A chance encounter¹
haneul
صدای موج و مرغهای ماهی خواری که بالا سرشان پرواز میکردند، نوید باور بپذیری این رویا را میداد.بعد از پشت سر گذاشتن یک سال تحصیلی سخت و طاقتفرسا، حالا نوبت خوشگذرانی شده بود. باورش نمیشد که بالاخره تمام شده.وقتی به هفته پیش که میان چندین امتحان چغر و بد بدن گیر کرده بود و حس میکرد اینجا دیگر ته دنیا ست نگاه میکرد؛ دلش میخواست، دست هایش را باز کند، همراه با باد خنکی که از سمت دریا میوزید بدود و سبک شود.
ماسک سفیدش را تا زیر بینی پایین کشید و یک دم عمیق از هوای پاک جزیره ججو را به ریههایش هدیه داد. با لبخندی پنهان شده در زیر ماسک، به دریا چشم دوخته بود که صدای بلند بومگیو حواسش را جمع کرد.
_یا سوبینا...
باد دست زیر چتریهای مشکی و لختش انداخته و با آرایشی زیبا، روی پوست سفید پیشانی اش پخش کرده بود؛ جوری که نیمی از چشم چپش را هم پوشانده بود. بومگیو همان لحظه خم شد و با دوربین پولاروید سبزآبیاش عکسی از سوبین گرفت. با چاپ شدن عکس آن را بالا آورد و با لبخندی دندان نما گفت:
_ اوه یس، سوبین شی ببین چه عکسی ازت گرفتم.
سوبین جلو رفت و در همین حین گفت:
- به خاطر زیبایی مدله نه خوبی عکاس.
بومگیو آماده بود تا جواب زهر داری به سوبین بدهد؛ اما نگاه سوبین به گوشهای غیر از آن نقطهای که ایستاده بودند جلب شده بود. پسری با موهای بلوند و با یک تیشرت آستین بلند لش در کنار ساحل ایستاده بود. باد میان گندمزار موهایش دست میکشید و آنها را ماهرانه به رقص وا میداشت.پوست سفید پسر جوان در مواجه با شلاقهای سرد باد، حسابی سفید تر شده بود و لبها و بینی اش قرمز تر. کاملا شبیه به یک اثر هنری بود.
آنچنان زیبایی پسر در قلب و مغزش رسوخ کرده بود که توان گرفتن نگاهش را نداشت و قلبش دیوانه وار بر سینهاش میکوبید. بومیگو هنوز مشغول تعریف و تمجید از خودش و عکسهایش بود. سوبین، دست بومگیو را گرفت و به شدت تکان داد.
- هی... هی... یا بومگیو اون پسر تو مدرسه ماست؟بومگیو کلافه از تکانهای سوبین، سرش را بالا آورد و گفت:
_ خفه شو دیگه! کدوم پسر رو میگی؟
سوبین با انگشت های کشیدهاش با پسری که دقیقا مقابل آنها روی یک سکو ایستاده بود اشاره کرد.
- همون پسر مو بلونده.
بومگیو کمی خودش را خمکرد تا تسلط بیشتری داشته باشد و خیلی سریع از جا پرید.
_ آه، چوی یونجون رو میگی؟! اون سال سومیه. اون تو مدرسه خیلی معروفه چه طور نمیشناسیش؟ راهنمایی هم توی یه مدرسه بودیم بابا. اون موقع مدل یه مجله معروف بود؛ میگفتن مامانش سوی یوری یه برند معروف لباس داره؛ ولی از وقتی اومدیم دبیرستان انگار به خاطر نحوه لباس پوشیدن، مدل موهاش و پیرسینگ گوشش مامانش دیگه نذاشت مدل باشه. یه جور تنبیه مسخره میدونی چی میگم؟
بومگیو خودش را به سوبینی که محو حرفهایش شده بود نزدیک کرد و گفت:
_ ولی البته یه شایعه هم هست که میگه، این داستان فقط یه دروغه. انگار یه رسوایی با یکی از کارگردانا درست کرده (تُن صدایش را به حداقل رساند و زمزمه کرد) حتی بغصیا میگفتن اون گیه. (شانه بالا انداخت و حینی که به سمت دیگری قدم برمیداشت ادامه داد) بهتره بهش نزدیک نشی. کلا با هیچکس هم حرف نمیزنه و هرکی هم میخواد بهش نزدیک بشه، پاچش رو میگیره؛ با دنیا قهره انگار.
