The wishlist

The wishlist

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

تو یه گوشه دنج از شهر، یه کافه کوچیک و گرم وجود داشت، با دیوارای آجری و میزای چوبی که انگار هر کدوم یه قصه داشتن. پنجره‌های بزرگ کافه نور آفتابو می‌ریختن روی کفپوش چوبی و بوی قهوه تازه تو فضا می‌پیچید. محلیا عاشق این‌جا بودن؛ هر روز صبح آدمای همیشگی می‌اومدن، از پیرمردی که همیشه لاته با یه شات اسپرسو اضافه می‌خواست تا دختر دانشجویی که کنار پنجره می‌نشست و با هدفون غرق جزوه‌هاش می‌شد. تهیون همه‌شونو می‌شناخت، اسماشونو، عادتهاشونو، حتی قصه‌های کوچیکی که گاهی سر میز براش تعریف می‌کردن.

یه روز بعدازظهر، وقتی تهیون داشت پیشخونو تمیز می‌کرد و دستگاه قهوه‌ساز آروم زمزمه می‌کرد، زنگ در کافه به صدا دراومد. سرشو بلند کرد و یه آدم جدید دید که آروم قدم گذاشت تو. موهاش که کمی روی پیشونیش ریخته بود، و یه کوله‌پشتی ساده داشت. تهیون یه لحظه خشکش زد. چیزی تو نگاهش بود، یه جور آرامش عجیب که انگار کل شلوغی دنیا رو ساکت می‌کرد. غریبه لبخند کمرنگی زد و رفت کنار یه میز نزدیک پنجره نشست.

~~


صحنه یهو محو شد و تهیون دوباره خودشو تو ساب‌وی روبه‌روی بومگیو پیدا کرد. بومگیو مدادشو رو هوا نگه داشته بود.

+: خب، این آدم جدیده کیه؟ زنه یا مرده؟

تهیون یه لحظه مکث کرد. انگار قلبش تندتر زد. حس کرد داره بزرگ‌ترین رازشو لو می‌ده، یه چیزی که گفتنش براش خطرناک بود، نه به‌خاطر بومگیو، بلکه به‌خاطر خودش. چشماشو پایین انداخت و آروم زیر لب زمزمه کرد.

-: یه پسر بکش.

بومگیو بدون حتی یه لحظه قضاوت، فقط سرشو تکون داد و شروع کرد به کشیدن آناتومی یه پسر تو دفترش. مدادش با ظرافت روی کاغذ می‌لغزید.

+: خب، چه شکلیه؟

تهیون یه کم خجالت کشید. انگار نمی‌خواست تایپ ایده‌آلشو لو بده. همین حالا هم کلی از خودش به بومگیو گفته بود، درحالی‌که از بومگیو تقریباً هیچی نمی‌دونست.

-: هر جوری دوست داری بکش.

بومگیو برای چند لحظه مکث کرد، انگار داشت تو ذهنش دنبال یه تصویر می‌گشت. بعد دفترشو یه کم بالاتر گرفت، یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به کشیدن. خطوط مدادش تند و مطمئن روی کاغذ می‌رفتن.


~~

تو کافه دنج تهیون، روزا با یه ریتم آروم و آشنا می‌گذشت. صدای دستگاه قهوه‌ساز، زمزمه‌های مشتریای همیشگی، و بوی نون تازه که خواهر بزرگ‌تر تهیون، سوجین، هر صبح می‌پخت، فضای کافه رو پر می‌کرد. تهیون عاشق این بود که پشت پیشخون وایسته، با مشتریا گپ بزنه و قهوه درست کنه، انگار هر فنجون یه داستان کوچیک بود که به یکی هدیه می‌داد.

پسر جدید سفارش یه آمریکانوی ساده داد. تهیون با ذوق رفت پشت دستگاه قهوه‌ساز. هر حرکتی که می‌کرد، انگار یه جور نمایش بود، فقط برای اینکه بتونه یه واکنش از پسر ببینه. وقتی فنجون قهوه رو جلوی پسر گذاشت، قلبش تند می‌زد. پسر فنجونو برداشت، یه قلپ کوچیک خورد و یه لبخند کمرنگ، از اونایی که انگار فقط برای تهیون بود، روی لباش نشست. تهیون نفس راحتی کشید، انگار کل دنیا تو همون لبخند خلاصه شده بود.

هر بار که پسر می‌اومد کافه، تهیون همون ذوقو داشت. قهوه درست می‌کرد، گاهی یه شکل کوچیک با فوم روش می‌کشید، و منتظر می‌موند تا ببینه پسر چی می‌گه. هر لبخند کمرنگ، هر سر تکون دادن ساده، انگار یه جایزه بود.

