9- Anamnesis
lυĸa-"سوبینا.. ممنون که اومدی."
دم در وایستاده بود و به سوبینی که داشت بند کفشهای مشکیش رو میبست خیره شدد.
سوبین بعد از حرف یونجون، سرش رو بالا گرفت و با لبخند بهش چشم دوخت.
از جاش بلند شد و گفت:
-"منم از تو ممنونم.. یونجونی لطفا مراقب خودت باش اوکی؟"
دستش رو روی شونه پسر گذاشت و ادامه داد:
-"هر موقع بهم نیاز داشتی زنگ بزن. مطمئن باش من هستم."
با کف دستش دو بار روی شونه پسر ضربه زد و نگاهش کرد.
یونجون دستش رو روی دست سوبین گذاشت و گفت:
-"حتما.. پنجشنبه میبینمت."
سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت:
-"زود بیا دانشگاه باشه؟"
-"اوهوم.. باشه."
بعد از خداحافظی، نگاهش رو به پسری که سوار آسانسور میشد، دوخت.
در رو بست و همونجا روی زمین نشست و تکیهش رو به در داد. انگشت شستش رو روی لب پایینش کشید و تو فکر فرو رفت.
«معذرت میخوام..
بابت دفعه قبلی.»
به حرف پسر که یک ساعت پیش گفته بود فکر کرد. منظور سوبین از این حرف چی بود؟ چرا معذرت خواهی میکرد؟
-"کاش ازش میپرسیدم."
زیر لب زمزمه کرد و سرش رو بین دو دستش گرفت.
بعد از چند مدت موندن تو اون حالت، از جاش بلند شد و به اتاق رفت. گوشیش رو برداشت و به ساعتش نگاهی انداخت.
11:20
روی تخت دراز کشید و با گوشی مشغول شد. بعد از حدود نیم ساعت، چشمهاش رو بست و تلاش کرد که بخوابه.
«سوبین..
نمیخوام یادم بره..»
«به این زودی..داری ترکم میکنی..»
چینی به ابروهاش داد و چشمهاش رو باز کرد. حرفایی تو ذهنش تکرار میشد. نمیدونست این حرفا کجا بودن و چه زمانی این حرفها رو زده؛ ولی مثل یه خاطره براش روشن بود.
«طعم دود میده..»
از جاش بلند شد و روی تخت نشست و به دیوار پشتش تکیه داد. سرش درد میکرد. زانوهاش رو بغلش گرفت و به فکر فرو رفت.
«همیشه همینو میگی..»
جرقهای توی ذهنش زد و سریع سرش رو بالا گرفت.
-"اون شب.."
زیر لب زمزمه کرد و دوباره چشمهاش رو بست.
-"اون شب یه اتفاقی افتاده.."
انگشت شستش رو روی لبهاش کشید.
چشمهاش رو بست و غرق فکر کردن شد.
*****
پنجشنبه 8 آپریل 2021 – ساعت 7:30 صبح
یقه ژاکتش رو مرتب کرد و کولهش رو برداشت و از خونه خارج شد. به سوبین قول داده بود که امروز رو زود میره دانشگاه.
به ایستگاه اتوبوس رفت و منتظر موند تا سوار اتوبوس بشه.
بازم یاد پسری که اونروز تو دانشگاه دید افتاد. بار دیگه نفسش بند اومد و چشمهاش رو بست.
-"یاا یونجون.. تو میتونی از پسش بر بیای.. فقط قول بده ترست رو کنار بذاری.."
زیرلب با خودش زمزمه کرد. نفسش رو با حرص بیرون داد و بار دیگه زمزمه کرد:
-"آدمای احمقی مثل تو بازندن.."
بعد از اینکه با اتوبوس به دانشگاه رسید، چشمش به سوبین که جلوی در دانشگاه وایستاده بود خورد.
لبخندی زد و به سمتش رفت.
-"هی.."
سوبین سمت یونجون برگشت و هر دو باهم وارد دانشگاه شدن.
دید که یونجون سرش پایین بود و چیزی نمیگفت.
-"خوبی؟"
سرش رو به علامت مثبت تکون داد و نگاهش رو به چشمهای کشیده پسر قدبلندتر داد.
-"باهم حرف بزنیم."
سوبین سرش رو تکون داد و منتظر موند تا یونجون حرفش رو بزنه.
در حالی که آروم قدم برمیداشت به حرف اومد:
-"چرا دروغ گفتی؟"
بعد از اولین حرفی که از دهن پسر خارج شد، سوبین با چشمای درشت شده نگاهش رو بهش داد:
-"چی؟"
یونجون روش رو برگردوند و مستقیم به سوبین خیره شد:
-"اونشب.. چرا چیزی بهم نگفتی؟"
در لحظه فهمید که منظور پسر کدوم شب بود. آب دهنش رو قورت داد و چیزی نگفت.
-"پس یادت افتاده.."
-"اتفاق دیگهای که به جز اون نیفتاده...؟"
سرش رو به علامت منفی تکون داد و چیزی نگفت.
