505
Surenaکلید، مثل هر روز، دوبار داخل قفل گیر کرد.
جونگ با بیحوصلگی کلید رو کمی عقب کشید و دوباره چرخوند.
در باز شد،خونه ساکت بود.
نه از اون سکوتهایی که آرامش دارن؛ از اون جنس سکوتهایی که اونقدر قدیمی شدن، که جزوی از خونه حساب میشن.
کفشهاش رو کنار جاکفشی دراورد.
کنار همون کتونی سفید که هفت سال بود، هیچوقت از جاش تکان نخورده بود.
چند بار تصمیم گرفته بود جمعش کنه.
هر بار تا خم شده بود بندهای کفش رو بگیره، دوباره صاف ایستاده بود و بیصدا از کنارش گذشته بود.
کیفش رو روی مبل انداخت.
+من اومدم...
کلمات، کاملا ناخودآگاه از دهنش بیرون اومد و توی هوا پخش شد.
چند ثانیه همونجا ایستاد،نگاهش آروم دور خونه چرخید.
بعد انگار تازه یادش افتاده باشه، لبخند محوی زد
+...عادت کن جونگ...
کتش که حالا بین دستهاش قرار داشت رو روی دستهی صندلی غذاخوری انداخت؛ همون صندلیای که زمانی جای دانک بود و حالا سالها بود کسی روش نمینشست.
به سمت آشپزخونه قدم برداشت.
از کابینت، دو ماگ بیرون اورد.
لحظهای بهشون نگاه کرد، بدون اینکه هیچ تغییری توی حالت صورتش ایجاد بشه، یکی رو دوباره داخل کابینت گذاشت.
قهوهساز رو روشن کرد،صدای قلقل آروم دستگاه، تمام صدایی بود که توی خونه شنیده میشد.
لیوانش رو برداشت،یه جرعه نوشید.
سرد شده بود....مثل دیروز...مثل هفتهی قبل..
مثل ماه قبل...
مثل تمام روزهایی که دیگه یادش نمی اومد از کِی شروع شده بودن.
نگاهی به ساعت مچیاش کرد.
اگه همین حالا راه میوفتاد، مثل همیشه قبل از ساعت ده میرسید.
کتاب روی میز رو برداشت.
بین صفحههاش یه برگهی کوچیک بیرون زده بود.
زیر آخرین خطی که دیروز خونده بود، با مداد خط کشیده بود.
جونگ انگشتش رو روی همون کلمات کشید.
+امروز بقیشو برات میخونم
این بار جمله رو بلند گفت؛ نه برای خودش،نه برای سکوت خونه،برای کسی که هفت سال بود، هر روز، همین ساعت منتظرش میموند.
قبل از بیرون رفتن، نگاهش بیاختیار به جاکفشی افتاد.
کتونیهای سفید...
برای لحظهای دستش رو جلو برد،بندهاشون که باز شده بودن رو بست و مرتب یه گوشه گذاشت.
پارکینگ بیمارستان، مثل همیشه، شلوغ بود.
جونگ ماشین رو دقیقا همون جای همیشگی پارک کرد.
طبقهی منفی دو،ردیف D،جای پارک شمارهی هفده.
آسانسور با سرعت همیشگی بالا میرفت.
جونگ بیاختیار گوشهی جلد کتاب رو صاف کرد؛ همون کاری که هر روز، بدون اینکه خودش متوجه باشه، انجام میداد.
درهای آسانسور با صدای آرومی باز شدن.
طبقهی هشتم،هوای بخش، خنکتر از بقیهی بیمارستان بود.
پرستاری که پشت ایستگاه پرستاری مشغول نوشتن پرونده بود، با دیدنش سر بلند کرد.
^صبح بخیر، آقای آرچن
+صبح بخیر
^امروز زود رسیدین
جونگ نگاهی به ساعتش انداخت.
+ترافیک کمتر بود
پرستار لبخند کوتاهی زد.
^حتما خوشحال میشه که زودتر اومدین
جونگ هم لبخندی زد،نه از روی امید،از روی عادتی که هفت سال بود یاد گرفته بود.
چند قدم جلوتر، اتاق 505 قرار داشت.
مثل همیشه، نگاه کوتاهی به شیشهی کوچک روی در انداخت.
دانک همونطور آروم خوابیده بود.
همونقدر بیحرکت....