سوبین چرخید و دوباره به پسری که با نگاهی غمگین به دنیا چشم دوخته بود، نگاه کرد. برخلاف چیزهایی که بومگیو گفته بود، آن پسر بیشتر آنکه ضد اجتماعی به نظر برسد؛ غمگین و تنها بود. شبیه به پرندهای که از دستهاش جا مانده باشد و کسی دیگر برای بازگرداندش تلاشی نکند.
در این تصور بود که با صدای بلند بومگیو سرش را چرخاند.
_ یا بینا... بیا اینجا، میخوایم عکس بگیریم.
برای آخرین لحظه نگاهی به پسر اسرار آمیزش کرد و با اکراه به سمت همکلاسی هایش دوید.بعد از چندین ساعت بالاخره به خوابگاه رسیدند. آقای سونگ ،معلم کلاس، همه را جمع کرده بود تا تقسیم اتاق را انجام دهد.
_ خب... خب... بچهها ساکت باشد. طبق این اسامی که میخونم هر پنج نفر میرید توی یه اتاق اوکی؟
همه با صدای بلند تایید کردند و سونگ چانگمین، شروع به خواندن اسامی کرد؛ وقتی به اسم سوبین، بومگیو، تهیون و هیونینگکای رسید. هر چهار نفر مشتهایشان را به نشانه خوشحالی بهم کوبیدند. خواندن اسامی که تمام شد هیونینگکای دستش را بالا برد و گفت:
- ببخشید، ولی ما چهار نفریم. قرار نیست کسی بهمون اضافه بشه مگه نه؟ یس!
همه نالهای از اعتراض کشیدند که سونگ، مجبور شد برای آرام کردنشان اخم غلیظی بر بلندای پیشانیاش بنشاند.
- ساکت باشید... نه خیر هیونینگ کای شی، همه اتاقها پنج نفره است؛ فقط سالن اتاقهای سال دومیها و سومیها مشترکه.ممکنه یه سال دومی از یه کلاس دیگه و یا یه سال سومی هماتاقتون بشه؛ بهتره به سال بالاییهاتون احترام بذارید.دوباره میگم، بعد از ساعت خاموشی سر و صدا، لامپ روشن ببینم یا بوی دود از هر اتاقی احساس کنم تمامی اعضاء اتاق امشب تا صبح توی اتاق معلم جانگ میخوابین. وسایل چمدون همه هم چک میشه.
بومگیو با صدای بلند گفت:
+ عملا قرار نیست بخوابن مگه نه معلم؟!
همه با صدای بلند خندیدند. سوبین در ذهنش تصور میکرد که این تنبیه قطعا کارساز است؛ چون کسی نمیتواند خر و پفهای بلند معلم جانگ را که دست کمی از خرناسهای یک خرس گرسنه نداشت را تحمل کند.
با سر وصدا و خندههایی که از کلکلهای بومگیو و هیونینگکای بود؛ بالاخره به اتاق رسیدند.
بومگیو مقابل درب ایستاد و زانو زد، دستهایش را به نشانه دعای کاتولیک در هم قفل کرد و با ناله گفت:
- یا مسیح، لطفا یه سال دومی پایه توی اتاقمون باشه، نمیخوام به کسی احترام بذارم. لطفا... لطفا... لطفا... لطفا.
هر سه نفر با خنده جلوتر از سوبین وارد اتاق شدند که با دیدن فردی که نفر پنجم اتاق بود، ساکت و آرام از جلوی در کنار رفتند. سوبین که آخرین نفر وارد اتاق شد؛ درب را پشت سرش بست و به تختی که سه نفر دیگر روبهآن با احترام سلام کرده بودند چرخید.
باورش نمیشد! چوی یونجون روی یکی از تختهای پایین نشسته بود و در حالی که هدفون بزرگی روی گوشش بود به لپتاپش نگاه میکرد. شوکه شده بود و حتی نتوانست سلام کند.
یونجون که برای لحظهای هدفون صدفی رنگش را پایین آورده بود، برای هر چهار نفر سری به نشانه سلام تکان داد و چیزی نگفت.
خیلی آرام و بیصدا به سمت تختهایشان رفتند و وسایلشان را روی تخت گذاشتد.
