A boy with a notebook p.2

A boy with a notebook p.2

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

دو روز بود که اعصاب تهیون داغون بود، انگار همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده بود تا بدترش کنه. تو تمرین رقص، حالش اون‌قدر به‌هم‌ریخته بود که حتی نمی‌تونست با گروه هماهنگ بمونه. یا از یونجون عقب می‌افتاد، یا حرکاتش انقدر بی‌روح بود که انگار فقط داره دست‌وپا می‌زنه. مربی رقصشون، که معمولاً صبور بود، بالاخره صداش دراومد.

+: تهیون، کجایی پسر؟ حواست این‌جا نیست!

یونجون هم که تا اون لحظه خودشو کنترل کرده بود، کم‌کم داشت اعصابش خورد می‌شد. ولی می‌دونست اگه یه کلمه به تهیون بگه، تهیون یا گلوشو پاره می‌کنه یا کلاً تمرینو ول می‌کنه می‌ره. پس فقط دندون رو جگر گذاشت و چیزی نگفت.

تهیون تو این دو روز حتی یه زنگ هم به سوبین نزده بود. از همون برخورد اول، سوبین تو نظرش یه جورایی احمق و شلخته اومده بود. یه کم هم می‌ترسید دوباره پاشو بذاره تو مترو. اگه این‌بار گوشیشو زدن چی؟ ولی حالا، ساعت ۱۰ شب، بعد از یه تمرین خسته‌کننده، باز خودشو تو ایستگاه مترو پیدا کرد. مترو عملاً خالی بود، شاید این قطار آخر شب بود. نفس عمیقی کشید، کلاهشو چک کرد و سوار شد.

تو واگن هیچ‌کس نبود، جز یه پسر که رو یکی از صندلیا دراز کشیده بود و پشتش به تهیون بود. تهیون تو دلش گفت "عجب بی‌ادبی!" ولی بی‌خیال شد و روبه‌روش نشست، سرشو به شیشه سرد پشت سرش تکیه داد. سکوت قطار و صدای آروم حرکتش روی ریل، بالاخره یه کم آرومش کرد. انگار فقط این سکوت می‌تونست شلوغی تو سرشو کم کنه. خودش هم نفهمید چطور، ولی کم‌کم پلکاش سنگین شد و چشماش بسته شد.

با صدای قدم‌های آروم یکی، تهیون یهو چشماشو باز کرد. قلبش تند زد. جلوی چشماش، یه مرد سیاه‌پوش کنار همون پسری که دراز کشیده بود، روی زمین نشسته بود. تهیون چند بار پلک زد تا مطمئن بشه خواب نیست. مرد آروم یه چاقوی جیبی از جیبش درآورد و با نوکش شروع کرد با نخ جیب شلوار پسر بازی کردن.

تهیون نفسش بند اومد. این همون دزده بود؟ همونی که کیف پولشو زده بود؟ دلش می‌خواست بپره و یقشو بگیره، ولی چاقو تو دست مرد برق می‌زد. اگه تکون می‌خورد و مرد می‌فهمید بیداره، یا فرار می‌کرد یا بدتر، ممکن بود بهش حمله کنه. زنگ زدن به سوبین هم که عملاً غیرممکن بود؛ نمی‌تونست وسط این موقعیت گوشی دربیاره.

استرس تو وجود تهیون داشت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد، انگار قلبش می‌خواست از سینه‌ش بپره بیرون. درست همون لحظه که داشت توی سرش دنبال یه راه می‌گشت، یه صدای ناله بلند تهیونو پرت کرد به دنیای واقعی. مرد سیاه‌پوش با صورت جمع‌شده از درد، دستشو روی دماغش گذاشته بود و چاقوی جیبی از دستش پرت شده بود روی کف واگن. پسری که دراز کشیده بود، با پاشنه پاش چنان محکم زده بود تو صورت مرد که انگار یه مشت بوکس بود. ولی قیافه‌ش... قیافه‌ش چنان خواب‌آلود و بی‌گناه بود که انگار اصلاً از قصد نبوده.

