خاطرات چپاول، فرناندو سولاناس

خاطرات چپاول، فرناندو سولاناس

گزارش جلسه‌ی اکران چهل‌ویک


این هفته "پینو" سولاناس از آرژانتین برایمان روایت کرد. آرژانتین، پس از سقوط دیکتاتوری نظامی خاطراتی "دیدنی" از سه دهه قتل و غارت دارد. خاطراتی که -به گواهی مردمانی از سایر نقاط زمین- خاطراتی منحصر به آرژانتین نیست و جوامعی دیگر نیز هم‌اکنون در میانه‌ی تجربه‌ی این خاطراتند. خاطراتی از دروغ و رذالت، دورویی و خیانت، فقر و فلاکت، قتل و جنایت و از پی آن خشم و جسارت، تا که شاید از پس شدت، سیادت.


این فیلم در ارتباطی مشخص با اکران‌های پیشین -دکترین شوک و تسخیر- قرار داشت. از چگونگی و روند چیرگی سیاست‌های مکتب شیکاگو -نئولیبرالیسم و جهانی شدن- در آرژانتین گفت و دستاوردهای آن را نیز به تصویر کشید. از شکاف عمیق طبقاتی و قابلمه‌های خالی مردم از غذا که به کوس رسوایی سیاست‌مداران بدل شد. در گفتگویی همیشگی‌مان پس از فیلم بر سر "شکست" این سیاست‌ها صحبت کردیم. از آنجایی که اقتصاددانان این مکتب تقریبا به دستاوردهای آن در لایه‌های زیرین جامعه آگاه بودند؛ از آنجایی که این شکست به سرعت بازتولید خواهد شد؛ از آنجایی که "شبح" سرمایه‌داری دائما در حال تغییر شکل است و تا به اینجا همواره از آن عقب مانده‌ایم؛ نباید "شکست" را در معنی پایان آن وضعیت به کار ببریم؛ که باید بیش از پیش تلاش کنیم چرا که این "شبح" در هیبتی جدید برای دریدن‌مان دق‌الباب خواهد کرد.


سولاناس در تلاش برای شکستن "پایان تاریخ" و " آلترناتیوی در کار نیست"، با بزرگنمایی رگه‌های مقاومت در آرژانتین "امکان" جهان دیگر و با نمایش زیست‌ناپذیر بودن وضعیت از "لزوم" جهان دیگر می‌گوید. او که زمانی "چپ پرونی" بود، نشانه‌هایی از نوستالژی پرونی را در فیلم نمایان می‌کند که با اشاره به آن صحبت‌هایمان را به سمت ملی‌گرایی و بین‌الملل‌گرایی برد و این سوال پرسیده شد که آیا "ملی‌گرایی مترقی" می‌تواند وجود داشته باشد یا خیر؟ بخشی از صحبت پیرامون این مسائل چرخید.


در انتها از سینمای سوم گفته شد و برخی از رویکردهای این جنبش مورد نقد قرار گرفت. از (عدم) امکان جداسازی زیبایی‌شناسی و سیاست و ابزاری شدن سینما برای القای معنا و مسائلی از این قبیل. بد نیست نوشته را با جمله‌ای تمام کنم که مانیفست سینمای سوم با آن آغاز شده بود. اولین بار مانیفست سینمای سوم در سال ۱۹۶۹ در مجله سینمایی تری کونتیننتال منتشر شد در حالی که جمله‌ای از فرانس فانون سرآغاز متن بود:

«ما باید بحث کنیم؛ ما باید ابداع کنیم...»