A chance encounter²

A chance encounter²

haneul


استاد کیم استادیو عکاسی را به او سپرده بود. قبلا با کمک پروفسور کیم عکاسی انجام داده بود؛ ولی هیچ‌وقت استادیو را به دست خودش نداده بود. دلش بهم میپیچد. احساس می‌کرد بچه‌ گربه‌ای لجوج در معده‌اش نشسته و به دیواره‌ی آن چنگ میکشد.نفس‌هایش منقطع و کوتاه شده بودند؛ نمی‌توانست استرس محسوسش را کنترل کند.

کلافه و عصبی دستی میان موهایش کشید و دوربین حرفه‌ای بزرگش را در بین انگشتان کشده‌اش جابه‌جا کرد. این قلب لعنتی‌اش چرا قصد کرده بود سینه‌اش را بشکافت و بیرون بپرد. ای قلب احمق؛ این بیرون هیچ‌ چیز دوست‌داشتنی وجود ندارد که بخواهی خودت را به آن وصل کنی. اینجا همه چیز زشت و کثیف بود؛ البته به غیر از یک چیز.

همانی که بند وصل سوبین به این دنیا شده بود. همان سفیدی مطلقی که دو گوی مشکی براق در بین صورت گردش نقش بسته بود.به سمت میز کارش رفت و لپ‌تاپش را باز کرد. بک‌گراند لپ‌تاپ یک عکس از سوبین و یونجون بود.  عکسی که هر دو در آن لبخندی پر جان بر لب نشانده و دست یونجون دوستانه گردن سوبین را به سمت خودش کشیده بود.

انگشت سبابه‌اش را بالا آورد و روی انحنای زیبای لبان درشت بونجون کشید. چشمان یونجون در عکس می‌خندید. روز تولد یونجون بود؛ به همراه بومگیو، تهیون و هیونینگ سوپرایزش کردند. یونجون با دیدن کیک و تدارکات تولد به یک‌بار شروع به گریه کرد. اولین باری بود که یونجون در بین آنها احساساتش را بروز می‌داد. همه هول کرده بودند و از همه بدتر، سوبینی بود که کیک از دستش لیز خورد و روی زمین افتاد.

یونجون می‌گفت این اولین باری بود که بعد از فوت پدرش  در 8 سالگی، تولدش را جشن می‌گرفته. از آن روز حدودا 5 سالی گذشته بود و سوبین در این پنج سال هر بار برای یونجون کیک و سوپ جلبک می پخت و همراه با سه پسر دیگر تولدش را جشن می‌گرفتند و یونجون، هر بار از بار پیش بیشتر ذوق می‌کرد. سوبین از لبخند یونجون جان می‌گرفت. شبیه به یک شات اضافه قهوه  بعد از یک شیفت طولانی و سخت بود؛ همانقدر اعتیاد آور، خوشمزه، مست کننده و لذت بخش.با صدای زنگ اف‌اف استادیو از جا پرید. دوباره ضربان قلبش بالا رفت. برای آخرین لحظه دوباره به عکس یونجون نگاه کرد و زمزمه کرد:- هیونگ، من انجامش میدم.با قدم‌هایی محکم به سمت درب استادیو رفت و با لبخندی کوچک درب را باز کرد.

- سلام خوش‌ اومدید...

----------

سرپا ماندن‌های مداوم و جابه‌جایی تمامی پاراباکس ها، رفلکتور ها و  تجهیزات سنگین عکاسی برایش زیادی بود.با بیرون آمدن از ساختمان استادیو دست‌هایش را در هم قلاب کرد و بدنش را کش داد. صدای تق و توق مفاصل کمرش را می‌شنید. ضربه‌ی آرامی به پشت کمرش زد و گفت:

- هنوز خیلی با هم کار داریم رفیق.

کمرش را که صاف کرد صدای قار و قور شکمش بلند شد. دستی به تختی شکمش کشید. سعی کرد به یاد بیاورد که آخرین وعده غذایی اش دقیقا کِی بوده؟امروز فقط یک لاته خورده بود. شاید باید کمی به خودش استراحت می‌داد و خودش را مهمان می‌کرد. در همین افکار بود که صدایی آشنا در پیچش حلزونی گوشش نشست.

+ به نظر میاد یه نفر اینجا صدای شکمش در اومده.

سرش را بلند کرد و یونجون را در حالی مقابلش دید که یک پلاستیک مشکی رنگ را با دست چپش به سمت او دراز کرده بود. سرش را روی شانه‌ی راستش آورد و گفت:

+ نظرت با یه دوکبوکی چیه؟

لبخند پهنی زد و گفت:

- هیونگ... اینجا چی‌کار میکنی؟

یونجون دستش را عقب برد و در  جیب هودی قهوه‌ای سوبین چپاند.

