A robot with a Pure heart
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,چند روز بعد، تهیون و بومگیو بعد از تموم شدن شیفت بومگیو تو مهدکودک، راهی یه گیمنت قدیمی تو یه کوچه شلوغ شدن. تهیون از وقتی دبیو کرده بود، دیگه پاش به گیمنت باز نشده بود.
اون موقعها، وقتی کارآموز بود، همهچیز براش ممنوع بود؛ گیمنت، فستفود، حتی گشتن تو شهر بدون اجازه. زندگیش فقط تمرین و تمرین بود. حالا که کنار بومگیو روی صندلیهای کهنه گیمنت نشسته بود و هر دو غرق بازی سایبرپانک بودن.
نور نئون مانیتورا روی صورتشون میافتاد و صدای کلیک ماوس و کیبورد تو فضای شلوغ گیمنت میپیچید. بومگیو با هیجان داد زد.
+: وای، این بازی خیلی خفنه!
بعد یه لحظه غرق بازی شد، انگار کل دنیا فقط همون صفحه نمایشه. تهیون نیمنگاهی به ذوق بومگیو انداخت و لبخند زد.
-: آره، دنیای جالبیه.
یهو بومگیو تو یه مرحله باخت و زیر لب غرغر کرد
+: اه، این چرا اینجوری شد؟
بعد کاسه رامیونشو برداشت و با حرص یه قاشق خورد. تهیون خندش گرفت. دلش برای این حس و حال تنگ شده بود. آخرین بار که گیمنت رفته بود، پونزدهسالش بود. با دوستاش میخندیدن، سر تقلب کردن تو بازی به هم غر میزدن و تا دیروقت میموندن تا یکی بالاخره برنده بشه.
ولی بعد از کارآموزی، همه اون تفریحای ساده غیبشون زد. حالا تو بیستویکسالگی، انگار اون ذوق بچگانه رو گم کرده بود. آزاد بود هر کاری بخواد بکنه، ولی چیزی که تو پونزدهسالگی قلبشو تند میزد، حالا فقط یه حسرت دور بود.
با این حال، ذوق بومگیو انگار مسری بود. وقتی بومگیو با خنده فریاد میزد که "اینبار میبرمش!" یا وقتی با حرص دکمهها رو میزد، تهیون هم انگیزه پیدا میکرد که بازی کنه. انگار بومگیو با اون انرژی بیحدش داشت یه تیکه از تهیون پونزدهساله رو زنده میکرد.
تو این چند روز، تهیون کلی درباره بومگیو فهمیده بود. اینکه عاشق رامیون تنده، از آدمای پرافاده بدش میاد، و وقتی یه بچه تو مهدکودک براش نقاشی میکشه، انگار دنیا رو بهش دادن. ولی هنوزم حس میکرد بومگیو یه چیزایی رو قایم میکنه. انگار پشت اون لبخندای شیطون و چشمهای براق، یه داستان نگفته بود که تهیون هنوز بهش نرسیده بود.
بومگیو یهو سرشو چرخوند و با یه لبخند بهش نگاه کرد.
+:هی، تو چرا انقدر آرومی؟ یه کم سر و صدا کن، داریم بازی میکنیم!
-: یه سناریوی جدید به ذهنم رسیده.
بومگیو که داشت با تمام وجود دکمههای کیبوردو میزد، یه لحظه دستشو متوقف کرد، سرشو چرخوند و با چشمای پر از کنجکاوی بهش نگاه کرد.
+: چی؟ چه سناریویی؟ بگو ببینم!
تهیون یه لبخند مرموز زد و شروع کرد به توصیف: تصور کن صد سال آیندهست. دنیا پر از ربات و هوش مصنوعیه. بیشتر آدما یه چیپ تو مغزشون دارن که همهچیزو کنترل میکنه؛ از فکراشون تا کارای روزمره. ولی یه عده، خیلی کم، هیچ تکنولوژیای تو بدنشون ندارن. اینا بهشون میگن انسانهای خالص. این خالصا برای اینکه نذارن رباتا کل دنیا رو بگیرن، یه ویروس درست کردن که چیپها و رباتا رو مختل میکنه. برای همین، دنیای رباتا محدود شد. ولی رباتا هم بیکار ننشستن. بیشتر خالصا رو کشتن، و اونایی که به ویروس مقاوم بودن، شدن کاوشگر. کاوشگرا چیپ دارن، ولی یه جورایی ساید انسانیشون قویه. اونا رو میفرستن به مناطق پر از ویروس تا ویروسا رو نابود کنن.
