A chance encounter³

A chance encounter³

haneul

دو هفته از آخرین باری که یونجون را دیده بود می‌گذشت. هر چقدر که با اون تماس گرفته بود یا پیام داده بود همه بی‌جواب مانده بودند‌.

نگران بود و از این میترسید که اتفاقی برای پسر افتاده باشد. نفس‌هایش با فکر به این، سنگین و سخت می‌شد. تلفن در جیب شلوار جینش لرزید.

- الو؟

_ یا چوی سوبین... بالاخره تونستم بهت دسترسی پیدا کنم. ببینم پسر تو زنده‌ای؟ خودت رو با کار خفه کردی؟ هیچ‌کس نمیتونه پیدات کنه. خودت که زنگ نمیزنی ما هم که زنگ میزنیم جواب نمیدی. چته؟ نکنه میخوای باهامون قطع رابطه کنی؟

سوبین با شنیدن غرغر های بومگیو لبخند آرامی زد و گفت:

- با وجود یک نفس حرف زدنت میتونم بگم‌که حالت خوبه؛ پس حالت رو نمیپرسم و اینکه... اره حق داری، واقعا وقت نکردم که تماس بگیرم خیلی سرم شلوغه.

_ اینقدر بهم زنگ نزدی که شک کردم نکنه واقعا شمارمو از گوشت پاک کردی؛ به هر حال من عادت کردم دوست‌های بی‌معرفت داشته باشم. این از تو؛ اون از تهیون که وسط کارا یهو یادش افتاد دلش میخواد بره سربازی و توی ارتش خدمت کنه؛ اون از هیونینگ که بلند شد رفت هاوایی پیش پدرش؛ اونم از یونجونی هیونگ که معلوم نیست  چی شده که خودشو حبس کرده و با هیچ‌کس حرف نمیزنه. من نمیدونم واقعا چرا باید با شما دوست باشم.

- یونجون هیونگ؟ جدیدا تو دیدیش؟ باهاش حرف زدی؟

بومگیو با تعجب گفت:

_ هی پسر... تو ازش خبر نداری؟ چه طور امکان داره؟ شما دوتا دم به دقیقه شبیه نامزدها بهم پیام میدادید و زنگ میزدید؛ الان داری آمارشو از من میگیری؟ببینم... نکنه دعوا کردید؟سوبین هیچ حرفی برای گفتن نداشت و فقط سکوت کرد._ واو... واقعا واو... شما دوتا؟ دعوا کردید؟ چه طور امکان داره؟ چوی سوبین چه جوری رو مخش رفتی که با تو دعوا کرده؟ اگه با من یا هیونینگ بود میتونستم قبول کنم ولی تو... هاح! ادم واقعا توی زندگی خیلی چیزا رو میتونه تجربه کنه... خب به‌هرحال؛ باید بگم‌ که آره، همین پنج شنبه هفته پیش بود که توی دانشگاه دیدمش توی پودمان هفتگی پروفسور جئون بود، زیر چشماش گود رفته بود و ناراحت به نظر می‌اومد. اونقدر بی حوصله بود که حتی وقتی بهش گفتم بیاد تا با هم کاتور بازی‌کنیم و باهاش مثل همیشه شوخی می‌کردم؛ فقط مثل اون اوایل به من نگاه می‌کرد و هیچی نمیگفت. میترسیدم موقع آپدیت تولد24 سالگیش، بدنش باگ داده و دوباره به تنظیمات کارخانه برگشته باشه.

سوبین دستی از سر کلافگی، میان موج مو‌های مشکی رنگش کشید و برای لحظات کوتاهی پلک بر هم نهاد

.- باشه بومگیو من بعدا بهت زنگ میزنم.

_ هی... هی... من زنگ نزده بودم که...

تلفن همراهش را به جیب شلوارش برگرداند و نگاهش را بالا آورد و به عکس یونجون روی صفحه لپ‌تاپش نگاه کرد. با شناختی که از شخصیت یونجون داشت، باید مثل همیشه صبر می‌کرد تا خودش به سمتش بیایید؛ ولی فقط به او یادآوری کرد که هنوز هم منتظر بازگشت اوست.

به ساعتش نگاه کرد. ساعت 5 عصر بود؛ پس هنوز وقت داشت. ادیت عکاسی‌هایی که دیروز انجام داده بود را به زمان دیگری موکول کرد. در یک تصمیم آنی حدودا یک ساعت بعد مقابل درب آپارتمان لوکس یونجون ایستاده بود.

