A missing prince
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,هفته بعد، کمپانی یه قسمت از کاخ چامدیوکبوک رو رزرو کرده بود تا یونجون و تهیون عکسبرداریهای تبلیغاتیشونو انجام بدن.
تهیون تو هانبوک صورتی و سفید کمرنگ وایستاده بود، گره جلوی هانبوکو سفت میکرد و به این فکر میکرد که این هفته انقدر درگیر تمرین و برنامهریزی بوده که نتونسته به بومگیو سر بزنه. یه حس عجیب تو دلش بود، انگار دلش برای خندههای شیطون بومگیو و اون دفتر سورمهای پر از نقاشی تنگ شده بود.
وسط عکسبرداری، وقتی داشتن استراحت میکردن، تهیون یه چهره آشنا بین استفها دید. چشماش گرد شد.
بومگیو اونجا بود، داشت میز خوراکیهای استراحت رو میچید و با چند نفر دیگه میخندید. تهیون خشکش زد. بومگیو برای کمپانی کار میکرد؟ چرا تا حالا چیزی نگفته بود؟
یونجون، که کنارش روی یه نیمکت نشسته بود، رد نگاه تهیونو گرفت و با دیدن بومگیو یه سوت کشید.
×: اوو، این جدید اومده؟
تهیون به یونجون چشمغره رفت، ولی یونجون فقط شونههاشو بالا انداخت.
×: چیه؟ فقط پرسیدم طرف جدیده یا نه! چرا انقدر حساسی؟
تهیون بدون جواب دادن از جاش بلند شد و سمت بومگیو رفت. بومگیو انگار قدمهای تهیونو حس کرد، سرشو چرخوند و با دیدنش یه لبخند گنده رو صورتش پهن شد. تهیون ناخودآگاه لبخندش کرد، انگار این لبخند دوطرفه یه راز بینشون بود.
+: عکسبرداری خوبی داشتید! تو این هانبوک انگار از یه قصه اومدی بیرون.
تهیون یه ابروشو بالا برد و پرسید: تو اینجا چیکار میکنی؟
+: نمیدونستی؟ من استاکرتم!
بومگیو با خنده شیطانی حرفشو زد ولی وقتی دید تهیون نمیخنده، خندش محو شد.
+: شوخی کردم! دوستم اینجاست، کای. میشناسیش؟ اون استفه، منم گاهی میام پشت صحنه کمکش کنم.
تهیون پوزخندی زد و گفت: حدس میزدم. اگه اینهمه مدت اینجا کار میکردی و من ندیدمت، یه جای کارم میلنگید.
بومگیو با کنجکاوی نگاهش کرد.
+: منظورت چیه؟
-: چون تو همهجا میدرخشی.
همون موقع اسمشو برای ادامه عکسبرداری صدا زدن. قبل از اینکه بره، به بومگیو یه نگاه انداخت.
-: بعداً حرف میزنیم.
بعد سریع برگشت سمت صحنه، بومگیو رو با گونههای سرخشده و یه لبخند خجالتزده تنها گذاشت.
وقتی عکسبرداری تموم شد، بومگیو مشغول کمک به بقیه بود تا وسایل عکاسی رو جمع کنن. داشت یه سهپایه رو جابهجا میکرد که یهو یکی دستشو گرفت و کشید.
با تعجب سرشو بلند کرد و تهیونو دید، هنوز تو هانبوک صورتی و سفید کمرنگ، با یه کلاه حصیری مشکی که موهای صورتیشو نیمهپوشونده بود. تهیون بدون کلمهای بومگیو رو به یه گوشه برد. بومگیو حتی نپرسید کجا دارن میرن، فقط با یه لبخند کنجکاو دنبالش راه افتاد.
تهیون تو راهروی باستانی کاخ قدم میزد، انگار راهو از حفظ بلد بود. در آخر، در یکی از اتاقای قدیمی رو باز کرد و بومگیو رو با خودش کشید داخل.
هر دو نفسنفس میزدن. بومگیو با تعجب به اتاق نگاه کرد؛ یه فضای بزرگ و تقریباً خالی، با دیوارای چوبی رنگورورفته و دو تا کمد قدیمی که به دیوار ته اتاق چسبیده بودن.
