A Deal with you
𝐁𝐨𝐫𝐚⋆هوا تاریک شده و حلال ماه از پشت شیشهی پنجرهی بزرگ توی اتاق مشخص بود؛ پنجرهی بزرگ، با پرده ای قهوهای رنگ کاور شده بود و حریری سفید رنگ زیرش، تناژ رنگی جالبی ایجاد میکرد تا روی مرتب بودن فضای اتاق تاثیر بذاره.
در کنار در اصلی اتاق که برای ورود و خروج بود، دو در دیگر هم وجود داشت، که یکی به سرویس بهداشتی مخصوص درون اتاق، و دیگری به اتاق لباس بزرگی که با کمد های سر تا سر پر شده بود ختم میشد.
فضای اصلی اتاق هم خالی نبود، درکنار کاناپه و نیز پذیرایی کوچکی، یک دراور هم نزدیک در ورودی بود تا افراد ساکن اونجا بتونم قبل از رفتن خودشون رو توی آینهی روی اون چک کنند؛ تخت کینگ سایزی هم در مرکز اتاق قرار داشت و روی پاتختی های کنارش دو آباژور کوچک به چشم میخورد.
تخت بزرگ ، پشتی ای با طرح جوی داشت و ملحفه های روی تخت سفید رنگ بودن که با پتو و بالش های قهوه ای رنگ تقریباً با پارچهی پرده ست شده بودن.
روی تخت اما کسی نشسته بود و عمیقأ بی توجه به فضای زیبا و مدرن اتاق توی افکارش پرسه میزد؛ یک هفته از ارائهی قرار داد ازدواج توسط شیمجهیون گذشته بود و حالا هسیونگ، دوباره توی خونهای بود که با خشم برای فرار از قرارداد ترکش کرده بود؛ اما این بار ، توی اتاقش و روی تخت مرد نشسته بود… به عنوان همسرش.
هیسونگ بعد از مراسم ازدواجی که خیلی سریع گرفته شده بود و تمام رسانه های کره رو ازش مطلع کرده بود برگشته و حالا توی خونه ای بود که ادامه زندگیش رو باید اونجا میگذروند.
نگاهش به حلقهای که کاملا اندازه انگشتش بود خیره بود، حلقه ای که نشون دهندهی پیوند بینشون بود؛ پیوندی که هر چند قرار دادی بود، اما شروطی که توسط خود مرد گذاشته شده بود بیشتر بنظر میرسید فقط برای هیسونگ قرار داد و اجبار باشه.
جهیون توی قرار دارد ذکر کرده بود که تا شیش ماه هیسونگ حق دوری، مخالفت با لمس فیزیکی، فرار از معاشقه و رابطهی جنسی(مگر در شرایط خاص و بیماری) رو نداره؛ به زبان ساده هیسونگ تا شیش ماه باید مثل معشوقه ای رفتار میکرد که با عشق تن به اون ازدواج داده و راه فراری نداشت.
صدای باز و بسته شدن در اتاق اون رو از افکارش خارج کرد و چیزی ته دلش فرو ریخت، میدونست اون شب قراره چه اتفاقی بیوفته و نمیتونست ازش فرار کنه، اما نمیتونست ذهنش رو آماده کنه، اون هیچ تصویری از همخوابهگی با مردی نداشت و این براش وحشتناک بود؛ و البته که قرار نبود ترسش رو به جهیونی که حالا وارد اتاق لباس شده و با دقت ساعتش رو از دستش خارج میکرد نشون بده.
پس فقط در سکوت همونطور نشست و اجازه داد افکارش توی ذهنش پرسه بزنن.
جهیون ساعتش رو توی جعبهی مخصوصش گذاشت و سپس کتش رو از تنش خارج کرد و توی یکی از سبد های خالی ، که برای جمع آوری لباس ها کثیف توسط خدمتکار ها بود انداخت و همونطور که کرواتش رو باز میکرد از اتاق لباس خارج شد و نگاهش رو به پشت هیسونگ دوخت؛ بنظر میرسید پسر سخت مشغول فکر کردن به چیزی بود که تا دقایقی دیگر مرد میخواست شروع کنه.
