777

777

𝙉𝙞𝙡𝙖

برای یونجون همون لحظه‌ای که تیغه‌ی سردِ چاقو قفسه‌ی سینه‌شو شکافت، انگار همه‌چی از حرکت وایستاد. یه نفس ناتموم توی گلوی خشکش گیر کرد و دنیا براش تاریک شد. خون با هر تپش قلبش بیرون میزد و گرمای زندگی داشت از بدنش بیرون میرفت. اون لحظه فهمید که این آخر خطه. هیچ راهی برای فرار از اون زخمِ مرگبار و سرنوشتش نبود.

و عجیبه… راستشو بخوای .. توی همون ثانیه‌های پر از دردی که داشت میگذروند آرامش داشت. وفاداری و غرورش همیشه به چیزی گره خورده بود که خودش هم درست نمیدونست چی بود. یه هدف؟ یه نفر؟ یا فقط یه بهونه برای ادامه دادن؟ حالا دیگه مهم نبود. برای چی باید میجنگید؟ برای کی؟ همونجا بود که تصمیم گرفت دست از تقلا کردن برداره. پلک‌هاشو نیمه‌سنگین بست و خودش رو سپرد به اون درد سوزنده .. درواقع کشنده. به تاریکی‌ای که داشت مثل موجی خفه‌کننده دورش حلقه میزد لبخند زد.

اما درست قبل از پایان، قبل از اینکه روحش از جسمِ زخمی و خون‌آلودش جدا بشه… یه معجزه اتفاق افتاد. یه هدیه‌ی غیرمنتظره: هفت دقیقه.

دقیقه‌ی اول… چشم‌های یه پسر جلوی نگاهش ظاهر شدن. بومگیو. چشم‌هایی سیاه و عمیق، مثل شبی بی‌ستاره، که بیشتر وقتا با خشم میدرخشیدن. ولی پشت همون تیرگی یه گرمای پنهان بود… یه محبت واقعی که یونجون هیچ‌وقت جرأت نکرد با صدای بلند بهش اعتراف کنه.

دقیقه‌ی دوم… اون لبخند.

لبخند شیرین و ساده‌‌ی بومگیو. لبخندی که میتونست همه‌ی مشکلاتِ زندگیشو رو برای چند لحظه بی‌معنا کنه. یونجون دید که چطور خاطراتش مثل یه حلقه‌ی بی‌انتها شروع کردن به چرخیدن: بومگیوی کوچیکی که کنارش میدوید، می‌خندید، بی‌خبر از آینده‌ای که مثل یه گرگ سر راهشون کمین کرده بود. اونا معصوم و و پاک بودن و هنوز اون‌قدر جوون که دنیا براشون یه بازی بی‌پایان به‌نظر میرسید.

هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن آینده قراره چه چیزهایی براشون بیاره.

تو دقیقه‌ی سوم، یونجون اولین اشک‌ها رو دید… همه‌‌ی اون گریه‌هارو.

اشک‌هایی از درد، از دلشکستگی ، بیشترشون تقصیرِ خودش بود. دلش میخواست بتونه برگرده عقب و برای تک‌تک اون اشک‌های لعنتی عذرخواهی کنه.

دلش میخواست غرورش رو از بین ببره و بچسبه به تنها چیزی که واقعاً اهمیت داشت: شادیِ پسری که عاشقش بود.

ولی دیگه خیلی دیر شده بود.

تو دقیقه‌ی چهارم، اولین بوسه‌شون براشون زنده شد… همون اولین بوسه و آخرین.

وسط یه روز بارونی، پر از اضطراب و با طعم خون. به لمس پوستش، به اون تماس، به مزه‌ی اون لحظه، به خواستنِ پسری که جلوش بود فکر کرد.

به خشمی که توی همون لحظه باهاش قاطی شده بو. ولی بعدش به آرامشی که داشت ، چون بالاخره اتفاق افتاده بود.

همه‌چیز دوباره زنده شد؛ اون سرگیجه و داغی، اون عطش برای بیشتر بوسیدنش.

اون همیشه بیشتر میخواست.

تو دقیقه‌ی پنجم، گرما رو توی قلبش حس کرد. گرمای آغوش، لمس دست‌ها، انگشت‌هایی که توی هم قفل میشدن.

یادش اومد که چه‌قدر خودش رو امن و زنده حس میکرد وقتی که به بومگیو نزدیک بود.

بومگیو براش مثل یه دلیل بود… منبع انرژی و دلیلِ نفس کشیدنش.

تو دقیقه‌ی ششم، امید براش زنده شد… لعنت به این امید. لحظه‌هایی که با هم بودن و دلش میخواست زمان همون‌جا متوقف بشه.

خواستنِ چیزی بیشتر از اونی که میتونستن داشته باشن… بیشتر از اونی که سرنوشت براشون نوشته بود.

تمام “اگه‌ها” رو دوباره مرور کرد…

و حتی توی مرگ هم، اون نفرت رو دوباره احساس کرد:

نفرت از اینکه امیدشون از همون اول محکوم به شکست بود.

و بالاخره، دقیقه‌ی هفتم…

یونجون دروغ‌هاشو دوباره زنده کرد. اون دروغ‌های آشکار و بی‌رحم… یادش اومد که چند بار به خودش دروغ گفته بود و قسم خورده بود که از بومگیو متنفره.

یادش اومد دروغ‌هایی که به بقیه گفته بود، وقتی ادعا میکرد فقط به خاطر قدرتش به حضور بومگیو نیاز داره، نه به خاطر اون حسِ نفس‌گیر و دیوونه‌کننده‌ای که وقتی ازش دور بود سراغش میومد.

یادش اومد چطور دعواها و مشکلاتش رو بهونه کرده بود فقط برای اینکه از اعتراف به چیزی که واقعاً ته قلبش بود فرار کنه.

یاد نگاه‌های بومگیو افتاد… اون نگاه مستقیم و تیزش، وقتی که می‌فهمید همه‌ی اون کلمات یه مشت دروغن. می‌دونست پشت همه‌ی اون انکارها یه حقیقت خیلی عمیق‌تر پنهون شده،

یه حسی که منتظر فرصت بود تا خودش رو نشون بده.

ولی اون فرصت هیچ‌وقت نرسید.

و حالا… دیگه خیلی دیر بود.

یونجون توی آخرین دقیقه، با تمام وجودش دوباره از دست دادن چیزی رو که هیچ‌وقت واقعاً به دست نیاورده بود احساس کرد:

عشقِ پسری که عاشقش بود.

Report Page