A boy with a notebook p.1
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,تهیون با قدمهای تند و عصبی توی راهروی کمپانی راه میرفت، انگار هر قدمش میخواست کاشیهای براق زیر پاشو خورد کنه. گوشیشو توی مشتش اونقدر سفت گرفته بود که انگشتاش سفید شده بودن و گلس گوشی هر لحظه ممکن بود زیر فشار بشکنه. صورتش از خشم سرخ بود، موهای صورتیش با هر قدم تکون میخورد و چشمای تیز و براقش فقط یه مقصد داشت اتاق مدیریت.
بدون اینکه حتی لحظهای مکث کنه یا در بزنه، دستگیره رو چرخوند و درو با یه ضربه باز کرد. توی اتاق، مدیرکل و منیجرش پشت میز نشسته بودن و آروم با هم گپ میزدن. با ورود ناگهانی تهیون، هر دو برای چند ثانیه خشکشون زد. منیجر خواست چیزی بگه، شاید بپرس چیشده که اینطوری طوفانی اومدی، ولی تهیون نذاشت حرفش تموم بشه. صداش با یه فریاد پر از خشم تو اتاق پیچید.
-: اینطوری میخواستین خبرا رو دستکاری کنین؟
گوشیو با دست لرزون به سمت منیجر گرفت. روی صفحه، ویدیویی پخش میشد؛ تهیون توی یه کلاب، با دو تا دختر، فقط یه لحظه نزدیکشون شده بود، یه لمس کوچیک، همین. ولی نتیزنها انگار منتظر یه بهونه بودن. تو کامنتها و پستها داشتن پوستشو میکندن. این ویدیو قرار بود پاک بشه، قرار بود هیچکس نبینتش، اما حالا تهیون قربانی یه بازی کثیف شده بود؛ گندکاری یه سیاستمدار که با یه ویدیو سرپوش گذاشته بودن. منیجرش سعی کرد آرومش کنه، با همون لحن همیشگی که انگار همهچیزو میتونه درست کنه.
-: تهیون، آروم باش. این خیلی زود فراموش میشه. تور جهانیتون هیچ مشکلی پیدا نمیکنه.
ولی تهیون کجا حالش به این حرفا میرسید؟ نفساش تند و بریده بود، انگار قلبش داشت از قفسه سینش میزد بیرون. بیچارهتر از این بود که بخواد به این وعدههای توخالی دل ببنده.
توی همین لحظه، یونجون که صدای داد و فریادو از راهرو شنیده بود، آروم لای در رو باز کرد و سرشو آورد تو. چشمش افتاد به پسر مو صورتی بههمریخته و چشمای پر از خشم، داشت روبهروی منیجر و مدیرکل وایستاده بود. از اونطرف، مدیرکل انگار نه انگار که دنیا داره دور سر تهیون آتیش میگیره، با خونسردی بلند شد و رفت سمت میزش، قهوهشو برداشت و یه قلپ خورد. تهیون نفسنفسزنان چرخید سمتش و با صدایی که میلرزید از شدت عصبانیت گفت.
-: حرفی نداری بگی؟
مدیرکل حتی پلک هم نزد. با همون لحن سرد و بیتفاوت گفت: خب، حالا یه استفاده کوچیک از این ویدیو که چیزی نمیشه.
و دوباره قهوهشو سر کشید. تهیون دیگه طاقتش طاق شده بود. با دو قدم بلند رفت سمت میز مدیرکل، انگار میخواست بپره روش و یقهشو بگیره. منیجرش تند پرید جلوش و بازوشو گرفت، ولی تهیون با یه حرکت دستشو کنار زد. همون لحظه یونجون که تا حالا فقط با ترس نگاه میکرد، دوید تو اتاق و صداش دراومد.
+:تهیون، آروم باش!
تهیون اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود. با چشمای پر از خشم زل زد به مدیرکل.
-: اگه جرئت داری، بلند شو از پشت اون میزت، بیا جلوی صورتم اینو بگو.
+: نمیام.
مدیرکل فقط یه لبخند کج تحویلش داد و شمردهشمرده حرفشو گفت. تهیون پوزخندی زد.
-: پس من میام اونور میز.