از اضطراب نامحسوس پسر ته دلش احساس دلسوزی میکرد، اما امشب قرار نبود عقب بکشه و بهش فضا بده؛ جهیون برای اون شب، روز ها برنامه ریزی کرده بود.
-نیازی نیست احساستتو مخفی کنی، ما دیگه ازدواج کردیم پس بهتره همه چیزو با هم در میون بزاریم.
جهیون همونطور که بند کروات رو از یقههای پیراهنش خارج میکرد و با دستش مرتبش میکرد گفت و بعد اضافه کرد.
-میتونی از همین الان شروع کنی و اضطرابتو بروز بدی؛ عزیزم.
میون جملهاش مکثی کرد و عمدی روی کلمهی «عزیزم» تاکید کرد.
هیسونگ همونطور که پشت به جهیون نشسته بود نیشخندی زد و کم کم شروع به خندیدن کرد؛جه یون هم به میز دراور که نزدیکه در ورودی بود تکیه داد و به هیسونگ خیره شد.
هیسونگ خندید و بعد از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید، سپس با لبخند پهنی روی لبش که تمسخر و فریاد میزد سمت جهیون چرخید و ابرویی بالا انداخت.
«میخوای راجب احساساتم بهت بگم؟!»
هیسونگ گفت و به مردی که با لبخند ملیحی سر تکون میداد خیره شد و سپس دوباره خندید ، انگشتای کشیدهاش رو سمت موهای ریخته شده روی پیشونیاش برد و به عقب هل داد؛ قدم های آرومش رو سمت جایی که جهیون ایستاده بود کشید و میونهی راه، کتش رو از تنش خارج کرد و روی دستهی کاناپهی کنار پنجره انداخت و بعد، دستاشو روی کمرش گذاشت و با تمسخر ادامه داد.
«من. حالم .از. تو و این ازدواج. بهم میخوره؛ شیم جه یون.»
هیسونگ از بین دندون های قفل شدهاش غرید و سپس با انگشت به سینهی جهیون ضربه زد.
«میخوای از احساساتم بدونی؟ پس خوب گوش بده شیم؛ من از این قرار داد متنفرم، از این ازدواج و از چیزی که قراره بین من و تو اتفاق بیوفته بیزارم ؛ اما میدونی چرا؟ به خاطر تو، من از اینکه قراره با تو همهی این ها رو تجربه کنم بیش از اندازه متنفرم.»
جملات آخرش رو فریاد زد و سپس همونطور که نفس نفس میزد به چهرهی ناخوانای مرد خیره شد، اما با ندیدن ریاکشنی از سمت مرد، کفری تر شد و با فوت نفسش از خشم، از کنارش رد شد و سمت اتاق لباس رفت تا لباسش رو عوض کنه.
نزدیک در اتاق لباس که رسید، ناگهانی پارچه ای دور مچش گره خورد و به محض اینکه سرش رو سمت عقب چرخوند تا ببینه چه چیزی دور دستش پیچیده شده؛ چونه اش توسط انگشتای جهیون گرفته شد و گرمایی روی لباش نشست.
هیسونگ برای ثانیه ای شوکه پلکی زد و به محض فهمیدن اینکه داره توسط مرد بوسیده میشه، اخم عمیقی بین ابرو هاش نشسته و سرش رو عقب کشید و خواست با دستش مرد رو عقب برونه ، اما بسته بودن دستاش موجب شد شوکه تر از قبل بشه.
جهیون عقب کشید و سپس با نیشخندی واضح به چشم های خشمگین هیسونگ خیره شد و با زبونش لبش رو خیس کرد؛ توی چند ثانیه با حرکتی حرفه ای، بند کرواتش رو دور یکی از مچ های هیسونگ گره زده و بعد با یکدفعه بوسیدن اون، حواسش رو پرت کرده بود و ادامهی بند کروات رو دور مچ دیگه اش پیچیده و گره زده بود.
و اینطور شد که حالا لی هیسونگ، دست بسته توی آغوشش بود، و با خشم سعی داشت دستاشو از بند کرواتی که به طرز آزاردهای محکم بسته شده بود، آزاد کنه.