بومگیو ابروشو بالا برد و یه لبخند شیطون زد.
+: خفنه! حالا تو تو این دنیا کی هستی؟
~~
تو دنیای صد سال آینده، تهیون یه دادستان تو مرکز قانون سایبری بود. کنار گوش راستش، یه خروجی چیپ نقرهای برق میزد که خطوط تراشهش تا روی گونهش کشیده شده بود، انگار یه تتو فلزیه.
این چیپ بهش اجازه میداد با یه نگاه آدما رو اسکن کنه، اطلاعاتشونو بخونه، از اسم و سن تا سوابق جرمشون. عینکی که همیشه به چشم داشت، دادههای دقیقتری بهش میداد؛ چیزایی مثل ضربان قلب، سطح استرس، حتی احتمال دروغ گفتن.
تهیون به "شکارچی کاوشگرها معروف بود، چون تخصصش پیدا کردن کاوشگرایی بود که از پادگانای نظامی فرار میکردن. پروندههاش پر از اسم کسایی بود که سعی کرده بودن از سیستم فرار کنن، و تهیون همیشه پیداشون میکرد.
حالا تو اتاق بازجویی سرد و فلزی، روبهروی یه پسر نشسته بود. پسری با موهای مشکی که تا گردنش میرسید، چشمهای تیز و بدنی لاغر که زیر یونیفرم خاکستری کاوشگرا گم شده بود. خطوط تراشه روی هر دو گونه و گردنش برق میزد، ولی چیزی تو نگاهش بود که تهیونو به شک مینداخت.
سیستم اسکنش ارور میداد. این اولین بار بود که چیپ تهیون نمیتونست کسیو درست بخونه. تهیون کلافه عینکشو جابهجا کرد.
-: خب، بن، چطور تونستی از پادگان فرار کنی؟
بن، با یه صدای آروم ولی محکم، گفت: من کاوشگر نیستم. اشتباه گرفتید.
-: اشتباهه؟ ویدیوهای مداربسته تو رو تو پادگان نشون میدن. فرار کردی، نه؟
بن سرشو تکون داد، چشماش پر از یه اصرار عجیب بود.
+: گفتم که کاوشگر نیستم. من... من یکی از خالصام.
تهیون خشکش زد. خالص؟ غیرممکن بود. خالصا سالها پیش تقریباً نابود شده بودن. ولی ارور سیستم، نگاه عجیب بن، و اون حس غریبی که تهیون نمیتونست توضیح بده، باعث شد شک کنه. اگه بن راست میگفت، این پرونده از چیزی که فکر میکرد خیلی بزرگتر بود.
~~
صحنه محو شد و تهیون دوباره خودشو تو گیمنت کنار بومگیو دید. نور نئون مانیتورا هنوز روی صورتشون میافتاد و کاسه رامیون بومگیو نیمهخالی کنارش بود و دفترشو باز کرده بود. بومگیو با یه لبخند کنجکاو بهش نگاه کرد.
+: خب، حالا چی؟ بن کیه؟ باز قراره اذیتش کنی؟
تهیون خندید و به صندلی تکیه داد.
-: نمیدونم. شاید اینبار بن فرق داره. شاید اینبار قراره منو غافلگیر کنه.
+: تو همیشه یه بن تو داستانات داری. این بن های تو انگار یه تیکه از خودتن.
تهیون یه لحظه مکث کرد. حرف بومگیو انگار یه آینه جلوی قلبش گرفته بود. بن شاید فقط یه رویا بود، ولی هر بار که تو داستاناش زنده میشد، انگار یه تیکه از تهیون بود که دنبال یه راه فرار میگشت. به بومگیو نگاه کرد، به اون چشمهای قهوهای که زیر نور نئون برق میزدن.
-: شاید. ولی اگه بن واقعی بود، فکر کنم شبیه تو بود.
بومگیو خندید و یه قاشق رامیون خورد.
+: من؟ نه بابا...
ولی تهیون حس کرد پشت اون خنده، یه چیزی بیشتر قایم شده، یه چیزی که هنوز جرات نکرده بود بپرسه.
