A reason to smile

A reason to smile

Blue sign

بعد از اینکه به بچه های قلدر مدرسه اشون اجازه داده بود هرطور که میخوان باهاش رفتار کنن سمت درمانگاه حرکت کرد تا خودش رو جمع و جور کنه، با اینکه احتمال میداد پزشک در اون ساعت حضور نداشته باشه سمت درمانگاه حرکت کرد 


حتی بهتر هم بود، چون دیگه اون رو مقصر نمیدونستن و دوباره سر این قضیه اذیتش نمیکردن، داخل درمانگاه که شد، در رو بست و با نبود پزشک، نفس راحتی کشید و سمت یکی از تخت ها حرکت کرد، بهش تکیه داد و دست هاش رو بالا آورد و به کبودی های روی دستش خیره شد، بغضش رو به آرومی قورت داد و دست هاش رو پایین آورد 


+چرا همیشه منم که اسباب بازی اون احمق هام.. 


جلوی آینه رفت و صورتش رو جلوی آینه تماشا کرد، آهی کشید و با بالا آوردن دستش، انگشتش رو روی زخم های صورتش کشید 


از درد زخم هاش هیسی کشید و دستش رو پایین آورد، همون لحظه بود که متوجه حضور شخص دیگه ای در درمانگاه شد، نفس های عمیق و گاهی قطع شده، سریع سمت تخت ها چرخید و پرده هارو کنار که زد، همکلاسیش رو دید 


+خوبی؟؟ 


نیکی پوزخندی زد و چشم هاش رو نیمه باز کرد


-این سوالیه که باید از خودت بپرسم..


+تقصیر خودم بود، باید با یه لگد بین پاهاشون از دستشون راحت میشدم.. ولی.. 


جلو تر رفت و دست نیکی رو که گرفت کمی خم شد 


+میخوای بری بیمارستان؟ 


نیکی تکخنده ای کرد و سرش رو تکون داد، با کم آوردن نفس اسپری آسمش رو بالا آورد و بین لب هاش گذاشتش و نفسی تازه کرد، ناگهانی سرفه کرد و بین سرفه هاش حرفش رو به زبون آورد 


-نه نیازی نیست، میدونی که همیشه همینطورم 


+این چند مدت.. 


نیکی به ناگهان روی تخت نشست و دوباره از اسپری آسمش استفاده کرد 


-خوبم، چیزیم نمیشه، نگران نباش 


+کی گفته من نگرانم؟؟


نیکی لبخندی زد و دستش رو روی هوا تکون داد 


-بیخیالش.. ولی یه چیزی رو میدونی؟ 


جیک نفس عمیقی کشید و کمی جلو رفت و به تخت تکیه داد


+چی رو؟ 


-اینکه نگران کسی باشی و نشون بدی نگرانشی هیچ اشکالی نداره


جیک چشم هاش رو ریز کرد و نیکی یکی از دست هاش رو روی تخت گذاشت و سمتش خم شد 


-من همیشه نگرانتم، میدونی که زیاده رویه.. وقتی میبینم اینطور کتک میخوری.. بیخیال.. 


نفسش رو به آرومی بیرون داد و به لوازم پزشکی اشاره کرد 


-باید بهشون رسیدگی کنی 


+وقتی قراره باز کتک بخورم و زخم جدید اضافه بشه، نیازی بهشون ندارم 


-همیشه ازت میپرسم که کی بود کتکت زد و تو بهم نمیگی، اگه من بزنمشون دیگه جرعتش رو پیدا نمیکنن کتکت بزنن 


جیک کلافه آهی کشید و سمت لوازم پزشکی حرکت کرد و پنبه رو آغشته از بتادین کرد و روی زخم هاش به نرمی کشیدشون و همین لحظه بود که نیکی دستش رو گرفت و همزمان با جیک، پنبه رو روی زخم هاش کشید 


-کمک گرفتن هم اشکالی نداره 


+کی داره به کی درس میده! 