جهیون دستش رو که به کمکش تونسته بود هر دو دست پسر رو پشت سرش با کروات ببنده، جلو آورد و روی قفسهای سینه اش گذاشت.
—متاسفم عزیزم، اما دستات مزاحم کارمون میشد.
جهیون گفت و بعد فشار دستش رو بیشتر کرد و هیسونگ رو به عقب هل داد و بدن پسر رو بین خودش و دیوار حبس کرد؛دست دیگه اش رو بالا آورد و انگشتش چونهی هیسونگ رو لمس کرد و چهرهی خشمگینش رو از نظر گذروند.
—مهم نیست که تو تا چه حد از من بیزار باشی؛ مهم اینه که من میخوامت و تو هم قراره لذت بخش ترین شب زندگیت رو تجربه کنی…
مرد همونطور که نوازشش رو تا گونهی استخوانی هیسونگ میبرد گفت و صورتش رو نزدیک تر برد و روی لبای براقش، پایان جملهاش رو زمزمه کرد.
—خصوصا چون قراره با من تجربهاش کنی، لی هسیونگ.
با پایان جملهاش، جهیون لبهاشون رو به هم رسوند و با دستش صورتش رو محکم گرفت تا نتونه بوسه رو بشکنه؛ هیسونگ با حس ناتوانی سعی داشت سرش رو عقب بکشه و خودش رو از بند مرد رها کنه، اما اینطور بنظر میرسید که جهیون برای اون شب قدرت بیشتری داشت.
مرد مک های پر سر و صدایی به لب های هیسونگ میزد، همزمان دست دیگه اش رو هم از قفسهای سینه اش پایین میکشید و عضلات شکمش رو از زیر پارچهای پیراهنش لمس میکرد.
با هر بوسه و مک های ریز و درشتی که جهیون به لب های پسر میزد، حس عجیبی توی شکم هیسونگ مییچید؛ اولین بوسه اش با همجنس خودش بود و پسر سردرگم شده بود…از اون بوسه حس بدی نداشته و این گیجش میکرد.
طوری بنظر میرسید که جهیون بیشتر از خودش بدنش رو میشناخت و با حرکتی حرفه ای و حساب شده ، اون رو از خود بیخود میکرد و این موضوع ، شدیداً اعصاب ضعیف هیسونگ رو به بازی گرفته بود.
جهیون دستش رو از قفسهای سینهی پسر پایین کشید و طی حرکتی ناگهانی ، چنگ محکمی به عضوش زد که بلافاصله صدای نالهای ازگلوی هیسونگ فرار کرد و بین لب هاشون گیر کرد ، و گونه های هیسونگ رو از شرم به رنگ سرخ درآورد.
بوسه های حساب شدهی جهیون و نوازش دستش روی عضلات شکم و عضوش، بدنش رو به طرز عجیبی سست کرده بود و هیسونگ شدیداً احساس شرم میکرد؛ از اینکه بدنش اینطور در مقابل لمس های مرد واکنش نشون میداد احساس شرم میکرد.
جهیون مک محکمی به لب هیسونگ زد و سرش رو کمی عقب کشید؛ پسر به هیچ وجه توی بوسه همراهی نکرده بود، یا به زبان دیگه مدام توی افکارش غرق بود و فرصت همراهی نداشت.
جهیون نیشخندی زد و به سادگی سگک کمربند پسر رو باز کرد و با صدای باز شدنش، موجب شد هیسونگ از افکارش که شامل شرمش از واکنش های بدنش بود خارج بشه و بازهم اخمی مهمون پیشونیش بکنه.
«دستت رو بکش کنار شیم.»
هیسونگ با خشم به دست جهیونی که دکمهی شلوار پارچه ایش رو باز کرده بود و حالا به آرومی مشغول پایین کشیدن زیپش بود ،خیره شد و از میون دندون های قفل شده اش غرید؛ مرد دیگه با همون نیشخند روی لبش ، خندید و بی توجه به حرف هیسونگ زیپ رو کامل پایین کشید و اجازه داد شلوار مرد کمی از کمرش پایین تر بیاد و با فشردن بدن هیسونگ به کمک دستش به دیوار ، باز هم اجازهی مقاومت و حرکت رو ازش گرفت.