+: میدونی یه جورایی اشتباهه که همینجوری تو یه مکان باستانی قدم بزنیم؟
تهیون شونهای بالا انداخت و با یه لبخند شیطون گفت: حداقل مطمئنم اینجا کسی پیدامون نمیکنه.
بومگیو خندید و روی زمین نشست، پاهاشو دراز کرد. تهیون هم کنارش روی زمین نشست و به سقف چوبی با کنجکاوی زل زد.
-: برام سواله، چطور میتونستن هر شب روی زمین بخوابن؟ سخت نیست؟
بومگیو سرشو تکون داد و با یه لحن ساده گفت: فکر نکنم. منم روی تشک میخوابم.
تهیون با چشمای گرد شده بهش نگاه کرد.
-: جدی؟
+: آره، تخت گرون بود بخرم. وگرنه اول برای خواهرم میخریدم.
تهیون اینبار بیشتر تعجب کرد.
-: خواهر داری؟
بومگیو سرشو به تأیید تکون داد.
+: آره، نهسالشه. فقط من و اون با هم زندگی میکنیم.
تهیون حس کرد یه گرمای عجیب تو دلش پخش شد. انگار یه قدم به بومگیو نزدیکتر شده بود. هر دو روی زمین دراز کشیدن و به سقف خیره شدن.
+: فکر میکنی زمان چوسان چی بودی؟
تهیون مکث کرد، بعد با یه لبخند گفت فکر کنم اشرافزاده بودم.
~~
تو دوران چوسان، تهیون، با یه هانبوک آبی تیره و کلاه مشکی اشرافی، سوار بر اسبش از بازار شلوغ شهر میگذشت.
دخترای جوون با انگشت نشونش میدادن و زیر لب از زیباییش حرف میزدن، از موهای براقش، از لبخند همیشگیش، و البته از پدرش که شهردار شهر بود.
تهیون همیشه با یه لبخند مودب جواب نگاهها رو میداد، ولی هیچوقت حس خاصی به اون دخترا نداشت.
حالا که به سن ازدواج رسیده بود، هنوز نمیفهمید چرا نتونسته کسی رو پیدا کنه که قلبشو بلرزونه. تمرکزش روی درس خوندن برای آزمون سراسری دولتی بود. میخواست افسر بشه، شاید حتی بره پایتخت و تو قصر کار کنه. برای یه پسر تو اون سن، این هدف بزرگی بود.
وقتی داشت از روی پل چوبی شهر رد میشد، یه صدای ناله ضعیف شنید. اول فکر کرد اشتباه شنیده، ولی وقتی دوباره حرکت کرد، یه صدای لرزون گفت "کمک..."
تهیون از اسب پیاده شد و با عجله زیر پل رفت. اونجا، یه پسر جوون، با موهای بلند و آشفته، غرق خون رو زمین افتاده بود. بدنش پر از زخم بود و به زور نفس میکشید. سرشو بهسختی سمت تهیون چرخوند و لب زد.
+: کمکم کن...
و بعد از حال رفت. تهیون وحشتزده شد. بدون فکر، پسرو تو بغلش گرفت، سبک بود، انگار یه پرنده زخمی. با احتیاط سوارش کرد روی اسب و تا عمارت خانوادگیشون تاخت.
عمارت از خونه دکتر نزدیکتر بود، و تهیون مطمئن بود میتونن اونجا درمانش کنن. وقتی رسید، خدمتکارا با دیدن تهیون و یه پسر خونی تو بغلش جیغ کشیدن. تهیون داد زد.
-: دکترو سریع خبر کنید!
دکتر و شاگردش چند دقیقه بعد رسید، با یه کیف پر از باند و داروهای گیاهی. پسرو روی یه تشک تو یکی از اتاقای عمارت خوابوندن.
دکتر با دقت زخماشو بررسی کرد، چند تا بریدگی عمیق روی بازو و سینهش بود، ولی هیچ کدوم خطرناک نبودن. با گیاهای دارویی و بانداژ زخماشو بست و به تهیون گفت "زنده میمونه، ولی باید چند روز استراحت کنه."
تهیون به پسر نگاه کرد که حالا آرومتر نفس میکشید. موهای بلندش روی پیشونی پخش شده بود و صورتش، حتی با اون همه زخم، یه جور معصومیت داشت.