- اومدم هودیتو بهت پس بدم و البته تو رو از گرسنگی نجات بدم.

سوبین با لبخندی که چال‌گونه‌هایش را به رخ می‌کشید سمت یونجون رفت.

با قدم‌هایی آرام در پیاده‌روی خلوت به سمت خانه‌ی سوبین حرکت می‌کردند. سکوت آرامش‌بخش میانشان را فقط صدای عبور ماشین‌های خیابان در هم می‌شکست. سوبین خیلی دلش می‌خواست تا با یونجون در مورد اتفاقات امروز و پیشنهادی که پروفسور کیم به اون داده بود صحبت کند؛ ولی یونجون گویا در حال جدالی سخت در مغزش بود. یک نبرد سخت، خودش با خودش؛ پس سوبین ترجیح داد تا خانه را به سکوت بگذراند تا یونجون خودش برای صحبت کردن پیش‌قدم شود.

در این چهار سال حسابی به هم نزدیک شده بودند و سوبین، زیر و بم احساسات و عادت‌های یونجون را می‌شناخت؛ پس خیلی محتاطانه در برخورد با او رفتار می‌‌کرد. دلش نمی‌خواست حتی برای لحظه‌ای، باعث رنجش این پسر شود.به نزدیکی خانه که رسیدند سوبین بالاخره به حرف آمد و سکوت طولانی را شکست.

- هیونگ، من میرم یکم نوشیدنی بخرم. فکر می‌کنم توی خونه چیزی نداشته باشم. هوا سرده بالا منتظرم میمونی تا برگردم؟

یونجون که انگار از سرزمین خیال به دنیای واقعی پرتاب شده باشد، با حالتی گنگ به اطرافش نگاه کرد و گفت:

+ اوه... کی رسیدیم؟! *سری به تایید تکان داد* آره تا تو بیای منم دوباره گرمش میکنم.سوبین با لبخند تایید کرد. نزدیک 10 قوطی آبجو خرید و به سمت آپارتمانش‌ به راه افتاد.سوبین درب قوطی را باز کرد و مقابل یونجون گذاشت.

+ حالا باید به‌خاطر اولین فتو سینگل چوی سوبین جشن بگیریم؟

سپس قوطی‌اش را بالا آورد. سوبین با لبخند قوطی را به قوطی یونجون کوبید. یونجون قُلپی از نوشیدنی‌اش خورد و گفت:

+ خب... خب چه طور بود؟

سوبین شروع کرده به تعریف کردن از اتفاقات چند ساعت گذشته. با آب و تاب و با یک شوق و لذت زیادی برای یونجون از ریز اتفاقات تعریف می‌کرد.

سوبین کسی نبود که زیاد حرف بزند؛ یا خوش سخن و تعریف باشد همیشه همه چیز را خیلی خلاصه و در چند جمله‌ی کوتاه تمام می‌کرد.

اما در ارتباط با یونجون و کارش... این قانونی بود که همیشه نقض می‌شد. او عاشق صحبت کردن در مورد شغل و رشته‌ی تحصیلی اش بود و یونجون، همیشه بهترین گوش شنوا برای صحبت های سوبین می‌شد.

یونجون با آرامش و شوقی که برای سوبین خیلی دوست‌داشتنی بود برای تک‌تک کلمات سوبین، ابراز احساسات می‌کرد؛ همین  رفتارش هم بود که سیل سخنان سوبین را به سمت پسر بزرگتر روانه می‌کرد.

یونجون لبخند پهنی زد و گفت:

- یا... سوبینا، خیلی بهت افتخار می‌کنم پسر‌. خیلی خوبه که تونستی توی سال سوم دانشگاهت یه چنین پروژه‌ای قبل از فارغ تحصیلی از پروفسور کیم بگیری. به سلامتی چوی سوبین.

سوبین از تعریف یونجون لبخندی زد و قوطی‌ هایشان را دوباره به هم کوبیدند.

سوبین که حس می‌کرد حال یونجون از سر شب بهتر شده و حالا، سر‌حال‌‌تر از قبل به نظر می‌رسید. با کمی بالا و پایین کردن مکالماتش، خودش را به یونجون نزدیک‌تر کرد و گفت:

- هیونگ؟

یونجون بدون نگاه به سوبین تکه‌ای گوشت ماهی خشک شده برداشت و "هوم" آرامی زیر لب گفت.