بِن، همون پسر جدید، حالا یکی از مشتریای ثابت شده بود. تقریباً هر روز می‌اومد، یه آمریکانوی ساده سفارش می‌داد، کنار پنجره می‌نشست و گاهی یه دفترچه کوچیک درمی‌آورد و چیزی توش می‌نوشت یا خط‌خطی می‌کرد.

یه روز بعدازظهر، وقتی کافه خلوت‌تر از همیشه بود و فقط صدای آهنگ ملایم پس‌زمینه می‌اومد، بن اومد و به جای اینکه مثل همیشه سفارش بده، یه کم مکث کرد و به تهیون نگاه کرد. تهیون داشت پیشخونو تمیز می‌کرد، ولی حس کرد نگاه بن یه جورایی فرق داره.

+: ببخشید، اگه امکانش باشه... می‌تونم این‌جا کار کنم؟

تهیون دستش رو پارچه‌ای که تو دستش بود کند شد. با تعجب سرشو بلند کرد.

-: کار کنی؟ این‌جا؟

کافه مال خودش و سوجین بود، و تا حالا هیچ‌کس نخواسته بود باهاشون کار کنه. مشتریای محلی همیشه می‌اومدن و می‌رفتن، ولی کافه اون‌قدر کوچیک بود که خود تهیون و خواهرش همه کارا رو می‌چرخوندن. با این حال، چیزی تو چشم‌های بن بود، یه جور صداقت و اشتیاق که تهیون نتونست نه بگه.

-: باشه، چرا که نه؟ از فردا بیا، خودم همه‌چیزو بهت یاد می‌دم.

از اون روز، بن شد بخشی از کافه. تهیون بهش یاد داد چطور قهوه درست کنه، از تنظیم دستگاه اسپرسو گرفته تا کشیدن قلبای کوچیک روی لاته. بن اول یه کم دست‌وپاچلفتی بود، یه بار شیر رو زیادی داغ کرد و فوم خراب شد، یه بار هم یه فنجون از دستش افتاد و شکست، ولی تهیون فقط می‌خندید.

-: آروم باش، اینا با تمرین درست می‌شه.

بن هم با یه لبخند خجالت‌زده سرشو تکون می‌داد و دوباره امتحان می‌کرد.

هفته‌ها گذشت و تهیون هر روز بیشتر درباره بن می‌فهمید. بن عاشق کتابای علمی‌تخیلی بود، گاهی وسط کار داستانای عجیب از رمانایی که خونده بود تعریف می‌کرد. یه روز اعتراف کرد که همیشه دوست داشته گیتار یاد بگیره، ولی هیچ‌وقت وقتشو پیدا نکرده. یه روز دیگه گفت عاشق پیاده‌رویه، مخصوصاً تو بارون، چون حس می‌کرد بارون همه‌چیزو تمیز می‌کنه. تهیون هر بار که بن چیزی از خودش می‌گفت، حس می‌کرد یه تیکه از یه پازل داره سر جاش می‌افته. قلبش یه کم تندتر می‌زد، نه فقط چون بن بامزه و خونگرم بود، بلکه چون انگار یه جور ارتباط عمیق بینشون داشت شکل می‌گرفت.

یه روز غروب، وقتی کافه رو می‌بستن و فقط اونا دوتا مونده بودن، بن یه دفترچه کوچیک از جیبش درآورد و گذاشت روی میز. تهیون با کنجکاوی نگاهش کرد.

-: این چیه؟

بن یه نفس عمیق کشید، انگار داره خودشو برای یه اعتراف بزرگ آماده می‌کنه.

+: این... یه جور لیست آرزوهامه. کارایی که همیشه دوست داشتم قبل از اینکه...

مکث کرد، نگاهش به زمین افتاد. تهیون حس کرد یه چیزی تو گلوی خودش گیر کرده.

+: چند وقت پیش فهمیدم یه تومور تو مغزم دارم. دکترا گفتن زیاد وقت ندارم. برای همین این لیستو نوشتم. کارای ساده، کارایی که همیشه دلم می‌خواست امتحان کنم. یکی‌ش این بود که تو یه کافه کار کنم.

تهیون خشکش زد. انگار دنیا یه لحظه وایستاد. نمی‌تونست کلمه‌ها رو درست کنار هم بذاره.

-: تو... چی؟

+: آره. ولی حالا که این‌جام، که تو رو دیدم، که این‌جا کار می‌کنم... نمی‌خوام برم، تهیون. نمی‌خوام بمیرم.