در اتاق سه تخت قرار داشت؛ دو تخت دو طبقه و یک تخت یک طبقه. تهیون و هیونینگخیلی سریع تختهای بالا را اشغال کردند و بومگیو با سرعت زیادی روی تخت نزدیک به پریز برق پرید. سوبین دسته چمدان نقرهای رنگش را کشید و روی طبقه پایین تختی که بین تخت دو طبقه بومگیو و هیونینگ و تخت یک نفرهی یونجون بود نشست.
هر کسی روی تخت خودش مشغول باز کردن وسایلش بود. چمدان را روی تخت گذاشت و ضمن باز کردن وسایل، زیر چشمی به یونجونی چشم دوخته بود که روی لپتاپش خم شده بود و با تمرکز و اخمی ظریف به آن نگاه میکرد. چتریهای کوتاهش از دو طرف جلو آمده و محافظ چشمانش شده بودند. صورتش واقعا زیبا تر از حد تصور به نظر میرسید و نور آبیرنگ صفحه مانیتور لپتاپ، چهرهاش را شبیه به یک نقاشی مینیاتوری کرده بود.
در همین حال، به ناگاه یونجون چشمانش را بالا آورد و نگاه سوبین را شکار کرد. سوبین که جا خورده بود؛ شبیه یک پسر بچهی 5 ساله که او را در حین انجام کار اشتباهی ببینند، سریع نگاه دزدید و مشغول بهم ریختن چمدانش شد.
جرعت نگاهی دوباره به یونجون را نداشت، میترسید مچش را بگیرد. تا آخر شب هیچ ارتباطی بینآنها ایجاد نشد و این موضوع برای سوبین ناراحت کننده شده بود.
نیم ساعت بعد از ساعت خاموشی و تهدیدهای پایانی معلم سال دومی و سومیها؛ بومگیو از جا پرید و با روشن کردن یک چراغ قوه نسبتا بزرگ و سه شمع کوچک گفت:
_پاشید که وقتش شده.
تهیون بدون نگاهی به بومیگو، در حال اسکرول اینستاگرامش گفت:
_خاموش کن بومگیو، معلم سونگ میاد سرکشی شبانه بگیرتمون بدبخت میشیم.
_ ترسو نباش کانگ. خودم دیدم مدیر همشون رو دعوت کرد برن اتاقش نوشیدنی بخورن. پاشید باید خوشبگذرونیم.
هیونینگکای با حرف بومیگو یکی از آن خندههای جوکری بلندش را رها کرد و از روی تخت پایین پرید. هر چهار نفر، خودشان را به بومگیو رساندند. سوبین نگاهش را به سمت یونجونی که هنوز نگاهش بهلپتاپش بود، داد. دلش میخواست یونجون را جمعشان اضافه کند؛ ولی درخواست از او... کمی برای سوبین درونگرا، زیادی بود. ضربهای به زانوی بومگیو زد و به آرامی گفت:
- هی... بهش بگو بیاد.
_ برو بابا، من نمیخوام باهاش حرف بزنم؛ این با سایه خودشم مشکل داره.
سیلی نسبتا محکمی به ران پای بومگیو زد و حینی که با اخم لب پایینیاش را به داخل دهانش میکشید با چشم به بومگیو اشاره داد. بومگیو نچ بلندی از سر حرص کرد و به سمت یونجون چرخید.
_ سونبه میخوای بیای پیش ما؟
یونجون نگاه خالی و صورت بیتفاوتش را به سمت نگاه منتظر سوبین و بومگیو چرخاند. نزدیک به چند ثانیه بدون تغییر به آنها نگاه کرد و بدون هیچحرفی صورتش را برگرداند. بومگیو حرصی به سوبین نگاه کرد و گفت:
_ دهنت صاف شد؟
سوبین دوباره به یونجوننگاه کرد؛ ولی پسر توجه کوتاهی هم به آنها نداشت.چهار نفر مشغول به بازی اونو شدند. بومگیو از بالای کارتهایش به سه نفر دیگر نگاه کرد و با خندهای شیطنت وار تقریبا بلند؛ یکی از کارتهایش را روی دسته کارتهای روی زمین انداخت.
_ اونو...