یه روز کامل پسر زخمی تو اتاق خوابیده بود، غرق تو یه خواب عمیق. تهیون کنارش مونده بود، گاهی زخماشو چک میکرد، گاهی فقط به صورت رنگپریدهش نگاه میکرد و فکر میکرد این پسر کیه.
چند تا افسر فرستاده بود تا خانوادهشو پیدا کنن، ولی انگار هیچکس تو شهر این پسرو نمیشناخت، انگار از آسمون افتاده بود.
تهیون به دیوار چوبی اتاق تکیه داده بود، چشماش نیمهباز، که یه ناله خفیف شنید. پسر داشت از خواب بیدار میشد. سعی کرد از جاش بلند شه، ولی تهیون سریع به سمتش رفت.
-: زخمی شدی، نباید زیاد تکون بخوری.
پسر با چشمای گمگشته به اطراف نگاه کرد.
+: من... کجام؟
تهیون لبخند مهربونی زد.
-: خونه شهردار کانگ. من کانگ تهیونم، پسر شهردار. تو رو زیر پل پیدا کردم. اسمت چیه؟
پسر ابروهاشو گره کرد، انگار داره تو ذهنش دنبال چیزی میگرده. بعد با صدایی لرزون گفت: اسمم... یادم نمیاد.
تهیون خشکش زد. پسر حافظهشو از دست داده بود. وحشت تو چشمای پسر موج میزد، انگار داشت تو یه تاریکی بیانتها غرق میشد. تهیون سعی کرد آرومش کنه.
-: نگران نباش، من کمکت میکنم حافظتو برگردونی.
اون شب، اونا دوتایی تو اتاق نشستن و شروع کردن به امتحان کردن اسمها.
-: یون؟
پسر سرشو تکون داد.
-:ووک؟ مین؟
هیچکدوم حس خاصی تو پسر بیدار نکرد. تهیون زیر لب غرغر کرد.
-: اگه اینجوری پیش بریم، سه سال طول میکشه تا همه کاراکترهای چینی رو امتحان کنیم.
بهعنوان آخرین شانس، تهیون گفت: گیو؟
چشمای پسر درشت شد. یه لحظه انگار یه جرقه تو نگاهش روشن شد.
+: اوه... فکر کنم... به این حس بهتری دارم.
تهیون هیجانزده خندید: گیو؟ جدی؟ درست گفتم؟!
پسر با یه لبخند خجالتزده سرشو تکون داد. گیو بهش میاومد. تو کاراکترهای چینی، گیو معنی زیبا و اشرافی میداد، و این پسر، حتی با زخما و موهای آشفتهش، انگار از یه تابلوی نقاشی بیرون اومده بود. تهیون بهش زل زد و فکر کرد این اسم انگار برای اون ساخته شده.
~~
صحنه محو شد و تهیون دوباره تو اتاق خالی کاخ کنار بومگیو بود. بومگیو بلند خندید.
+: هی! از اسم من کپی نکن!
تهیون خندش گرفت و با یه لحن شوخی گفت: سخته تو زمان کم اسم انتخاب کنم!
بومگیو نیمرخ تهیونو نگاه کرد، یه نگاه عمیق که انگار پر از حرفای نگفته بود.
+: فقط همین یه بار، باشه؟
تهیون لبخند زد، ولی تو دلش یه حس عجیب چرخید. بومگیو نمیدونست چقدر برای تهیون سخته که اونو جای گیوی داستانش تصور نکنه. انگار هر بار که یه اسم، یه چهره، یه داستان میساخت، یه تیکه از بومگیو توش بود.
~~
تهیون تصمیم گرفته بود به گیو کمک کنه تا ببینه تو چی مهارت داره، شاید اینجوری یه سرنخی از گذشتهش پیدا کنن. اما انگار گیو تو هیچچیز مهارت نداشت.
توی آشپزخونه، وقتی خواست برنج درست کنه، دیگ رو سوزوند و کل آشپزخونه پر از دود شد. خدمتکارا با وحشت دویدن تو و تهیون فقط خندش گرفت. وقتی سعی کرد لباس بدوزه، سوزن به دستش رفت و یه لکه خون روی پارچه سفید پخش شد.
