8 October
₊𖥧ⸯ࿔˚𝐒𝐞𝐯𝐞𝐧𝐭𝐞𝐞𝐧 𝐋𝐚𝐧𝐝˚࿔ⸯ𖥧₊Part 1.
8 اکتبر
ساعت 7 صبح
پس از مدت ها بالاخره تونسته بود کار خوبی پیدا کنه؛
همه میگفتن بعد از دانشگاه رفتن و گرفتن مدرک تحصیلی آیندهی شغلی و زندگی راحتی پیش روی دارین، ولی بار ها با رزومهش از این شرکت به اون شرکت رفته بود و توی مصاحبه های زیادی شرکت کرده بود.
بعد از دو سال که فارغ التحصیل شده بود و همیشه دنبال کار بود، بالاخره تونست توی شرکت تبلیغاتِ Vic کمپانی نسبتا معروفی بود کار پیدا کنه.
الان رو به روی ساختمون ایستاده بود استرس داشت که روز اول کاری قراره چطور پیش بره بی توجه به بارون پاییزی که شروع به باریدن کرده بود یکم دیگه بیرون ایستاد.
وارد لابی شد و سمت آسانسور رفت و بعد از انتظار کوتاهی سوار شد همراه با اون سه نفر دیگه هم سوار شدن، دکمه طبقه مورد نظرش رو فشار داد و منتظر حرکت آسانسور شد.
توی طبقه های پایین تر اون سه نفر پیاده شدن قبل ایستادن آسانسور لباس هاش رو مرتب کرد و دستی به موهای حالت دارش کشید، با ایستادن آسانسور توی طبقه ششم نفس عمیقی کشید و خارج شد.
سمت بخش مورد نظرش راه افتاد.
با دیدن آقای پارک که موقع مصاحبه دیده بود سمتش راه افتاد، بین راه فردی به تندی داشت کنارش رد میشد بهش برخورد کرد و نزدیک بود بیوفته که هانسول دستش رو دور کمرش حلقه کرد و نزاشت به زمین برخورد کنه ولی کاغذ هایی که تو دست مرد بودن روی زمین افتادن.
مرد سریع از بغل هانسول بیرون اومد و با اخم بهش خیره شد.
دستش رو به کمرش تیکه داد و با دست دیگهش پیشونیش رو ماساژ داد، سعی کرد با صدای کنترل شده ای حرف بزنه ولی بازم ولوم صداش بالا بود : "مگه کوری... چرا جلوت رو نگاه نمیکنی.... لعنت بهت ترتیبشون بهم ریخت"
آهی کشید نگاه همه سمتشون برگشته بود.
هانسول هم متقابلا اخم کرده بود میخواست برای دفاع از خودش چیزی بگه که مرد مقابلش بازم به حرف اومد :" واسه کدوم بخشی اینجا چیکار میکنی"
همون لحظه آقای پارک سمتشون اومد و اون مرد رو به آرامش دعوت کرد.
هانسول خم شد و کاغذ هایی که همچنان رو زمین پخش شده بودن رو جمع کرد و توی دستش گرفت
آقای پارک مردی حدودا چهل و پنج ساله بود و هر دوشون رو سمت اتاقش برد.
هانسول بعد از اینکه روی صندلی نشست شروع به مرتب کردن کاغذ ها بر اساس موضوعشون شد و آقای پارک سعی کرد توجه مرد رو که با چشم هاش به هانسول تیر پرتاب میکرد رو به خودش جلب کنه :" ایشون چه هانسوله همونی که داشتم میگفتم قراره به تیم اضافه بشه"
مرد با اخم سمتش برگشت :" چرا آدم های بی دست و پا رو توی تیم راه میدی"
هانسول دیگه نتونست ساکت بمونی و برای دفاع از خودش حرصی لب زد :" اونی که با عجله راه میرفت و به من برخورد کرد شما بودین"
مرد پوزخند صدا داری زد :" پررو هم که هستی.... من نمیخوام توی تیمم باشی ازت خوشم نمیاد"
هانسول :" اون کسی که من رو پذیرفت شما نبودین نیازی ندارم که با من کنار بیاین یا نه"
آقای پارک برای اینکه بحث بالاتر نکشه روی میز کوبید :" بسه... هر دوتون بس کنین... سونگکوان شی ایشون پذیرفته شدن با هم کنار بیاین و دعواتون رو وارد کار نکنین، الان هم ببرش و میزش رو نشونش بده و کارای لازم رو بهش بگو"
مرد نمیخوامی گفت سمت صندلی ای که هانسول روش نشسته بود رفت و برگه ها رو از دستش کشید و نگاه تیزی بهش انداخت و با باز کردن درب شیشه ای اتاق بیرون رفت.