چند بار پشت سر هم دم عمیق کشید تا بتواند به خودش مسلط شود. دستش را به سمت زنگ برد و آن را فشرد. میدانست که خانه است؛ ولی با گذشت پنج دقیقه هنوز کسی در را باز نکرده بود. سرش را پایین انداخت. چقدر احمق بود که فکر می‌کرد یونجون او را قبول می‌کند. چه امید واهی!نفسش را با شدت به بیرون شوت کرد.

پلاستیک سفید رنگ حاوی ظرف فرنی مورد علقه‌ی یونجون را پشت در گذاشت. حس کرد یونجون از پشت در به او نگاه می‌کند. برای لحظاتی به چشمی در زل زد و کف دستش را روی در گذاشت.

- هیونگ... متاسفم.

بعد از چند ثانیه صبر با شانه‌هایی خمیده از پشت در کنار رفت. حینی که وارد آسانسور می‌شد؛ تلفنش را بیرون کشید و تایپ کرد

* هیونگ... میدونم از دستم عصبانی هستی؛ ولی خواهش میکنم غذا بخور و لطفا... سالم‌بمون*

یونجون در تمام زمانی که سوبین پشت در ایستاده بود، تکیه به در او را نگاه می‌کرد؛ حتی زمانی که از ساختمان خارج شد هم از پشت پنجره به رفتنش چشم دوخته بود. چقدر دلش برای این پسر تنگ شده بود. دلش می‌خواست در را باز کند و در آغوش گرمش حل شود؛ ولی... نمی‌توانست فعلا نه.

او توانایی رو در رو شدن با سوبین را نداشت؛ اقلا برای الآن جواب خواسته های دلش نه بود!

+ پسره‌ی خنگ، این همه راه رو رفته تا برام فرنی بخره.

در پس لبخندش قطره اشکی لجوج از میان پلک‌هایش لیز خورد و از روی گونه‌اش راه پیدا کرد.

*سوبین... نباید اینقدر خوب میبودی.*


با سرعتی عجیب به سمت در دوید. به خاطر تاریکی خانه وسط راه پایش به چیزی گیر کرد و زمین خورد؛ اما بی‌توجه، بلند شد و سمت درب رفت. می‌ترسید این‌ها تماما یک خواب باشد و اگر دیر پشت در برسد؛ یونجون  همچون سرابی در بیابان محو می‌شود.

در را که باز کرد، یونجون با یک پاکت از مرغ سوخاری، یک اخم غلیظ و چهره‌ای عبوس پشت درب منتظر بود.

سوبین نفس‌نفس می‌زد و حسابی ژولیده و بهم ریخته شده بود. با ناباوری به یونجون نگاه‌ می‌کرد، می‌ترسید پسر روبه‌رویش توهم باشد.

- هیونگ...

یونجون در حالی که سرش را به طرف دیگری می‌چرخاند گفت:

+ نمی‌خوایی بذاری بیام تو؟

با دستپاچگی از جلوی در کنار رفت. یونجون وارد خانه شد و با غرغر لامپ‌ها را روشن کرد.

+ انقدر تنبلی که حتی نتونستی یه لامپ روشن کنی؟ * با مکث آرامی زمزمه کرد* پابو.

سوبین با چند گام بلند خودش را به یونجون رساند و از پشت او را آغوش کشید. دست‌هایش را به دور شانه‌هایش حلقه کرد و پیشانی اش را شانه‌ی چپ یونجون تکیه داد.

با حرکت سوبین، آوا در گلوی یونجون شکست و به سکوتی آرامش‌بخش بدل شد. چقدر محتاج این آغوش و آرامش این پسر بود.

- هیونگ... خیلی دیر کردی، دلم برات تنگ‌شده بود...

-------------

یونجون دستش را به دور زانو‌هایی که در شکمش جمع کرده بود حلقه کرد و قُلُپی از بطری آبجویش خورد.

+ پدرم وقتی هشت سالم بود مرد. تا قبل از اون ما خیلی زندگی شادی داشتیم؛ یعنی من و پدرم. مادرم خیلی آدم سخت و مستبدی بود. هیچ‌وقت احساساتش رو بروز نمی‌داد. اون عاشق طراحی لباس و فشن بود. از بچگی همیشه لباس‌های طراحی مادرم رو می‌پوشیدم و مدل برند‌های مختلف میشدم. مامان خیلی دوست داشت که مدل بشه؛ ولی چون توی ۱۸ سالگیش باردار شده بود، بدنش به فرم دلخواهش نمی‌رسید. من خودم رو مقصر نرسیدنش به آرزو‌هاش می‌دونستم. بابا همیشه می‌گفت من مسبب نرسیدن مادرم نیستم، برعکس ما باعث شدم اون به سمت طراحی بره و به‌خاطر همین هم بود که الآن اینقدر معروف و موفق شده. این احساس گناه بعد از مرگ‌پدرم تشدید شد.