تهیون با دیدن صورت پسر خشکش زد. همون بود! همون پسری که تو مترو نقاشی می‌کشید، همون چشم‌های درشت و کشیده، همون مژه‌های بلند. تهیون با بهت زل زده بود بهش. پسر آروم دستاشو کشید، انگار تازه از خواب بیدار شده باشه، و بالاخره چشماشو باز کرد. نگاهش افتاد به مرد سیاه‌پوش که هنوز داشت از درد ناله می‌کرد. با یه لحن تمسخرآمیز که انگار داره یکیو دست می‌ندازه، حرف زد.

+: وای، ببخشید! ندیدمتون.

تهیون تو دلش گفت این دیگه خیلی رو داره! معلوم بود پاشو عمداً کوبیده تو صورت مرد. حتی یه لبخند ریز گوشه لبش بود که انگار از این ضربه راضی بود. مرد سیاه‌پوش زیر لب یه چیزی غرغر کرد، احتمالاً یه فحش آبدار، و دستشو از روی صورتش برداشت.

تهیون نفهمید دقیقاً چی گفت، ولی قبل از اینکه مرد بتونه تکون بخوره، پسر پاهاشو با یه حرکت آروم روی هم انداخت و "اتفاقی" دوباره پاش محکم خورد تو صورت مرد. تهیون دیگه نتونست جلوی خندشو بگیره، ولی سریع لبشو گاز گرفت که صداش درنیاد. پسر با همون لحن مسخره ادامه داد.

+: ای وای، بازم ببخشید! بذار صورتتو ببینم.

یهو، تو یه حرکت سریع که انگار از قبل براش برنامه‌ریزی کرده بود، مچ دست مردو محکم گرفت و کشید سمت خودش. مرد هنوز گیج بود و نفهمید چی به چیه که پسر با یه دستبند فلزی، دستشو به میله کنار صندلی قفل کرد. کل این ماجرا انقدر سریع اتفاق افتاد که تهیون فقط با دهن باز زل زده بود به صحنه. پسر با همون لبخند شیطون، به مرد نگاه کرد.

+: خب، حالا دیگه جایی نمی‌ری.

تهیون هنوز تو شوک بود. این پسر کی بود؟ چرا دستبند داشت؟ و چرا انقدر خونسرد بود؟ مرد سیاه‌پوش تقلا می‌کرد دستبندو باز کنه، ولی فقط ناله و فحش تحویل می‌داد.

درست همون موقع، قطار با یه تکون آروم به ایستگاه بعدی رسید. پسر نقاش، با همون خونسردی عجیبش، از جاش بلند شد و به مرد سیاه‌پوش که هنوز داشت با دستبند به میله تقلا می‌کرد، نگاه کرد.

+: یه کم ساکت شو، ایستگاه بعدی میان دنبالت.

انگار نه انگار که همین چند ثانیه پیش یه دزد چاقو به‌دست رو زمین‌گیر کرده بود. بعد سرشو چرخوند و برای یه لحظه با تهیون چشم تو چشم شد. تهیون خشکش زده بود، ولی پسر فقط یه لبخند کمرنگ، از اونایی که انگار یه راز پشتشه، بهش زد و سریع از قطار پیاده شد.

درای قطار با یه صدای سوت بسته شد و تهیون هنوز تو شوک رفتارای پسر غرق بود. صدای تق‌تق دستبند که به میله می‌خورد، تهیونو به خودش آورد. آروم سرشو چرخوند و نگاهش افتاد به مرد سیاه‌پوش. حالا دیگه اون دزد ترسناک، یه آدم بیچاره به نظر می‌اومد که با چشمای پر از التماس به تهیون زل زده بود.

+: هی، تو... کمکم کن، لطفاً!

تهیون برای چند لحظه فقط نگاهش کرد. قلبش هنوز تند می‌زد، ولی یهو یه چیزی تو ذهنش جرقه زد. ابروشو بالا برد و کمی به سمت جلو خم شد.

-: ببخشید... کیف پول من کجاست؟

مرد خشکش زد، انگار انتظار همچین سوالی نداشت. تهیون با همون نگاه نافذ زل زده بود بهش، منتظر یه جواب بود.