بعد از بیرون رفتن مرد آقای پارک آهی کشید : "هانسول شی.. لطفا یه چند لحظه منتظر بمونید"
بلند شد و بیرون رفت؛ بعد از گذشت چند دقیقهی کوتاه با پسری قد بلند با موهای مشکی وارد شد :" ایشون هونگ جیسو هستن، توی بخش شما کار میکنه و الان قراره میزت رو بهت نشون بده و کمکت کنه که محیط دفتر آشنا بشی"
شخصی که جیسو خطاب شده بود لبخندی زد و دستش رو سمت هانسول دراز کرد :" از دیدنت خوشبختم هانسول شی، میتونی جاشوا هم صدام کنی"
هانسول لبخندی زد و دستش رو سمت جاشوا دراز کرد :" از دیدنت خوشبختم .. اگه دوست داشته باشی جاشوا صدات میزنم"
جاشوا لبخندی زد" هر جور دوست داری صدام کن"
آقای پارک با دیدن اینکه اون ها آشنا شدن به جیسو گفت :"خب دیگه ببرش اینجا رو بهش نشون بده"
جاشوا دست هانسول رو کشید و بعد از احترامی به آقای پارک از اتاق بیرون رفتن.
با خنده سمت هانسول برگشت :" ببینم با سونگکوان چیکار کردی که اونقدر عصبی بود"
هانسول با تعجب گفت :" سونگکوان؟!.... اها همون اجوشی بد اخلاقه رو میگی؟"
جاشوا بلندتر خندید :" آره همونِ سرپرست تیم ماست... خیلی عصبی بود و انقدر هم پیر نیست که اجوشی صداش کنی"
هانسول با یادآوری لحظه ورودش اخمی کرد :" تقصیر خودش بود من داشتم سمت آقای پارک میرفتم تند اومد و خورد بهم... داشت میوفتاد که گرفتمش ولی برگه هایی که تو دستش بودن افتادن رو زمین "
جاشوا با شنیدن حرف هانسول سوتی زد :" چقدر رمانتیک چه صحنه زیبایی رو از دست دادم"
هانسول با قیافه خنثی ای بهش نگاه انداخت که جاشوا خنده ای کرد و وارد آشپزخونه شدن
"اینجا آشپزخونه ست و همونطور که میبینی مجهزه... گاهی وسط کار در میریم میایم اینجا قهوه میخوریم "
هانسول کل آشپزخونه رو نگاه انداخت.
دستش باز توسط جاشوا کشیده شد و دنبالش رفت
ولی کل مدت که پشت سر جاشوا کشیده میشد داشت به سونگکوان فکر میکرد.
قرار بود چطوری باهاش کنار بیاد؟!
نکنه زود اخراج بشه!
باید سعی میکرد از دلش در بیاره؟
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
روز بعد
صبح با عجله ماشینش رو توی پارکینگ، پارک کرد و تونست قبل از بسته شدن در آسانسور برسه.
ولی از عجله کردنش پشیمون شد چون غیر از سونگکوان کسی توی آسانسور حضور نداشت به بخت بدش لعنت فرستاد و کنارش ایستاد.
سونگکوان حتی بهش نگاه هم نکرد و بی توجه مشغول کار با گوشیش شد، هانسول از توی آینه نگاه های کوچیکی بهش میکرد.
"دست از نگاه کردن به من بردار"
هانسول از اینکه لو رفته بود شوکه شد ولی نشون نداد :" زیادی خودت رو دست بالا میگیری!.. چرا باید بهت نگاه کنم؟"
سونگکوان با صورت جدی ای سرش رو بالا آورد و بهش خیره شد. دلش میخواست با دست هاش پسر رو به روش رو خفه کنه تا شاید اون قیافه حق به جانبش رو از بین ببره.
از لحظه ورودش رفته بود روی مخش و قرار بود با حضورش اوقات سختی رو بگذرونه همچنان بهش خیره بود و با نگاهش داشت سمت پسر کوچیک تر آتیش پرت میکرد که آسانسور ایستاد و در آسانسور باز شد.