-اوه عزیزم؛ نیاز نیست مشتاق بودنت رو از من مخفی کنی، من خوب میبینمش و قراره کلی بهت لذت بدم بامبی بوی.
با شنیدن لفظ «عزیزم» و « بامبی بوی» از زبون مرد، که لحجهی خاصی داشت و عجیب به گوش هیسونگ خوش اوا میومد ، پسر اخم عمیقی تری کرد و با تمسخر جوابش رو داد.
«مشتاق بودن؟!لذت؟! ببینم نکنه فکر کردی تو یه درامای تخمی تخیلی هستیم و من قراره زیرت التماس کنم و با ددی صدا کردنت خرت کنم؟»
-هممم… انگار خیلی به این دراما های به قول خودت «تخمی تخیلی» علاقه داری عزیزم؛ بنظر میاد کامل همهی سکانس هاشون رو بلدی ، ببینم نکنه دوست داری بیبی بوی صدات کنم؟!!
با شنیدن کلام مرد که سعی داشت با مسخره کردن عصبیش کنه، اما جه یون با موضوع خودش به تمسخر گرفته بودش، صورتش از خشم سوخت و با حس کردن انگشت های کشیدهی مرد که از کش باکسرش رد میشد اخم شدید تری کرد و بهش توپید.
« دراما و هر کوفت و زهر ماری به همراه خودت میتونید برید به حهنم؛ دست کوفتیت رو از باکسرم بکش بیرون منحرف عوضی»
جه یون خندید و دستش رو عقب کشید، اما نه به خاطر حرف هیسونگ، دستش رو توی جیش شلوارش برد و بستهی کوچک لوب و ازش خارج کرد که هیسونگ با دیدنش چشماش گشاد شد و نفس کشیدنش سریع تر شد.
جهیون همونطور که با یک دست پسر رو به دیوار چسبونده بود، با دست دیگه بستهی لوب رو بالا برد و با دندونش بازش کرد؛ مرد کاملا پیشبینی کرده بود که قراره با مقاومت هیسونگ رو به رو بشه و به هیچ وجه دلش نمیخواست بهش دردی بده.
پس یه بستهی کوچک لوب رو تموم شب با خودش حمل کرده بود ، تا تو زمان درست ازش استفاده کنه.
بسته رو با دندونش باز کرد و بعد همونطور که با لبخندی ملیح به چهرهی شوکهی هیسونگ نگاه میکرد جلو رفت و کامل پسر رو توی بغلش گرفت؛جهیون شدیداً از شخصیت هیسونگ خوشش میومد، طوری که خشمگین و ترسناک بنظر میرسید اما در اصل مثل گربهی ملوسی بود که میترسید به کسی اعتماد کنه و سعی داشت با پنجول انداختن به دیگران خودش رو قدرتمند و برتر نشون بده.
دو دستش رو پشت هیسونگ به هم رسوند و لوب رو روی انگشتاش ریخت و باز هم دستش رو از زیر کش باکس پسر رد کرد و لبش رو به گردنش چسبوند.
هیسونگ با حس سردی لوب روی انگشتای جهیون، که روی پوست باسنش کشیده میشد و به سمت حفرهاش میرفت هیسی کشید و ناخودآگاه خودش رو سفت کرد و نفسش توی سینه اش گیر کرد؛ هیسونگ حس میکرد قدرت تکلمش رو از دست داده و بازی بینشون رو باخته.
جهیون بوسه ای روی گردن پسر نشوند و کمی سرش رو فاصله داد و نزدیک گوشش به نرمی زمزمه کرد.
-خودت رو شل کن تا دردت نگیره، قراره بهت خوش بگذره بامبی بوی.
صدای خش دار و بم جهیون توی گوش هیسونگ پیچید و بدن پسر رو ناخودآگاه شل کرد و آرامش عجیبی رو به قلبش تزریق کرد، هر چی میگذشت هیسونگ بیشتر به خودش و واکنش های بدنش شک میکرد.