و یه قدم دیگه برداشت، انگار واقعاً میخواست بپره روی میز. حتی مدیرکل که تا اون لحظه مثل سنگ یخ بود، یه لحظه رنگش پرید و عقب رفت، تکیه داد به پنجره تمومقد پشت سرش. فنجون قهوهش روی میز کج شد و قهوه ریخت روی کاغذای جلوش، ولی انگار براش مهم نبود.
خوشبختانه یا متأسفانه، یونجون درست همون موقع از پشت محکم بازوی تهیون رو گرفت و با زور کشیدش عقب. تهیون تقلا کرد، ولی یونجون ولکن نبود. با یه حرکت تقریباً پرتش کرد پایین و نگهش داشت. تهیون هنوز نفسنفس میزد، چشمای پر از خشمش بین مدیرکل و منیجر میچرخید، ولی دیگه نمیتونست تکون بخوره.
تهیون روی زمین سرد اتاق تمرین نشسته بود، زانوهاشو بغل کرده و انگشتاشو توی موهای صورتی بههمریختش فرو میبرد، انگار میخواست با چنگ زدن به موهاش، آشوب توی سرشو آروم کنه. سرش پایین بود، چشماش به نقطهای نامعلوم روی کفپوش خیره شده بود. منیجرش یه گوشه وایستاده بود و مثل یه نوار گیرکرده هی تکرار میکرد.
-: تهیون، جدی میگم، چیز خاصی نیست. اینا یه هفته دیگه از ذهن مردم پاک میشه.
ولی این حرفا برای پسر مو صورتی فقط سر و صدا بود. توی سرش یه فکر سمی هی دور میزد؛ اگه مردم کنسلش کنن چی؟ اگه همهچیز، همه زحمتایی که کشیده، بهخاطر یه ویدیوی دروغی که حتی تقصیر خودش نبود، دود بشه بره هوا چی؟
دستاش از استرس میلرزید، انگار حتی جون نداشت یه لیوان آب دستش بگیره. نفساش تند و بریده بود، مثل کسی که داره از یه کابوس فرار میکنه. یونجون که تا اون لحظه ساکت یه گوشه وایستاده بود، بالاخره حال خراب تهیون رو دید. ابروهاش گره شد و با یه قدم محکم رفت سمت منیجر.
+: فکر کنم بهتره یه کم بهش فضا بدیم. لطفاً برو بیرون.
منیجر یه لحظه مکث کرد، خواست چیزی بگه، ولی نگاه سنگین یونجون نذاشت. فقط سرشو تکون داد و آروم از اتاق رفت بیرون. در که بسته شد، سکوت سنگین اتاق تمرین رو پر کرد. فقط صدای نفسنفس زدن تهیون بود که توی فضای بزرگ میپیچید. یونجون از توی آینه قدی، بازتاب تهیون رو دید؛ شونههای افتاده، موهای بههمریخته، دستایی که هنوز تو موهاش گره شده بود. نفس عمیقی کشید، انگار میخواست خودشو برای یه ماموریت سخت آماده کنه.
آروم رفت و روبهروی تهیون روی زمین نشست. زانوهاشو جمع کرد و یه کم خم شد تا بتونه تو چشمای تهیون نگاه کنه، ولی تهیون هنوز سرش پایین بود. یونجون با صدای نرم و آروم، مثل وقتی که یکی داره بچهای رو آروم میکنه، باهاش حرف زد.
+: هی، تهیون... نگاهم کن، فقط یه لحظه.
تهیون تکون نخورد، ولی انگشتاش یه کم شل شدن. یونجون ادامه داد.
+: میدونم الان انگار همهچیز داره خراب میشه. میدونم داری میترسی. ولی تو کانگ تهیونی، مگه نه؟ تو از این سختتراشم گذشتی. اینم فقط یه طوفان کوچیکه. من باهاتم، باشه؟
تهیون بالاخره سرشو یه کم بالا آورد. چشمای پر از اشک و خستش به یونجون زل زد. صداش میلرزید وقتی زمزمه کرد.
-: اگه... اگه همهچیز تموم بشه چی؟ اگه دیگه نذارن بخونم؟
یونجون لبخند محوی زد، از اون لبخندایی که پر از اطمینان بود. دستشو آروم گذاشت روی شونه تهیون.
