A heart left behind in winter
akaneGenre: Tragic Romance | Drama | Literary
- اینطور که معلومه از این آثار خوشتون اومده، آقای یانگ!جونگوون نگاهش رو از روی بومِ روبهروش گرفت و به مردی که راهنمای موزه بود، نگاه کرد.
- اوه... آقای لی! سری پیش شما رو اینجا ندیدم. خوشحالم که دوباره میبینمتون. راستش، این آثار فقط منو یاد یه خاطرهی قدیمی میاندازه.
- درگیر یه اثر جدید بودم. راجعبهش شنیدین؟ آخه... چطور میتونین نشنیده باشین وقتی همین الان هم کل آدمایی که اینجان دارن راجعبهش صحبت میکنن؟
- دقت نکردم به صحبتهاشون... چه اثری؟
- تعجب کردم، آقای یانگ. چطور این هنرمند رو نمیشناسین؟ اسمش پارک جونگسونگه. همون «جی» خودمون.
- پارک جونگسونگ؟ جیِ خودتون؟
- بله، همینطوره. این آثاری هم که الان روبهروش ایستادین، یکی از آثار آقای پارکه. راستی گفتین شما رو یاد یه خاطرهی قدیمی میندازه... خاطرهی دردناکیه؟
مرد کمی مکث کرد و نگاهش رو به چهرهی جونگوون دوخت.
- آخه طرز نگاهتون به این بوم... میدونین، یه غم خاصی توی چشماتونه.
به هر حال، به نظرم راز هر هنری همینه.
هنر میتونه شما رو به یه جای قدیمی ببره؛ جایی که حالتون خوب بوده و احساس خوبی داشتین، به یه خاطرهی شیرین... گاهی هم به یه خاطرهی دردناک، یه یادآوری کوچیک یا حتی یه دلتنگی ؛ این زیبایی هنره.
اینکه فقط با یه نگاه، ذهن شما رو کنترل میکنه و شمارو به یه خاطره میبره.
و گاهی بیرون اومدن از اون خاطره و رویا خیلی سخته.
هنر خیلی راحت میتونه به قلب و ذهن آدمها نفوذ کنه.
انگار از یه جایی به بعد، جونگوون دیگه صدای مرد روبهروش رو نمیشنید، همون یک اسم کافی بود تا تموم نظم بدنش به هم بریزه، پارک جونگسونگ؛ جی.
تنها صدایی که میشنید، صدای تپش قلب خودش و نفسهای بلندش بود، گاهی با خودش فکر میکرد شاید فقط خودش نیست که این صدا رو میشنوه. حس میکرد تپش قلبش اونقدر بلنده که تمام آدمهای موزه میتونن صدای قلبش رو بشنون.
زیر لب کلمههای نامفهومی گفت.
مرد متوجه بههمریختگی حالش شد.
- آقای یانگ؟ حالتون خوبه؟
جونگوون به سختی لب باز کرد.
- اون... راجعبهش با من صحبت نکرده بود. فقط گاهی میگفت داره یه چیزی رو طراحی میکنه، اما هیچوقت بهم نگفت تمومش کرده...
نگاهش دوباره روی بوم ثابت موند.
- و حالا هم اینجاست...
- آقای یانگ؟ شما جی رو میشناسید؟ میدونین کجا هستن؟ میخواستم باهاشون ارتباط بگیرم، اما هیچ آدرس یا مکانی، حتی شمارهای از خودشون یا نزدیکانشون پیدا نکردم.
"دو سال پیش — فرانسه"
- جی، یه لحظه میتونی بهم گوش بدی؟
جی همونطور که مشغول خوندن کتاب بود، عینکش رو از روی چشمهاش برداشت. کتاب رو بست و به جونگوون نگاه کرد.
- تمومش کردی؟
- نه هنوز، اما فکر کنم امشب تمومش کنم، به نظرم این تیکهش خیلی خوب شده، گوش کن.
جی بدون اینکه چیزی بگه، سرش رو تکون داد و خیره به جونگوون منتظر موند.