بن لبخند تلخی زد. تهیون حس کرد قلبش داره تو سینه‌ش می‌شکنه. به بن نگاه کرد، به چشماش که هنوز پر از رنگ و زندگی بود. نمی‌دونست چی بگه، ولی یه چیز تو وجودش می‌گفت نمی‌تونه بذاره بن این‌قدر ساده تسلیم بشه. آروم دستشو گذاشت روی شونه بن.

-: هی، تو هنوز این‌جایی. هنوز داری زندگی می‌کنی. و تا وقتی این‌جایی، ما این لیستو باهم تیک می‌زنیم، باشه؟

بن بهش نگاه کرد، یه قطره اشک گوشه چشمش جمع شد، ولی لبخندش برگشت.

+: تو واقعاً یه چیز دیگه‌ای، کانگ تهیون.

~~


تهیون یهو به خودش اومد و دید بومگیو داره بهش زل زده، مدادش هنوز تو دستش. انگار وسط رویای کافه غرق شده بود. بومگیو دفترشو پایین آورد.

+: خب، حالا چی؟

تهیون یه لحظه خندید، ولی صداش پر از حسرت بود.

-: می‌دونی... فقط دلم می‌خواست یه لحظه واقعاً اون زندگی رو داشته باشم. فقط یه لحظه.

+: در جریانی که داری بنو میکشی؟

تهیون خندید اما پسر رو به روش می‌دونست که خنده‌اش واقعی نیست. مدادو محکم تر توی دستش گرفت انگار که جلوی خودشو گرفته که چیزی بگه.


~~

تهیون و بن هفته‌ها و ماه‌ها رو باهم گذروندن، انگار زمان دیگه معنی همیشگیشو از دست داده بود. لیست آرزوهای بن، که اول فقط چند خط ساده تو یه دفترچه قدیمی بود، حالا پر شده بود از تیک‌های سبز. اونا با هم گیتار زدن تا انگشتای بن زخم بشه، تو خیابونای شلوغ شهر نقاشی‌های گچی روی آسفالت کشیدن، و حتی یه شب تو یه سینمای روباز زیر ستاره‌ها فیلم تماشا کردن. هر لحظه که با هم بودن، تهیون حس می‌کرد داره یه تیکه از خودشو که گم کرده بود پیدا می‌کنه. بن با خنده‌هاش، با اون چشم‌های پر از رنگش، انگار به تهیون یاد داده بود چطور دوباره زندگی کنه.

آخرین آرزوی لیست بن یه سفر به ساحل بود. اونا یه کلبه کوچیک چوبی کنار دریا رزرو کردن، با پنجره‌هایی که صدای موج‌ها ازشون می‌اومد و بوی ماهی تو هوا پخش بود. کل روز رو کنار ساحل گذروندن؛ صبح با هم تو آب‌های کم‌عمق شنا کردن، خندیدن و همدیگه رو خیس کردن. ظهر زیر یه سایبون حصیری ساندویچ ماهی خوردن و بن با ذوق از داستانای ساحلی بچگیش تعریف کرد. بعدازظهر، روی شن‌ها دراز کشیدن و به ابرها نگاه کردن، هر کدوم سعی می‌کردن شکلای عجیب‌تری تو آسمون پیدا کنن. تهیون هر بار که به بن نگاه می‌کرد، یه گرمای عجیب تو قلبش حس می‌کرد، ولی یه سایه کوچیک هم ته دلش بود. بن لاغرتر شده بود، رنگش یه کم پریده بود، ولی خنده‌هاش هنوز همون برقو داشت.

وقتی شب شد، اونا کنار ساحل قدم زدن. نور ماه روی آب می‌درخشید و موج‌ها آروم به پاهاشون می‌خورد. تهیون یه لحظه ایستاد، به بن نگاه کرد که با موهای به‌هم‌ریخته از نسیم دریا و لبخند کمرنگش زیر نور نقره‌ای ماه انگار از یه دنیای دیگه اومده بود. قلبش تند می‌زد، انگار اگه الان نگه، هیچ‌وقت جراتشو پیدا نمی‌کنه. دست بن رو آروم گرفت و با صدایی که میلرزید گفت.

-: آه... چیکار کنم؟ فکر کنم واقعا دوستت دارم..