اون هرگز توی هیچ کدوم از سکس های یک شبه اش یا بیشتر احساساتی رو در میون نداشت و فقط برای رفع نیازش انجامش میداد؛اما چرا اینطور بنظر میرسید که همخوابی اون شبش ، در کنار متفاوت بودنش با قبلی ها، مستقیم روی قلب و احساساتش تاثیر داشت؟
جهیون دستش رو روی حفرهی پسر گذاشت و به آرومی روش کشید. قبل از وارد کردن بند اول دو انگشتش با ملایمت لب زد.
-اروم باش و خودت رو شل کن.
به محض ورود بند اول انگشتش نفس توی سینهی هیسونگ گیر کرد و چشماشو بست و لباشو محکم روی هم فشرد تا صدایی ازش خارج نشه؛ جه یون با دست آزادش چند دکمهای اول پیراهن سفید هیسونگ رو باز کرد و با نمایان شدن ترقوه هاش، شروع به بوسیدن و مارک کردنش کرد.
هیسونگ از حس بوسه های مرد روی گردنش لباشو بیشتر روی هم فشرد اما با وارد شدن کامل دو انگشت مرد درونش و برخوردش به قسمتی عجیب، تو جاش پرید و بیاختیار ناله ای از گلوش فرار کرد؛ پسر لعنتی از وضعیتش گفت و با مالیده شدن همون نقطهی عجیب توسط انگشتای کشیدهی جهیون ، زانو هاش لرزیدن و توی آغوش مرد بیقراری کرد.
با حرکت و لرزش های بدن هیسونگ ، جهیون نیشخندی زد و گازی از ترقوه اش گرفت که صدای کنترل شدهی مرد توی گوشش پیچید.
-حسش میکنی، نه؟!
جهیون گفت و قبل از اینکه هیسونگ حرفش رو درک کنه انگشتش رو محکم تر روی پروستات پسر مالید و پسر رو بی قرار تر کرد.
-لذتش وصف نشدنیه، هوم؟!
هیسونگ که از لمس شدن مداوم اون نقشه احساس کلافگی داشت نفس نفس زدن و غرید.
«اه لعنتی تمومش کن»
با حرف هیسونگ که جواب هیچ کدوم از سوال های جهیون نبود، مرد نیشخند ترسناکی زد و دست آزادش رو سمت عضو نیمه تحریک شدهی پسر برد.
-اما بازی تازه شروع شده..
ثانیه ها کند میگذشتند و حالا دیگه هیسونگ کامل اختیار نالهی هاشو از دست داده بود، پسر با چنگ زدن به کراوات دور مچش که قطعا تا الان پوست حساسش رو قرمز کرده بود، سعی میکرد موج لذتی که هر بار توی شکمش میپیچید و به محض نزدیک شدن به اوجش متوقف میشد رو کنترل کنه؛ چون هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه.
انگشت های کشیدهی جهیون به سرعت درون حفره اش و مستقیم به پروستاتش ضربه میزند و همزمان به عضوش هندجاب میداد، اما به محض اینکه پسر به کام شدن نزدیک میشد، جه یون حرکتش رو متوقف میکرد و با بوسیدن و کبود کردن کردنش و دست گذاشتن روی کلاهک عضوش جلوی ارضا شدنش رو میگرفت و توجهی به لرزش مداوم پاهای سستش نمیکرد.
پیراهن سفید هیسونگ حالا کامل از تنش خارج شده بود و از مچ های بسته اش آویزون بود و یکی از رون هاش به دست جه یون بالا رفته و روی بازوی مرد قرار گرفته بود تا راحت تر بتونه با انگشتاش پسر رو تا مرز دیوانگی ببره.
با حس اینکه دوباره به ارضا شدن نزدیکه، بدنش رو به دیوار پشت کوبید و باسنش رو به سمت انگشتای جهیون، که با سرعت دیوانهواری درونش ضربه میزدن برد و پاهاش بیشتر از قبل لرزید.
«ها..هاححح..لع..لعنتی!!..ت…تمومش کن. هممم!!»
به محض پایان جملهاش بلند نالید و درست تو نقطهی اوج دست های مرد متوقف شد و باز هم جلوی ارضا شدنش رو گرفت ؛ هیسونگ با درد از چندمین باری که اون حس عذاب آور خالی نشدن رو تجربه نکرده بود نالید و قطره اشکی از چشمش چکید.