زیاد طول نکشید که قطار با یه تکون نرم به ایستگاه بعدی رسید. تهیون هنوز داشت به مرد سیاه‌پوش و سؤالش درباره کیف پول فکر می‌کرد که درای واگن باز شد و سوبین با قیافه‌ای حق‌به‌جانب، انگار خودش قهرمان کل ماجرا باشه، وارد شد. مستقیم رفت سمت دزد که هنوز به میله دستبند شده بود و یه لبخند خرگوشی زد.

+: عه، بالاخره دستبندمو پیدا کردم!

بعد با یه حرکت سریع، دستبند رو از میله باز کرد. مرد سیاه‌پوش فکر کرد فرصتی گیرش اومده. با یه حرکت ناگهانی سعی کرد بپره و فرار کنه. تهیون هم غریزی از جاش بلند شد که جلوشو بگیره، ولی سوبین انگار همه‌چیزو پیش‌بینی کرده بود. زانوشو محکم گذاشت روی کمر مرد و با یه حرکت حرفه‌ای خوابوندش رو زمین. قبل از اینکه دزد بتونه تقلا کنه، هر دو دستشو از پشت با دستبند بست. تهیون برای اولین‌بار یه کم حس کرد این سوبین شاید واقعاً پلیس درست‌حسابی باشه.

سوبین سرشو بالا گرفت و با یه لبخند پراعتمادبه‌نفس به تهیون نگاه کرد.

+: دیدی چه باحال گرفتمش؟

تهیون یه کم قیافشو جمع کرد، ولی به نشانه تأیید سرشو تکون داد. تو دلش گفت این یارو زیادی از خودش راضیه، ولی خب، نمی‌تونست انکار کنه که کارشو بلد بود.

تهیون پشت سر سوبین و دو تا پلیس دیگه که دزدو می‌بردن راه افتاد. آروم به سوبین نزدیک شد و قبل از اینکه سوبین چیزی بگه، حرف زد.

-: من فقط تصادفی تو واگن بودم، کاری نکردم.

سوبین خندید، از اون خنده‌های بلند که انگار داره یکیو دست می‌ندازه.

+: می‌دونم! وگرنه از کجا دستبند منو داشتی؟ کسی که دزدو گرفت می‌شناسم.

هر دو با هم وارد دفتر پلیس ایستگاه شدن. سوبین رفت پشت میزش و شروع کرد چند تا کاغذو مرتب کردن. بدون اینکه سرشو بلند کنه، ادامه داد.

+: وقتی جای کیف پول‌ها رو گفت، بهت زنگ می‌زنیم. دیگه نگران نباش.

تهیون اصلاً به کیف پولش فکر نمی‌کرد. ذهنش جای دیگه بود، گیر کرده بود روی اون پسر عجیب‌وغریب با هودی خاکستری و دفتر سورمه‌ای. بدون اینکه به حرف سوبین اهمیت بده، یهو پرسید.

-: اون کسی که دستبندو داشت... همکارت بود؟

سوبین یه لحظه مکث کرد، سرشو بالا آورد و با یه لبخند کج نگاهش کرد. معلوم بود فهمیده تهیون کل ماجرا رو دیده. با لحنی که انگار داره یه راز بامزه رو تعریف می‌کنه، جوابشو داد.

+: نه، فقط یه آدم فضوله.

تهیون ابروشو بالا برد. فضول؟ این جواب فقط کنجکاویشو بیشتر کرد، ولی سوبین دیگه چیزی نگفت و برگشت به کاغذبازیاش.

فردا عصر، گوشی تهیون زنگ خورد. از ایستگاه پلیس بود، گفتن کیف پولشو پیدا کردن و باید بره بگیرتش. تهیون حسابی خسته بود، بعد از یه روز پر از تمرین و استرس، فقط دلش می‌خواست یه گوشه ولو بشه. ولی یه انرژی عجیب، پسر مو صورتی رو کشوند سمت ایستگاه مترو.

وقتی رسید، سوبین پشت میز دفتر بود. با دیدن موهای صورتی آشنای تهیون، یه لبخند خرگوشی زد و یه جعبه کوچیک فلزی رو گذاشت روی میز.

+: بیا، کیف پولت این‌جاست.

تهیون نگاهش به میز سوبین افتاد، زیادی تمیز و خالی بود، انگار مال یه آدم گذری بود.