__________
فلش بک
دوشنبه 5 آپریل – ساعت 10:40شب
-"اییش.. دیگه واقعا نمیتونم."
این دومین بطری بود که یونجون سر میکشید.
برا سوبین عجیب میومد که این پسر با اینکه انقدر ظرفیتش کمه ولی بازم به خوردن آبجو ادامه میده.
-"فکر کنم بهتر باشه بریم.. آره؟"
از روی مستی چشمهاش رو چند لحظه روی هم گذاشت و دوباره باز کرد.
از جاش بلند شد و سمت یونجون رفت. در هر صورت که حالش از یونجون بهتر بود و میتونست کمکش کنه.
دست پسر رو روی شونهش گذاشت و از صندلی بلندش کرد. یونجون در حدی مست کرده بود که نمیتونست تعادلش رو حفظ کنه.
-"یونجونا.."
درحالی که داشتن از مغازه خارج میشدن، گفت.
یونجون با نگاه خماری که از روی مستی بود، به سوبین خیره شد.
سوبین هم روش رو برگردوند سمتش و گفت:
-"میتونی آدرس خونهت رو بگی؟"
در یک لحظه، یونجون دستش رو از دور شونه سوبین برداشت و برای حفظ تعادل، به دیوار تکیه داد.
-"خونه؟"
سرش رو پایین انداخت و شروع به خندیدن کرد.
سوبین نگاهی به سر تا پای پسر انداخت. نفسش رو بریده بریده بیرون داد و آروم زمزمه کرد:
-"نباید میذاشتم انقدر بخوری."
دستش رو به دیوار فشار داد و سعی کرد رو دو پای خودش بایسته:
-"تو.. راجع به من چی فکر میکنی چوی سوبین.."
به پسر نزدیک شد و یقهش رو گرفت.
سوبین برای حفظ تعادل یونجون، از کمرش گرفت و نگهش داشت.
صورتهاشون در حدی به هم نزدیک بود که میتونست نفسهای یونجون رو روی صورتش حس کنه.
یونجون با دقت به چشمهای سوبین زل زده بود.
پوفی کرد و پهلوی پسر رو با دست چپش گرفت و کشید تا از اونجا برن.
-"مثل اینکه امشبو باید پیش من بمونی."
کنار خیابون وایستاد و منتظر موند تا تاکسی بیاد.
کلید رو انداخت و در رو باز کرد. میدونست که امروز جیهون نمیاد خوابگاه. یونجون رو داخل هل داد و خودش هم پشت سرش اومد و در رو بست.
-"سـوبیــناا.."
صداش تقریبا بلند بود و توجه سوبین رو به خودش جلب کرده.
سرش رو به سمتش برگردوند. پسر بار دیگه به دیوار تکیه داده بود.
نفس عمیقی کشید و رفت سمتش تا دستش رو بگیره:
-"بهتره استراحت کنی..."
دستش رو کشید و خواست سمت تختش بره تا اینکه یونجون مچ دستش رو محکم فشار داد.
سوبین به سمتش برگشت و نگاهش کرد.
-"داری کجا میری.. به این زودی.. داری ترکم مـیکنــی.."
این حرف رو گفت و شروع به خندیدن کرد.
سوبین لبخندی زد و جواب داد:
-"یونجونی.. به حرفم گوش کن باشه؟"
یونجون دست پسر رو گرفت و سمت خودش کشید:
-"نه.. من میخوام.. تو برا من باشی.. تو به حرفم گوش کن."
لب پایینش رو جلو داد و به پسر قدبلند تر چشم دوخت و ادامه داد:
-"نمیتونم.. بهت بگم.. سوبینا."
خندهای از روی مستی سر داد و پسر قدبلندتر رو به دیوار تکیه داد.
سوبین برای حفظ تعادلش، بار دیگه از پهلوی یونجون گرفت و با چشمای درشت شده بهش چشم دوخت. خواست عقب بکشه ولی یونجون سمجتر از چیزی بود که ازش انتظار میرفت. چون هر دو مچ دست سوبین رو با دستهای خودش قفل کرده بود راهی برای پس زدنش وجود نداشت.
لحظهای بعد، پوزخندی روی لبش به وجود اومد. نمیتونست انکار کنه که از کار یونجون خوشش اومده.
-"میدونی که به ضرر خودت تموم میشه."
یونجون لبخند دندوننمایی زد و کمی روی پنجههای پاش وایستاد تا با سوبین هم قد بشه. پوزخندش همچنان روی لبش خشک شده بود.
گوشه لب پایینش رو به دندونش گرفت و با دقت به اجزای صورت پسر بلندتر نگاه میکرد.
صورتش رو نزدیک و نزدیکتر آورد و لحظهی بعد، لبهاش روی لبهای سوبین قرار داشت.
لبهاش ثابت مونده بود و حرکتشون نمیداد. با این کارش، میتونست تحمل سوبین رو از بین ببره.