جهیون به محض دیدن اون صحنه دستش رو از عضو پسر جدا کرد و اشکش رو پاک کرد.
-تو که از این رابطه لذتی نمیبری عزیزم!! پس چرا تمومش کنم هوم؟
هیسونگ نفس نفس زدن و سرش رو به دیوار پشت تکیه داد.
«هاح.. فقط بز…بزار بیام لعنتی… هوف»
جهیون نیشخندی زد و باز هم عضو پسر رو بین انگشتاش گرفت و حرکت دست دیگه اش توی حفره اش رو از سر گرفت و با سرگرمی لب زد.
-میخوای بیای؟
هیسونگ که دیگه تحمل دوبارهای اون درد رو نداشت تند تند سرش رو تکون داد و و نالید؛ جهیون لبخند بزرگی زد و بعد با خباثت ادامه داد.
-پس براش خواهش کن.
با حرف مرد ، چشم های هیسونگ درست شدن و متعجب بهش چشم دوخت.
«عاح..چ..چی گفتی؟!»
-گفتم خواهش کن؛ برای چیزی که میخوای خواهش کن.
«هاح…شو..شوخیت گرفته؟..»
-اوه عزیزم، باید نا امیدت کنم اما من شوخی ندارم؛ بگو لطفاً، تا بزارم بیای.
هیسونگ با ناباوری پلکی زد و خواست چیزی بگه اما با دوباره سریع شدن حرکت انگشتای مرد و پیچش آشنای زیر شکمش عقل از سرش پرید، نمیتونست اون درد رو دوباره تحمل کنه.
«ل…همممم..لط..لطفاً…»
با زمزمهای بیجون پسر ، جه یون نیشخند بزرگتری زد و حرکت انگشتاشو سریع تر کرد.
-صدای نالههات نمیزاره بشنوم… چی گفتی بامبی بوی؟
هیسونگ چنگ محکمی به پارچهی پیراهن و کراوات دور مچش زد و بلند تر نالید.
«اه..لطفاً.»
-چیزی که نمیخوای رو بلند و کامل بگو لی هیسونگ.
«فاک …لطفاً بزار بیام شیم جه… عاححح خدای من»
با برداشته شدن دست مرد از رو عضوش ادامهی جملهاش رو به کل فراموش کرد و همراه با لرزش شدید بدنش، بلند نالید و بین بدن هاشون ارضا شد.
هیسونگ از حس ارگاسم دردناکش نالید و از ضعف پاهاش به جلو خم شد و سرش رو روی شونهی جهیون گذاشت، اب دهانش از گوشهی لبش به سمت چونه اش روانه شده بود و در یک کلام وضعیتش افتضاح و خجالت آور بود، سرش سنگین بود و شهوت اجازهی فکر کردن رو بهش نمیاد و بدنش هنوز میلرزید.
با تکون خوردن جهیون، آب دهانش رو قورت داد و خواست ازش درخواست کنه تا دستش رو باز کنه، اما به محض خروج دردناک انگشتای جهیون از حفره اش، توسط دست های مرد به پشت چرخید و بعد صدای پایین کشیده شدن زیپ شلوارش رو شنید.
«م..میخوای چیکار کنی؟»
جهیون با شنیدن سوال پسر ابرویی بالا انداخت و با دستش شکم پسر رو گرفت ، تا به دلیل سست بودن پاهاش زمین نخورده و بعد شلوار و باکسرش رو در حدی که بتونه عضوش رو ازش خارج کنه،پایین کشید.
-هنوز اصل کاری مونده؛ بامبی بوی.
و بلافاصله بعد از پایان حرفت، دستی که هنوز آثار خیسی لوب روش بود رو روی عضوش کشید و به حفرهی هیسونگ رسوند؛نفس های پسر از اضطراب سریع تر شده بود و حفره اش که بخاطر انگشت های جهیون کمی گشاد شده بود، دور هیچی باز بسته میشد.
