bloody words
Daniel.در تاریکی شب در میان درختان خشکیده و سرمای سوزناک کلیسا متروکه ای در دور دست نمایان گشت گام هایش را بسوی انجا برداشت بی انکه بداند انجا دقیقا همان محل ملاقاتش با مرگ هست ناگهان برگ های خشکیده به حرکت در امد؛ صدای شکسته شدن شاخه ها در جنگل پیچید..
از میان مِه مردی درشتهیکل با چشمانی بیروح که گویی میتوانست عمق جان را بخواند، پدیدار شد. سردی نگاهش زمان را متوقف کرده بود؛ همهچیز در هم شکسته و خاموش به نظر میرسید. انجا بود که او فهمید: این مرد، فرشته مرگ است...
قاتلی که آدمیزادها اورا فرشته مرگ خطاب میکرد انجا بود تا جان مردی که مردم با نفرت هایشان از او یک شیطان ساخته بود را گیرد ..
گویا اینبار تیغ خنجر مرگ را به سوی شیطان بالا اورده
ولی مرد با آنکه میدانست مرگ از نبض گردنش برای او نزدیک تر است از قدم برداشتن در مسیرش دست نکشید؛ اما ناگهان همه چی متوقف گشت صدای مبهم و پیچیده ای در نواحی گوش هایش پخش شد لحظه ای سر از برگه برداشت قلم از دستانش رو زمین افتاد و دید،این بار جای جوهر قلم
کلماتش اغشته به رنگ خونش هست گویا کلماتش را از گوشت تن خودش بریده اند انجا بود که فهمید پایان داستانش به دستان فرشته که خود خالقش بود رقم خورده