+: هیچچیز تموم نمیشه. تو برای این کار ساخته شدی. این آدما؟ این حرفا؟ اینا نمیتونن تو رو متوقف کنن. ما با هم درستش میکنیم، قول میدم.
تهیون نفس عمیقی کشید، هنوز پر از استرس بود. یونجون فقط ساکت کنارش نشست، بدون اینکه چیزی بگه، فقط حضورش کافی بود تا تهیون احساس کنه تنها نیست.
یونجون و تهیون چهار سال پیش، دو تا نوجوون پر از آرزو، پاشونو گذاشتن توی این کمپانی. اون موقع فقط کارآموز بودن، با کولهباری از رویا و یه عالمه ترس از نرسیدن. شبای طولانی تمرین، اشکای پنهونی توی اتاقای تنگ خوابگاه، و نقدهای تیز مربیا رو تحمل کردن تا به امروز برسن.
حتی تهیون یه زمانی فکر میکرد شاید هیچوقت دبیو نکنه، شاید فقط یه اسم گمنام بمونه توی لیست کارآموزای فراموششده. ولی حالا؟ دو سال بود که با یه کارنامه طلایی میدرخشید. کنسرتای شلوغ، آهنگایی که چارتا رو منفجر کرده بودن، و فریاد طرفدارایی که اسمشو با عشق صدا میزدن. همهچیز مثل یه رویا بود، رویایی که حالا داشت با یه ویدیوی لعنتی به کابوس تبدیل میشد.
تهیون واقعاً میترسید. ترسش فقط از دست دادن تور جهانی یا شهرت نبود؛ ترسش از این بود که همه زحمتایی که با خون دل کشیده، همه شبایی که به جای خوابیدن تمرین کرده، همه لحظههایی که خودشو برای این مسیر فدا کرده، دود بشه بره هوا. اونم بهخاطر چیزی که حتی یه ذره حقیقت نداشت. سالها بود که گرایششو قایم کرده بود، توی قلبش قفلش کرده بود و به هیچکس، چیزی نگفته بود. با کسی اونقدرا صمیمی نشده بود، رابطهای شروع نکرده بود، فقط و فقط برای اینکه حاشیهای درست نشه، که موفقیتشو نگه داره، که طرفداراشو از دست نده. حالا حس میکرد روی یه لبه تیغ راه میره؛ یه قدم اشتباه، و همهچیز فرو میریزه.
توی اتاق تمرین، هنوز روی زمین نشسته بود.
-: یونجون، اگه همهچیز خراب بشه... من نمیتونم از اول شروع کنم. نمیتونم.
+:تهیون، تو از هیچی شروع کردی و به اینجا رسیدی. این آدما، این شایعهها، نمیتونن تو رو نابود کنن. تو قویتر از این حرفایی. ما باهمیم، یادته؟ مثل همون روزای اول.
تهیون سرشو پایینتر برد، ولی گوشش به حرفای یونجون بود. هنوز ترس تو وجودش موج میزد. بعد از چند دقیقه، نفسهای تهیون بالاخره آرومتر شد. انگار طوفان توی سرش یه کم فروکش کرده بود، ولی هنوز یه غبار سنگین تو دلش مونده بود. کاری از دستش برنمیاومد؛ فقط باید صبر میکرد تا این موج شایعهها بخوابه و مردم فراموشش کنن.
تا شروع تور جهانی چیزی نمونده بود و قرار بود بیشتر روز رو با یونجون تمرین کنن. البته اینبار، نسبت به کامبک قبلی، وقت استراحت بیشتری داشتن، ولی فشار روی تهیون اونقدر زیاد بود که حتی فکر رقصیدن و تمرین حالشو بههم میزد. حوصله هیچی نداشت. شاید امشب بهتر بود فقط استراحت کنه، یه کم به خودش فرصت بده.
کلاه لبهدارشو از روی میز برداشت و کشید روی سرش تا موهای صورتی پررنگشو قایم کنه. ماسک مشکی همیشگیشو روی صورتش زد و بدون اینکه به کسی چیزی بگه، از اتاق تمرین زد بیرون.