و تک کارت باقی ماندهاش را با ذوقِ حرص آوری به بقیه نشان داد و زبان کشید. سوبین که بعد از بومگیو نشسته بود نُچ بلندی کرد و گردنش را کج کرد. کارت بومگیو، مثبت چهار بود و سوبین یک کارت +2 آبی و یک کارت تعویض رنگ داشت. از این میترسید که با ادامه پیدا کردن بازی، در نهایت جریمه ها یا بر سر تهیون آوار شود و بومگیو با این رنگ ، آخرین اونو را پایین بکشد و یا جرمه را خودش قبول کند و جریان بازی را عوض کند. به هیجعنوان دلش نمیخواست برنده بازی بومگیو باشد. دستش را به چانهاش کشاند و گفت:
- آه، نمیدونم باید چیکار کنم؛ اصلا دلم نمیخواد بومگیو ببره.
بومگیو زبانش را به سمت سوبین کشید و تکان داد. در فکر همین بود که دستی از کنار صورتش رد شد و انگشتان کشیدهای، کارت+2 را از بین کارتهایش بیرون کشید و روی زمین انداخت. زمزمهای آرام شنید.
+ با این برنده نمیشه.به سمت صدا برگشت و یونجون را پشت سر خودش دید که دوزانو روی زمین نشسته بود. بدون هیچحرفی نگاهش به یونجون دوخته شده بود که صدای خندهی بلند تهیون و هیونینگکای و در پس آن جیغ عصبی بومگیو به گوش رسید.
_ یا سونبه... چرا به این احمقا کمک میکنی؟
یونجون از نگاه خیرهی سوبین چشم گرفت و به جمع سه نفر دیگر رساند. سوبین در نهایت به سختی از یونجون چشم گرفت. تهیون و هیونینگ از خنده روی زمین افتاده بودند و بومگیو غر میزد؛ در نهایت، بومگیو یک کارت از بانک برداشت و سوبین با آخرین کارت برنده بازی شد.
حالا یونجون در سکوت، کنار سوبین نشسته بود و سه دور دیگر هم بازی اونو را انجام داده بودند و هر بار، یونجون برنده شده بود.
با اتمام آخرین دور، بومگیو دسته کارت های در دستش را روی زمین پرتاب کرد و خودش به پشت روی زمین ولو شد.
_ نه... اصلا... دیگه نمیتونم. یا سونبه چه طور میتونی اینطور هر بار ببری؟ چه طوری دستمو میخونی؟
یونجون اما هیچچیزی نگفت و فقط با همان چهرهی خالی به بومگیو نگاه کرد. تهیون کارتها را روی زمین گذاشت و گفت:
_ دیگه بسته به اندازه کافی باختم. بریم بخوابیم.
بومگیو سریع سیخ نشست و گفت:
_ کجا کانگ؟ تازه الآن شروع بازیه
و با لبخندی شرور به سمت هیونینگ چرخید.
هیونینگ با خنده به سمت چمدانش رفت و آن را پایین آورد. دقایقی بعد در وسط حلقهی پنج نفریشان، یک بستهی سیگار بود. سوبین اخمی کرد و گفت:
- یا چوی بومگیو، هیونینگ کای اینها رو از کجا آوردید؟
هیونینگ مظلوم به بومگیو نگاه کرد تا جواب سوبین را بدهد.
_ از... از... از... یه جایی خریدیم دیگه.
- گفتم از کی؟
_ از... هونگ سئیل.
سوبین عصبی و بلند اسم بومگیو را صدا کرد. تهیون دستش را جلو برد و پاکت سیگار را بالا آورد.
_ دودش بیرون نمیره؟
اینبار سوبین با اخم غلیظی به تهیون توپید.
- قرار نیست کسی اینجا سیگار بکشه که بخوایم نگران بیرون رفتن دودش باشیم کانگ تهیون شی.
تهیون شانهای بالا انداخت و پاکت را سرجایش برگرداند. بومگیو سریع دستش را جلو برد و گفت:
_ یه دونه... نفری یه پکمیزنیم چیزی نمیشه که.
سوبین قصد مخالفت داشت که اینبار یونجون گفت:
+ فکر نمیکنم با نفری یک پک بخوایم معتاد بشیم. هوم؟!