جونگوون شروع به خوندن کرد:
«پاییز از شوق دیدار معشوق خویش میگریست و اشکهایش را بر زمین فرو میریخت.
زمستان، با دیدن اندوه معشوق خود، سرمای خویش را در گرمای این دلدادگی از دست میداد.
آن شب، آرامآرام سپید شد؛ گویی آسمان نیز برای جداییشان سوگوار بود.
و سرانجام، طلوع آفتاب از راه رسید تا سوگِ جدایی آن دو را آغاز کند.
آفتاب، بیخبر از همهچیز، طلوع کرد و خیره بر زمین ماند.
اما دیگر چیزی جز دانههای آبشدهی برف نمیدید.
زمستان نیز در گرمای عشقی که میانشان بود، آب شده بود.
و زمین، تنها شاهد خاموش عشقی بود که با گرمای عشق میانشان، برای همیشه به پایان رسیده بود.»
جی چند ثانیه سکوت کرد.
- تموم شد؟
- فقط یه بخشش بود.
- اوه... فکر نمیکردم منو به زمستون تشبیه کنی!
- هی، جی. تو زمستون این داستان نیستی.
- چرا؟
- چون زمستون رفت و پاییز تا ابد توی غمِ از دست دادن زمستون موند.
- پس دوست نداری پاییز باشی؟
- معلومه که نه.
- حالا که اینطوره، من ترجیح میدم برف باشم.
- برف؟
- آره. برف، آروم و بیصدا و قشنگه. شبهای زمستون از شبهای فصلهای دیگه روشنترن. حتی اگه یه شب توی فصل زمستون ماه روشنایی نداشته باشه و ستارهها خاموش بشن، برف، زمین و آسمون رو روشن و نورانی میکنه. از ماه بیشتر میدرخشه و برق میزنه!
- اگه اون شب زمستونی برف نیومد چی؟
- اون موقع رعد و برق آسمون رو روشن میکنه.
- نمیشه که از شب تا صبح رعد و برق بزنه.
- چرا نمیشه؟ مگه آدم عاشق تا صبح عاشقی نمیکنه؟ آسمونی که معشوق خودش رو هم از دست داده، تا صبح خشمش رو فریاد میزنه و گریه میکنه.
جونگوون چند لحظه به جی خیره موند.
- اگه اون شب نه رعد و برق زد و نه برف اومد چی؟
- اونموقع آسمون تاریک میمونه ، تاریک تر از تاریکیِ شب.
- یعنی آسمون اون شب تا صبح تاریک میمونه؟
- صبحِ همچین شبی فرقی با شبش نداره.
جونگوون به جی خیره شده بود.
تنها صدایی که سکوت بینشون رو میشکست، تیکتاکِ ساعتِ رویِ دیوار کتابخونه بود.
تا اینکه جی تصمیم گرفت این سکوت عذابآور رو از بین ببره.
- نباید بری خونه؟
جونگوون با نگاه به ساعت، با عجله صندلی رو عقب کشید و از جا بلند شد.
- اوه! همینطوره... کیکها!
- الان ازشون فقط یه دود سیاه باقی مونده، جونگوون!
- هی جی! اینطور نیست!
حالا تموم کتابخونه با صدای خندههای جی و غر زدنهای جونگوون پر شده بود.
هرکسی که از کنار کتابخونه رد میشد، برای لحظاتی به اون دو پسری که یکی میخندید و دیگری شبیه بچهها غر میزد و بهونه میگرفت، خیره میشد و بعد با لبخندی که دلیلش همون دو نفر بودند، از کنار کتابخونه رد میشدن.
جونگوون پالتوش رو برداشت.
- خیلی خب، همینجا بمون تا برم کیکها رو بیارم.
- اوه، ببین کی امشب قراره راهی بیمارستان بشه!
- هی، جی! مطمئنم که نسوختن. اصلاً میتونیم شرط ببندیم.
- سر چی؟
- اگه نسوخته بودن، باید منو به عنوان طراحی جدیدت بکشی.
- قبوله.