بن یه لحظه خشکش زد، ولی بعد لبخندش عمیق‌تر شد، از اون لبخندایی که تهیون عاشقش بود. بدون اینکه حرفی بزنه، آروم به تهیون نزدیک شد، دستشو روی گونه‌ش گذاشت و لباشو به لبای تهیون رسوند. بوسه‌شون نرم بود، مثل نسیم دریا، ولی پر از احساس. تهیون دستشو دور کمر بن حلقه کرد، انگار می‌خواست برای همیشه نگهش داره. لباشون با یه ریتم آروم باهم حرکت می‌کرد، هر نفسشون پر از عطر دریا و عشق. بن دستشو تو موهای تهیون برد، انگشتاش آروم موهای صورتیشو نوازش کرد، و تهیون حس کرد قلبش داره از این همه نزدیکی می‌ترکه. لحظه‌ای که از هم جدا شدن، پیشونیاشون به هم تکیه داد و هر دو بی‌صدا خندیدن، انگار دنیا فقط مال اونا بود.

آخر شب، تو کلبه، روی تخت چوبی که بوی چوب و دریا می‌داد، تهیون دفترچه بن رو برداشت. همه گزینه‌های لیست تیک خورده بود. با یه لبخند شیطون، یه خودکار برداشت و زیر آخرین آرزو نوشت؛ "بن قراره یه زندگی طولانی داشته باشه." بن خندید، ولی خندش یه کم غم داشت.

+: سعیمو می‌کنم، تهیونا..

تهیون بهش نگاه کرد، به لاغری بیش از حدش، به رنگ پریده صورتش، ولی سعی کرد اون سایه غم رو از ذهنش بندازه بیرون. بن رو محکم بغل کرد، صورتشو تو گودی گردنش فرو برد و آروم پوست گرمشو بوسید. دستشو روی کمر بن کشید، انگار می‌خواست هر لحظه رو حک کنه تو وجودش. بن هم دستشو دور شونه‌های تهیون انداخت، لباشو روی پیشونی تهیون گذاشت و آروم زمزمه کرد.

+: تو بهترین آرزوی لیستمی.

تهیون خندید، قلبش پر از گرما بود. بوسه‌های آروم روی گردن بن، روی گونه‌ش، روی لباش ادامه داشت، انگار هیچ‌چیز نمی‌تونست اونا رو از هم جدا کنه. تو همون گرمای بغل همدیگه، هر دو خوابشون برد، با صدای موج‌ها که مثل لالایی تو پس‌زمینه می‌پیچید.

صبح که نور خورشید از پنجره کلبه سرک کشید، تهیون آروم چشماشو باز کرد. بن هنوز تو بغلش بود، سرش روی سینه تهیون. تهیون لبخند زد و خواست آروم صداش کنه، ولی یهو حس کرد چیزی درست نیست. بدن بن زیادی آروم بود، زیادی بی‌حرکت.

-: بن؟

صداش لرزید. آروم تکونش داد، ولی هیچ جوابی نیومد.

-: بن، بلند شو...

دستشو روی صورت بن گذاشت، ولی سرد بود، زیادی سرد. قلب تهیون انگار تو یه گودال یخی افتاد.

-: بن، این مسخره‌بازی چیه؟ بلند شو!

صداش بلندتر شد، پر از التماس. محکم‌تر تکونش داد، انگار اگه بیشتر تلاش کنه، بن چشماشو باز می‌کنه و می‌خنده. ولی هیچی. فقط سکوت. تهیون بن رو محکم بغل کرد، صورتشو تو موهای قهوه‌ایش فرو برد و گریه کرد. اشکاش مثل سیل روی گونه‌هاش می‌ریخت، نفساش بریده‌بریده بود.

-: نرو... تو قول دادی... گفتی سعیتو می‌کنی...

بدنش از گریه میلرزید، انگار کل دنیاش داشت فرو می‌ریخت. هر لحظه‌ای که با بن گذرونده بود، هر خنده، هر بوسه، هر آرزوی تیک‌خورده، مثل یه فیلم جلوی چشماش پخش می‌شد و حالا همه‌شون داشتن تو یه سیاه‌چاله گم می‌شدن.

تهیون نمی‌تونست باور کنه. نمی‌خواست باور کنه. بن، همون پسری که بهش یاد داده بود چطور دوباره زندگی کنه، حالا دیگه نبود. فقط بدن سردش تو بغل تهیون مونده بود، و تهیون فقط می‌تونست گریه کنه، انگار اگه محکم‌تر بغلش کنه، می‌تونه بن رو به این دنیا برگردونه. ولی دریا هنوز آروم موج می‌زد، و دنیا بی‌رحمانه به چرخیدنش ادامه می‌داد.

~~


یهو انگار یه پرده از جلوی چشم‌های تهیون کنار رفت و دوباره خودشو روبه‌روی بومگیو پیدا کرد. بشقابای خالی سیب‌زمینی و همبرگر هنوز روی میز بود، ولی دفتر سورمه‌ای بومگیو حالا پر از خطوط و سایه‌هایی بود که داستان کافه خیالی تهیونو زنده کرده بود. بومگیو آروم سرشو بالا گرفت و با یه نگاه عجیب، انگار پر از فکر، به تهیون زل زد.