حتی چند تار مویی که روی پیشونیش افتاده بودن،انگار سال ها بود که جابهجا نشده بودن..
زمان برای یکی از اونها گذشته بود و برای دیگری، همون روز متوقف شده بود.
جونگ خواست دستگیره رو لمس کنه که صدایی از پشت سرش اومد.
°آقای آرچن؟
جونگ سرش رو به طرف صدا چرخوند
دکتر انتهای راهرو ایستاده بود،پوشهای توی دستش خودنمایی میکرد.
°اگه امکانش هست... قبل از اینکه برید پیشش، چند دقیقه باهم صحبت کنیم
جونگ بیدرنگ سری تکون داد.
+البته
همراه دکتر وارد دفتر شد،اتاق کوچیک بود.
یه میز...دو صندلی...قفسهای پر از پرونده...
و پنجرهای که رو به محوطهی بیمارستان باز میشد.
دکتر در رو بست، اما ننشست.
چند لحظه فقط پوشه رو توی دستش نگه داشت.
°قهوه میل دارید؟
جونگ با تعجب نگاهش کرد.
+نه... ممنون...
دکتر سرش رو پایین انداخت.
°آقای آرچن...
برای اولین بار، چیزی توی دل جونگ تکون خورد، لحن دکتر براش عجیب بود.
دکتر با ملایمت روی صندلی نشست.
پوشه رو باز کرد، داخلش دهها برگه بود؛ نتیجهی آزمایشها، گزارشها، نمودارها...
اما هیچکدوم رو بیرون نکشید.
فقط دستش رو روی برگهها گذاشت.
°هفت سال... زمان کمی نیست
جونگ نگاهش رو از پوشه برنداشت.
+درسته...
°توی این هفت سال، حتی یک روز هم نبوده که نیاید
جونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
+بهش قول داده بودم پیشش باشم...از تنهایی میترسه...
دکتر سرش رو بالا آورد، جنس نگاهش فرق کرده بود
°میدونم
سکوت آزار دهندهای تو اتاق حاکم شد, اونقدر طولانی که صدای تیکتاک ساعت دیواری به گوش میرسید.
دکتر نفس عمیقی کشید.
°من نمیخوام از امید حرف بزنم
اخم کمرنگی بین ابروهای جونگ نشست، سوالی به دکتر خیره موند
° شما بیشتر از هر کسی به امید چسبیدید
و من هم بیشتر از هر کسی دلم میخواست یه روز بیاید اینجا و ببینید دانک چشمهاش رو باز کرده
صدای دکتر برای اولین بار لرزید.
°اما...
همون یه کلمه کافی بود.
جونگ آروم روی صندلی جابهجا شد.
°بدن دانک دیگه به درمان پاسخ نمیده،
ما دیگه در حال درمانش نیستیم...فقط اجازه نمیدیم بدنش از کار بیفته....
+منظورتون چیه؟...
دکتر نگاهش را ندزدید ولی نمیتونست راحت پر شدن چشمای جونگ رو ببینه
مرد رو به روش به وضوح شکسته بود
°منظورم اینه که اگر امروز این دستگاهها رو خاموش کنیم...
نتونست جمله رو تموم کنه.
جونگ خودش ادامهاش رو توی ذهنش شنید.
و برای اولین بار بعد از هفت سال، واقعا از شنیدن ادامهی یه جمله ترسید.
°دیگه چیزی نیست که بدنش رو نگه داره آقای آرچن...
اتاق توی سکوت غرق شد، جونگ هنوز همونطور نشسته بود.
نه رنگش پرید...
نه گریه کرد...
نه حتی پلک زد....
فقط انگار دیگه صدایی به گوشش نمیرسید.
+دارید... از من میخواید اجازه بدم بره؟
دکتر بلافاصله جواب نداد، نمیدونست با چه جمله و کلماتی میتونه جونگ رو بدون خورد شدن،راضی کنه
°من از شما نمیخوام ازش دل بکنید...
فقط میخوام فکر کنید... شاید وقتشه اجازه بدید دیگه نجنگه
جونگ از روی صندلی بلند شد، وزن بدنش برای پاهاش سنگینی میکرد
کتاب هنوز توی دستش بود،به جلدش نگاه کرد.
+من...میتونم برم پیشش؟...باید ببینمش...
دکتر فقط سر تکون داد.