جهیون عضوش رو کمی روی حفرهی پسر کشید و بعد با حرکت نرم کمرش، کامل داخلش فرو برد که بلافاصله صدای نالهی بلند هیسونگ توی اتاق پیچید؛ قطرهعرقی از پیشونی جهیون غلطید و نالهی بمی از گرمایی که دور عضوش رو احاطه کرده بود، از گلوش خارج شد.
-هممم عالیه، حفرهات داره عضومو میبلعه هیسونگا!!
با حرف مرد گوش های هیسونگ از شرم سرخ شد و چیزی نگفت، درد پایین تنهاش قدرت تکلمش رو ازش گرفته بود و حس میکرد داره پاره میشه.
جهیون بی توجه به اینکه باز هم جوابی از پسر نگرفته و دردی که داره، بی تحمل به مچ های بستهی پسر چنگ زد و با گرفتنشون، کمرش رو عقب کشید و ضربهای عمیقی درونش کوبید.
با ضربهی محکمش ، هیسونگ کمی به جلو پرت شد اما دست جهیون روی قفسهی سینهاش، مانع از برخوردش به دیوار شد و باز هم درونش ضربه زد.
رفته رفته درد پایین تنهاش جاشو به لذت میداد و وقتی عضو بزرگ مرد باز هم به پروستاتش برخورد کرد، بلند نالید و تحریک شدن دوبارهاش رو حس کرد.
جهیون محکم و عمیق درون پسر میکوبید و همزمان پوست گردنش رو بیشتر از قبل کبود میکرد و از حس داغی و تنگی دور عضوش لذت میبرد و مینالید.
-هممم دوستش داری هیسونگ؟ نظرت رو راجب دردناک بودن و عجیب بودن عوض کرد؟ هوم ؟؟ زود باش پسر!! بگو که دوستش داشتی!! بگو که ازش لذت بردی !!
هیسونگ سرش رو به عقب پرت کرد و بدون اینکه جواب مرد رو بده بیشتر به کروات دور مچش چنگ زد و نالید؛ جه یون اما حالا کمی از نگرفتن جواب خشمگین شده بود به ناگهان کمرش رو عقب کشید و عضوش رو از حفرهی پسر خارج کرد.
با خروج یهویی عضو جهیون، هیسونگ دردناک نالید و زانوهاش سست شدن، اما قبل از اینکه بیوفته مرد دستش رو دورش حلقه کرد و با گرفتن زیر رون پای چپش، اون رو بالا کشید و سمت داخل اتاق لباس هدایتش کرد و بعد همونطور که بیشتر وزن پسر رو روی دست خودش انداخته بود؛عضوش رو دوبار و به راحتی وارد حفرهی گشاد شده اش کرد ، بعد با دست دیگه اش به چونهی هیسونگ چنگ زد و مجبورش کرد سرش رو بالا ببره و به رو به رو نگاه کنه.
-خوب نگاه کن لی هیسونگ، حالا که جواب نمیدی پس خودت نگاه کن… حاححح، گره خودن بدن هامون رو ببین!!! ببین چطور بین دستام میلرزی؛ ببین چطور حفرهات با هر بار ضربه زدن کل عضوم رو میبلعه، خوب و با دقت نگاه کن بامبی بوی.
جه یون با پایان جملهاش نالید و سرعت ضرباتش رو بالا تر برد؛ دستش هنوز زیر چونهی هیسونگ بود اجازه نمیداد پسر به جای دیگه ای جز آینهی قدی ته اتاق لباس نگاه کنه.
نگاه هیسونگ روی چهرهی آشفتهی خودش که توسط دست مرد داشت مستقیم به آینه نگاه میکرد قفل شد. پایین تر رفت، گردن و ترقوه اش پر از لکه های بنفش و قرمز و چند جای دندون بود و کمی پایین تر، پاهاش از هم باز شده بود و یکی از پاهاش توی دست دیگه مرد بود و پای دیگه اش روی زمین تعادل رو حفظ میکرد؛ و در آخر نگاهش به محلی خورد که عضو جهیون با صدای خیس و بلندی درون حفره اش ضربه میزد.