نجاری؟ بدتر. یه روز که خواست یه چهارپایه ساده درست کنه، چکش رو دست خودش کوبید و تا چند دقیقه از درد به خودش میپیچید. تمیزکاری هم فاجعه بود؛ یه بار که خواست زمین عمارتو جارو کنه، یه کوزه قدیمی رو شکست و خدمتکارا با چشمای گرد شده بهش زل زدن.
تهیون هر بار این خرابکاریها رو میدید، نمیتونست جلوی خندهشو بگیره، ولی یه گوشه قلبش نگران گیو بود.
بعد از یه هفته عجیب و پر از خرابکاری، تهیون ناامیدی رو تو چشمای گیو دید. گیو روی تشک تو اتاق مهمان دراز کشیده بود، پشتش به تهیون، انگار نمیخواست کسی ببینه چقدر حالش بده.
تهیون دلش گرفت. نمیتونست بذاره گیو تو این حس غرق بشه. از روی میز یه کتاب برداشت و کنارش نشست.
-: میخوام برات داستان بخونم.
ولی وقتی به کتاب نگاه کرد، خشکش زد. به اشتباه یکی از کتابای کنفسیوس رو برداشته بود. دیگه دیر شده بود که برگرده عوضش کنه.
گیو با چشمای درشتش بهش زل زده بود، منتظر. تهیون گلوشو صاف کرد و شروع کرد از خودش یه قصه سرهم کردن. ولی وسط قصه، گیو سرشو بالا آورد، به کتاب نگاه کرد.
+: چرا کتاب کنفسیوس دستته؟
تهیون ماتش برد: تو... میتونی از روش بخونی؟
گیو با یه لبخند خجالتزده گفت: آره. فکر کنم این جلد چهارمه، درسته؟
تهیون چشماش گرد شد. اگه گیو کنفسیوس رو میشناخت و میتونست بخونه، یعنی یه آدم عادی نبود. پوست سفید و نرمش، انگار که هیچوقت زیر آفتاب کار نکرده، از اول باید به تهیون میگفت این پسر احتمالاً اشرافزادست.
از فردا، تهیون کل جلدهای کنفسیوس رو برای گیو آورد. گیو روون میخوند، جملهها رو معنی میکرد، انگار کل کتابا رو از حفظ بود. تهیون مبهوت نگاهش میکرد. این پسر نهتنها باسواد بود، بلکه انگار یه نابغه تو وجودش داشت.
وقتی گیو با آدمای شهر بیشتر آشنا شد، شروع کرد به بازار رفتن. البته همیشه میترسید گم بشه، برای همین منتظر میموند تا تهیون باهاش بره.
شهردار وقتی فهمید گیو کنفسیوس رو از حفظ بلده، ازش خواست به تهیون کمک کنه برای آزمون دولتی آماده بشه، و در عوض قول داد خانوادشو پیدا کنه.
گیو فقط معلم تهیون نبود. کمکم تهیون فهمید گیو تو تیراندازی و اسبسواری مهارت عجیبی داره.
یه شب که نصفهشب بیدار شد، دید گیو تو حیاط عمارت با شمشیر داره تمرین میکنه، انگار داره با سایهها میرقصه. حرکاتش انقدر روان و دقیق بود که تهیون ماتش برد. از اون به بعد، تمرینای رزمی هم به برنامه گیو اضافه شد.
گیو حالا گل سرسبد شهر شده بود. برای بچهها داستان میگفت، بهشون خوندن و نوشتن یاد میداد، و محلیها عاشقش بودن. ولی برای تهیون، گیو فقط یه گل نبود؛ یه دشت پر از گل بود، یه بهشت زنده.
هر بار که تو عمارت میدیدش، با اون چشمای براق که انگار منتظر تهیون بود، قلبش تندتر میزد. شبایی که گیو با فریاد از کابوس بیدار میشد، تهیون حس میکرد قلبش از درد مچاله میشه.
گیو مدتها بود تو اتاق مهمان میخوابید، ولی وقتی کابوس میدید، مثل یه بچه میدوید تو اتاق تهیون.
+: اینجا حس بهتری دارم.
