A Promise the Sea Kept.

A Promise the Sea Kept.

h

اوایل شنیدن صدای فریاد و گریه‌های افراد توی اون راهرو سخت به نظر می‌رسید

اما حالا، قدری پسر به اون مکان اومده بود که گوش‌هاش دیگه واکنشی نشون نمی‌داد.

صدایی که خاموش می‌شد

و صدای خانواده‌‌ها بلند می‌شد.

و اونجا توی ذهن پووین فقط یه معنی وجود داشت...مرگ.

راهروی بیمارستان مثل هرروز شلوغ بود. بوی مواد ضدعفونی کننده حالا دیگه حس نمی‌شد و اذیت کننده نبود.

پووین بالش زیر سرش رو جا‌به‌جا کرد و نفس آرومی کشید. 

وضعیتش به نسبت بهتر بود، اما هنوز بیمارستان براش خونه نشده بود. اوایل پشیمون شده بود. می‌گفت می‌خواد درمانش رو توی خونه ادامه بده اما کم‌کم، به موندن عادت کرد.

"پو" صدایی باعث شد افکارش قطع بشه، هم اتاقیش بود. 

"چیکار می‌کنی؟" پوند وقتی از پسر جوابی نشنید پرسید

"هیچی فقط...به این فکر می‌کردم که چقدر زود گذشت"

پوند تکیه‌اش رو از تختش گرفت و بلند شد لبه تخت نشست و به چهره‌ی پسری که روی تخت کناریش دراز کشیده بود خیره شد.

پووین، کسی که باعث شده بود این مکان سرد و بی روح براش قابل تحمل بشه‌...

"پو...اون قولی که بهت داده بودم رو یادته؟" 

پووین دهن باز کرد تا جواب بده اما نه، انگار که هرچقدر دنبال جواب می‌گشت چیزی پیدا نمی‌شد.

کمی ایستاد و بیشتر فکر کرد. چرا یادش نبود؟

پوند وقتی مکث پسر رو دید لبخند تلخی زد، بغض سنگینی توی گلوش بود که سعی در مخفی کردنش داشت.

"قول دادم وقتی هردومون خوب شدیم ببرمت کنار دریا" مکث کرد و ادامه داد

"زیر یه درخت دراز بکشیم و از این روز‌ها بگیم" 

پوند گفت و انگشت‌هاش لبه تختش فشرده شدن. نمی‌دونست این بار چندمه که قولش رو برای پووین یادآوری می‌کنه...

پووین لبخند شیرینی زد و مثل پوند بلند شد و لبه تختش نشست دستش رو دراز کرد و دست‌های پوند رو گرفت 

پوند نگاهی به دست‌های بی‌رنگ پسر انداخت، دست‌های هردوشون لاغر‌تر از قبل بود

"واقعا قول می‌دی؟" پووین با ذوقی که توی لحنش خودنمایی می‌کرد پرسید 

پوند لحظه‌ای سکوت کرد و لبخند کمر‌نگی زد اما انگار چیزی سنگین‌تر از لبخندش بود و بعد آروم گفت:

"قول می‌دم" 

شاید تنها چیزی که دل هردو رو اون لحظه گرم کرده بود همین قول کوچیک بود.

قولی که از نظر هر فرد دیگه‌ای یه چیز عادی و معمولی بود اما برای اون‌ها اینطور نبود...

شب، وقتی که شیفت دکتر‌ها و پرستار‌ها عوض شده بود پرستار مورد‌علاقه‌ی پوند اومده بود، اون همیشه اجازه می‌داد شب‌ها پوند همراه خودش پووین رو بیرون از بیمارستان ببره.

وقتی که قایمکی مثل شب‌های گذشته باهم از راهرو رد می‌شدن پوند دستش رو عقب برد. پووین نگاهی به دست پوند انداخت، وقتی منظورش رو فهمید دست ظریفش رو بین دست پوند گذاشت.

بدون سروصدا داخل حیاط رفتن و نفس راحتی کشیدن، خنک بود.

صدای ماشین می‌اومد صدای موتور...

پووین رو به مرد کرد و پرسید "جالبه نه؟"

پوند نگاهش کرد و دستش رو کشید روی صندلی نشستن

"چی؟"

پووین سرش رو روی شونه‌ پوند گذاشت و از فاصله‌ی کم به چهره پوند نگاه کرد، مثل همیشه زیبا بود...

"اینکه یه روز...دلت برای همین صدا‌ها تنگ می‌شه"

پوند کمی مکث کرد نفسی کشید و به آسمون نگاه کرد.

