6- Trust

6- Trust

lυĸa

  ساعت 7 شب، بعد از تموم شدن کلاس‌هاش، به خونه برگشت و روی کاناپه دراز کشید. ساعد دستشو روی چشماش گذاشت.

  اتفاقایی که امروز افتاده بود ذهنش رو درگیر کرده بود.

  فکرش همچنان پیش کاغذ بود.


  چشماشو بست تا ذهنش رو آزاد کنه. لحظه‌ای، لمس دستای اون پسر رو حس کرد. سریع چشماشو باز کرد و از جاش بلند شد. چرا باید به همچین چیزی فکر کنه؟ 

  گوشیش رو برداشت و به ساعتش چشم دوخت. 

8:14

   

«باهم حرف بزنیم؟»


  به حرف سوبین فکر کرد. همه حرفاش. سوبین ذهنش رو درگیر کرده بود. هروقت که اون پسر رو می‌دید، تا چند روز به همه حرفاش تو ذهنش می‌پیچید. 

  شاید نیاز داشت که واقعا باهاش حرف بزنه. ولی اون پسر، فقط حدود چند هفته بود که یونجون و می‌شناخت. 

-"کاش می‌تونستم باهات حرف بزنم.."

  اون عوض شده بود. حتی اگه می‌خواست هم نمی‌تونست با کسی راحت حرف بزنه. 

  نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد. به اتاق رفت و لباساش رو عوض کرد. 

  از روی تاپ مشکی که تنش بود، پیرهن ذغالی رنگ با خط‌های سفیدش رو با شلوارک پوشید و از اتاق خارج شد.

  شاید باید این کار رو انجام می‌داد. 


*****

  تازه از خونه در اومده بود. در حالی که داشت قدم برمی‌داشت، گوشیش رو از جیبش درآورد و روشنش کرد.


«چوی سوبین»


  برای انجام این ‌کار دودل بود. نفس عمیقی کشید و انگشتش رو روی شماره سوبین نگه داشت و بهش زنگ زد و منتظر موند تا جواب بده. نمی‌دونست چرا انقدر مضطربه. گوشی رو توی دستاش فشرد و آب دهنش رو قورت داد. 

-"الو؟"

  چشماش رو بست با تردید جواب پسر رو داد:

-"سوبین.."

-"چیزی شده؟ اتفاقی برات افتاده؟"

  می‌تونست نگرانی رو از تو صدای پسر حس کنه. نفس عمیقی کشید و گفت:

-"چیزی نیست.. می‌شه همدیگرو ببینیم؟"

-"حتما.. کجایی؟"

  لب پایینش رو به دندون گرفت ادامه داد:

-"همون.. پارک."


  بعد از اینکه سوبین متوجه حرفش شد، گوشی رو قطع کرد و آروم سمت پارک قدم برداشت.

  بدون هیچ مکثی، گوشیش رو برداشت و از خوابگاه خارج شد. نمی‌دونست چه اتفاقی برا یونجون افتاده، ولی مطمئن بود که اون پسر بهش نیاز داره. اون اولین بار بود که به سوبین زنگ می‌زد.

  بعد از اینکه وارد پارک شد، با اضطراب به اطراف پارک نگاه انداخت. علاوه بر یونجون، سوبین هم نیاز داشت که ببیندش. 

  بعد از چند دقیقه گشتن توی پارک، چشمش به پسر افتاد. نگاهش رو به سر تا پای پسر که روی نیمکت نشسته بود داد. ناخواسته لبخند دندون‌نمایی روی صورتش نقش بست.

  به سمتش رفت و روبه‌روش وایستاد:

-"یونجون..؟"

  پسر سرش رو بالا گرفت و به چشمهای سوبین خیره شد. 

  لبخند کوتاهی زد و گفت:

-"ممنون که اومدی."

  سوبین با نگرانی کنار یونجون روی نیمکت نشست و نگاهش رو روی نیمرخ پسر دوخت.