~~
تو دنیای سرد و فلزی صد سال آینده، تهیون تو اتاق بازجویی روبهروی بن نشسته بود، با چشمای تیز و عینکی که اطلاعات ارور سیستم رو نشون میداد.
حرفای بن که میگفت کاوشگر نیست و یه انسان خالصه، برای تهیون باورکردنی نبود. خالصا سالها پیش تقریباً نابود شده بودن، و خطوط تراشه روی گونه و گردن بن انگار داد میزد که یه کاوشگر فراریه. تهیون عصبی بود.
این اولین بار بود که سیستمش ارور میداد و نمیتونست حقیقتو از دروغ جدا کنه. با یه اشاره به رباتهای بازجویی که گوشه اتاق وایستاده بودن، دستور داد.
-: شروع کنید.
رباتها با چشمای قرمز و حرکات مکانیکی به سمت بن رفتن. اول شکنجه سایبری بود؛ امواج الکتریکی که مستقیم به چیپ مغزی بن وصل میشد تا ذهنشو بههم بریزه.
تهیون از پشت شیشه بازجویی نگاه میکرد، ولی بن فقط سرشو پایین انداخته بود و هیچ واکنشی نشون نمیداد. انگار چیپش اصلاً فعال نبود.
رباتها روشو عوض کردن و سراغ شکنجه فیزیکی رفتن؛ فشار روی دست و پاهاش، ضربات کنترلشده که قرار بود درد بیاره ولی آسیب جدی نزنه. اینبار بن واکنش نشون داد. بدنش لرزید، دندوناشو به هم فشار داد، ولی بازم چیزی نگفت. تهیون اخم کرد. چرا بن اعتراف نمیکرد؟
دو سه روز گذشت و بازجوییها به جایی نرسید. بن مدام تکرار میکرد "من کاوشگر نیستم. اشتباه گرفتید." تهیون کلافه شده بود. این اولین بار بود که یه کاوشگر از دستش در میرفت، و غرورش بهعنوان شکارچی کاوشگرا داشت لگدمال میشد. تا اینکه یکی از کارآگاههای سایبری با عجله وارد اتاق شد.
×: آقای کانگ، یه چیزی پیدا کردیم. ویدیوهای مداربسته خیابونو دوباره چک کردیم. این پسر کاوشگر نیست.
تهیون با ناباوری به مانیتور نگاه کرد. تو ویدیو کاملاً معلوم بود؛ بن و یه پسر دیگه، که حالا مشخص شد کاوشگر واقعیه، تو یه کوچه خلوت لباساشونو عوض کرده بودن.
کاوشگر حتی برای گمراه کردن سیستم، چشماشو با یه دستگاه لیزری کور کرده بود تا اسکن شبکیه کار نکنه. تهیون حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد. بن راست میگفت. اون کاوشگر نبود.
مجبور شد بن رو آزاد کنه، ولی دستور داد تحت نظر باشه. وقتی بن از اتاق بازجویی بیرون اومد، هنوز همون یونیفرم خاکستری رو تنش بود، ولی نگاهش فرق داشت؛ پر از یه غرور آروم، انگار میدونست تهیونو بازی داده. تهیون فقط بهش زل زد.
-: چرا بهش کمک کردی؟ چرا خودتو به خطر انداختی؟
+: چون اونم مثل من بود. یکی که نمیخواست اسیر چیپ و رباتا باشه.
تهیون به خطوط تراشه روی صورت بن نگاه کرد. همه فکر میکردن بن یه آدم معمولیه که چیپ داره، ولی اگه واقعاً خالص بود، چطور تونسته بود اینقدر زیرکانه خودشو قاطی سیستم کنه؟ این سؤال مثل یه گره تو ذهن تهیون گیر کرده بود.
بن زیر نظر بود، ولی هیچکس هیچ مدرک مشکوکی علیهش پیدا نکرده بود. نه تو اسکنهای شبانه، نه تو بازرسیهای تصادفی.
تهیون خودش بعضی شبها مراقب بن بود، از دور نگاهش میکرد، انگار میخواست راز این پسر مرموزو کشف کنه. بن تو یه مغازه قدیمی و فرسوده تعمیرات اسباببازی کار میکرد، یه جای پر از عروسکهای شکسته، ماشینهای کوکی زنگزده و رباتهای اسباببازی که انگار از یه دنیای دیگه بودن.
