم را با جهل عوض کردیم». آشنایان با جایگاه «جهل» در اندیشه‌ی شاملو به خوبی درمی‌یابند که این سیاه‌ترین توصیفی است که از فرجام سقوط فرهنگ ایرانی در ورطه‌ی حاکمیت بنیادگرایان می‌توان ارائه داد.

در بخشی دیگر از همین سخنرانی جنجالی هم شاملو بار دیگر سخن را به انقلاب کشانده و گفته بود:

«من متخصص ِ انقلاب نیستم ولی هیچ‌وقت چشم‌ام از انقلاب ِ خود‌انگیخته آب نخورده. انقلاب ِ خود‌انگیخته مثل ِ ارتش بی فرمانده بیش‌تر به درد ِ شکست‌خوردن و برای اِشغال‌شدن، گزک به دست ِ دشمن دادن می‌خورد تا شکست دادن و دمار از روزگار ِ دشمن برآوردن. ملتی که حافظه‌ی تاریخی ندارد، هر اندازه هم که از لحاظ مقطعی، انقلاب‌اش شکوه‌مند توصیف شود، در نهایت به آن صورتی درمی‌آید که عرض شد. یعنی در نهایت ِ امر، چیزی ارتجاعی ازآب در می‌آید».

سال‌ها بعد پیاده‌نظام به ظاهر منتقد و مخالف حکومت، بدون کوچکترین شناختی از آرای شاملو (و حتی فهم و آشنایی جزئی با مباحث پیرامون شاهنامه) دقیقا شاملو را به همان چماقی می‌کوبد که ماشین تبلیغاتی حکومتی برایش ترتیب داده بود. برای یک ناظر بیرونی، مشاهده‌ی همین وضعیت پرتناقض، اهمیت تعیین‌کننده‌ی آن «حافظه‌ی تاریخی» بیش از هر زمانی آشکار می‌کند.


Report Page