-"اتفاقی افتاده؟ می‌خوای باهم حرف بزنیم؟"

  سرش رو به نشانه نه چپ و راست چرخوند.

-"اتفاق خاصی نیوفتاده.. فقط می‌خواستم.."

  زانوهاش رو تو بغلش گرفت و ادامه داد:

-"می‌خواستم باهم حرف بزنیم."

  سوبین که از بانمکی یونجون خنده‌ش گرفته بود، سرش رو خم کرد و با دقت بیشتر به پسر چشم دوخت.

-"گوش می‌دم.."


  یونجون حتی نمی‌دونست چی می‌خواد به پسر بگه. فقط می‌خواست سوبین پیشش باشه. دست خودش نبود. ولی انگار نیاز داشت که یکی کنارش باشه. سوبین تنها کسی بود که یونجون می‌شناخت.

  سرش رو روی زانوهاش گذاشت و چشماشو بست. 

-"نمی‌دونم.. چی باید بگم."

  روی نیمکت خودش رو جابه‌جا کرد و بهش نزدیک تر شد. با تردید دستش رو روی شونه پسر گذاشت:

-"یونجون.."

  انگشتش رو بین موهای پسر که روی گردنش ریخته شده بود، برد و نوازششون کرد.

  یونجون که بار دیگه از لمسای سوبین شوکه شده بود، سرش رو بلند کرد و به روبه‌روش زل زد.

  نمی‌تونست دست سوبین رو پس بزنه. انگار الان به نوازشهای اون پسر نیاز داشت.

  گردنش رو سمت دست سوبین کج کرد. دستش رو برد تا دست سوبین رو بگیره. 

  سوبین که می‌دونست یونجون از لمس شدن خوشش نمیاد، با اومدن دست یونجون روی دست خودش، می‌خواست عقب بکشه.

  لحظه‌ای نگذشته بود که یونجون دستش رو محکم‌تر گرفت و روی گردنش نگه داشت. 

-"اشکالی نداره.. حداقل این‌دفعه رو.."

  لبخند مهربونی به پسر تحویل داد و هیچی نگفت.

  دست دیگه‌ش رو جلو آورد و صورت یونجون رو گرفت و به چشماش خیره شد. 


-"بهم بگو.. هر چی می‌خوای. می‌دونم حرفای زیادی تو دلته که نمی‌تونی خالیشون کنی. می‌تونی به من بگی."

  می‌تونست صداقت رو از تو لحن سوبین حس کنه. ولی مطمئن نبود که این مهربونی‌هاش واقعی هستن یا نه. یونجون از ریسک کردن متنفر بود. نمی‌تونست به سوبین اعتماد کنه یا نمی‌خواست. نمی‌خواست این پسر بیشتر از این وارد زندگیش بشه. اون فقط یه همکلاسی بود.

-"سوبین.."

-"هوم؟"

هر موقع که می‌خواست به سوبین حرفاشو بگه، همه چی یادش می‌رفت. هیچی به ذهنش نمی‌رسید که راجع بهش حرف بزنه. فقط دوست داشت نگاهش کنه. حتی بدون اینکه حرفی بینشون رد و بدل بشه، می‌تونست با نگاه کردن به اون پسر، آروم بشه. و این یونجون رو می‌ترسوند.

  نگاهش رو از پسر دزدید و به روبه‌روش چشم دوخت. لب پایینش رو گزید و چشماش رو بست. ذهنش کاملا کلافه بود.


«چرا گفتی این بیاد پیشت؟»


  تو فکرش به خودش گفت.

  دست سوبین رو ول کرد و موهاش رو از جلوی چشماش کنار کشید.

  سوبین همچنان دستش بین موهای پسر بود. نمی‌تونست انکار کنه؛ این پسر واقعا جذبش می‌کرد.

  نگاهی به سر تا پای یونجون انداخت.