سونگکوان محکم شونش رو به شونه پسر کوبید و بیرون رفت قبل از اینکه کامل بیرون بره با صدای ارومی لب زد :" اطرافم پیدات نشه.. نمیخوام بخاطر دیدنت روزم خراب بشه"
هانسول آهی کشید و پشت سرش بیرون رفت و بعد از دور شدن سونگکوان، به دنبال جاشوا کل فضای شرکت رو نگاه کرد با دیدنش لبخندی زد و سمتش رفت.
میز کارش بغل میز جاشوا بود وقتی صندلیش رو عقب کشید که بشینه گفت :" سلام جاشوا.. صبح بخیر"
جاشوا با خوشحالی سمتش برگشت :" صبح بخیر هانسولی.. صبحانه خوردی؟"
هانسول همونطور مشغول روشن کردن کامپیوتر بود لب زد :" نخوردم.... دیر از خواب بیدار شدم وقت نشد بخورم"
"عالیه بیا بریم توی آشپزخونه یچیزی بخوریم"
هانسول با تعجب گفت :" توی آشپز خونه چیزی برا صبحانه گیر میاد؟"
جاشوا دستش رو کشید :" پاشو دیگه تا بقیه نخوردن بیا بریم"
هانسول پشت سرش وارد آشپزخونه شد و لحظه ای که وارد شد از اومدن همراه جاشوا پشیمون شد، چون سونگکوان پشت میز نشسته بود و همراه بقیه تیم در حال صبحانه خوردن بودن.
سونگکوان داشت میخندید و با بقیه حرف میزد ولی همین که نگاهش به هانسول افتاد خندش رو خورد و اخم غلیظی کرد و با نگاه تیزش بهش خیره شد.
جاشوا که متوجه اخم سونگکوان شد سمتش رفت :" بیخیال سونگکوان دیروز رو فراموش کن با نگاهت داری اذیتش میکنی"
هانسول با گفتن "گرسنه نیستم کار دارم" از آشپزخونه بیرون رفت و حالا کسی که اخم کرده بود جاشوا بود که به سونگکوان خیره شد.
بیرون رفت و ندید که جاشوا سونگکوان رو سمت دیگه ای برد تا باهاش حرف بزنه.
هانسول پشت میز کارش نشست و سعی کرد چیز هایی که جاشوا بهش یاد داد و سپرده بود رو انجام بده، درسته گرسنه بود ولی ترجیح میداد گرسنه بمونه تا زیر نگاه تیز سونگکوانِ بد اخلاق چیزی بخوره حتی ممکن بود چیزی از گلوش پایین نره نمیخواست جلوش سوتی بده باید کارش رو خوب انجام میداد تا بهونه ای واسه اذیت کردن دست سونگکوان نده.
توی ماشین نشسته بود و به دانش آموز هایی که از مدرسه بیرون میرفتن نگاه میکرد. از دیروز بخاطر اون تازه وارد پررو با اون نگاه رو مخش باعث شد سونگکوان دیروز زود جوش باشه و حتی با دخترش دعوا کنه.
آهی کشید و گوشیش رو برداشت و به ساعت نگاه کرد دیگه تقریبا ساعت سه شده بود در همون حین نگاهش به تاریخ اون روز افتاد امروز نُه اکتبر بود!!
حرصی خندید اون به اندازه کافی از هشت اکتبر متنفر بود حالا پیدا شدن اون پسر رو مخ دقیقا توی همون تاریخ باعث شد بیشتر از هشت اکتبر بی زار بشه.
صدای باز شدن در ماشین اون رو از افکارش بیرون کشید، به نشستن دخترش روی صندلی نگاه کرد.
از سکوتش معلوم بود هنوز قهره بخاطر اینکه دیروز صداش رو روش بلند کرده بود.
آهی کشید و کیف رو از دست دخترش گرفت و روی صندلی های عقب گذاشت :" خوب نیست آدم با پدرش قهر کنه"
هانول با صدای ارومی گفت :" خوب نیست آدم با دخترش دعوا کنه.. مخصوصا وقتی بخاطر یه چیز دیگه عصبی باشه"
سونگکوان شرمنده نگاهش رو به رو به روش داد :" متاسفم هانا... دیروز با یه آدم به شدت مزخرف رو به رو شده بودم و حسابی حرصیم کرده بود... حالا باید چیکار کنم که دخترم منو ببخشه؟"
هانول که انگار معذرت خواهی رو پذیرفته بود گفت :" اول باید واسم خوراکی بخری چون دیروز نخریدی، بعد بریم عمو چانی رو با خودمون ببریم خونه عمو سوکمینی و زنگ بزنی عمو سونیونگ و جیهونی هم بیان و مهمتر از اون شب بمونیم! "
سونگکوان که میدونست اگه نه بیاره دخترش بدتر لج میکنه و قهر میکنه، قبول کرد و ماشین رو روشن کرد و به سمت سوپر مارکت حرکت کرد.