در حالی که سعی در کنترل صدای لرزانش داشت ادامه داد:

+ بعد از مرگ‌پدرم تنها تر شدم دلم‌می‌خواست خودمو به مامانم اثبات کنم. هر روز سعی می‌کردم خودم رو قوی تر کنم رژیم های سخت می‌گرفتم؛ مراقبت پوستی‌های سخت و طولانی؛ درمان‌های گرون قیمت. تا بتونم یه پسر نوجون عالی برای فتوشوت‌ها و کت والک‌های فشن باشم؛ همونی که مامانم می‌خواست. کم‌کم تبدیل شد به علاقه‌ام، وقتی روی سِن راه می‌رفتم؛ وقتی فلش عکس‌ها روی من بودم؛ اون نگاه‌های تحسین آمیز و لبا‌س‌هایی که توی تن من بود؛ همه باعث می‌شدن عاشق این کار باشم. معروف‌تر شدم، کارم بیشتر شد و مدرسه رو به سختی پشت سر می‌ذاشتم؛ ولی حتی ذره‌ای از عشقم به این کار کم‌نمی‌کرد.

خنده‌ی کوتاهی کرد و به سوبینی که با چشمان درشت کنارش نشسته بود، نگاه دوخت.

+ میدونی اولین باری که مامانم با عشق و محبت منو صدا کرد کی بود؟! وقتی که یه هورس والک توی فشن شوی پاریس داشتم. مامان عاشقش شده بود. اون فقط یه هورس والک کوتاه بود؛ ولی برای یه مدل آسیایی توی اون سن کم یه برد بزرگ‌محسوب می‌شد. همه چیز خوب بود، من پسر مورد علاقه مامانم بودم؛ توی شغل مورد علاقه‌ام پیشرفت می‌کردم؛ معروف شده بودم و از همه مهم‌تر این بود که فکر می‌کردم کسی که عاشقش بودم رو پیدا کردم. یکی از مدل‌های کمپانی مامانم بود؛ اسمش هونگ بین بود. یه پسر قد بلند، دو رگه‌ی روسی کره‌ای. سال دوم راهنمایی بودم که فهمیدم گرایش جنسی متفاوتی از بقیه دوستام دارم؛ من دنبال دختر ها نبودم. ولی از ابرازش به هر شکل ممکنی می‌ترسیدم. هونگ بین اولین نفری بود که اون رو فهمید. کم‌کم به من نزدیک شد. بهم گفت اون هم‌گرایش جنسی متفاوتی داره، می‌گفت اون بایسکشواله. میگفت قبلا دوست پسر داشته، من اولین بار بود که آدمی شبیه به خودم می‌دیدم و هونگ بین برای من یه شخصیت عجیب و خاص بود. اونقدر وابسته‌اش شده بودم که حس می‌کردم نمیتونم بدون اون ادامه بدم؛ با هم وارد رابطه شدیم. من عاشقش بودم، هر کاری براش می‌کردم؛ حتی گاهی تمام پولی که توی حسابم داشتم رو براش خرج‌می‌کردم. خیلی احمق بودم.

سوبین لرزش نامحسوس بدن یونجون را احساس کرد. متوجه شد که از اینجا به بعد داستان، کابوس یونجون برای وفات علاقه‌اش شده  بود. دستش را جلو برد و در انگشتان یونجون حلقه کرد. یون از دستی که میان انگشتان بلند سوبین که درحال نوازششان بود اسیر شده بود، به چشمان منتظرش رساند.

+ هونگ بین خیلی کارش خوب نبود. اسپانسر قوی هم نداشت و از یه خانواده کاملا معمولی بود؛ ولی عاشق مدلینگ بود. کم‌کم اونقدر هر بار پروژه‌ها رو از دست می‌داد که آژانسی که هر دو زیر مجموعه‌اش بودیم، داشت عذرش رو می‌خواست. یه روز پیشم اومد، ازم‌کمک خواست با گریه و عجز و لابه بهم‌گفت پدرش مریض شده و اون داره کار می‌کنه تا خرج خانواده‌اش رو بده برای همین نمیتونه روی کار‌هاش تمرکز کنه. بهم‌گفت برم با کارگردان لی هیون سو صحبت کنم که اون رو توی پروژه آخرش نگه داره.لی هیون سو یه کارگردان خیلی معروف برند‌های تبلیغاتی مد و فشن بود. آوازه خیلی خوبی نداشت؛ مامان اجازه نمی‌داد من باهاش کار کنم، ولی به خاطر کسی که عاشقش بودم حاضر بودم خطر یه ملاقات خصوصی با هیون سو رو به جون بخرم.