-"نمی‌خوای فعلا حرفاتو بهم بزنی. اشکال نداره. می‌دونم هنوز احساس راحتی باهام نداری. من صبر می‌کنم تا وقتی که بتونی بهم همه چی رو بگی. هر چقدر هم طول بکشه.. من پیشتم یونجون. مطمئن باش که می‌تونی بهم اعتماد کنی."

  قطره‌ی اشک رو روی گونه‌ش حس کرد. سرش رو بالا گرفت و دستش رو رو صورتش گذاشت و اشکهاش رو پاک کرد. 

  حرفای سوبین.. بهش آرامش می‌داد. 

-"نمی‌خوام.. نمی‌خوام بهت اعتماد کنم. سوبین.. من می‌ترسم."

  توی لحن یونجون، ترس و اضطراب وجود داشت. سوبین می‌تونست اینو حس کنه. اون می‌ترسید از اینکه با کسی در ارتباط باشه.


-"از چی؟ یونجون.. من نمی‌دونم تو گذشته چه اتفاقایی برات افتاده؛ ولی باید قوی باشی. باید از اشتباهی که تو گذشته انجام دادی درس بگیری. نه اینکه اونو برای خودت یه درد بزرگ کنی و از اینکه دوباره اون اتفاق بیفته، ترس داشته باشی. اینطوری نمی‌تونی گذشته‌ت رو فراموش کنی."


  نفس عمیقی کشید و گفت:

-"اون اشتباه.. هر لحظه ممکنه دوباره شکل بگیره. سوبین.."

  سرش رو برگردوند و با نگرانی به پسر زل زد:

-"می‌ترسم یه روزی برسه که خودم هم از این اشتباه لذت ببرم."

  نمی‌تونست حدس بزنه که یونجون درباره چی حرف می‌زنه. و منظورش چی می‌تونه باشه. 

-"می‌خوام کمکت کنم. توهم باید به من اعتماد کنی."

-"سوبینا.. شاید بهتر باشه که.. همدیگرو نبینیم. نمی‌خوام کمکم کنی. نمی‌تونی کاری انجام بدی. مطمئن باش. این مشکلیه که من چندین ساله دارمش و نمی‌تونم کاریش کنم."

  سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد. متنفر بود از چیزایی که داره می‌گه. این پسر سوبین رو به اینجا کشونده بود که این حرفا رو بزنه؟

  پوزخندی از طرف پسر تحویل گرفت.

-"معذرت می‌خوام یونجونی..ولی نمی‌تونم به خواستت عمل کنم."

  به تک‌تک اجزای صورتش چشم دوخت. براش عجیب بود که سوبین اینطوری رفتار می‌کنه. همین رفتاراش، ترس یونجون رو بیشتر می‌کرد. 

  نفسش رو تو سینه‌ش حبس کرد. یه چیزی آزارش می‌داد. اونم این بود که مخالفت‌های سوبین، براش خوشایند بودن.


  چند دقیقه‌ای بین اون دو نفر سکوت به وجود اومد.

-"آبجو می‌خوری؟"

  سوبین سکوت بینشون رو شکست. 

  سرش رو بالا گرفت و بهش نگاه کرد. برای تایید حرف سوبین، سرش رو بالا پایین کرد و چیزی نگفت.

  از جاش بلند شد و روبه‌روی یونجون وایستاد:

-"می‌رم بخرم.. همینجا بمون. به سرت نزنه پاشی بری!"

  لبخند دندون نمایی زد و حرفش رو با سر تایید کرد.

   

*****

  بعد از خریدن دو قوطی آب جو، سریع به پارک برگشت و به طرف نیمکتی که نشسته بودن رفت. 

  وقتی به نیمکت رسید، یونجون رو ندید. اون رفته بود.

-"بهت گفتم صبر کن.."

  ناامیدانه روی نیمکت نشست و بهش تکیه داد. می‌دونست اون پسر خیلی لجبازه. ولی فکرش رو نمی‌کرد که بی‌خبر پاشه و از اونجا بره.