مهم نبود چی براش میآوردن، بن با یه جادوی عجیب همهچیزو درست میکرد. انگشتاش با ظرافت روی چرخدندهها و مدارها کار میکرد، انگار داره یه اثر هنری خلق میکنه.
یه شب، وقتی بن داشت کرکره مغازه رو پایین میکشید، تهیون از دور نگاهش میکرد. زیر نور کمرنگ چراغ خیابون، دید که بن آروم خطوط تراشهمانند رو از روی پوست صورت و گردنش پاک میکنه. انگار یه نقاب داره از خودش جدا میکنه. تهیون خشکش زد. قلبش تند زد و بدون فکر در مغازه رو باز کرد.
-: تو... تو واقعاً انسانی! یه خالص!
تهیون هیچوقت یه انسان بدون چیپ و تراشه ندیده بود. این اولین بار بود که یکیو اینجوری میدید، بدون خطوط فلزی، بدون نورهای نقرهای که از پوستش ساطع بشه. بن اما خونسرد بود، انگار این لحظه براش عادی بود.
+: بهت گفته بودم من کیم.
بعد، بیتوجه به بهت تهیون، بقیه خطوط جعلی رو از گردن و گونههاش پاک کرد. کرکره مغازه کامل پایین اومد و حالا فقط اونا دوتا تو اون فضای تنگ و پر از بوی روغن و فلز تنها بودن. بن به در تکیه داد و با یه نگاه نافذ نگاهش کرد.
+: خب، حالا میخوای چیکار کنی؟ میخوای منو تحویل بدی؟
تهیون گیج بود. ذهنش پر از تناقض. بهعنوان دادستان سایبری، وظیفهش بود بن رو گزارش کنه. خالصا غیرقانونی بودن، خطرناک حساب میشدن. ولی یه چیزی تو وجودش نمیذاشت این کارو بکنه.
-: اگه تحویلت بدم، هیچوقت چیزی درباره دنیا نمیفهمم.
بن ابروشو بالا انداخت و با یه لبخند کنجکاو بهش نگاه کرد.
+: تو حق داری بخوای بدونی، دادستان کانگ. همیشه کنجکاو بودی، نه؟
تهیون سکوت کرد. آره، همیشه کنجکاو بود. کنجکاو دنیایی که قبل از رباتها و چیپها بود. دوست داشت یه درخت واقعی ببینه، نه شبیهسازیهای دیجیتالی.
دوست داشت بوی دریا رو حس کنه، جنگل رو لمس کنه، زیبایی طبیعی رو بفهمه. بن انگار اینو تو چشماش خوند. آروم قدم برداشت، به تهیون نزدیک شد.
+: میخوای ببرمت بیرون از این شهر؟
تهیون خندش گرفت، یه خنده عصبی.
-: خارج از شهر؟ اونجا پر از ویروسه. من بدون چیپ دووم نمیارم.
بن نیشخندی زد و نوک انگشتشو روی سینه تهیون کشید، درست جایی که قلبش تندتر از همیشه میزد. تهیون بعد از مدتها حس کرد نبضش زندهتر از هر چیپیه.
+: تا وقتی قلبت تو سینت میتپه و یه مغز تو جمجمت داری، بدون چیپ هم دووم میاری.
تهیون به چشمهای بن زل زد، به اون عمق که انگار یه دنیای ناشناخته توش قایم شده بود. برای اولین بار حس کرد چیپ کنار گوشش، که همیشه بهش هویت میداد، فقط یه تکه فلز بیارزشه. بن با یه لبخند آروم دستشو گرفت.
+: بیا، فقط یه قدم. بذار نشونت بدم.
تو مغازه قدیمی تعمیرات اسباببازی، زیر نور کمرنگ چراغای خیابون، بن یه قدم به تهیون نزدیکتر شد. با یه حرکت سریع و مطمئن، دستشو کنار گوش راست تهیون برد و چیپ نقرهای رو از خروجی کنار گوشش جدا کرد. انگار یه تکه کاغذ از دفتر کنده باشه، انقدر راحت و بیدرد. تهیون با چشمای گرد شده بهش زل زد، قلبش تندتر از همیشه میزد.
-: تو... تو فقط یه انسان ساده نیستی. تو هکری.
بن نیشخندی زد، از اون لبخندای شیطون که انگار یه راز بزرگ پشتش قایم شده.
+: هکر؟ نه بابا، فقط بلدم چطور بپیچونم. حالا سه ساعت وقت داریم تا فرار کنیم.