این عادت قدیمی تهیون بود؛ وقتی دنیا زیادی روش سنگینی میکرد، صورتشو میپوشوند و میرفت بین مردم گم میشد. انگار قدم زدن توی شلوغی شهر، بین آدمای غریبه، یه جورایی بهش آرامش میداد. گاهی تو سرش زندگی بقیه رو قضاوت میکرد، فکر میکرد هیچکس به اندازه خودش بدبخت نیست. حداقل اونا واقعاً آزاد بودن، نه مثل اون که انگار تو قفس شیشهای گیر کرده بود.
تهیون عاشق مترو بود. عاشق این بود که بشینه و زندگی آدما رو تماشا کنه. انگار توی هر واگن مترو، هزارتا داستان و زندگی جا شده بود. یکی با هدفون غرق موسیقی بود، یکی با عجله داشت پیام میفرستاد، یکی هم فقط خیره شده بود به پنجره و انگار تو فکرای خودش گم بود. تهیون همهشونو میدید و به خودش فکر میکرد، به گرفتاریاش، به زندگی، به همهچیز.
چندباری یونجون هم وقتی استرس داشت باهاش اومده بود، ولی هیچوقت از این کار لذت نبرد. یونجون همیشه غر میزد که «این چه کاریه؟ فقط خودتو خسته میکنی.» ولی تهیون فرق داشت.
اون سوار اولین ایستگاه مترو شد، گوشهای نشست و تا آخرین ایستگاه فقط نگاه کرد. به آدما، به نورای تونل که از پنجره رد میشدن، به خودش. تو اون لحظهها، انگار میتونست برای چند ساعت از کانگ تهیونِ آیدل فرار کنه و فقط یه آدم معمولی باشه، گم توی شلوغی.
تهیون مثل همیشه سوار مترو شد. انگار اون صندلی گوشهی واگن، ته گوشهی ردیف آخر، مخصوص خودش بود. همیشه همونجا مینشست، کلاه لبهدارشو تا روی چشماش پایین میکشید و ماسکشو درست میکرد تا کسی نشناستش.
مترو با هر ایستگاه شلوغتر میشد، پر از آدمای جورواجور. دانشآموزایی با کولههای سنگین که غرق کتابای درسیشون بودن، یه مادر کارمند که با یه دست گوشی و با دست دیگه کیفشو نگه داشته بود، یه مرد جوون که انگار عجله داشت برسه به بار یا یه قرار شبونه. تهیون فقط نگاهشون میکرد و تو فکرش غرق شد.
اگه آیدل نمیشد، الان چیکاره بود؟ یه کارمند با کتوشلوار خاکستری که هر روز صبح با عجله میدوه سمت مترو؟ یه هنرمند خیابونی که کنار پیادهرو گیتار میزنه؟ یا شاید یه ورزشکار که تو استادیوم عرق میریزه؟ ولی هر چی فکر کرد، نمیتونست خودشو چیزی جز یه آیدل ببینه. انگار این مسیر، این صحنه، این فریاد طرفدارا، تنها چیزی بود که بهش معنا میداد، حتی حالا که همهچیز رو لبه پرتگاه بود.
چشمش افتاد به پسری که روبهروش نشسته بود. یه پسر با موهای قهوهای تیره کوتاه، هودی خاکستری گشاد و هدفون مشکی که انگار کل دنیا رو بلاک کرده بود. توی دستش یه دفتر با جلد چرم سورمهای بود و با مداد تندتند توش اسکچ میکشید. انگار نه شلوغی مترو براش مهم بود، نه آدمای اطراف. تهیون ناخودآگاه خیرهش شد.
همه توی مترو غرق دنیای خودشون بودن، هر چند دقیقه یه بار سرشونو از گوشی بلند میکردن و به دنیای واقعی سرک میکشیدن، ولی این پسر انگار کلا تو یه دنیای دیگه بود. لباساش هیچ فرقی با بقیه نداشت، یه هودی ساده، یه شلوار معمولی، ولی چشماش... چشماش درشت و کشیده، پشت مژههای بلندش انگار یه دنیای پر از رنگ قایم شده بود. تهیون نمیدونست چرا، ولی نمیتونست نگاهشو ازش بگیره. انگار اون پسر، با اون مداد و دفترش، یه چیزی تو تهیون بیدار کرده بود، یه حس غریب که نمیتونست اسمشو بذاره.