-"هی.. اومدی؟!"

  صداش رو از پشت سر شنید. سریع سرش رو برگردوند و نگاهش کرد. یونجون روی چمن‌ها کنار یه نورافکن نشسته بود و داشت با یه گربه بازی می‌کرد. رنگ طوسی گربه و پیرهن خاکستری رنگ یونجون که یقه‌ش افتاده بود و گردن و شونه سفیدش مشخص بود، زیباترین هارمونی ممکن رو به وجود میاورد.

  لبخندی روی لباش نقش بست. دوست داشت تا آخر شب بشینه و به این منظره خیره شه.

-"خوبی؟"

  با لبخند نگاهش رو از روی گربه برداشت و به سوبین چشم دوخت.

-"اوهوم.."

-"فکر کردم رفتی.."

  در حالی که سر گربه رو نوازش می‌کرد، لب پایینش رو جلو داد و گفت:

-"خودت گفتی همینجا منتظرت بمونم."

  از جاش بلند شد و به طرف پسر قدم برداشت و کنارش روی چمن‌ها نشست. 

  قوطی‌های آبجو رو از داخل کیسه درآورد و روی زمین گذاشت.

  نگاهش رو به گربه‌ای که آروم تو بغل یونجون نشسته بود، داد.

-"کیوته.."

-"اوهوم.."

  یونجون برعکس همیشه بود. ایندفعه آروم بنظر می‌رسید. بی‌اراده لبخندی زد و گفت:

-"یکم دیر اومدم آره؟"

  با چشمای درشت شده به سوبین نگاه کرد و با چپ و راست تکون دادن سرش گفت:

-"نه زیاد.. مشکلی نیست."

  قوطی آبجو رو برداشت و سمت یونجون گرفت.

  یونجون هم لبخندی زد و قوطی رو از دستش گرفت. درش رو باز کرد و جرعه‌ای ازش نوشید.

چشمش همچنان روی پسر قفل شده بود. دست خودش نبود؛ نمی‌تونست ازش چشم برداره. مثل اینکه هر لحظه امکان داشت که یونجون پاشه و از دستش فرار کنه. درست مثل گربه‌ای که کنارش نشسته بود.

-"هی.."

  سرش رو بالا گرفت و به سوبین نگاه کرد.

-"هوم؟"

  به سمت پسر خم شد و با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:

-"تو مثل این نباش.."

  چینی به ابرو هاش داد و با قیافه سوالی به سوبین نگاه کرد. منظورش رو متوجه نشده بود.

-"چی؟"

  انگشت اشاره‌ش رو سمت گربه طوسی رنگ گرفت و گفت:

-"این گربه، یکم بعد قراره از دستت فرار کنه و بره. انگار نه انگار که تورو می‌شناخت."

  

  بعد اینکه حرف سوبین رو فهمید، لبخند دندون‌نمایی زد و گفت:

-"جدی.. مثل بچه پنج ساله ها حرف می‌زنی."

  لبخند مهربونی زد و چیزی نگفت.


....

  بعد از خوردن نوشیدنی‌ها، سوبین از جاش بلند شد و گفت:

-"هی! میای بریم بازم آبجو بخوریم؟"

  دستش رو سمت پسر نگه داشت تا ازش بگیره و بلند شه.

  پوزخندی به سوبین زد و از دستش گرفت و بلند شد. روبه‌روی هم وایستاده بودن. به پسر قدبلندتر چشم دوخت و گفت:

-"واقعا نمی‌تونم باهات مخالفت کنم."

  لبخندی به پسر زد و دستش رو روی شونه‌ش گذاشت.

-"ظرفیتت بالاست؟"

  نگاهش رو ازش دزدید و با خجالت گفت:

-"نه حقیقتا.. مطمئنم مست می‌کنم. ولی خب برا یه بار مشکلی نیست."

   

  هر دو به مغازه رفتن و به سمت یکی از میزها حرکت کردن و نشستن. 