تهیون هنوز تو شوک بود، نمیتونست حرف بنو هضم کنه. چیپش، همون چیزی که هویتشو، کارشو، حتی فکراشو تعریف میکرد، حالا تو دستای بن بود، مثل یه اسباببازی بیارزش.
بن فرصت نداد بهش فکر کنه. دستشو گرفت و از مغازه بیرون دوید. تهیون، گیج و مبهوت، دنبالش کشیده شد. بن با سرعت از کوچهپسکوچههای تنگ و تاریک شهر ردشون کرد، جایی که دوربینهای مداربسته بهسختی کار میکردن. یه موتور قدیمی گوشه یه کوچه منتظرشون بود. بن پرید روش و به پشت صندلی اشاره کرد.
+: بپر بالا، وقت تلف نکن!
تهیون لحظهای تردید کرد. بدون چیپ، انگار دنیای دیجیتال از جلوی چشماش غیبش زده بود. عینک سایبریش خاموش بود، هیچ دادهای، هیچ اسکنری، هیچ خط صورتیای که اطلاعات آدما رو نشون بده.
حس کرد گم شده، انگار یه تیکه از وجودشو گم کرده. بن تنها کسی بود که تو اون لحظه میتونست راهو نشونش بده. با وحشت، پشت بن رو موتور نشست و دستاشو دور کمرش حلقه کرد. بن موتورو روشن کرد و با سرعت به سمت خارج شهر گاز داد.
اولین چیزی که دیدن، زمینی پر از آشغالای سایبری بود؛ تکههای رباتای شکسته، چیپهای سوخته، و صفحههای نمایش خردشده که زیر نور ماه برق میزدن. تهیون با بهت پرسید.
-: اینجا کجاست؟
بن بدون اینکه سرشو برگردونه، گفت: آشغالدونی سایبری. هر چی رباتا درست میکنن، ضایعاتشو اینجا میریزن.
تهیون با قیافه مچالهشده به اطراف نگاه کرد. بوی فلز و پلاستیک سوخته اذیتش میکرد. دستاشو محکمتر دور کمر بن حلقه کرد، انگار میخواست مطمئن بشه هنوز به یه چیز واقعی وصله.
موتور از زمین ترکخورده و پر از زباله گذشت و کمکم منظره عوض شد. علفهای سبز، کوتاه و پراکنده، زیر چرخای موتور پیداشون شد. غبار سیاه شهر کمکم محو شد و جای خودشو به یه آسمون پرستاره داد که نور ماه روشنش کرده بود.
تهیون نفسش بند اومد. اولین بارش بود که همچین آسمونی میدید، بدون فیلتر دیجیتال، بدون دادههای عینک سایبریش. فقط ستارهها، خام و واقعی. باد سرد به صورتش میخورد و هیچ صدایی جز صدای موتور و زمزمه باد نبود. بن سرشو یه کم چرخوند و با یه لبخند به تهیون نگاه کرد.
+: به دنیای واقعی خوش اومدی.
تهیون به پشت سر بن زل زد، به موهای مشکیش که تو باد تکون میخوردن. قلبش تند میزد، نه از ترس، بلکه از یه حس جدید، یه حس آزادی که نمیتونست اسمشو بذاره. انگار برای اولین بار داشت دنیا رو با چشم خودش میدید، نه از پشت یه چیپ.
بن موتور رو کنار یه درخت چنار بزرگ پارک کرد که یه تاب چوبی به یکی از شاخههای تنومندش وصل شده بود. نور ماه روی برگها و علفهای اطراف میافتاد و نسیم خنکی بوی خاک و سبزه رو تو هوا پخش میکرد.
تهیون و بن برای دو ساعت تو اون منطقه موندن. تهیون، که هنوز از نبود چیپ تو سرش گیج بود، هر سؤالی که به ذهنش میرسید از بن میپرسید. درباره دنیای بدون ربات، درباره جنگلهای واقعی، درباره اینکه دریا چه بویی داره. بن با صبر و حوصله جواب میداد، انگار سالها منتظر بوده یکی این سؤالا رو ازش بپرسه.
گاهی میخندید، گاهی با یه نگاه عمیق به تهیون زل میزد، انگار داشت میفهمید این آدم چقدر از دنیای واقعی دور مونده. آخر سر، وقتی بن روی تاب نشسته بود و آروم خودشو عقب و جلو میداد، تهیون با تردید پرسید.