نمی‌خواست چیزی که تو ذهنشه رو به زبون بیاره اما...نتونست. 

"من فقط...دلم برای صدای تو تنگ می‌شه"

پووین ابرویی بالا انداخت و سرش رو از شونه‌ی مرد بلند کرد

"من که همین‌جام" با حالتی که تعجب توش مشخص بود لب زد

پوند دستش رو بالا اورد صورت پووین رو لمس کرد

لب‌هاش باز شد که چیزی بگه اما درآخر سکوت کرد فقط سر تکون داد و به چشم‌های پسر رو‌به‌روش نگاه کرد

"آره...همین‌جایی" بعد از حرفش دوباره سر پووین رو روی شونه‌اش گذاشت. پوند ترس داشت. از اتفاقی که ممکن بود بیوفته ترس داشت.

نیم نگاهی به پووین انداخت، در عین حال امید داشت؛ برای آینده.

----

فردای اون شب، صبح زود پرستار بالا سر هر دو بیمار اومده بود و یه سری چیزها توضیح می‌داد 

پوند دستی به صورتش کشید و به بالش پشت کمرش تکیه کرد

پرستار چیزی‌ درباره‌ی دارو می‌گفت و پوند فقط نصفه نیمه شنید

"چرا...باید داروی جدید بخورم؟" سوالی بود که پوند رو به پرستار پرسید.

پسر کناریش برگشت و بهش نگاه کرد، منظور پوند چی بود؟

پرستار لبخند زد

"داروهاتون عوض شده، یادتونه؟"

پوند آب دهنش رو قورت داد و نگاهی به پووین انداخت.

کمی ایستاد و بعد گفت "آره، یادم اومد" 

وقتی قرص‌هاش رو خورد و پرستار رفت پووین هنوز به پوند نگاه می‌کرد

"پوند چت شده؟"

پوند پشت سرش رو خاروند و سعی کرد زود به بحث خاتمه بده

"فقط خسته بودم پو"

پووین آب توی لیوان رو خورد و قورت داد و از تلخیه قرصش اخمی بین ابروهاش نقش بست

"انقدر خسته‌ای که قولمون رو یادت بره مثلا؟"

پوند با شنیدن صدای پووین نتونست نگاهش کنه، نگاهش رو به سرامیک سفید اتاق بیمارستان دوخت.

پسر از چه قولی حرف می‌زد؟

فکش رو کمی سفت کرد و سریع خودش رو جمع کرد:

"مگه میشه یادم بره؟"

پووین چند لحظه به پوند نگاه کرد، طولانی‌ تر از همیشه

بعد آروم سرش رو کج کرد

"پوند..."

پوند سریع به پسر نگاه کرد و لبخندی زد. از اون لبخند‌هایی که خودش هم باورش نمی‌کرد.

پووین اول به لبخندش و بعد به چشم‌هاش نگاه کرد

"اون قول..." 

صداش پایین تر اومد.

"دقیقا چی بود؟"

پوند هیچی نگفت. فقط نگاه کرد.

به دست‌های پووین به پلک‌های لرزونش به لیوان نیمه‌خالی.

به اتاق سفید.

"گفتم که..." صداش کمی خشک بود پس آب دهنش رو آروم قورت داد و ادامه داد:

"می‌برمت دریا..."

پووین منتظر ادامه‌ی حرفش بود اما متوجه شد حرف پوند تمام شده.

"نه..."

آروم حرف می‌زد انگار که گلوش توان زدن این حرف‌هارو نداشت.

"یه‌چیز دیگه هم بود پوند"

ولی تنها سکوت بود که بین اون دو نفر اتفاق افتاد، طولانی تر از همیشه.

پوند چشم‌هاش رو بهم فشرد

"پو...الان خستم باشه؟"

پسر سر تکون داد و سکوت کرد.

الان دیگه دنبال جواب نمی‌گشت انگار دنبال خود سوال می‌گشت...

"باشه" آروم گفت.

نمی‌دونست چرا اما این مکالمشون حس سنگینی داشت. طوری که هردوی اونها سکوت کردنشون ادامه دار شد.

----

فردای اون روز، هردو سعی کردن به اتفاق روز گذشته فکر نکنن.

حالا، ظهر بود و هردو توی حیاط بیمارستان قدم می‌زدن 

دست‌های همدیگه رو گرفته بودن، مثل همیشه و دفعه‌های قبل...

پووین هربار که کنار پوند بود، از وجودش ممنون بود. 

