#45

#45


صورتمو از چندش بودن حرفش جمع کردم و گفتم:پاشی بیای دستشویی خون آبی که از بین پام میره رو ببینی؟که چی بشه؟


خاص نگاهم کرد:چیز خاصی نمیشه یه پیشنهاد بود

از نوع نگاهش گر گرفتم و سمت دستشویی پا تند کردم که با لحن پر رمز و رازی گفت:خیس نکنی خودتو!اونموقع میشی یه کص خونی و پر آب..


از حرفش چشمام گرد شدخودمو تو ،توالت پرت کردم و نفسی عمیق کشیدم....


مانتوی بلند و رسمیمو روی تخت پرت کردم و تو گوشی گفتم:مهری درست بگو ببینم..


با اب و تاب شروع به تعریف کردن کرد:سودا بعد اینکه از پیش تو رفتم ...قضیه ی هامونو برای بیتا هم گفتم اونم مشتاق شد کاراگاه بازی دراریم و پِیِشو بگیریم ببینیم چکارست و این جریانا

بعد کلی پرس و جو کردن و ال بل فهمیدم یارو..


مشتاق گفتم:یارو؟

با هیجان گفت:این پدرسگی که ما فکر می کردیم گدا گشنست .. پدرش یه نمایشگاه بزرگ فروش موتورداره

این هم مدتیه پدرش تو تخت بیمارستانه داره به جای اون کار میکنه و همه ی امورو تو دستش گرفته.. خر پولن..

متعجب گفتم:جدا؟اصلا بهش نمیخوره وضع زندگیش هم این حرفاتو کذب میکنه


پرید وسط حرفم و گفت:من چمیدونم دیگه.ولی مشخصه این دختره با نیم وجب هیکل بدجوری کص کنه


پقی زدم زیر خنده و گفتم:کصخل پسره.. باورت میشه اصلا من هیچوقت تو قالب دختر ندیدمش؟


میدونی یه جوریه.. بلده چطور ادم و ارضا کنه ..هرچند که کیر نداره


صدای پوزخندشو شنیدم:من برم میخوام برم مانتو بخرم هیچ مانتوی بلندی ندارم برای فردا، کاری نداری؟


..


خدافظی کردم و قطع کردم..پس که اینطور.. بااون وضعش موندم چرا مثل گداها می گرده با به صدا در اومدن در خونه.. بی توجه به مانتوی روی تخت و تن لخت و عریانم سمت در رفتم از چشمی به بیرون چشم دوختم.. انگشت روی سوراخ در بود

لب زدم:کیه؟

جوابی نشنیدم متعجب در و باز کردم که