-: چی شده؟ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟

+: فکرشم نمی‌کردم آخرش این‌جوری تموم بشه. خیلی... غم‌انگیز شد.

تهیون خندش گرفت، از اون خنده‌های تلخ که انگار یه چیزی تو گلوش گیر کرده.

-: نمی‌دونم چرا، ولی انگار نمی‌تونم یه پایان شاد تصور کنم. همیشه یه جورایی همه‌چیز تو ذهنم غم‌انگیز تموم می‌شه.

+: تو دیگه زیادی ناامیدی، کانگ تهیون! یه کم به آفتاب و رنگای شاد فکر کن!

بومگیو ابروشو بالا برد و شوخی توی لحنش معلوم بود. تهیون لبخند زد، این‌بار واقعی‌تر. نگاهش به دفتر بومگیو افتاد.

-: بذار ببینم چی کشیدی. خیلی کنجکاوم!

بومگیو سریع دفترشو بست و محکم بغلش کرد، انگار داره یه گنجو قایم می‌کنه.

+: نه، هنوز کامل نیست! باید ببرمش خونه، یه کم روش کار کنم. بعداً بهت نشون می‌دم، قول می‌دم.

تهیون یه کم اخم کرد، ولی ته چشماش پر از شیطنت بود.

-: باشه، ولی اگه گند زدی به داستانم، خودم میام سراغت!

بومگیو خندید و با همون لبخند مرموزش نگاهش کرد.

+: نگران نباش، بهترین کافه‌ی خیالی دنیا رو برات می‌سازم.

تهیون فقط بهش نگاه کرد و برای یه لحظه حس کرد شاید، فقط شاید، بومگیو داره یه تیکه از اون دنیای خیالی رو تو دنیای واقعی براش زنده می‌کنه.

وقت رفتنشون بود. تهیون و بومگیو از ساب‌وی زدن بیرون. تهیون، با کلاه و ماسکش که هنوز یه کم رو صورتش بود، بومگیو رو تا دم ایستگاه مترو همراهی کرد. هر دو آروم قدم می‌زدن، انگار هیچ‌کدوم دلشون نمی‌خواست این شب تموم بشه. تهیون تو سرش داشت به همه‌چیز فکر می‌کرد؛ به داستان کافه، به بن، به بومگیو که انگار یه جورایی با اون دفتر سورمه‌ایش یه تیکه از قلبشو دزدیده بود.

وقتی به ورودی ایستگاه رسیدن، تهیون یهو یادش افتاد که هنوز شماره بومگیو رو نداره.

-: هی، صبر کن! میتونم شمارتو داشته باشم؟

بومگیو خندید، از اون خنده‌های بلند که چشماشو ریز می‌کرد.

+: باور می‌کنی دلیل اینکه اون دزدو گرفتم این بود که گوشیمو زده بود؟

-: چی؟! جدی می‌گی؟ گوشیتو پس گرفتی؟

تهیون از تعجب چشماش گرد شده بود. بومگیو سرشو تکون داد و پوزخند زد.

+: متأسفانه نه. فکر کنم تا حالا فروختش. الان عملاً هیچی ندارم!

تهیون یه لحظه فقط زل زد بهش، انگار نمی‌تونست باور کنه این پسر انقدر راحت درباره گم کردن گوشیش حرف می‌زنه. بومگیو اما بی‌خیال شونه‌هاشو بالا انداخت، بعد دفتر سورمه‌ایشو از کوله‌ش درآورد و یه تیکه کاغذ ازش کند. با خودکار یه چیزی روش نوشت و کاغذو داد به تهیون.

+: این آدرس محل کارمه. اگه خواستی، بیا سر بزن. قول می‌دم نقاشیاتو تا اون موقع آماده کرده باشم.

تهیون کاغذو گرفت و به خط خرچنگ‌قورباغه‌ی بومگیو نگاه کرد. یه لبخند کوچیک گوشه لبش نشست.

-: محل کار؟ کارت چیه؟

+: خودت بیا ببین.

بومگیو بهش چشمک زد و بعد با یه لبخند شیطون، چرخید و تو شلوغی ایستگاه گم شد. تهیون کاغذو تو جیبش گذاشت و برای یه لحظه به ورودی مترو زل زد. حس کرد این شب، این پسر، انگار یه در جدید تو زندگیش باز کرده. فقط نمی‌دونست قراره کجا ببرتش.


Report Page