-: داری از این‌جا می‌ری؟

+: آره، حقیقتش من این‌جا کار نمی‌کنم. تو ایستگاه پلیس مرکزی‌ام. این پرونده فقط یه کار موقتی بود. دفترای پلیس تو مترو اصلاً خفن نیستن، فقط پر از کاغذبازی و قهوه سرد!

تهیون داشت گوش می‌داد، ولی یهو چشمش به یه چهره آشنا پشت سر سوبین افتاد. قلبش یه لحظه ایستاد.

همون پسر نقاش بود، با همون هودی خاکستری و کوله مشکی. پسر با صدای آروم سوبین رو صدا زد.

+: هی، چوی، من دیگه برم.

یه خداحافظی سریع کرد و از دفتر زد بیرون. تهیون چشماش گرد شد. دلش می‌خواست همون لحظه دنبالش بدوه، ولی سوبین یه دسته کاغذ جلوش گذاشت.

+: اینا رو امضا کن تا کار تموم بشه.

تهیون حتی نفهمید چطور قلم رو برداشت و امضا کرد. اصلاً حواسش نبود سوبین داره چی می‌گه یا حتی خداحافظی کرد یا نه. فقط یه چیز تو سرش بود؛ اون پسر. از دفتر پرید بیرون و با عجله دور و برشو نگاه کرد، دعا دعا می‌کرد هنوز بتونه پیداش کنه. یهو چشمش به هودی و کوله مشکی آشنا افتاد که چند متر جلوتر تو شلوغی ایستگاه داشت گم می‌شد. بدون فکر دوید سمتش، نفسش تند شده بود. دستشو گذاشت روی شونه پسر.

-: وایسا!

پسر سر جاش ایستاد و آروم برگشت. تهیون که هنوز نفس‌نفس می‌زد، زل زد به چشماش، همون چشم‌های درشت. تهیون تردید داشت اما سوالشو پرسید.

-: منو... یادته؟

پسر یه لحظه مکث کرد، بعد خندید. یه خنده نرم و شیطون. به بیلبورد کنار خیابون اشاره کرد، جایی که عکس تهیون با موهای صورتی و یه لبخند بزرگ برای تبلیغ تور جهانی‌شون خودنمایی می‌کرد.

+: فکر نکنم کسی باشه که نشناستت.

تهیون یه خنده هیستریک کرد، دستشو برد پشت سرشو خاروند.

-: در واقع... باید از تو تشکر کنم که دزدو گرفتی.

پسر یه لحظه خندید، و تهیون متوجه یه تناژ صورتی شد که روی گونه‌هاش پخش شد. پسر با یه لبخند شیطون نگاهش کرد.

+: حتی اگه من کاری نمی‌کردم، سوبین بازم اون یارو رو می‌گرفت.

لحنش پر از اعتماد بود، انگار سوبین براش یه قهرمان بی‌چون‌وچرا بود. تهیون می‌خواست چیزی بگه، یه چیزی که بتونه این مکالمه رو ادامه بده، ولی یهو صدای قاروقور شکمش بلند شد. چشماش گرد شد و تو دلش دعا کرد که پسر تو اون شلوغی چیزی نشنیده باشه. فقط خدا خدا می‌کرد زمین باز بشه و بره توش.

پسر لباشو روی هم فشار داد، انگار داره جلوی خندشو می‌گیره.

+: دوست داری یه چیزی بخوریم؟

تهیون حس کرد صورتش از خجالت داره آتیش می‌گیره. دلش می‌خواست همون لحظه غیبش بزنه، ولی قبل از اینکه بتونه بهونه‌ای بیاره، پسر با همون لبخند نرمش راه افتاد سمت یه ساب‌وی نزدیک ایستگاه.

حالا هر دو تو رستوران ساب‌وی نشسته بودن. پسر دو تا سینی پر از همبرگر و سیب‌زمینی سرخ‌کرده گرفته بود و گذاشته بود جلوشون. تهیون نگاهش به سیب‌زمینی‌های طلایی و براق افتاد و آب دهنش راه افتاد. خیلی گرسنش بود، و از اون بدتر، خیلی وقت بود به‌خاطر رژیم سخت کمپانی حتی یه تیکه فست‌فود نخورده بود. دلش می‌خواست بپره روشون، ولی ترس از چاق شدن و غرغرای منیجر مثل یه سایه بالای سرش بود.