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
پشت میز رو به روی سوکمین و سونیونگ نشسته بود و داشت سوجو میخورد، جسمش اونجا بود و ذهنش جای دیگه ای بود. شاید کمی حس بدی گرفته بود بخاطر حرف های جاشوا ولی با یادآوری نگاه مغرور پسر بازم حرصی شد.
با دست سوکمین که گوشش رو چرخوند به خودش اومد :" آخ نکن... بچه شدی؟"
" کجایی داریم صدات میکنیم.... نکنه بالاخره عاشق شدی؟"
سوکمین بعد از حرف سونیونگ خنده ای کرد :" این؟! صد سال سیاه از کسی خوشش نمیاد... یادت نره اون استریت و سال هاست که تنها دختری که بهش نزدیک شده فقط هانوله"
سونگکوان چشم غره ای بهشون رفت :" هر دوتون خفه شین زندگی خوبی دارم و نیازی به پارتنر ندارم "
سونیونگ آهی کشید :" کوان اَبله... مگه باید حتما تو زندگیت کمبودی باشه تا بخوای وارد رابطه بشی؟! چند سالته مردک؟! اگه کسی رو داشته باشی که عاشقش باشی زندگیت خیلی بهتر میشه و حتی هانول هم.."
سونگکوان نزاشت سونیونگ ادامه بده :" هیونگ باور کن حرف هات رو حفظم من از کسی خوشم نمیاد و این نصیحت ها رو به سوکمین بگو "
سونیونگ سمت سوکمین برگشت و آهی کشید :" سه تا احمق دور خودم جمع کردم که توی دهه سوم زندگیشونن و هنوز پارتنر ندارن "
سوکمین غر زدن :" هیونگ تورو خدا ول کن تو داشته باشی واسه ما کافیه..... راستی تو چته اینقدر تو فکری؟ "
سونیونگ میخواست جواب سوکمین رو بده که با تیکه آخر حرف سوکمین سمت سونگکوان برگشت :" راست میگه "
سونگکوان همونطور که بلند میشد گفت :" یه پسر خیلی بی شعور خورده به پستم وای دو روزه داره مغزمو میجوه "
سوکمین بلند خندید :" مبارکه مرحله بعدی عاشقش میشی "
سونگکوان سمتش خیز برداشت که سوکمین خودشو پشت سونیونگ کشید
سونیونگ توی سرشون کوبید و غر زد :" همین الان گمشین و میز رو تمیز کنین"
سونگکوان بی بیخیال شد و مشغول جمع کردن ظرف های شام شد و سوکمین اون هارو به ظرف شویی برد تا بشوره.
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
تقریبا یک ماه از روزی که با سونگکوان تو آسانسور برخورد کرده بود میگذره، هانسول روی کارش تمرکز کرده بود و بی هیچ حرفی کار هایی که سونگکوان ازش میخواست رو به بهترین نحو انجام میداد.
ولی کار های سونگکوان فقط به پروژه ها مربوط نمیشد اون از هانسول میخواست واسش قهوه درست کنه هانسول حاضر بود قسم بخوره آخرش بخاطر این حجم از قهوه ای که سونگکوان میخوره میمیره.
شده بود پادوی سونگکوان واسش غذا سفارش میداد، موقع جلسات مجبورش میکرد کل برگه ها رو چاپ کنه و اتاق جلسه رو بعد از جلسه ها تمیز کنه و کلی کار های دیگه.....
سونگکوان هم یکم رفتارش بهتر شده بود ولی هنوز با هانسول جدی رفتار میکرد و بهش میگفت نزدیکش پیداش نشه.
ولی امروز به دلایل نامعلومی ازش حسابی کار کشید و حتی الان که تایم ناهار بود بهش اجازه نداد استراحت کنه.
آه خسته ای کشید و به پشت صندلی تکیه داد، سردرد کلافش کرده بود و ترکیب سردرد و معده درد چیز جالبی نبود، چشم های دردمندش رو فشار داد حتی دیشب هم نتونسته بود درست حسابی بخوابه.