- شرط تو چیه؟
جی برای چند ثانیه به جونگوون نگاه کرد.
- فراموشم نکنی.
جونگوون چشمهاش رو ریز کرد و سرش رو کمی چرخوند.
- فراموشت نکنم؟ چرا باید فراموشت کنم؟
- شاید چون جدیداً سرت خیلی شلوغ شده؟
- هی! اینطور نیست. قرار نیست بهخاطر چند تا کار فراموشت کنم.
جی خندید و سرش رو تکون داد.
- پس نکنه میخوای اینجا بمونی تا اگه کیکها نسوخته بودن، بسوزن؟
- اوه، نه... میرم و زودی برمیگردم. همینجا بمون، مرد عینکی!
جی عینکش رو کمی بالاتر برد و دوباره به کتابش نگاه کرد.
- اگه برگشتی و من نبودم چی؟
جونگوون برگشت و به جی خیره شد.
- کجا میخوای بری، مرد عینکی؟
جی شونهای بالا انداخت.
-جی! نمیتونی اینطوری اذیتم کنی.
- اوه! پس این بار موفق نشدم.
- اینبار نه، باختی جی!
-قبوله، برو کیکهاتو بیار.
جونگوون خندید و از کتابخونه بیرون رفت.
آسمون تاریک شده بود و ستارهها روشن؛ آسمون بیشتر از هر شب دیگهای میدرخشید و کمکم رو به سفیدی میرفت، نه سفیدی صبح بلکه سفیدی زمستون.
جونگوون به آسمون نگاه کرد.
- اوه... انگار قراره برف بیاد.
دستش رو داخل جیب پالتوش فرو برد و لبههای پالتوش رو به هم چسبوند.
وارد خونه شد و چراغ آشپزخونه رو روشن کرد، همونطور که انتظار میرفت...کیکها سوخته بودن.
جونگوون کیکها رو از داخل فر بیرون آورد و روی میز گذاشت.
- خیلی خوشخیال بودم!
روی کیکها رو که سوخته بود با چاقو برید، قسمتهای باقیمونده رو داخل ظرف گذاشت و از خونه بیرون اومد.
- جی عاشقشون میشه!
جونگوون به کتابخونه رسیده بود، با هر قدمی که بر میداشت سوزِ باد توی صورتش کوبیده میشد ، وارد کتابخونه شد و دستش رو روی پالتوش کشید.
-جی! بیرون خیلی سرده، اگه یکم دیگه بیرون میموندم احتمالاً قندیل میبستم!
پالتوش رو درآورد و روی صندلی گذاشت.
- هی، جی! تو بردی! کیکها سوخته بودن، اما خب، ببین... هنوزم سالمن. مطمئنم عاشقشون میشی.
تنها صدایی که توی کتابخونه شنیده میشد، صدای جونگوون بود، حالا انگار ساعت هم از کار افتاده بود و دیگه صدایِ تیکتاکی در کار نبود تا این سکوت رو از بین ببره.
- جی؟خوابیدی؟ جونگوون جلو رفت و دستش رو به سمت موهای پسر روبهروش برد؛ اما همون لحظه، با عرق سرد پیشونیش مواجه شد؛ حالا انگار علاوه بر پسر روبهروش، تمام وجود جونگوون هم یکباره یخ زد.
- جی؟
دستای جونگوون میلرزیدن، اما این بار نه از شدت سرما بلکه از روبهرو شدن با واقعیت؛ تنها چیزی که زمزمه میکرد، اسم جی بود؛ گاهی آروم و گاهی با ناامیدی.
- جی...
دستش رو روی سینهی پسر گذاشت، اما خالی از هر تپشی ؛ جونگوون دستش رو بیشتر روی سینهی جی فشار داد، انگار اگه محکمتر لمسش میکرد، قلبی که خاموش شده بود دوباره به یاد میاورد که چطوری باید به تپش بیوفته، اما اینبار واقعیت محکم تر توی صورت جونگوون کوبیده شد.
- جی...