برای اینکه امیدش شد هم‌راهش شد...ولی هربار می‌خواست به اوایل آشناییشون توی بیمارستان فکر کنه قلبش تیر می‌کشید.

نه چون توی مکان عادی‌ای آشنا نشدن و یا مثل بقیه نبودن...

برای اینکه هرچقدر تلاش می‌کرد اولین روزی که همو دیدن رو به خاطر نمی‌اورد

صورت پوند رو یادش بود.

لبخندش رو یادش بود.

اما روزی که اولین بار دیده بودتش رو نه.

خیلی وقت بود که از یاد برده بودش اما هیچوقت به پوند نگفت تا ناراحت نشه، بالاخره قرار بود همه‌چیز درست شه نه؟ اونموقع می‌تونست تعریف کنه 

مثلا  بگه: «پوند من حتی شده اسمت رو برای لحظه‌ای فراموش کنم.

یا اتاقمون رو قاطی کنم اشتباه برم یه اتاق دیگه 

یا بگه که متوجه می‌شد که قولی وجود داشته، فقط به خاطر نمی‌اورد.»

وقتی همه‌چیز درست شد، بهش می‌گفت. حداقل خودش اینطور فکر می‌کرد.

وقتی دستش توسط پوند کشیده شد بیخیال افکارش شد و همراه پوند راه افتاد

پوند آروم خندید و پسر رو گوشه‌ای از بیمارستان جایی که کسی نبود کشید 

"چی‌کار می‌کنی" پسر اعتراضی کرد

پوند دست‌هاش رو روی کمر پووین گذاشت و کمی بهش نزدیک شد 

پیشونی‌‌اش رو روی پیشونی پسر گذاشت و نفس آرومی کشید

"می‌دونی..."

لبخند دیگه‌ای زد

"احساس می‌کنم به زودی مرخص می‌شیم و از این جا راحت می‌شیم"

پسر کوچیکتر دست‌هاش رو روی شونه پوند گذاشت و آروم سرش رو تکون داد

توی فضای بیمارستان کم پیش می‌اومد همچین اوقاتی رو باهم بسازن پس از فرصت استفاده کرد و روی لب‌های پوند خم شد و آروم بوسیدش و عقب کشید

"اگه اینطور می‌گی پس..."

به لب‌های درشت پوند نگاهی انداخت

"وقتی مرخص شدیم بیا کل شبو تا صبح بیدار بمونیم و بیرون باشیم خب؟"

پوند لبخندی به درخواست پسر زد و حلقه دست‌هاش دور کمر پووین رو محکم‌تر کرد و بوسه‌ کوتاهی روی لب‌هاش زد

"قول."

دومین قولش رو به پسر داد و امیدوار بود از پس هر دو قول بربیان.

می‌دونست که می‌تونن.

----

دوماه ماه گذشته بود، روزی که پووین منتظرش بود بالاخره رسیده بود.

بیماری به حدی خوب شده بود که نیازی به موندن توی بیمارستان نبود.

وسایل‌هاش رو جمع ‌می‌کرد و نگاهی به لیوان کنار سرش انداخت.

نفسش رو حبس کرد و نگاهی به اتاق انداخت.

فکرش رو نمی‌کرد اما حسابی به این اتاق عادت کرده بود. حتی به تشک و غذا‌های بیمارستان.

لبخند تلخی زد و وسایل هاش رو برداشت

"همینان فقط؟" 

پووین سر تکون داد

"آره مامان، بریم" 

بعد از امضا یه سری برگه‌ها همراه با مادرش بیرون از بیمارستان رفتن 

اما چیزی باعث شد متوقف شه

"پووین پسرم چی شده؟"

پسر دستش رو روی قلبش گذاشت و برگشت رو به بیمارستان کرد

این حس...

"چیزی جا گذاشتی پسرم؟"

پووین جوابی نداد هنوز به بیمارستان نگاه می‌کرد 

یکم مکث کرد و بعد گفت:

"من...نمی‌دونم"

ته قلبش حس می‌کرد چیزی رو فراموش کرده اما به خاطر نمی‌اورد چی رو...

بعد از گذشت چند ثانیه نفسی کشید و مسیرش رو ادامه داد. چون به نتیجه‌ای نرسید.

چون به خاطر نیورد.

و رفت...

گوشه‌ای از بیمارستان توی همون اتاق فردی هنوز روی تخت بود.