  یونجون با نگرانی به اطراف نگاهی انداخت و با دستش بازوی دست دیگش رو نوازش می‌کرد.

  سوبین متوجه نگرانی پسر شد. سرش رو کج کرد و به پسر زل زد:

-"هی.. نگران نباش.."

  سرش رو سمت سوبین برگردوند. نگاهش به سمت چال‌گونه‌های پسر رفت و بهشون خیره شد. بی‌اراده لبخندی زد.

 

  دو بطری آبجو سفارش دادن. سوبین در بطری رو باز کرد و توی لیوان ریخت و به دست یونجون داد.

  بعد از اینکه لیوان رو از دست سوبین گرفت، اونو سر کشید و گفت:

-"می‌دونی.. این اولین باریه که بعد از مدت‌ها با کسی میام بیرون."

  لبخندی به پسر زد و در جواب گفت:

-"شاید بتونی از این به بعد با من بیای بریم."

  جرعه‌ای از نوشیدنیش نوشید. نمی‌تونست انکار کنه که بودن با این پسر براش دلنشینه.

  درحالی که سرش پایین بود، چشماش رو به سوبین دوخت و پوزخندی تحویلش داد.


*****

  در حالی که چشماش بسته بود، چینی به ابروهاش داد و ساعد دست راستش رو روی پیشونیش گذاشت. 

  بعد از پنج دقیقه، بالاخره تصمیم گرفت که به خواب غلبه کنه و بیدار بشه.

  آروم چشماش رو باز کرد و به سقف اتاق خیره شد. با دستش موهای جلو چشمش رو کنار زد و روی تخت نشست. 

  با چشمای خوابالو به اطراف اتاق نگاهی انداخت. دقیقه‌ای طول نکشید که چشماش از تعجب درشت شد. 

  بار دیگه نگاهش رو دور و بر اتاق چرخوند.

-"اینجا کجاست؟"

  اولین بار بود اونجا رو می‌دید. نمی‌دونست کجاست.

-"بیدار شدی؟"

  با ترس نگاهش رو سمت پسری که کنار در اتاق وایستاده بود برگردوند. 

-"سوبین.."

  دستش رو روی تن خودش کشید. لباسای بیرونیش هنوزم تنش بود.

-"سوبین.. اینجا..."

  سوبین در حالی که دست به سینه بود، تکیه‌ش رو از در گرفت و سمت تخت رفت.

  پسر خودش رو روی تخت عقب کشید و نگاه گیج و نگرانش رو به سوبین داد.

-"هی! هول نشو چیزی نیست."

  کنارش روی تخت نشست و بهش خیره شد:

-"راست می‌گفتی.. خیلی زود مست می‌شی."

  پسر از نگرانی دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت:

-"من چطوری اومدم اینجا.. اینجا کجـ.."

-"خوابگاهه."

  دستش رو روی شونه یونجون گذاشت و گفت:

-"چیزی یادت میاد؟"

  پسر چشماش رو ریز کرد و تو فکر رفت. آخرین چیزی که از دیشب یادش بود، اولین لیوانی بود که سر کشید..

-"هیچی یادم نیست."

  لحظه‌ای سکوت کرد و بعد، دستش رو برای نوازش روی بازوی پسر کشید و گفت:

-"چیزی نیست.. نگران نباش. دیشب یه خورده زیادی مست شدی.. نمی‌دونستم خونه‌ت کجاست به خاطر همون آوردمت اینجا."

  با تردید سرش رو برگردوند و به تختی که روش نشسته بود نگاه انداخت:

-"مطمئنی؟"

  سوبین که به زور خنده‌ش رو نگه داشته بود گفت:

-"اوهوم.. خیالت راحت باشه."

-"تو مست نبودی؟"

  ایندفعه دیگه خنده‌ش گرفت و به قیافه گیج و آشفته پسر چشم دوخت:

-"حرفم رو باور نداری؟"

  نفس عمیقی کشید و حرف سوبین رو قبول کرد و بار دیگه رو تخت دراز کشید.