تهیون نمیتونست بهش نه بگه. اول گیو فاصلشو رعایت میکرد، شاید یه گوشه دیگه اتاق میخوابید، ولی کمکم این فاصله کمتر شد و در آخر یه شب، گیو آروم تو بغل تهیون دراز کشید، سرشو روی سینهش گذاشت و نفسای آرومش انگار لالایی تهیون بود.
تو چوسان، خبر گمشدن ولیعهد مثل رعدوبرق تو کل کشور پیچیده بود. شایعهها از هر گوشهای بلند میشد؛ عدهای میگفتن وزیر دفاع پشت این ماجراست، چون ولیعهد حاضر نشده بود با دخترش ازدواج کنه. عدهای دیگه زمزمه میکردن که شاید ولیعهد فرار کرده، چون از قفس طلایی قصر خسته شده.
تو عمارت خانوادگی تهیون، گیو هر شب با کابوس از خواب میپرید. چشمای درشت و مشکیش پر از وحشت میشد، و بعد ساعتها تو خودش فرو میرفت.
تهیون از نگاهش میفهمید که حافظهش داره تکهتکه برمیگرده، انگار یه پازل شکسته که داره آروم کنار هم چیده میشه. ولی گیو تردید داشت، انگار میترسید حرفی بزنه و رازی رو لو بده. تهیون این حالتو نمیتونست تحمل کنه. نمیخواست ببینه گیو، با اون چهره معصوم و قلب مهربونش، تو سکوت غرق بشه.
یه شب، وقتی ماه کامل تو آسمون بود، تهیون تصمیم گرفت گیو رو به یه جای خاص ببره، جایی که راز خودش بود، جایی که حتی به نزدیکترین دوستاشم نشون نداده بود.
نصفهشب، وقتی همه عمارت خوابیده بودن، دست گیو رو محکم گرفت و از در پشتی عمارت زدن بیرون. از بین درختای بلند جنگل رد شدن، صدای جیرجیرکها و خشخش برگای زیر پاشون تنها صدایی بود که سکوت شب رو میشکست. گیو نمیدونست کجا دارن میرن، ولی به تهیون اعتماد داشت.
بالاخره به یه دریاچه پنهان رسیدن، وسط جنگل، جایی که نور ماه تو آبش انعکاس میکرد و انگار یه آینه نقرهای بود که ستارهها رو تو خودش نگه داشته.
اطراف دریاچه پر بود از علفهای نرم و گلای وحشی که تو تاریکی شب بوی ملایمی پخش میکردن. گیو با چشمای گرد شده به صحنه نگاه کرد، انگار نمیتونست باور کنه همچین جایی وجود داره. تهیون کنارش وایستاد و با یه لبخند نرم بهش نگاه میکرد.
-: دوستش داری؟
گیو فقط سرشو به تأیید تکون داد، لباش یه لبخند خجالتزده داشت.
-: خیلی بد میشه اگه تا اینجا اومدیم و شنا نکنیم، نه؟
گیو با کنجکاوی و یه کم خجالت بهش زل زد. تهیون آروم شروع کرد به باز کردن گرههای هانبوکش. لایههای پارچه آبی تیره رو یکییکی کنار زد و روی علفا گذاشت. وقتی دید گیو با گونههای سرخشده پشتشو بهش کرده، خندهش گرفت. تهیون تا شونه تو آب رفت و به گیو نگاه کرد.
-: زود باش، منتظرتم!
گیو اول تردید کرد، دستاشو جلوی صورتش گرفت
+: نگام نکن، باشه؟
تهیون سعی کرد جلوی خندهشو بگیره و پشتشو بهش کرد تا راحت باشه. صدای خشخش لباسای گیو که یکییکی درمیاومد، تو سکوت شب بلند بود.
تهیون حتی وقتی صدای پاشیدن آبو شنید که گیو پاشو تو دریاچه گذاشت، بازم سرشو برنگردوند. انگار میترسید اگه گیو رو کامل لخت ببینه، اون کنترلی که با زور نگه داشته از دستش بره. ولی وقتی دستای سرد گیو رو روی شونههاش حس کرد، قلبش تندتر زد.
آروم برگشت، سعی کرد فقط به چشمای مشکی و عمیق گیو نگاه کنه، نه به پوست سفیدش که زیر نور ماه مثل مروارید میدرخشید.
