بخش نخست: در دفاع از فحش!

بخش نخست: در دفاع از فحش!

آرمان امیری

در نقطه مقابل، خاستگاه و آبشخور رمان را باختین در کارناوال جستجو می‌کند. کارناوال‌ها، وضعیت‌های استثنایی بودند که در آن توده‌ی عامی مردم به بازیگر اصلی بدل می‌شدند. مواردی استثنایی که اشراف و روحانیت احتمالا برای گرامی‌داشت مراسم خاص خودشان چشم بر روی ابتذال مردم می‌بستند. درست به مانند تجربه‌ی سال‌های اخیر ما در روزهایی شبیه عاشورا و تاسوعا که گاه در آن رفتار و اشکال و پوشش‌هایی را می‌بینیم که حکومت در شرایط معمول آن‌ها را سرکوب می‌کند. در کارناوال‌های اروپایی هم توده‌های مردم با ورود به عرصه‌ی عمومی، همان رفتار و گفتار خودشان را به خیابان می‌آوردند. رفتاری که اگر از نظرگاه مسلط نگاه کنیم، باید بگوییم حرکاتی بسیار زشت، الفاظی رکیک و گفتاری سخیف بوده است و اتفاقا همینجاست که باختین تاکید دارد امر مدرن، و مصداق بارزش، رمان زاده می‌شود. از دل همین زبان و همین فرهنگی که آشکارا به امر مسلط دهن‌کجی می‌کند. ویژگی‌های نظریه‌ی کارناولی را که من از باختین فهم کردم شامل حال این موارد می‌شود. در جریان کارناوال:

۱- بخش‌بندی رایج بین بازیگر و نمایش‌گر از بین می‌رود و یکی از مساعدترین زمینه‌ها برای شکل‌گیری منطق گفتگویی است. (درست به مانند دسته‌ی سینه‌زنی و زنجیرزنی که همه بازیگر هستند و اصلا دسته سینه زنی چیزی نیست بجز خود مردم. عین همین وضعیت را در جریان تظاهرات خیابانی هم داریم)

۲- مناسبات سفت‌وسخت و ایستای زندگی واقعی از بین می‌روند و همگان از جایگاهی برابر در آن شرکت می‌کنند. (یعنی حاجی و رییس و مدیرکل و وزیر در کنار کارگر و عمله و بیکار و دزد و معتاد همه یک فردیت برابر و گاه یک شکل پیدا می‌کنند)

۳- گفت‌وگوی کارناوالی؛ گفت‌وگویی مردمی و عامیانه است که از پی حذف سوژه‌‌ی مسلط حاکم پدید می‌آید. (یعنی ابرگفتمان یا ابرموضوع که از بالا دیکته بشود و همه باید در همان چهارچوب قرار بگیرند وجود ندارد. با میتینگ انتخاباتی که یک نفر از بالا رهبری کند و بقیه دنباله‌رو باشند فرق دارد. باز درست به مانند کلیت فضای مجازی که هرکسی هر بحثی که خواست را دنبال می‌کند و یا یک تظاهرات خیابانی که هرکسی باب خلاقیت خودش عمل کرده یا حتی شعار می‌دهد)

۴- در نهایت اینکه باختین با پیش کشیدن مقوله کارناوال، تضاد و تقابل فرهنگ عامیانه (فرهنگ خنده‌ و شوخی) و فرهنگ رسمی کلیسایی و فئودالی (یا همان فرهنگ جدی) را برجسته می‌کند. اینجا ادبیات عامیانه عملا علیه ادبیات تک‌آوا و تک‌گفتارانه‌ رسمی طغیان می‌کند.


در واقع باختین به این شکل از مقوله کارناوالی، پیوند می‌زند به مساله‌ی چند صدایی تا از آنجا به موضوع اصلی یعنی فرهنگ گفتگومندی برسد. شکست تک‌صدایی گفتمان حاکم، که نه فقط در موضوع بحث، بلکه در فرم ارائه هم به چالش کشیده می‌شود مقدمه‌ی گفتگو را فراهم می‌آورد. چرا مقدمه‌ی گفتگو؟ چون تا زمانی که سلسله مراتب وجود دارند، گفتگو بی‌معنی است. گفتگو صرفا و صرفا از موضع برابر می‌تواند معنی داشته باشد. شاگرد و استاد گفتگو نمی‌کنند. مرید و مراد گفتگو ندارند. اما دو حساب کاربری ناشناس موضع برابری دارند که حالا هر کدام می‌تواند حرف خودش را بزند.