-"صبحونه می‌خوری؟"

  درحالی که روی تخت کنار پسر نشسته بود، گفت.

  از جاش بلند شد و به آشپزخونه رفت تا چیزی برا یونجون و خودش آماده کنه.

-"دستشویی کجاست؟"

  کنار کانتر وایستاد و به یونجون چشم دوخت. با دست به دستشویی اشاره کرد و مشغول درست کردن صبحونه شد.


بعد از اینکه وارد دستشویی شد، دست و صورتش رو آب کشید و به خودش تو آینه نگاه انداخت.

  نگاهش با دقت به سمت گردنش رفت. سرش رو بالا گرفت تا راحت تر بتونه ببینتش. 

-"خب.. چیز خاصی نیست."

  لحظه‌ای از فکرایی که به ذهنش رسیده بود، چشماش درشت شد و دستش رو روی دهنش گذاشت.

-"بس کن یونجون.."

  سرش رو به چپ و راست چرخوند و بار دیگه به خودش توی آینه چشم دوخت.

  از دستشویی در اومد و رفت پیش سوبین که تو آشپزخونه بود.

  نگاهش رو اطراف آشپزخونه چرخوند و گفت:

-"تنها زندگی می‌کنی اینجا؟"

  سوبین سرش رو به علامت منفی چپ و راست تکون داد و گفت:

-"هم اتاقی دارم. جیهون. یکی از ترم بالایی‌هاست."

  لب بالاش رو به دندونش گرفت و سرش رو به علامت مثبت تکون داد.

  نزدیک‌تر اومد تا ببینه سوبین داره چی درست می‌کنه.

  سوبین که کنار کانتر وایستاده بود، متوجه حضور پسر پشت سرش شد.

  آروم سرش رو برگردوند و به صورت کنجکاو پسر چشم دوخت.

-"هوتوک* دوست داری؟"

*هوتوک(hotteok):پنکیک شیرین کره ای


  با چشمای درشت شده و بانمک، نگاهش رو به سوبین داد:

-"هوتوک؟ عاشقشم..‌ خواهرم همیشه برام درست می‌کرد."

  پسر بازم نزدیک‌تر اومد و با دقت به خمیری که سوبین درست می‌کرد خیره شد.

  با خنده نگاهش رو به پسر داد و گفت:

-"هی.. باورم نمی‌شه انقد خوب آشپزی می‌کنی.."

  سوبین از بانمکی یونجون خندش گرفت و نگاهش رو سمتش برگردوند. 

-"نتیجه کتکای مامانمه..."

  خمیر رو به طرف گاز برد و توی تابه‌ای که از قبل رو گاز گذاشته بود، ریخت.

  هوتوک‌ها رو روی میز گذاشت و روی صندلی روبه‌روی یونجون نشست.

  یونجون با قیافه ذوق‌زده‌ای یکی از هوتوک‌هارو برداشت و تیکه‌ای ازش رو گاز گرفت.

-"امروز می‌ری دانشگاه؟"

  نگاهش رو از پنکیک‌ها گرفت و به سوبین نگاه کرد. خنده مصلحتی کرد و گفت:

-"الان یادم افتاد.."

  سوبین لبخند کوتاهی به پسر زد و صفحه گوشیش رو باز کرد و به ساعتش خیره شد.

-"الان ساعت نه و چهل دقیقه‌ست. ساعت دوازده باید بریم دانشگاه."

  غذا رو قورت داد و گفت:

-"پس.. من الان باید برگردم خونه.."

  پسر سرش رو به علامت تایید تکون داد.

  یونجون چینی به ابروهاش داد و تو فکر رفت. رفتارش با سوبین کاملا برعکس شده بود. حس می‌کرد نسبت به سوبین بیشتر حرف می‌زنه. نگاهش رو به سوبین دوخت:

-"مشکلی هست؟"


Report Page