سوبین که دیگه به آخر حدش رسیده بود، مچ دستش رو محکم از بین دستهای یونجون آزاد کرد و پشتش برد و روی کمر پسر، محکمتر فشار داد و بدنش رو به بدن خودش فشرد. دست دیگهش رو روی پس سر یونجون گذاشت و با این کار، لبهای پسر رو محکمتر به لبهای خودش چسبوند و با ولع شروع به مکیدن کرد. همونطور که حدس میزد، طعم لبهای اون پسر دیوونه کننده بود و باعث میشد سوبین هر لحظه بیشتر از قبل برای چشیدن لبهاش بیتابی کنه.
لب پایینی پسر رو گاز گرفت و باعث شد یونجون از درد ناله کوتاهی سر بده و دهنش رو نیمهباز بذاره.
سوبین هم از این فرصت استفاده کرد و زبونش رو وارد حفره داغ دهانش کرد و با عطش به زبون یونجون گره زد.
حتی اگه یک اشتباه هم بود، دوست داشت که انجامش بده. پسر روبهروییش به شدت حشریش میکرد.
شاید روز بعد همه اینا یادش بره.. میدونست که یونجون هم ازش لذت میبره پس صرف نظر از اتفاقایی که امکان داشت در آینده براشون بیفته، به بوسه ادامه داد.
بعد از چند مدت که هردوی اونا نفس کم آوردن، بوسه رو متوقف کرد.
یونجون با چشمای خمار به سوبین زل زد:
-"طعم دود میده.. لبات."
در حالی که هنوز تو آغوش پسر بود، نگاهش رو از چشمهاش گرفت و به لبهاش داد. دستش رو بالا آورد و با انگشت شستش، لب پایین پسر قدبلنتر رو لمس کرد.
سوبین نفس عمیقی کشید و پیشونیش رو به پیشونی پسر چسبوند و چشمهاش رو بست. بعد از چند لحظه سکوت، به حرف اومد:
-"یونجون.. نباید این کار رو میکردی.. دیگه باید استراحت کنی."
ایندفعه دیگه پسر دست از پافشاری برداشت و همراه سوبین به طرف تختخوابها رفت.
یونجون رو به تخت خودش برد و گذاشت که اونجا دراز بکشه.
لحاف رو روی پسر کشید و به صورتش چشم دوخت. نگاهش به طرز عجیبی مظلوم بود و سوبین رو جذب خودش میکرد.
-"خوب بخوابی."
لبخند کوتاهی به پسر زد و از جاش بلند شد.
میخواست از تخت دور شه ولی لحظهای پایین پیرهنش به دست یونجون کشیده شد. سر جاش وایستاد و صورتش رو سمتش برگردوند.
-"سوبین.."
-"هوم؟"
-"نمیخوام یادم بره.."
صدای پسر در حدی آروم بود که به زور میشد تشخیص داد که چی میگه.
کنارش روی زمین نشست و دستهاش رو روی تخت گذاشت:
-"چی رو؟"
یونجون جوری که انگار از حرفی که گفته پشیمون شده، سرش رو به چپ و راست تکون داد و چیزی نگفت.
-"یونجونی.. اگه چیزی هست.. بهم بگو."
یونجون آب دهنش رو قورت داد و با تردید گفت:
-"من.. میترسم.. فقط چون تو خیلی خوبی.."
پایان فلش بک
__________
آب دهنش رو قورت داد و به پسر روبهروش زل زد.
-"ببخشید که بهت نگفتم."
با تردید ادامه داد:
-"میترسیدم.. که دیگه هیچوقت نخوای باهام حرف بزنی.."
یونجون نفس عمیقی کشید و به پسر نزدیک تر شد:
-"باید بهم میگفتی. شاید زودتر یادم میفتاد.."
به اجزای صورت سوبین چشم دوخت. قدم دیگهای سمتش برداشت و درحالی که مردمک چشمهاش میلرزید، نگاهش رو روش ثابت نگه داشت و حرفش رو ادامه داد:
-"من نمیخواستم یادم بره.. بهت هم گفته بودمـ.."
با به دندون گرفتن لب پایینش، حرفش رو نیمهتموم گذاشت و سرش رو پایین انداخت و چیز دیگهای نگفت.
اون پسر از اشتباهی که سوبین کرده بود ناراحت نبود؟ منظورش از این حرفا چی بود؟
-"یونجون.."
-"از این به بعد.. حواست باشه."
یونجون هم حسی که سوبین داشت رو داره؟ باید ازش میپرسید؟
همینطور تو افکارش غرق شده بود که لحظهای با حرف یونجون به خودش اومد.
-"دیگه بهتره بریم کلاس. کم مونده شروع بشه."
یونجون گوشیش رو از جیبش در آورد تا ساعت رو نگاه کنه.
روش رو به سمت در سالن برگردوند و رفت. سوبین هم همراهش اومد و هردو به کلاس رفتن.
بعد اینکه هر دو روی صندلی نشستن، به صورت همدیگه خیره شدن. سوبین گفت:
-"بعد از کلاس حرف میزنیم باشه؟"
سرش رو به علامت مثبت تکون داد و دیگه چیزی نگفت.