جونگوون چند قدم عقب رفت و روی زمین نشست.
- نه...
سرش رو تکون داد و به جی خیره موند.
- نه، اینطور نیست. فقط یه کابوسه... الان بیدار میشم، مگه نه؟ الان بیدار میشم...چیزی نیست... جی... تو حالت خوبه... این فقط یه کابوسه...
کتابخونه بوی ناامیدی و مرگ میداد؛ قلب جونگوون میسوخت اما این بار نه با شعلهی عشق بین خودش و جی...بلکه با خاموشی عشقشون میسوخت و قلب جی یخ زده بود؛ چون دیگه هیچ شعلهای برای روشن کردنش جرقه نمیزد.
آسمون بیصدا میبارید و برفها تا رسیدن به زمین، دونهدونه میرقصیدن؛ جونگوون بدن بیجان جی رو در آغوش کشید و از جا بلند شد و از کتابخونه بیرون اومد.
حالا مردم در حال تماشای عشق از بین رفتهای بودن که تنها چند دقیقه پیش، صدای خندههاشون تموم کتابخونه و خیابون رو پر کرده بود.
بدن بیجان جی تکیهگاهی شده بود برای دونههای برفی که روی صورت، موهای لخت و پالتوش مینشستند؛ جونگوون با دیدن صورت یخزدهی جی، بیحرکت ایستاد.
صورتش خالی از هر حس و گرمایی بود؛ چشمهاش دیگه هرگز باز نمیشدند تا اون نگاههای پرمعنا و طولانی رو به جونگوون هدیه کنند؛ لبهاش دیگه برای نظر دادن دربارهی نوشتههای جونگوون تکون نمیخوردند و دیگه هیچوقت نمیخندید.
پسری که جسم بیجانش امشب در آغوش جونگوون بود، فردا به آغوش خاک میرفت و تصورش، قلب جونگوون رو نابود میکرد.
"دو سال بعد — زمان حال"
- آقای یانگ؟ صدامو میشنوید؟
جونگوون همچنان به بوم خیره بود.
- فوت شده.
مرد با تعجب نگاهش کرد.
- فوت شده؟... عذر میخوام. فکر نمیکردم که فوت شده باشن. این آثارشون برای دو سال پیشه و من خیلی دنبال یه آدرس یا شماره ازشون گشتم، ولی...دلیل فوتشون چی بود؟
- بیماری قلبی داشت، بهم گفته بود اما من فکر نمیکردم که همچین بیماری بتونه جی رو از من بگیره.
جونگوون نزدیکتر رفت و انگشتهاش رو رویِ بوم گذاشت.
جی آسمونِ برفی رو روی بوم به تصویر کشیده بود ، کتابخونهای که نوری نداشت و تاریکِ تاریک بود با این حال چراغِ اسم بالایِ در کتابخونه روشن بود!
علتِ تاریکی داخلِ کتابخونه خرابیِ برق یا لامپ نبود.
کنار کتابخونه پسری ایستاده بود و جزئیاتِ صورتش معلوم نبود، تویِ تصویر لباسش و موهایی که با دونههایِ برف خیس شده بودن واضح و معلوم بود، پسر به دستهایِ لرزانش نگاه میکرد ، انگشتاش قرمز شده بودن و یخزدگیِ دستاش از توی تصویر کاملاً معلوم بود.
چند قطره آب از صورت پسر در حال افتادن روی زمین بودن که اون قطرهها به سختی دیده میشدن، اما اون قطرهها دونههای آبشدهیِ برف نبودن، بلکه اشکهای پسر بود.
انگار جی، انتظار همچین روزی رو میکشید و قبل از اینکه اتفاق بیوفته، همچین روزی رو رویِ بوم به تصویر کشیده بود؛ حالا انگار اون بومِ زمستونی با خودش سرمایِ زمستون رو واردِ موزه کرده بود و قلب جونگوون رو به لرزه میانداخت.
جونگوون دستش رو روی بوم کشید.
- همونطوری که گفتی، هیچوقت فراموشت نکردم...مرد عینکی!