تهیون دستاشو آروم روی پهلوهای گیو گذاشت. وقتی لرزش خفیف بدن گیو رو حس کرد، یه نیشخند زد. بدن گیو ورزیده بود، ولی نه به اندازه تهیون. این فرق انگار گیو رو خجالتزده میکرد، چون سرشو پایین انداخت.
گیو خواست چیزی بگه، ولی تهیون یه مشت آب رو سرش ریخت و خندید. جنگ آببازی شروع شد. صدای خندههاشون تو دریاچه میپیچید، انگار کل جنگل داشت باهاشون میخندید. گیو از کول تهیون بالا رفت، انگار میخواست بازی رو ببره. تهیون خندید و دستشو دور کمر باریک گیو حلقه کرد.
-: باشه، باشه، تو بردی!
گیو خندید، ولی از تهیون فاصله نگرفت. دستاش دور گردن تهیون حلقه شده بود، موهای خیسش به پیشونیش چسبیده بود. هیچکدوم حرفی نمیزدن، فقط تو سکوت به هم نگاه میکردن، انگار دارن یه راز نگفته رو با چشمای هم میخونن. تهیون موهای خیس گیو رو آروم کنار زد.
-: بیا بریم پایتخت.
گیو لباشو روی هم فشار داد، انگار یه چیزی تو وجودش داشت مقاومت میکرد. خودشو بالا کشید، سایش روی صورت تهیون افتاد، ولی تهیون هنوز دستشو محکم دور کمرش نگه داشته بود.
+: پایتختو دوست ندارم. میخوام همینجا پیش تو باشم.
بعد پاهاشو بالا آورد و دور کمر تهیون حلقه کرد. تهیون نفسشو یه لحظه حبس کرد، قلبش تندتر از همیشه میزد. دستشو آروم زیر رون گیو برد، پوست نرمشو نوازش کرد و حس کرد انگار داره یه رویا رو لمس میکنه.
-: از پایتخت خوشت نمیاد یا از قصر؟
چشمای گیو گرد شد، انگار رازش لو رفته.
+: پس فهمیدی...
-: حافظت کی برگشت؟
+: کامل برنگشته... ولی یه چیزایی یادم اومده. میدونم کیم... قصر جای کثیفیه. اونجا... انگار همه منتظرن من بمیرم.
تهیون سکوت کرد. دستشو محکمتر دور گیو نگه داشت، انگار میخواست ازش محافظت کنه. گیو با چشمای پر از اشک بهش خیره شد.
+: نمیخوام ازت جدا شم.
بعد لباشو کوتاه روی لبای تهیون گذاشت. دوباره بوسیدش، اینبار عمیقتر، پر از یه حس خام و واقعی. تهیون کی بود که به گیوی خودش نه بگه؟
دستشو تو موهای خیس گیو برد، لباشو محکمتر بوسید، انگار میخواست همه ترسای گیو رو با این بوسه بشوره.
اون شب، کنار دریاچه، روی هانبوک پهنشده تهیون، گیو دراز کشیده بود. قطرات آب روی پوست سفیدش زیر نور ماه مثل ستاره میدرخشید.
تهیون نمیخواست این شب تموم شه. نه وقتی که داشت بدن گیو رو با احتیاط لمس میکرد، انگار داره یه اثر هنری رو کشف میکنه. چشمای گیو از درد و لذت پر از اشک بود، و با هر چنگ که به کتف تهیون میزد، انگار همه حسشو بهش میگفت.
تهیون نمیتونست دردشو کم کنه، فقط میتونست لباشو ببوسه و زیر لب مدام زمزمه کنه "دوستت دارم، گیو. فقط تو." تا آروم بشه.
تهیون هر چقدر که دوست نداشت شب کنار دریاچه تموم شه، بالاخره تموم شد. نور ماه کمکم جای خودشو به اولین پرتوهای طلایی صبح داد. نسیم سرد صبحگاهی روی پوست خیسشون سوز میآورد، و تهیون با اکراه از جاش بلند شد.
گیو هنوز کنارش بود، موهاش بههمریخته، ولی چشمای مشکیش پر از یه حس عمیق بود، انگار نمیخواست این لحظه رو ول کنه. تهیون بهش نگاه کرد و با صدایی که از بغض میلرزید سکوتو شکوند.