- امروز پروفسور کیم باهام صحبت کرد... در مورد یه پروژه عکاسی بود. بعد از اینکه فتوشوت های امروز رو دید خیلی از کارم راضی شده بود. بهم یه پیشنهاد کار داد برای عکاسی برند لباس مردونه  FX.

تا حرف‌های سوبین به اینجا رسید، لرزش دست یونجون که در حال تکه کردن مزه‌های روی میز بود به طور محسوسی از چشمان سوبین دور نماند. یونجون خیلی سریع به خودش مسلط شد و گفت:

+ واو... این خیلی عالیه سوبینا. با عکاسی توی این برند با پروفسور کیم؛ حتما یه پوئن خیلی عالی برای رزومه‌ات محسوب میشه. واقعا عالیه.

سوبین خیلی با احتیاط کلماتش را کنار هم می‌چید.

- همین‌طوره؛ ولی مشکلی که هست اینکه، پروفسور کیم می‌خواد که... می‌خواد که تو بیای و اونجا مدل باشی.

یونجون سرش را بالا  آورد و به سوبین نگاه دوخت. نگاهش سرشار از بهت،ترس، اضطراب و تشویش بود و قلبش، گویی از کار افتاده بود. سوبین خیلی سریع اضافه کرد:

- خودش می‌خواست باهات صحبت کنه؛ ولی من گفتم که باهات در میون میذارم...

پیش از آنکه حرف‌های سوبین تمام شود یونجون دوان‌دوان میان‌ حرف‌هایش پرید.

+ امکان نداره... من قبول نمی‌کنم.

- چرا هیونگ؟ تو برای مدل شدن فوق‌العاده‌ای، ببین هیونگ * تبلتش را روشن کرد و تیکه‌هایی از کت‌والک‌های یونجون را که انتخاب کرده بود به او نشان داد* تو واقعا فوق‌العاده بودی اینجا. بدنت هنوز فرم بالغانه‌ای نداشت؛ با این حال هم عالی بودی الآن...

+ سوبین بس کن... نمی‌خوام دیگه ازش بشنوم.

سوبین، اما برای این‌کار مُّصِر تر از این حرف‌ها بود. دست مشت شده‌ی یونجون را میان دو دستش گرفت و گفت:

- هیونگ... تو خودت گفتی عاشق اینی که روی سِن راه بری. تو برای این‌کار ساخته شدی نمیفهمم چرا قبولش نمی‌کنی؟ الآن دیگه هیچ‌کس به اینکه تو استایل لش داری، پیرسینگ داری و چه مدل مویی رو انتخاب می‌کنی گیر نمیده؛ تو قطعا میتونی توی این‌کار بهترین خودت رو نشون بدی .

یونجون با حالتی عصبی و غم‌آلود، صدای مرتعشش را بلند کرد و گفت:

+ چه طور میتونی اینو ازم بخوای؟ تو نمیدونی که من نمیتونم؟ چه طور میتونی بذاری پروفسور کیم این درخواست رو ازم بکنه؟

- هیونگ گوش کن؛ میگم من بهش گفتم خودم میخوام بهت بگم تا تو توی فشاری از جانب پروفسور نباشی. من بهش گفتم که تو الآن سرت با دانشگاه و گالری نقاشی که قراره راه بندازین شلوغه و قبول نمیکنی؛ ولی بازم اصرار داشت.  بااینکه شرط دریافت اون پروژه اینه که تو بری اونجا و مدل بشی؛ ولی بازم من قرار نیست تو رو اونجا...

یونجون با حرف آخر سوبین، پوزخند عمیقی زد. اتفاقات  7 سال گذشته همچون یک دور سریع از فیلم از مقابل چشمانش گذشت.

*_ یونجون تو قرار نیست کاری بکنی..._ من قرار نیست بهت فشار بیارم..._ یونجون تو اگر این کار رو نکنی من این پروژه رو از دست میدم..._  تو یه هرزه عوضی چه طور تونستی انجامش بدی؟..._ تو میدونستی اون با کارگردان سویی خدابیده..._ اون واقعا یه هرزه‌ی کوچولوئه*

سوبین هنوز داشت با استرس و شدت به او توضیح می‌داد که قرار نیست اتفاقی بی‌افتد و این، فقط یک نقل قول از جانب پروفسور است و او تحت هیچ فشاری قرار ندارد؛ اما همان یک جمله برای اینکه کل بدن یونجون به لرزه در آید و مغزش توانایی تحلیل را از دست بدهد کافی بود. دستش را محکم پس کشید که سوبین، از شدت تعجب حرفش را خورد. یونجون با لحنی تحقیر آمیز گفت:

+ پس این، برای اینه که خودت اون پروژه رو به دست بیاری؟ *پوزخند عمیقی زد* یا چوی سوبین... تو فقط برای اون پروژه من رو میخوای نه؟! قصدت برای نزدیکی بهم برای این همه سال همین بود؟ برای اینکه ازم استفاده کنی؟ تو که میدونستی من یه مهره سوختم!