هیسونگ حس عجیبی داشت، نگاهش از اتصال بدن هاشون جدا نمیشد و به هیچ وجه روی نالههاش کنترلی نداشت؛ یعنی واقعا حق با جه یون بود؟ یعنی اون هم همجنس گرا بود؟ اگر نبود چرا هیچ حس بدی نسبت به اون رابطهی اجباری نداشت؟
افکارش فرصت زیادی برای اشغال کردن ذهنش نداشتند ، پیچش لذت بخشی زیر دلش و صدای نالهی بلند جهیون که خبر از نزدیکش میداد ،موجب شد چشماش کمی سیاهی بره و بلافاصله بعد حس کردم مایع گرمی توی حفره اش ، برای بار دوم ارضا بشه.
سرش شدیداً سنگینی میکرد و دست جهیون زیر چونه اش کاری میکرد باز هم نگاهش به آینه بیوفته؛ عضو مرد هنوز داخلش بود و با حرکت نرمی جلو عقب میشد و با هر بار ورود خروج، مایهی سفید رنگی بیرون میریخت و روی پارکت های کف زمین چکه میکرد.
وقتی کمی گرمای بدن هاشون کم تر شد، جه یون به نرمی عقب کشید و عضوش رو از حفرهی هیسونگ خارج کرد؛ هیسونگ با خالی شدن حفره اش نالید و صدای چکه کردن کام از حفره اش توی اتاق پیچید و موجب شد خجالت زده تر از قبل بشه.
جهیون اما چیزی نگفت و فقط پسر رو که نمیتونست روی پاهای سستش بایسته از پشت گرفت و بعد از بالاکشیدن سریع زیپ شلوار خودش، بی حرف بدن هیسونگ رو روی دستاش بلند کرد و سمت تخت بزرگ وسط اتاق به راه افتاد ، و از اتاق لباس خارج شد.
هیسونگ که بی حال و شرمگین بود فقط زیر لب از درد کمرش به دلیل نحوهی بلند شدنش توسط مرد غرید و چیزی نگفت.
جهیون بدن هیسونگ رو به نرمی روی ملحفهی سفید رنگ تخت گذاشت و بعد از اینکه نامحسوس بدن عضلانی خیس از عرقش رو از نظر گذروند، پتوی قهوه ای رنگ رو روی بدنش بالا کشید و عقب کشید.
از نظرش اذیت کردن و خجالت زده کردن هیسونگ برای اون شب بس بود پس بدون حرکت اضافه ای سمت در حرکت کرد و همونطور که یکی از دستاش رو توی جیب شلوارش فرو مییرد طوری که به گوش پسر برسه لب زد.
-من توی اتاق مطالعه میخوابم، اگه به چیزی نیاز داشتی دکمهی بغل تخت رو فشار بده.
و سپس اتاق رو ترک کرد و در رو بی صدا پشت سرش بست، بعد قدم های خسته اش رو سمت در رو به رویی که به اتاق مطالعه ختم میشد کشید و واردش شد.
یه آرومی خودش به به کاناپهی دو نفره رسوند و بدن خستهاش رو روی سطح نرمش انداخت و نفس عمیقی کشید؛ کمی چشماشو بست و سرش رو به پشتیش تکیه داد، خاطرات و تمام لحظات دقایقی قبل از ذهنش گذشتن و موجب شد لبخند پهنی روی لباش بشینه.
با یاد آوری ناله ها و در نهایت التماس هیسونگ برای ارضا شدن، لبخندش بزرگ تر شد و دستش رو بالا برد و روی صورتش کشید؛ اما با حس خیس شدن صورتش پاک هاشو از هم فاصله داد و متعجب به دستش خیره شد، همون دستی که با حفرهی پسر بازی کرده بود…
-خدای من!!!همشو مالیدم به صورتم؟!
با فهمیدن اینکه چه کاری کرده و یاد آوری بدن خیس از عرقش و لباس هایی که به بدنش چسبیده بود و از اون بد تر، کام هیسونگ روی پیراهنش… سریع از جاش بلند شد و از اتاق مطالعه خارج شد تا به حموم داخل سالن بره و خودش رو تمیز کنه؛ هر چی نباشه وسواسی بودن هم یکی از نکات مهم شخصیت شیم جهیون بود.
ریاکت و نظر فراموش نشه 🤍
https://t.me/ItsMy_Fate