-: باید بریم، گیو. پایتخت منتظره.
گیو لباشو روی هم فشار داد، انگار داشت با یه طوفان تو وجودش میجنگید. سرشو پایین انداخت، ولی تهیون دید که دستاش میلرزن.
هیچکدوم دوست نداشتن از اون دریاچه، از اون لحظههای خام و واقعی، دل بکنن. وقتی لباساشونو پوشیدن و به سمت عمارت برگشتن، سکوت بینشون سنگین بود. گیو قدمهاشو آرومتر برمیداشت، انگار میخواست زمانو نگه داره.
تهیون هم هر چند قدم یهبار بهش نگاه میکرد، به موهای بلندش که هنوز چند قطره آب روش بود، به شونههای باریکش که انگار زیر یه بار غمگین خم شده بودن. قلب تهیون تند میزد، نه از هیجان، بلکه از یه درد عمیق که نمیتونست توضیح بده.
فردا صبح، وقتی آماده شدن که به سمت پایتخت حرکت کنن، غم تو چشمای هر دوشون موج میزد. گیو روی اسب کنار تهیون نشسته بود، ولی دیگه اون لبخند معصوم همیشگی رو نداشت.
چشمای درشتش پر از یه ترس پنهان بود، انگار میدونست قصر براش یه قفس طلاییه. تهیون هم که همیشه لبخندش همه رو آروم میکرد، حالا لباشو به هم فشار داده بود. دستش روی افسار اسب سفت شده بود، انگار میخواست خشم و غمشو به افسار منتقل کنه.
تو راه، هیچکدوم زیاد حرف نزدن. فقط گاهی گیو زیر لب زمزمه میکرد "کاش میتونستم همینجا بمونم." و تهیون فقط با یه نگاه پر از حسرت بهش نگاه میکرد، چون میدونست نمیتونه سرنوشتو عوض کنه.
وقتی به دروازههای عظیم قصر تو پایتخت رسیدن، نگهبانا با احترام تعظیم کردن. گیو از اسب پیاده شد، ولی قدمهاش سنگین بود، انگار هر قدم به سمت قصر یه قدم به سمت یه زندان بود. تهیون کنارش وایستاد، دستشو روی شونه گیو گذاشت.
-: قوی باش، گیو.
گیو بهش نگاه کرد، چشمای مشکیش پر از اشک بود، ولی لبخند کمرنگی زد، انگار میخواست تهیونو آروم کنه.
+: ممنون که منو نجات دادی.
تهیون خواست چیزی بگه، ولی قبل از اینکه کلمهای از دهنش دربیاد، گیو به سمت دروازه رفت.
نگهبانا دروازه رو باز کردن، و گیو بدون اینکه برگرده، قدم به داخل گذاشت. آخرین چیزی که تهیون از اون لحظه یادش میاومد، چشمای اشکی گیو بود، مثل دوتا ستاره که تو یه آسمون تاریک غرق شده بودن. بعد دروازه قصر بسته شد، و تهیون حس کرد یه تیکه از قلبش پشت اون دروازه جا موند.
~~
صحنه محو شد و تهیون و بومگیو از اتاق خالی کاخ بیرون اومدن. دوباره به تیم عکاسی ملحق شدن، انگار نه انگار که یه ساعت غیبشون زده بود.
هیچکس به نبودنشون شک نکرد، انگار برای دنیا اهمیتی نداشت که این دو نفر کجا بودن یا چی تو دلشون میگذشت. تهیون به بومگیو نگاه کرد که داشت با خنده به یکی از استفها کمک میکرد یه سهپایه رو جمع کنه.
قلبش تند زد. نمیتونست به بومگیو بگه چقدر دوست داره صحنه کنار دریاچه رو، نه تو یه داستان، بلکه تو دنیای واقعی با اون زنده کنه. نمیتونست بگه چطور تو خیالش، بومگیو جای گیو بود، با همون چشمای براق و موهای خیس که زیر نور ماه میدرخشید.
بومگیو یه لحظه سرشو بلند کرد و به تهیون نگاه کرد. گونههاش یه کم سرخ شد، انگار اونم به همون صحنه کنار دریاچه فکر کرده بود.