نیکی کمی بیشتر بهش نزدیک شد، ضربان قلبش، صدای نفس هاش، گرم شدن بدنش به ندرت و با نزدیک تر شدن نیکی بهش حس کرد 


نفس هاش سنگین شده بود و با دیدن چهره ی خودش و نیکی در آینه، حتی تحمل این نزدیکی سخت تر شد، آهی کشید و با یک حرکت نیکی رو از خودش دور کرد و نیکی عقب موند 


متعجب بود، اما میدونست دقیقا چیکار کرده، صورت جیم از خجالت کمی سرخ شده بود و با لرزش کمِ دست هاش متوجه شده بود که چرا توسط جیک به عقب هل داده شده، نیشخندی زد و به تخت تکیه داد و از همون فاصله به جیک خیره موند 


-خیلی زود خجالت میکشی


+خجالت بکشم؟ از چی خجالت بکشم؟ ما جفتمون پسریم و.. 


-من چیزی راجع بهش نگفتم و تو فهمیدی منظورم چیه! 


مکث کرد و همزمان با برداشتن تکیه اش از تخت، قدمی به جلو برداشت 


-چیزی راجع بهش نگفته بودم، اما تو همین حالا دستپاچه شدی و داری تند تر از قبل باهام صحبت میکنی..


+دیوونه 


جیک باز هم تظاهر کرد که قلبش نلرزیده، تظاهر کرد که با تنها بودنشون در درمانگاه، مشکلی نداره، اما در واقعیت خیلی هم مشکل داشت 


+من میرم سر کلاس.. سر راه به پزشک هم از وضعیتت میگم که شاید نیاز بود بیمارستان بری 


-باز هم نگرانم شدی؟ 


+نشدم 


جیک بدون حرف دیگه ای، سمت در رفت و با باز کردنش، از درمانگاه خارج شد


نیکی سرفه ای کرد و با به یاد آوردن حرف ها و رفتار های بچگانه ی جیک، خنده اش گرفت، سرش رو تاسف بار تکون داد و روی تخت نشست 


به تازگی اون پسر خیلی چشمش رو گرفته بود، اون پسرِ به ظاهر بد عنق، مهربون ترین پسری بود که به عمر دیده بود، زود خجالتی میشد و گونه هاش سرخ میشد، زود نسبت به همه چیز واکنش نشون میداد و زود زخمی میشد 


بدنش کبود میشد و تا مدت ها، میشد اون کبودی ها و جای زخم هارو روی صورتش و دست هاش دید، اما هیچگاه درخواست کمک نمیکرد


آهی کشید و از روی تخت بلند شد و سمت در خروجی درمانگاه حرکت کرد، در رو باز کرد و از درمانگاه که خارج شد، پزشک رو دید 


×سلام، حالت چطوره؟ 


نیکی لحظه ای مکث کرد و سپس لبخندی زد 


-خوبم، فقط برای اینکه هی سرفه نکنم تا حواس بچه ها پرت بشه.. از کلاس بیرون اومدم 


×حتما پیش پزشک متخصصت برو! 


نیکی کمی خم شد و بعد از تکون دادن سرش به نشونه ی تایید، مسیرش رو تا کلاس پیش گرفت، داخل کلاس که شد، بلافاصله با تجمع بچه ها جلوی یکی از میز ها، جیک رو پیدا کرد و از بین بچه ها رد شد 


"یعنی اشکال نداره هرسری کتکت بزنن؟"


"نمیتونی راجع بهش با یکی از مسئول ها صحبت کنی؟"


"سختت نیست؟" 


-میشه برید سر میز هاتون؟


نیکی گفت و همگی بعد از نگاه کردن بهش، از اونجا فاصله گرفتن و هرکدوم به کار خودشون مشغول شدن 


-همچین اشتباه هم‌ نمیگن.. 


+با یکی از مسئولا صحبت کنم تا تهش که خبردار شدن.. 