پوند از تخت بلند شد و سمت پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد

"اقای ناراویت حالتون خوبه؟"

پرستار وارد اتاق شد و با حرفی که زد سکوت اتاق رو شکست 

پوند فقط سر تکون داد و دوباره به پنجره نگاه کرد 

"حتما خوشحالی نه؟ بالاخره دوستت مرخص شد"

حرفش توجه پوند رو جلب کرد و کمی جلو تر اومد کنار تختش ایستاد

پوند اخم خفیفی کرد

"دوستم؟" پرسید و به فکر فرو رفت.

نمی‌فهمید پرستار راجب چی حرف می‌زنه...

آره، پووین رو می‌گم. یه مدت اتاق هاتون عوض شده بود"

پووین...

این اسم آشنا بود.

نمی‌دونست چرا اما حس آشنایی می‌داد انگار که قبلا شنیده بودش.

پوند لبه تختش نشست و آروم سر تکون داد 

"آها..."

فقط همین رو گفت و دوباره از دور به پنجره نگاه کرد

"من کی مرخص می‌شم؟"

پرستار درحالی که روی تخت پووین رو مرتب می‌کرد نوشته‌هایی رو توی یه دفترچه چک کرد

"مدت زیادی نمونده" با لبخند گفت و اتاق رو ترک کرد.

بعد از گذشت هفته‌ها بعد، درست مثل حرف پرستار، پوند مرخص شده بود.

روز‌هاش می‌گذشت، روی تخت گرم و نرم خودش می‌خوابید 

دیگه صدای شلوغی نمی‌اومد

صدای فریادی نمی‌اومد

صدای هیچ فردی نمی‌اومد

با این حال و با وجود این آرامش، پوند شب‌ها از خواب می‌پرید

قلبش حس پوچی داشت، حسی که نمی‌دونست از کجا منشا می‌گیره فقط می‌دونست هست...

به یاد می‌اورد کسی رو کنارش داشت اما نه اسم نه صدا و نه چهره‌ای به یاد داشت

یه روز، وقتی که هیچ دلیلی براش نداشت فقط به مکانی اومد که هفته‌ها توی ذهنش بود، شاید از سر دلتنگی برای فضای بیرون از بیمارستان؟

پاهاش رو روی شن تکون داد و از حس خوب شن لبخندی زد

موج‌های دریا به آرومی حرکت می‌کردن ولی با این‌حال صدای دریا بود که کل اون فضا رو پر کرده بود.

پوند کمی جلوتر رفت و پاهاش رو توی آب گذاشت.

از حس خنکی لبخندی زد و خم شد دست‌هاش رو هم توی آب برد 

شاید چیزی که خیلی وقت بود بهش نیاز داشت همین بود. دریا...

توی همین افکار بود که صدایی از پشت سرش به گوشش رسید

پسر جوونی ایستاده بود که موهاش رو باد تکون می‌داد.

پوند برای چند ثانیه مکث کرد و چهره‌ی اون فرد رو نگاه کرد

اون چهره...

زیادی آشنا بود و در عین حال زیادی غریبه

اون پسر هم متقابل چشم‌هاش به پوند خورد.

نمی‌دونست و توضیحی هم نداشت که چرا قلبش ناخواسته شروع به تپیدن کرد

انگار که حسی که قبلا توی وجودش داشته رو دوباره حس می‌کرده اما به خاطر نمی‌اورد چه حسی...

پوند از داخل دریا دراومد و پاهاش رو کف ساحل گذاشت و بخاطر خیسیِ پاهاش شن بهش می‌چسبید کمی نزدیک‌تر رفت و قبل از اینکه از کنار اون پسر رد شه ایستاد

"من...شمارو جایی دیدم؟" با شک پرسید. حتی نمی‌دونست چیشد که چنین چیزی رو به زبون اورد اما حالا منتظر جواب بود.

پووین سرفه کوتاهی کرد و گلوش رو صاف کرد

"فکر نمی‌کنم..." با وجود آشنا بودن اون چهره جوابی که داد همین بود.

پوند تنها به سر تکون دادن اکتفا کرد و رد شد.

از کنار هم رد شدن. هر دو از فردی که یه روزی تمام وجودش شده بود رد شدن...

بدون اینکه بفهمن و به خاطر بیارن که اون دست‌ها بار‌ها توی هم گره خورده بودن

اون چشم‌ها هزاران بار به هم خیره شدن

اون لب‌ها طعم هم‌دیگه رو می‌چشیدن

اون قلب‌ها چه فداکاری‌هایی برای هم می‌کردن

و دریا تنها شاهد قولی بود که فراموش شده بود اما هیچوقت از بین نرفته بود...

Report Page