غرق نگاهش بود، غرق خطوطی که مداد پسر روی کاغذ میکشید. نفهمید چقدر گذشته، شاید چند ثانیه، شاید چند دقیقه. مترو یهو تکون خورد و تو ایستگاه بعدی ایستاد. پسر دفترشو بست، هدفونشو درست کرد و از جاش بلند شد که پیاده بشه. تهیون، بدون اینکه حتی فکر کنه، ناخودآگاه از جاش بلند شد. پاهاش انگار خودشون راه افتاده بودن، انگار یه چیزی تو وجودش میگفت نباید بذاره این پسر گم بشه تو شلوغی. کلاه و ماسکشو یه بار دیگه چک کرد و پشت سر پسر از واگن پیاده شد.
تهیون هنوز چند قدم از مترو دور نشده بود که یه حس عجیب ته دلشو قلقلک داد. انگار یه چیزی پشت شلوارش خالی بود. نفسشو برای یه لحظه حبس کرد و دستشو آروم روی جیبای پشتیش کشید. با حس پارگی زیر جیب، چشماش گرد شد. دستشو هی بالا و پایین کرد، ولی هیچی. کیف پولش غیبش زده بود.
-: فاک!
چرخید سمت مترو، ولی درای واگن درست همون لحظه بسته شد و با یه صدای سوت، قطار راه افتاد. چشمش به جمعیت دورش دوید، ولی نه از اون پسر با هودی خاکستری خبری بود، نه از کسی که بتونه حدس بزنه دزده. فقط یه مشت آدم غریبه که هرکدوم تو دنیای خودشون غرق بودن.
حالا تهیون توی دفتر پلیس ایستگاه مترو نشسته بود، پاهاشو از استرس تکونتکون میداد و انگشتاشو تو هم قفل کرده بود. همینجوری حالش گرفته بود، حالا هم کیف پولشو زدن. کارآگاه روبهروش، یه مرد قدبلند و چهارشونه، معلوم بود چند شبه درست نخوابیده. زیر چشماش گود افتاده بود و موهای مشکی شلختش انگار با دست مرتب شده بود. صورت کشیدهش، با لبایی که یه کم شبیه خرگوش بود، توجه تهیونو جلب کرد. مردونه بود، ولی یه جورایی کیوت. تهیون تو دلش فکر کرد این دیگه چه کارآگاهیه؟
+: متأسفم که اینو میگم، ولی تو نفر اول نیستی که امروز کیفشو زدن.
کارآگاه گلوشو صاف کرد و با صدایی که انگار خستگی ازش میبارید، گفت. تهیون پوفی کشید و زیر لب غر زد.
-: پس امیدی بهش نیست؟
+:نه، خیالت راحت. زودی میگیرمش. برای همین من اینجام!
کارآگاه یه نیشخند کج زد. تهیون چشماشو ریز کرد. این یارو یه کم زیادی از خودش مطمئن نبود؟ ولی چارهای نداشت جز اینکه بهش اعتماد کنه. کارآگاه یه کارت ویزیت جلوش گذاشت.
+: اگه چیزی یادت اومد یا خواستی باهام در تماس باشی، به این شماره زنگ بزن.
تهیون کارت رو برداشت و چشمش به اسم روش افتاد؛ چوی سوبین. پس اسم این کارآگاه عجیبوغریب سوبین بود.
سوبین یه لحظه برگشت سمت مانیتور و تصاویر دوربینای ایستگاه رو چک کرد. لحظهای که تهیون از مترو پیاده شده بود رو پیدا کرد و با دیدن اون پسر با هودی خاکستری، اخم ریزی کرد. از جاش بلند شد، دستشو روی کمربندش کشید و زیر لب غر زد.
-: آه، فاک! باز دستبندمو برداشت.
تهیون با شنیدن این جمله، سرشو بلند کرد و زل زد به سوبین. تو دلش گفت "این دیگه چه آدمیه؟" هیچ امیدی به این کارآگاه نداشت، ولی کارت رو تو جیبش گذاشت و با یه نفس عمیق از دفتر زد بیرون. حالا نهتنها با شایعهها و فشار کمپانی، بلکه با یه کیف پول گمشده و یه کارآگاه شلخته هم طرف بود.