و سپس با چشمانی که حالا کمی آرام تر و نرمتر از قبل به نظر میرسید به سوبین نگاه کرد. سوبین دهانش را همچون ماهی بیرون افتاده از آب، به دنبال صدم ppm اکسیژن چندین مرتبه باز و بسته کرد؛ ولی آوایی از آن خارج نشد. در نهایت تسلیم نگاه یونجون و مظلومیتهای آبکی سه نفر دیگر شد و نفسش را عصبی به بیرون شوت کرد.
بومگیو خوشحال سیگاری بیرون کشید و آتش کرد. هر چهار نفر با چشمانی درشت شده به سیگار نگاه میکردند. نوک سیگار با سرخی زیبایی در حال سوختن بود. بومگیو با نگاهی به تکتک افراد با استرس سیگار را روی لبش گذاشت و پک تقریبا محکمی به سیگار زد. هنگام بیرون دادن دود سیگار به سرفه افتاد و نخ را به تهیون داد. سیگار بین همه چرخید و بعد از یونجون به سوبین رسید. سوبین به طرز احمقانهای از اینکه نخ سیگار از بین لبهای یونجون به او میرسید، قلبش محکم تر از حالت عادی تپش میکرد.
نخ اول به سه نخ ختم شد و دود در اتاق پراکنده؛ در همین احوالات بودند که صدای فریاد مستانهی معلم سونگ به گوش رسد و روح از تن هر پنج نفر جدا کرد.
_ این بوی دود از کدوم گوری داره میاد؟
هر پنج نفر به هم نگاه کردند و چون فنری جمع شده از جا پریدند. هر پنج نفر به هر وری میرفتند و به هم پیچ میخوردند. در این بین سوبین که حسابی هول کرده بود بعد از باز کردن پنجره برای خرج دود و بوی سیگار، سمت عقب چرخید که یونجون محکم به تخت سینهاش برخورد کرد. با ترس به یونجونی نگاه کرد که محکم به او چسبیده بود و سرش به سمت درب اتاق بود.
هر پنج نفر مثل احمقها به جای اینکه خودشان را روی تختها بهخواب بزنند هر کدوم در پستویی پناه گرفته بودند. سوبین و یونجون کنار پنجره پشت یکی از تختها به دیوار چسبیده بودند.لحظاتی بعد صدای فریاد های بلند ۵ پسر اتاق بغلی و معلم سونگ رفته رفته کمتر و در نهایت قطع شد؛ نفس های حبس شدهی آنها هم به بیرون پرتاب.
یونجون سرش را چرخاند و نگاهش به سوبین کشید، متعجب از وضعیت پیش آمده لحظاتی غرق در چشمان سیاه سوبین شد و خیلی سریع از او فاصله گرفت و سوبین بالاخره توانست نفس بکشد.
همه از سوراخ موشهایشان خارج شدند. بومگیو نفسنفس زنان گفت:
_ نجات پیدا کردیم.... ولی کمال کو؟
همه با تعجب به اتاق نگاه کردند؛ ولی اثری از پسرک مو قهوهای نبود. لحظاتی بعد صدای نالهای به گوش رسید. یونجون به سمت کمد گوشهی اتاق رفت سعی کرد آن را باز کند؛ ولی خیلی محکم به نطر میرسید. سوبین که نزدیک به او ایستاده بود به کمکش رفت و به یک ضربه درب کمد باز شد.
در کمال تعجب، هیونینگ با آن قد بلند در حالی که سر، دست و پاهایش در هم گره خورده بودند در کمد کوچک پنهان شده بود.
تهیون جلو آمد و گفت:
_ یا کمال تو مایعی؟
هیونینگ با درد نالهای کرد و گفت:
_ لطفا نجاتم بدید. دارم... میمرم.
بومگیو گردنش را کج کرد و گفت:
_ میخوام اونجا نگهت دارم ببینم چقدر دووم میاری کمال لاستیکی.
همه شروع به خندیدن کردند. سوبین سرش را چرخاند و با دیدن خندهی یونجون لبخند پهنی زد. چقدر با لبخند زیبا تر به نظر میرسید. در چشمان خندانش، حالا غم کمرنگتر و تلاطم دریای چشمانش حالا یک دریای آرام و به دور از طوفان شده بود. این پسر زیادی خوب و آرام به نظر میرسید؛ او فقط گم شده بود و منتظر بود کسی او را پیدا کند.
سوبین... میخواست که یابنده این گربهی کوچک باشد که ا ترس به غریبهها پنجه میکشید.