هوفی کشید و دست هاش رو به یکدیگر قفل کرد 


+پزشک چی گفت؟ 


-گفت که حتما پیش پزشک متخصصم برم


+تو چی گفتی؟ 


نیکی تکخنده ای کرد و با دیدن چهره ی جدی جیک، جدی شد 


-گفتم میرم 


+خوبه 


معلم داخل کلاس شد، همگی حواسشون به معلم بود و نیکی حواسش به جیک، اگه جیک نمیتونست ای مسئله رو به کسی بگه و مشکل رو حل کنه، خودش مشکل رو حل میکرد 


پدرش قبل تر یکی از مسئولین مدرسه بود و اگر ازش درخواست میکرد تا با مسئولین صحبت کنه قطعا صحبت میکرد و مشکل جیک رو برطرف میکرد

.

.

.

.

چند روزی از جلسه ی خشونت در مدرسه که مربوط به جیک بود گذشته بود و جیک دیگه اون افراد رو نزدیک خودش ندیده بود، درواقع، به مدرسه ی دیگه ای انتقالی گرفته بودن و از این بابت جیک در امان بود 


روی صندلی داخل حیاط نشسته بود و پاهاش رو تکون میداد تا اینکه قوطی سردی روی لپش گذاشته شد و برق از سرش پرید 


-چطوری؟ 


نیکی بود، لبخندی زد و بدون اینکه حرفی بزنه بهش خیره شد و دست هاش رو روی پاهاش تکون داد 


+خوب.. خوبم 


-بگیرش، هوا گرمه، خنک میشی 


جیک نوشیدنی رو از دستش گرفت و بلافاصله نیکی کنارش نشست، مدتی سکوت کرده بودن و مینوشیدن، تا اینکه جیک نوشیدنیش رو پایین آورد و سرفه ای کرد، نیکی سمتش چرخید و منتظر موند تا جیک چیزی بگه و همون لحظه بود که نگاهش به چشم های جیک افتاد، جیک هم متقابل به چشم هاش خیره شده بود بعد از لبخند محوی که زد نگاهش رو به نوشیدنی داخل دستش داد 


+مرسی.. 


-مطمئن بودم که قراره دوستش داشته باشی


+نه.. مرسی که جای من مشکلم رو برام حل کردی، خیلی آزار دهنده بود 


دوباره نگاهش بالا اومد و چشم هاشون به یکدیگر خیره موند، این بار نیکی بود که بدنش داشت گرم میشد، تنها با نگاه کردن به چشم های جیک و چهره ی مهربون و دوست داشتنی جیک، خجالت زده شده بود 


-خواهش.. خواهش میکنم، به هرحال باید این مشکل رو ریشه کن میکردیم 


جیک هومی کشید و همونطور به نیکی خیره موند، نیکی نگاهش رو ازش گرفت و تظاهر کرد چیزی نشده، اما خودش خوب متوجه تند شدن ضربان قلبش شده بود


بوسه ای نرم روی گونه اش گذاشته شد و این بار، گونه اش داشت میسوخت


-این چی بود؟ 


+برای تشکر بود 


نیکی دوباره به روبه رو خیره شد و یکی از پاهاش رو تکون داد، نوشیدنیش رو سر کشید و نگاهش رو خیلی نامحسوس به جیک داد


+دارم به این فکر میکنم که بودن کنارت خیلی دوست داشتنیه.. 


نیکی آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو کامل به جیک داد، اما جیک به روبه رو نگاه میکرد 


+همونطور که من نگران تو ام، تو هم نگران منی و حتی حاضر شدی بخاطرش پا پیش بذاری.. و من فکر کنم.. بهت.. 


زبونش قفل کرد و صحبت هاش همه داخل ذهنش باقی موندن 


-من بهت علاقه دارم 


+من بهت علاقه دارم 


همین جمله، از بین لب های جفتشون خارج شد و دوباره گرمای عجیبی بدنشون رو فرا گرفت، نیکی آهی کشید و به روبه رو خیره شد 


-پس فکر کنم تا دوست پسرم نشی بیخیالت نشم! 


+فکر کنم هر روز باید ببوسمت تا قبول کنی دوست پسرم بشی! 


-دیوونه شدی؟ من همین الان هم خودم رو دوست پسرت میدونم


+چه زرنگ؟ پس من چی؟ 


-تو هم.. تورو هم دوست پسر خودم میدونم..


+حالا شد 

Report Page