پسر انگار تردید و نگرانی رو تو چشمای تهیون خوند. بدون اینکه چیزی بگه، با چنگال یه عالمه سیب‌زمینی برداشت، آورد جلوی دهن تهیون و با یه لحن شوخ گفت.

+:بخور.

-: خیلی وقته از اینا نخوردم... اگه کمپانی بفهمه، تنبیهم می‌کنه.

پسر یه اخم کوچولو کرد، از اون اخمای کیوت که تهیون حس کرد دلش می‌خواد لپاشو بکشه.

+: یعنی می‌خوای دستمو رد کنی؟

تهیون نگاهش کرد. اخم پسر انقدر بانمک بود که نمی‌تونست مقاومت کنه. مزه ترد و گرم سیب‌زمینی تو دهنش پخش شد و یهو فهمید چقدر از این خوشحالیای کوچیک دور بوده. انگار یه لحظه، فقط یه لحظه، همه استرسا و شایعه‌ها و فشارای کمپانی غیبشون زد.

تهیون یه لحظه به سیب‌زمینی‌های توی بشقاب نگاه کرد، انگار هنوز باورش نمی‌شد این‌قدر ساده بتونه حالشو خوب کنه. نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت سکوتو بشکونه.

-: درسته، انگار منو می‌شناسی... ولی بهتره خودمو درست معرفی کنم. من کانگ تهیونم.

پسر خندید، از اون خنده‌های گرم که چشماشو برق‌دار می‌کرد.

+: خوشوقتم! منم چوی بومگیوام.

تهیون یه سیب‌زمینی دیگه برداشت و گذاشت تو دهنش. با لذت جوید و زیر لب گفت.

-: وای، این سیب‌زمینی‌ها... اصلاً یادم رفته بود فست‌فود چه مزه‌ای داره. انگار صد سال گذشته از آخرین باری که همچین چیزی خوردم.

+: جدی؟ به نظر می‌رسه برای این موفقیتای بزرگت حسابی چیزای زیادی رو فدا کردی، نه؟

تهیون یه لحظه مکث کرد. حرف بومگیو انگار یه تیر بود که درست خورد وسط سینه‌ش. نگاهش به میز افتاد.

-: آره... راستش گاهی فکر می‌کنم زیادی فدا کردم. این همه سال فقط دویدم، تمرین کردم، رژیم گرفتم، حتی یه لحظه برای خودم زندگی نکردم. حالا یه شایعه مسخره داره همه‌چیزو خراب می‌کنه. چیزی که حتی حقیقت نداره.

بومگیو چنگالشو گذاشت پایین و با دقت به تهیون نگاه کرد.

+: شایعه؟ همونایی که تو اینترنت پخش شده؟

-: آره. یه ویدیوی بی‌ربط، یه سوءتفاهم، و حالا انگار کل دنیا داره منو قضاوت می‌کنه. حتی نمی‌تونم درست نفس بکشم. همش می‌ترسم تور جهانی‌مون به‌هم بریزه، یا طرفدارا...

صداش خاموش شد، انگار نمی‌خواست بگه چی تو سرش می‌گذره.

+: می‌دونم چطوره. وقتی همه دارن نگاهت می‌کنن، انگار دیگه مال خودت نیستی. ولی می‌دونی؟ این سیب‌زمینی که الان خوردی، این لحظه، این مال توئه. هیچ‌کس نمی‌تونه ازت بگیرتش.

تهیون یه لحظه بهش زل زد. حرفای بومگیو ساده بود، ولی یه جورایی انگار یه وزنه از روی قلبش برداشت. لبخند کمرنگی زد.

-: تو چطور این‌قدر راحت حرف می‌زنی؟ انگار هیچ‌چیز تو دنیا نمی‌تونه اذیتت کنه.

بومگیو خندید و شونه‌هاشو بالا انداخت.