مشغول انجام دادن ادامه کارش شد حالش خوب نبود و میخواست هر چه زودتر تمومش کنه.
بعو از یه ساعت تموم شد و همون لحظه با صدای خسته نباشید ساندویچی روی میزش قرار گرفت.
هانسول لبخندی زد و خوشحال بود که جاشوا به فکرش بود :" ممنون شوا معدم دیگه داشت خودکشی میکرد"
جاشوا اخمی کرد :" نباید بزاری تا این حد معده درد بگیری... سونگکوان رو باید آدم کنم"
هانسول بی حرف به میز زل زد چی باید جواب میداد؟ اینکه در طول روز به زور یه وعده میخورد؟ یا باید میگفت این معده درد واسه من عادیه؟
یا بگه از وقتی خواهرم رو از دست دادم حتی یادم نیست کی غذای خونگی خوردم؟
بیخیال جواب دادن ساندویچ رو برداشت و شروع به خوردن کرد.
هنوز مقدار زیادی نخورده بود که معده دردش بدتر شد و دیگه میلی به خوردن نداشت چشم هاش رو روی هم فشار داد و ساندویچ رو روی میز گذاشت.
همون لحظه سونگکوان پیداش شد و غر زد :" به جای انجام دادن کارت نشستی داری ساندویچ میخوری؟"
هانسول اهمیتی به لحن و صدای بلند سونگکوان نداد و موس رو به حرکت در آورد :" تمومش کردم و یکم دیگه براتون ایمیلش میکنم"
بلند شد با تنه ای از کنار سونگکوان رد شد و ساندویچ رو توی سطل زباله انداخت بعد راهش رو سمت آشپزخونه کج کرد.
جاشوا وقتی دید هانسول رفتِ یقه سونگکوان رو گرفت و سمت خودش کشید :"بهت گفتم اذیتش نکن و توی لعنتی تایم ناهار بهش گشنگی دادی و نزاشتی استراحت کنه و حالا صدات رو براش بلند میکنی؟ نکنه میخوای پای هانول رو به این قضیه باز کنم؟"
سونگکوان با اون اسم هانول دست جاشوا رو از رو یقش کنار زد :" جرعت داری در این مورد چیزی بهش بگی اون وقت تیکه بزرگت ناخونتِ "
و با چشم غره ای از جاشوا دور شد.
بعد از دور انداختن ساندویچ هانسول باز مشغول کارش شد. مدت زیادی نگذشت که معده دردش بدتر شده بود و ضعف کرد و حالت تهوع بهش دست داده بود سعی کرد تحمل کنه و حالت تهوعش رو نادیده بگیره ولی وقت حس کرد میخواد بالا بیاره سمت دسشویی دوید.
جاشوا که دیده بود هانسول دستش رو روی دهنش گذاشته سریع دنبالش رفت و نگاه متعجب و کنجکاو بقیه رو نادیده گرفت.
صدای عق زدن های هانسول رو میشنید ولی هر چی به در میکوبید در رو باز نمیکرد :" هانسول حالت خوب؟ چت شد یهو؟ در رو باز کن"
سونگکوان با اخم وارد دستشویی شد و کنجکاو از جاشوا سوال میپرسید که چخبره
جاشوا با لحن حرصی داد زد :" نمیدونم سونگکوان نمیدونم! "
باز برگشت و ایندفعه رو به در داد زد :" هانسول یا همین الان در رو باز میکنی یا در رو میشکنم "
در با صدای ارومی باز شد و جاشوا فرصت نداد سریع داخل رفت و به هانسول که چشم هاشو بسته بود و به دیوار تکیه داد بود نگاه کرد.
" سونگکوان بیا کمک "
با کمک سونگکوان هانسول رو بلند کردن و تا جلوی شر آب بردن.
سونگکوان با اضطراب به هانسول نگاه میکرد، ترسیده بود از حال بدش و بدن بی جون پسری که دستش دور گردنش بود باعث میشد از استرس تپش قلبش بالا بره.
جاشوا هانسول رو به خودش تکیه داد و به سونگکوان گفت :" برو واسش آب خنک بیار"
سونگکوان بدون زدن حرفی رفت تا آب بیاره و جاشوا و هانسول رو تنها گذاشت.
وقتی به آشپزخونه رفت از استرس دست هاش میلرزید و اول یک لیوان آب برای خودش ریخت.