-: بن، تو دقیقاً کی هستی؟
بن یه لحظه مکث کرد، به آسمون پرستاره نگاه کرد.
+: همتون فکر میکنید کاوشگرا رو میفرستن که ویروسا رو نابود کنن. ولی اونا جاسوسن. برای پیدا کردن بقیه انسانهای خالص میفرستنشون. خانواده من... کارشون همیشه این بود که به کاوشگرا کمک کنن فرار کنن، که برن جایی که رباتا پیداشون نکنن.
تهیون خشکش زد. این حرفا خیلی بزرگتر از چیزی بود که انتظار داشت.
-: نمیترسی؟ نمیترسی حالا که اینا رو به من گفتی، تحویلت بدم؟
بن از روی تاب پایین اومد و درست روبهروی تهیون وایستاد. بینشون یه دنیا فرق بود. تهیون با کتوشلوار مرتبش و خطوط تراشه واقعی که روی گونه و گردنش برق میزدن، انگار هنوز بخشی از سیستم بود. بن اما با یه تیشرت ساده و شلوار پارچهای راحت، بدون هیچ خط تراشهای، انگار از یه دنیای دیگه بود.
-: من انتخاب کردم که تو رو بیارم اینجا. حالا انتخاب توئه که بعدش چیکار کنی.
تهیون به چشمهای بن زل زد. انتخابش واضح بود. نمیتونست بن رو لو بده. چیزی تو وجودش میگفت این پسر، این لحظه، این آسمون پرستاره، ارزششو داره که همهچیزو به خطر بندازه.
از اون روز به بعد، هر چند وقت یهبار با بن قرار میذاشت. از شهر میزدن بیرون، به جاهایی که رباتا و دوربینا نبودن. تهیون پابرهنه روی چمنها راه میرفت، انگار یه بچست که اولین بار داره دنیا رو کشف میکنه.
ذوق میکرد وقتی باد به صورتش میخورد، وقتی صدای پرندهها رو میشنید، وقتی بن براش از داستانای خانوادهش میگفت. هر بار که با بن بود، انگار یه تیکه از خودشو که زیر چیپ و سیستم گم شده بود، دوباره پیدا میکرد.
تو یه جلسه پرتنش تو مرکز قانون سایبری، تهیون روی یه صندلی فلزی نشسته بود و به کارآگاهایی گوش میداد که درباره آدمای مشکوکی حرف میزدن که به کاوشگرای فراری کمک میکردن. صفحه نمایش بزرگ جلوی سالن پر بود از اسامی، چهرهها و دادههای اسکنشده.
وقتی عکس بن روی صفحه اومد، تهیون حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد. خطوط تراشههای جعلی که بن قبلاً پاک کرده بود، تو عکس دوباره روی صورتش بود، انگار یه نقاب دیجیتالی. صداها براش محو شد، فقط صدای تپش قلب خودشو میشنید. کارآگاها با هیجان میگفتن "تهیون، حرف تو درست بود! این بن همون مجرمه که دنبالش بودیم."
ولی تهیون دیگه بنو مجرم نمیدید. بن براش یه ناجی بود، کسی که بهش نشون داده بود دنیای واقعی چیه. پلیسا نقشه کشیده بودن همین امشب بریزن تو مغازه بن و دستگیرش کنن. تهیون میدونست باید کاری کنه. نمیتونست بذاره بن گیر بیفته.
سریع از جلسه زد بیرون، بدون اینکه به کسی توضیح بده. هنوز هوا روشن بود، خورشید داشت غروب میکرد و تهیون میدونست وقت کمی داره. با عجله خودشو به مغازه قدیمی بن رسوند. بن داشت یه عروسک شکسته رو تعمیر میکرد، با همون دقت همیشگی. وقتی تهیونو هراسون جلوی در دید، ابروشو بالا انداخت و با یه لبخند بهش نگاه کرد.
+: چی شده؟ هنوز خیلی زوده برای قرارمون.
تهیون نفسنفسزنان گفت: میخوان دستگیرت کنن، بن. باید بریم. همین حالا.
بن یه لحظه خشکش زد، ولی سریع خودشو جمع کرد. تهیون چند تا ساک خالی جلوش گذاشت.
-: سریع باش، وسایلتو جمع کن.