سوبین که در شوکی عمیق فرو رفته بود؛ حتی توانایی رد اتهامات یونجون نسبت به خودش را هم نداشت و فقط، با نوایی آرام زمزمه کرد:

- هیونگ...

اشک‌های مرواریدی یونجون روی گونه‌های برجسته‌اش غلتید.

+ کمپانی FX؟ باشه... تو هم ازم استفاده کن؛ به هر حال که هیچ‌وقت قرار نبود با هم دوست باشیم. این فقط یه توهم از سمت من بود. 

یونجون، کنترلی روی احساساتش نداشت و به شدت نسبت به این موضوع ساده گارد گرفته بود. نمی‌توانست تحلیل کند و فقط اتفاقات گذشته از مقابل چشمانش می‌گذشت. آن نگاه‌ها، حر‌ف‌ها، پچ‌پچ‌های پشت سرش و مادرش... مادری که با ناامیدی تمام، سیلی مهمان گونه‌‌اش کرده بود و بعد از آن... دیگر هرگز اسمش را صدا نکرد.

تعادل درستی نداشت و حجوم احساسات مختلفِ همزمان و تاثیر الکلی که مصرف کرده بود، اجازه درست راه رفتن را به او نمی‌داد. خیلی سریع بلند شد و به سمت هودی قهوه‌‌ای روی مبل رفت. دستش را در نیمه‌ی راه متوقف کرد و به یاد آورد که هودی برای صاحب این‌خانه است؛ پس بدون اینکه حرکت اضافه‌ای انجام دهد به سمت درب خانه به راه افتاد.

- هیونگ... هیونگ صبر کن. کجا داری میری؟ هیونگ خواهش می‌کنم. هوای بیرون سرده.

اما یونجون بودن توجه به صحبت‌های سوبین، به سرعت از خانه بیرون رفت. سوبین کاپشن بادی مشکی‌رنگش را برداشت و به دنبال یونجون از آپارتمانش بیرون دوید.

یونجون خیلی سریع به ۲۰ متر بالاتر از آپارتمان سوبین رسیده بود.

سوبین با سرعت زیای خودش را به یونجون رساند و دستش را کشید. یونجون، دست سوبین را پس زد و گفت:

+ ولم کن سوبین. هرچقدر بیشتر بمونم، همه چیز بدتر میشه؛ نمی‌خوام آخرین حرفی که با هم میزنیم به چیز‌های بدی ختم بشه.

سوبین اما دستش را رها نکرد؛ یونجون با خشم به شدت دست سوبین را پس زد. ناخن‌های بلند یونجون در پوست دست سوبین فرو رفت و خراشی روی آن ایجاد کرد؛ اما سوبین بی‌اهمیت، خیلی سریع پیش از آنکه یونجون دوباره از دستش در برود، مقابلش ایستاد و کاپشنش را روی شانه‌های یونجون گذاشت و حیتن پوشاندش بر تن یونجون با اضطرابی که از او بعید بود، زمزمه کرد:

- اینو بپوش هیونگ. تو خیلی زود سرما میخوری.

سوبین کلاه بافتنی خودش را در آورد و روی سر یونجون گذاشت و به سرعت به سمت خیابان رفت تا تاکسی که از آنجا می‌گذشت را نگه دارد.

کل این اتفاقات فقط در کمتر از سی دقیقه رخ داده بود،واقعا سی دقیقه کافی بود تا زخم‌های قدیمی شخصی دوباره این‌طور سر باز بزند؟

یونجون در تمام مدت سکوت کرده بود و سعی داشت، بغضی که گلوی باریکش را می‌فشرد را مدفون کند. بغضی که بر گلویش نشسته بود، فقط زورش را به چشمانش رسانده بود که نیشتر اشک در چشمانش، داشت کورش می‌کرد.

سوبین که تاکسی را نگه داشته بود به سمت یونجون آمد و او را روی صندلی عقب تاکسی نشاند. با دادن آدرس خانه‌ی یونجون با راننده، مبلغ را حساب کرد و از ماشین فاصله گرفت.

نگاه سوبین تماما خیره به یونجون بود؛ اما نگاه منتظرش برای تمام زمان بدون پاسخی از جانب یونجون باقی ماند.

Report Page