A chance encounter⁵

A chance encounter⁵

haneul

ده سال بعد:

یونجون را از ماشین پیاده کرد. قصد داشت او را بغل کند؛ ولی یونجون اصرار داشت که خودش می‌تواند راه برود. درب ماشین را بست.

یونجونی که در افتر پارتی فشن‌شوی پاییزه حسابی مست کرده بود را در آغوش کشید؛ یونجون تعادل نداشت و تلو تلو خوران نگاهی به سوبین کرد و گفت:

+ اوه ببین کی اینجاست... یا چوی سوبین خیلی وقته همو ندیدیم.

سوبین هیچ چیزی نگفت و فقط یونجون را به سمت آسانسور پارکینگ برد. یونجون دستش را بالا آورد و در چال‌‌گونه‌ی سوبین فرو کرد.

+ هی پسر! به بزرگترت احترام بذار من یه سال سومی‌ام بچه.

سوبین سری به تایید تکان داد و گفت:

- بله... بله... متوجه ام هیون...

یونجون سریع حرفش را قطع کرد و جلوی درب آسانسور ایستاد. انگشت سبابه را روی بینی خوش‌تراشش گذاشت و شش بلندی گفت:

+ هیونگ چیه احمق جون، بگو سونبه... من فقط سونبه توام فهمیدی؟(صدایش را پایین آورد و زمزمه کرد) تو فقط بیرون دانشگاه دوست پسر منی.

سپس خنده نخودی کرد. سوبین عاشق این عادت‌های مستی یونجون بود؛ چون زیادی کیوت و دوست داشتنی میشد. سوبین با باز شدن درب آسانسور یونجون را به داخل آن کشاند و گفت:

- چشم سونبه... بیا بریم خونه.

یونجون خندید و باکلفت کردن صدایش گفت:

+ بریم خونه.

به سختی با زدن رمز درب آپارتمان، یونجون را به داخل خانه کشاند. یونجون از سوبین فاصله گرفت و اصرار کرد که خودش می‌رود.

سوبین به اصرار مجدد یونجون جلوتر از او داخل رفت. یونجون غرغر کنان در حینی که هذیان میگفت از پشت خودش را به سوبین نزدیک کرد و او را آغوش کشید:

+ سوبینا منو ببر اتاقمون.

لحنش زیادی کیوت بود که تمام کلافگی‌های سوبین را میشست و میبرد. هوفی کشید و به عقب چرخید. این بار  او را برایداستایل در آغوش گرفت و به سمت اتاق رفت.

سوبین به یونجونی که به سینه‌اش تکیه داده بود نگاهی انداخت. برخلاف کانسپتی که برای پارتی انتخاب کرده بود به جای بد بوی حالا بیشتر یک بی‌بی بوی کیوت به نظر میرسید.

سوبین لبخند زد و پیشانی پسر دوست داشتنی‌اش را بوسید. یونجون را روی تخت خواب نشاند. کت کرمی رنگش را در آورد و آستین‌های بافت قهوه‌ایش را بالا داد. دست به کمر مقابل یونجونی که دست‌هایش را به عقب ستون تنش کرده بود و با لبخند به سوبین نگاه می‌کرد چشم دوخت.

- چی‌کارت کنم هیونگ؟

یونجون لب‌هایش را غنچه کرد و گفت:

- فقط دوستم داشته باش.

لبخندی یک‌طرفه روی لب‌های سوبین نشست. در حالی که مقابلش زانو می‌زد دستش را برای در آورد سمت کفش‌های جیر یونجون برد. و همزمان زمزمه کرد:

- همین الآنش هم خیلی دوستت دارم هیونگ.

هنوز دستش به کفشش نرسیده بود که یونجون خیلی سریع پاهایش را جمع کد و گفت:

+ می‌خوای چیکار کنی؟ من توی خونه بقیه کفش‌هامو در نمیارم.

سوبین سرش را کج کرد و گفت:

- هیونگ باید استراحت کنی، اینجا خونه غریبه‌ها نیست اینجا خونه خودمونه؛ یعنی من و تو. حالا می‌خوای با کفش بخوابی؟

یونجون خیلی مظلوم سری به علامت نه تکان داد که طاقت پسر مقابلش را برای بوسیدن لب‌هایش طاق کرد. سوبین دست جلو برد و پای راستش را کشید. کفش‌ و جوراب‌هایش را در می‌آورد که دست یونجون روی سرش نشست و به آرامی موهای کوتاهش را نوازش کرد.

- سوبینا، خیلی خوش‌حالم که توی زندگیم هستی.

دست سوبین متوقف شد و به آرامی سرش را بالا آورد. نگاه یونجون پر از عشق و تر شده با مروارید های اشک بود. چرا گریه می‌کرد؟ خیلی سریع ایستاد و کنارش نشست.

- هیونگ چیزی شده؟

یونجون سری به نشانه نفی تکان داد و زمزمه کرد:

+ فقط اگه الآن اینجام و به آرزوم رسیدم؛ اگر موفق شدم که یه مدل معروف بشم و کسب و کار خودمو راه بندازم. به خاطر توئه سوبینا خیلی خوش‌حالم که باهات آشنا شدم. اگه تو نبودی هیچ‌وقت دوباره سرپا نمی‌شدم. تو یه نور خورشید بودی برا گلی که زیر یخ‌های زمستونی پژمرده شده بود؛ همونقدر گرم و زیبا.

سرش را کج کرد و گفت:

+ دوستت دارم سوبینا.

لبخندش زیبا ترین چیزی بود که سوبین در طول عمرش دیده بود. لبخند آرامی زد و گفت:

- منم همین‌طور هیونگ... من هم دوستت دارم.

یونجون بلند خندید و به سمت سوبین مایل شد. لب‌هایش را با تکان آرام روی لب‌های سوبین گذاشت و بوسید. سوبین که عطش بوسیدن این مارشملوها نرم و شیرین را از سر شب تا به الآن در وجودش دفن کرده بود؛ چون فردی تشنه لب از رودخانه لب‌های یونجون نوشید؛ رودخانه‌ای به شیرینی عسل.

به سختی از هم جدا شدند در حالی که پیشانی‌هایش به هم چسبیده بود و چشمان‌شان بسته بود نفس‌نفس می‌زدند. سوبین به آرامی زمزمه کرد:

+ من هیچ‌وقت به شانس و سرنوشت اعتقادی نداشتم؛ ولی دیدن تو قشنگ‌ترین اتفاق تصادفی زندگی من بود. مرسی که بهم اجازه دادی اون روز ببینمت و عاشقت بشم یونجونی هیونگ.

قطره اشکی از چشم چپ یونجون لیز خورد و پایین آمد و با لبخند شیرین در هم آمیخته شد. این پسر همیشه می‌دانست چه طور قلبش را به لرزه در آورد. او فاتح قلب یخ‌زده‌ی یونجون بود...خود خودش، چوی سوبین یک احمق کوچک که یونجون را قشنگ‌ترین اتفاق تصادفی زندگی‌اش می‌دانست.


The End...

Report Page