این ادعاها برای بسیاری از خوانندگان همین متن نیز چالش‌برانگیز است! بلافاصله از خود می‌پرسیم: یعنی نظرات استاد مختصص دانشگاه با یک کاربر گمنام بی‌سواد برابر است؟ یا گفتار فاخر یک تحصیل‌کرده که شعارهای عمیق می‌دهد با شعار ظاهرا سخیف یک فرد عامی برابر است؟

و من یادآوری می‌کنم که اتفاقا گفتگو و امر مدرن دقیقا از لحظه متلاشی کردن این سلسله مراتب میسر می‌شود. نگاه رمان‌گونه در نقطه مقابل رویکردهای پوزیتیویستی، دقیقا برای همه‌ی این نظرات، دست‌کم حقوق برابری جهت طرح قائل می‌شود. و در واقع به یک حقیقت دیگر اشاره می‌کند که: زبان‌ها، همواره حامل و ای بسا مدافع یک هژمونی فرهنگی هستند که اتفاقا در تصویری کلی ناقض اصل برابری و ضامن وضعیت سلسله‌مراتبی اجتماعی است.

در این مورد خاص، بخش بزرگی از ما از شکستن این وضعیت به همین دلیل پریشان و نگران هستیم، که دقیقا خودمان منتفعان این نظام سلسله‌مراتبی هستیم. یعنی بنده‌ی آرمان امیری، در نظام سلسله‌مراتبی اجتماع ایرانی، به عنوان یک تحصیل کرده دانشگاهی از جایگاه و موقعیت و احترامی برخوردار هستم که خواسته یا ناخواسته، از تزلزل در این نظام به وحشت می‌افتم. من، آگاهانه یا ناآگانه، لذت می‌برم و سود می‌برم از اینکه وقتی در کف خیابان، با یک فرد ژنده پوش برخورد می‌کنم، با بهره‌گیری از سبک خاص زبان و حتی پوشش و حرکات خودم به تمامی عابران و ناظران نشان بدهم که به طبقه اجتماعی برتری تعلق دارم. پس بخش بزرگی از آنچه در ظاهر نگرانی بابت حقیقت تصور می‌شود، یا به صورت برتری دادن دانش و تخصص بر جهل و بی‌سوادی جلوه داده می‌شود، عملا هیچ چیزی نیست بجز پنهان کردن یک سلسله‌مراتب غیرعادلانه‌ی اجتماعی.

تسری این وضعیت را ما در تمامی حوزه‌های اجتماعی و حتی هنری می‌بینیم. برای مثال، به دایره‌ی فرهنگی موسیقی سنتی دقت کنید. اساتیدی همه فرهیخته و اهل فرهنگ و ادب روی سن تشریف می‌آورند و استاد می‌خواند: «جان جهان، دوش کجا بوده‌ای» و ما همه از عمق غنای فرهنگی و هنری خود لذت می‌بریم. اما وقتی دقیقا همین پرسش را عباس قادری مطرح می‌کند که: «دیشب اومدم خونه‌تون نبودی، راست‌ش رو بگو کجا رفته بودی» به نظرمان سخیف و مبتذل می‌رسد. حالا شما تصور کنید در دایره فرهنگ موسیقی سنتی ما، حتی تصور اینکه شما دهن باز کنی و با تعابیری بسیار عریان به روابط جنسی اشاره کنی یا فحش بدهی چه جایگاهی دارد؟ و بعد به این فکر کنیم که ژانر موسیقی رپ اساسا بر پایه چه صراحتی و چه ادبیات و زبانی شکل گرفته است و بدون چنین صراحتی ما این ژانر گسترده و بسیار رادیکال هنری را به کل از دست می‌دهیم.

بدین ترتیب، اگر دوباره بخواهم اشاره‌ای به رمان چوبک و مقاله جناب سرکوهی بیندازم، حذف هر زبان یا به تعبیر باختین هر «صدا»یی، در واقع معادل است با حذف برخی از لایه‌های اجتماعی. یعنی حذف عباس قادری و تمام آنانی که زبان او را می‌فهمند. حذف جهان‌سلطون‌ها و گوهرها و در نهایت حذف تمامی لایه‌هایی که گاهی به درستی از آن‌ها با تعبیر «بی‌صدایان» یاد می‌شود؛ و به صورت متقابل، بحرانی که گویا امروز احساس می‌شود، شاید هیچ نباشد بجز وضعیتی که برای نخستین بار این بی‌صدایان هم توانسته‌اند به عرصه عمومی آمده و با زبان خود فریاد بزنند.

بخش اول بحث خودم را در اینجا به پایان می‌برم، و در پایان تنها به این تلنگر اکتفا می‌کنم که آنچه در مثال مورد نظر سرکوهی و در نتیجه هسته‌ی اولیه‌ی نقد من مورد تمرکز قرار گرفت، صرفا زبان فرودستان اقتصادی و اجتماعی بود؛ حال اگر بحث بسیار بزرگتر شکاف نسلی را وارد همین موضوع کنیم و به این بیندیشیم که نسل جدید (آنانکه با تعبیر دهه‌ی هشتادی به عنوان پیشگامان جنبش اخیر شناخته می‌شوند) از اساس با ادبیات عریان‌تری سخن می‌گویند؛ آن وقت درمی‌یابیم که تلاش برای حذف برخی صداها و ادبیات متفاوت در واقع معادل حذف چه بخش‌های بزرگی از جامعه خواهد بود.


Report Page