جاشوا بعد از رفتن سونگکوان شیر آب رو باز کرد و کمک کرد هانسول دهنش رو بشوره و به صورتش آب بزنه
" بازم معده درد داشتی درسته؟"
هانسول سرش رو تکون داد و بخاطر ضعفش دست هاش رو به سنگ تکیه داد.
بعد از اومدن سونگکوان هانسول رو بیرون بردن و روی مبل های گوشه اتاق نشوندن، سونگکوان لیوان آب رو به لب های هانسول چسبوند و بعد از خوردن عقب کشید میدونست حال بد هانسول تقصیر خودشه و از کارش پشیمون بود.
هانسول به همکار هاش که دورش جمع شده بودن گفت خوبه و مشکلی نیست و میتونن برن.
" کوان ساعت کاری تمومه هانسول با این حال نمیتونه برگرده خونه، منم که نمیتونم ببرمش خودت باید یکاری بکنی"
هانسول مخالفت کرد :" نه جاشوا... میشه لطفا گوشیم رو بیاری؟"
جاشوا سرش رو تکون داد ولی قبل از اینکه بلند بشه سونگکوان رفت و از روی میز گوشی رو برداشت.
جاشوا میدونست سونگکوان عذاب وجدان داره و یجورایی حقش بود ترجیح داد بزاره عذاب وجدان داشته باشه تا دیگه تکرار نکنه.
هانسول گوشی رو ازش گرفت و به دوستش زنگ زد :" جون میتونی بیای دنبالم؟.... آره آره سر کارم... نه چیزی نیست فقط نمیتونم رانندگی کنم..... باشه لوکیشن رو واست میفرستم.. میبینمت"
"دوستم میاد دنبالم شما میتونین برین"
جاشوا به سونگکوان نگاه کرد و گفت :" تا زمانی که دوستت بیاد منتظر میمونیم"
صدای تلفن سونگکوان بلند شد، سونگکوان بهش نگاهی انداخت با دیدن اسم هانول بلند شد که جواب بده.
هانسول به سونگکوان خیره شده بود که چطوری با لبخند داشت با تلفن حرف میزد و دستش رو توی موهاش میکشید، لبخندش خیلی درخشان بود و هانسول نمیتونست ازش چشم برداره.
" شوا سونگکوان نامزد داره؟ "
جاشوا که داشت آب میخورد خندش گرفت و آب پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن.
" چی باعث شد فکر کنی که اون نامزد داره؟ " هانسول که هنوز داشت به سونگکوان نگاه میکرد گفت :" یعنی نداره؟ فکر کردم چون سنش بالاست شاید داشته باشه"
" قبلا داشت ولی الان نه، یه دختر داره که از نامزدشِ بعد به دنیا اومدن دخترش نامزدش مرد"
هانسول با سمت جاشوا برگشت و با لحن ناراحتی گفت :" چقدر بد حتما واسش خیلی سخت بوده"
جاشوا به شوخی گفت :" نکنه ازش خوشت اومده که میپرسی؟ "
هانسول برو بابایی گفت و باز به سونگکوان خیره شد.
" هانسول بهتری؟ حالت تهوع نداری؟ "
" نه شوا بهترم، دیگه حالت تهوع ندارم"
هانسول باز توجهش رو به سونگکوان داد این مدت همیشه بهش خیره میشد، لبخند های سونگکوان رو دوست داشت و سونگکوان رو تحسین میکرد. رفتار ها و عادت هاش رو توی همین مدت کم از بر شده بود.
مثلا سونگکوان قهوه شیرین دوست نداشت ولی قهوه تلخ رو هم خالی نمیخورد یا اینکه سونگکوان عاشق دوکبوکی تنده و دوست داره وقتی تمرکز میکنه چیز های تندی بخوره.
سونگکوان برگشت و روی مبل نشست حرف زدن با هانول کمی از استرسش رو کمتر کرده بود.
" جاشوا هانول زنگ زده بود و گفت تو رو باید با خودم ببرم خونه چون داره با چان کیک درست میکنه میخواد تو هم باشی"
جاشوا خوشحال سمتش برگشت "عالیه کوانِ دلم واسش تنگ شده بود "
هانسول به اون دوتا که سر کیک بحث میکردم نگاه کرد و فقط منتظر بود جون برسه چون دیگه تحمل معدهش رو نداشت.
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
سلام هوا هستم با فیکشن 8 اکتبر در خدمتتونم
امیدوارم دوستش داشته باشین 😉💙
@Jeongcheol_bot