دستای بن میلرزید، ولی با عجله ابزارای تعمیرش، یه دفترچه قدیمی و چند تیکه لباسو تو ساک ریخت. تهیون اینبار خودش پشت موتور نشست. بن پشتش پرید و دستاشو دور کمرش حلقه کرد. تهیون موتورو با سرعت به سمت مرز شهر راند، جایی که دیگه دوربینای سایبری و رباتای گشت نمیتونستن پیداشون کنن. وقتی به یه نقطه امن رسیدن، بن صحبت کرد.
+: چرا این کارو کردی؟ تو که دادستان سایبریای، چرا داری به من کمک میکنی؟
تهیون موتورو خاموش کرد و به افق نگاه کرد، جایی که آسمون نارنجی غروب با ستارههای تازه پیداشده قاطی شده بود. خودش هم نمیدونست چرا از قانونای همیشگیش گذشته.
-: این انتخاب خودمه.
بن بهش زل زد، چشماش پر از یه حس گنگ، انگار بین ترس و تشکر بود.
+: ممنون تهیونی... لطفا دنبالم بیا
قلب تهیون تندتر از هر موقع دیگه ای تندتر میزد.
-: میام، دنبالت میام
~~
صحنه محو شد و تهیون دوباره تو دنیای واقعی، تو گیمنت کنار بومگیو بود. بومگیو با اخم داشت تو دفتر سورمهایش طراحی میکرد، مدادش با وسواس روی کاغذ میچرخید.
+: این اولین باره دارم چیزایی مثل موتور و اینجور چیزای فنی میکشم. خیلی سخته!
تهیون با یه لبخند معذرتخواهانه گفت: ببخشید، زیادی تو داستانام پیچیدش کردم.
بومگیو سرشو بلند کرد و خندید.
+: نه، اشکال نداره. سختی باحالیه.
دوتایی از گیمنت زدن بیرون. شب بود و باد خنک اکتبر تو خیابونا میپیچید. هوای اکتبر همیشه غیرقابلپیشبینی بود؛ یه روز گرم، یه روز سرد. بومگیو با یه هودی نازک وایستاده بود و سعی میکرد به روی خودش نیاره که داره یخ میزنه.
+: خیلی عجیبه... داستانای تو با بن انگار همیشه یهجور ممنوعیت دارن. دو تا آدم کاملاً متضاد که زندگی جداشون میکنه.
تهیون یه "هوم" آروم زیر لب گفت. تو دلش فکر کرد شاید چون همیشه حس میکرده عشق براش ممنوعه، مخصوصاً وقتی پای پسری تو میون باشه.
یه لحظه لرزش بومگیو رو کنارش حس کرد. بدون اینکه چیزی بگه، کاپشنشو درآورد و انداخت رو شونههای بومگیو. بومگیو خشکش زد، چشماش گرد شد، ولی بعد از چند لحظه با یه صدای آروم حرف زد.
+: مرسی.
تهیون نگاهی به خیابون انداخت و گفت: باید تاکسی بگیری. این موقع شب مترو سخته.
+: ولی تاکسی این ساعت گرون درمیاد.
-: اشکال نداره، من حساب میکنم.
بومگیو سعی کرد بپیچونتش و سمت ایستگاه مترو بره، ولی تهیون دستشو محکم گرفت و نگهش داشت تا یه تاکسی جلوشون وایستاد. بومگیو با یه اخم بامزه بهش زل زد، حتی اخمش هم انگار از یه دنیای دیگه بود. تهیون خندش گرفت.
-: فکر کن دارم بخاطر نقاشیات ازت تشکر میکنم.
بعد در تاکسی رو برای بومگیو باز کرد. بومگیو با یه غرغر کوچولو نشست تو تاکسی. تهیون از شیشه جلو سه تا اسکناس صد وونی به راننده داد.
-: مطمئن بشید میرسه خونه. اضافه پول هم برای خودتون
بعد به بومگیو نگاه کرد، با یه لبخند گرم لب زد؛ "میبینمت، چوی بومگیو." تاکسی حرکت کرد و تهیون تو پیادهرو وایستاد، به نورای قرمز عقب ماشین زل زد تا تو تاریکی گم شد. باد خنک به صورتش خورد، ولی قلبش گرم بود. بومگیو، با اون اخمای بامزه و لبخندای شیطون، انگار قلب پسر مو صورتیو آروم میکرد.