صدایش شروع کرد به لرزیدن. لعنتی بار ها قبل از آمدنش تمامی آن‌ها را مرور کرده بود همه را یک بار نه چندین بار برای دکتر کانگ مین یونگ روان‌پزشک مخصوصش تعریف کرده بود؛ ولی حالا باز دوباره داشت بند را آب میداد.

+ رفتم پیش هیون سو. ازش خواستم برای دوستم یه جایگاه توی پروژه آخرش بذاره. بهم‌گفت حاضرم به‌خاطراون بچه تا کجا پیش برم؟ ترسیدم، ولی باز خودم رو نباختم. شبیه یه کودن بهش گفتم، تا هرجایی که بشه. دستش رو روی رون‌هام کشید و به سمت وسط پاهام لیز داد. بهم‌گفتم حتی اگه به قیمت گرفتگی باکرگیم‌باشه. خیلی ترسیده بودم؛ من یه پسر بچه ۱۳ ساله بودم، توی رابطه رفتن با هونگ بین هم برای من یه کار احمقانه بود؛ چه برسه به اینکه بخوام برخورد مناسبی توی اون موقعیت داشته باشم. می‌‌خواستم فرار کنم؛ ولی نذاشت. بهم گفت شرطش با هونگ بین این بوده که اون من رو یک شب براش جور کنه و حالا من اینجام؛ پس این جواب مثبتِ من برای رابطه است. می‌خواست بهم تجاوز کنه. هر چقدر تقلا می‌کردم، کسی نبود که به دادم برسه. حس می‌کردم این دیگه آخرین توانمه برای اینکه از اونجا فرار کنم * بدنش به شدت می‌لرزید  و زنجیر قطره‌های اشک یکی پس از دیگری بر روی گونه‌اش  قطار می‌شدند* بلند شده بود تا لباس‌ها شو در بیاره، محکم به عقب هولش دادم که روی زمین افتاد. بلند شدم و به سمت بیرون فرار کردم. توی استادیوی هیونسو بودیم. می‌ترسیدم که در قفل باشه. با دیدن کسی که به اطراف سرک می‌کشید، فکر کردم‌ نجات پیدا کردم؛ ولی اون تازه اول رسوایی من بود. یه خبرنگار فضول بود که برای درآوردن خبر جدید مخفیانه وارد استادیو لی‌هیون‌سو شده بود. با دیدن من که سر و وضع نامناسبی داشتم بهت زده موند و لی هیون سویی که پشت سرم با بالاتنه لخت در حالی کمربند و زیپ شلوارش باز بود بیرون اومد. خبرنگار شروع کرد به عکس گرفتن و بعدش... نمیدونم چی شد. وقتی بیدارش توی بیمارستان بودم. خبرش توی کل صنعت مدلینگ پخش شده بود، مامان و لی‌هیون سو سعی کردن دهن خبرنگار رو ببندن؛ ولی بازم کسایی بودن که از این‌موضوع سود میبردن. مامانم اون شب سیلی خیلی محکمی به گوشم زد. بهم‌گفت دیگه پسرش نیستم؛ گفت ازم‌متنفره؛ گفت هیچ‌وقت دیگه قرار نیست فردی به اسم‌یونجون رو صدا کنه. رفت...

با بغض و اشک به سمت سوبین چرخید. لبخند تلخی میان گریه‌هایش چپاند و زمزمه کرد:

+ سوبینا باورت میشه؟ اون بیشتر از ده ساله که اسمم رو صدا نکرده و باهام حرف نمیزنه. میدونی سوبین من فقط دنبال یه عشق بچگانه بودم. من تشنه و گدای محبت بودم؛ تشنه‌ی تایید و عشق بود؛ دنبال این بودم کسی تاییدم کنه از خوبی‌هام بگه؛ بهم بگه همون جوری ک هستم دوستم داره. من حتی به خاطر اینکه هونگ بین، بعد از چندین بار دیت رفتن یادش مونده بود که بستنی مورد علاقه‌ من چیه، عاشقش شدم. میبینی سوبین؟ من همینقدر احمق و حقیر بودم... کسی که لیاقت چیزی رو نداشت.

سوبین دلش می‌خواست سرش جلو ببرد، تک تک مروارید های نقره‌ای اشک‌هایش را ببوسه هایش پاک کند و تک‌تک نقاط صورتش را بوسه باران کند تا آرام شود؛ ولی مجبور بود به خویشتن‌داری. در نهایت سر یونجون را به آغوش کشید و چیزی نگفت.

Report Page