+: راحت؟ نه بابا! منم کلی دردسر دارم. ولی یاد گرفتم گاهی باید به خودم یه کم استراحت بدم. مثلاً، یه دفتر نقاشی بردارم، سوار مترو بشم، و فقط خط بکشم. یا یه دزدو با پاشنه پام بزنم زمین!

چشمکی زد و تهیون بالاخره خندش گرفت.

-: راستی، اون حرکت تو مترو... تو واقعاً کی هستی؟

تهیون با کنجکاوی پرسید. بومگیو فقط یه لبخند مرموز زد.

+: یه آدم معمولی که گاهی زیادی فضول می‌شه. حالا تو بگو، کانگ تهیون، غیر از سیب‌زمینی و تور جهانی، چی تو زندگیت دوست داری؟

تهیون یه لحظه فکر کرد. این اولین باری بود که یکی تو این چند روز ازش همچین سؤالی پرسیده بود. و برای اولین بار، حس کرد شاید بتونه یه کم خودش باشه، بدون ترس از قضاوت.

تهیون برای چند لحظه مکث کرد، انگار داره تو عمق وجودش دنبال یه جواب واقعی می‌گرده. نگاهش به همبرگر نیمه‌خورده روی میز بود، ولی فکرش جای دیگه.

-: دوست دارم... دوباره زندگی کنم.

بومگیو خندید، از اون خنده‌های گرم و بی‌غل‌وغش که انگار کل فضا رو روشن می‌کرد.

+: زندگی؟ تو هنوز جوونی، کانگ تهیون! همین حالا هم می‌تونی زندگی کنی.

تهیون سرشو تکون داد و یه لبخند تلخ زد.

-: نه، منظورم اینه... دوست داشتم یه چیز دیگه بودم. هر چیزی جز آیدل بودن. وقتی نوجوون بودم، انقدر تو فکر رقص و آواز بودم که هیچ‌وقت فرصت نکردم چیزای دیگه رو امتحان کنم. مثلاً... نمی‌دونم، شاید نقاشی، شاید سفر کردن بدون برنامه، یا حتی یه کار ساده مثل کار کردن تو یه کافه. یه زندگی معمولی.

بومگیو با دقت گوش می‌داد، انگار هر کلمه تهیونو با تمام وجودش حس می‌کرد. یه لحظه ساکت شد، بعد یه جرقه تو چشماش روشن شد. دفتر سورمه‌ایشو از تو کوله‌ش درآورد و گذاشت روی میز.

+: می‌دونی چیه؟ اگه نمی‌تونی اون زندگیا رو واقعی امتحان کنی، بیا حداقل بذار رو کاغذ برات زنده‌شون کنم. هر فانتزی یا سناریویی که تو سرته، بگو، من می‌کشمش. یه جورایی انگار داری تو دنیای خودت زندگی می‌کنی.

تهیون با تعجب بهش نگاه کرد.

-: چی؟ تو جدی می‌خوای این کارو کنی؟

بومگیو شونه‌هاشو بالا انداخت و با یه لبخند شیطون گفت:

+: چرا که نه؟ تو بهم بگو تو اون زندگی رویاییت چی می‌بینی، منم می‌کشمش. شاید یه روز خودت رفتی سراغش.

تهیون یه لحظه خندش گرفت، ولی تو دلش یه گرمای عجیب حس کرد. انگار این پیشنهاد ساده، یه در کوچیک به یه دنیای جدید براش باز کرده بود.

-: باشه... مثلاً، منو تو یه کافه تصور کن، با یه پیش‌بند سبز، دارم برای مشتریا قهوه درست می‌کنم. یا نه، صبر کن... یه جاده خاکی، من با یه کوله‌پشتی دارم پیاده می‌رم، بدون اینکه بدونم مقصدم کجاست.

بومگیو دفترشو باز کرد و مدادشو برداشت.

+: همین؟ خب، شروع کن! جزئیات بده، تهیون. قهوه‌ت چه مدل قهوه‌ایه؟ جاده‌ت کنار جنگله یا بیابون؟

تهیون خندید، این‌بار واقعی‌تر. برای اولین بار تو این چند روز، حس کرد یه کم سبک شده. انگار بومگیو با اون مداد و دفتر جادوییش، داشت یه تیکه از رویاهاشو واقعی می‌کرد.


Report Page