°البته
جونگ دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت،
اما قبل از اینکه خارج بشه، بدون اینکه برگرده، زمزمه کرد
+دکتر...
°بله؟
+اگه جای من بودید... امضا میکردید؟
این بار، سکوت متعلق به دکتر بود،سکوتی خفه کننده...
هیچ پزشکی، هیچ کتابی و هیچ سال تجربهای، جواب این سؤال رو نداشت...
درِ اتاق آروم بسته شد.
صدای قفل شدنش اونقدر کوتاه بود که هر کس دیگهای شاید اصلا متوجهش نمیشد.
جونگ همونجا، پشت شیشهی بزرگ اتاق ایستاد.
فاصلهشون فقط چند متر بود.
چند متر...و هفت سال.
دستهاش بیحرکت دو طرف بدنش آویزون مونده بود.
نفس میکشید، اما انگار هوا تا ریههاش نمیرسید.
داخل اتاق، دو پرستار کنار تخت ایستاده بودن.
دکتر چیزی رو آروم گفت،به قدری تن صداش پایین بود که از پشت شیشه شنیده نمیشد.
یکی از پرستارها جلو اومد،دستش رو روی شونهی دانک گذاشت.
چند ثانیه مکث کرد،بعد با دقت، بندهای ماسک اکسیژن رو از پشت سرش آزاد کرد.
جونگ ناخودآگاه یه قدم جلوتر رفت.
انگشتهاش بیاختیار مشت شدن.
ماسک، از روی صورت دانک برداشته شد.
برای اولین بار بعد از هفت سال...
صورتش بدون هیچ وسیلهای دیده میشد.
پرستار لولههای باریکی رو که کنار صورتش قرار داشتن، یکییکی جدا کرد.
هر حرکت، آهسته بود.
با احترامی که انگار برای یه خواب عمیق قائل بودن، نه برای مرگ....
جونگ پلک نزد.
میترسید اگه فقط برای یه ثانیه چشمهاش رو ببنده، آخرین لحظه رو از دست بده.
دکتر دستش رو روی تخت گذاشت.
سرش رو کمی پایین اورد،بعد دکمهای رو روی دستگاه فشار داد.
هیچ صدایی بلند نشد،هیچ اتفاق ناگهانی نیفتاد.
فقط،اعداد روی مانیتور شروع کردن به پایین اومدن...
بوقهای منظم، فاصلهی بیشتری از هم گرفتن
جونگ لبهاش رو روی هم فشار داد.
چشمهاش از اشک تار شده بودن، اما هنوز نگاهش روی دانک قفل شده بود
یه خط سبز صاف، تمام صفحه رو پر کرد.
صدایی یکنواخت، ممتد و بیانتها، اتاق رو توی خودش بلعید.
جونگ دیگه چیزی نمیدید.
اشک از زیر پلکهاش سرازیر شده بود.
دستش رو روی شیشه گذاشت،انگار میخواست از همون فاصله، برای آخرین بار دست دوست پسرش رو بگیره.
لبهاش تکان خوردن،اما هیچ صدایی بیرون نیومد.
فقط یه «نه...» بین اشک هاش از گلوش فرار کرد.
داخل اتاق، پرستار مانیتور رو خاموش کرد.
صدای ممتد قطع شد.
سکوت...
برای اولین بار، اتاق واقعا ساکت بود.
دکتر چند ثانیه کنار تخت ایستاد،با ملایمت ملحفهی سفید رو گرفت.
با همون آرامشی که تمام کارهای چند دقیقهی گذشته رو انجام داده بود، پارچه رو بالا کشید.
از روی شونههای دانک تا زیر چونهاش...
مکثی کوتاهی کرد و روی صورت دانک رو پوشوند.
جونگ دیگه نتونست سرپا بمونه
پیشونیش رو به شیشه تکیه داد.
دستش هنوز همونجا بود.
اونطرف شیشه، فقط چند قدم دورتر، کسی خوابیده بود که هفت سال تمام، دلیل اومدن هر روزش به این بیمارستان بود.
و حالا...
برای اولین بار...
هیچ دلیلی برای اومدن فردا وجود نداشت.
اشکهاش بیصدا روی شیشه میلغزیدن.
انگار تمام این هفت سال، تازه توی همون چند ثانیه روی شونههاش فرود اومده بود...
پایان~