4. kinda makes sense

4. kinda makes sense

@teeezu

برای چند روز خونه‌ی مین‌هوا شبیه یک خونه‌ی عادی به نظر می‌رسید. این سومین روزی بود که سان به کتابخونه نمی‌رفت، سومین روزی که سر و کله‌ی مینگی با یک ایده‌ی احمقانه جدید جلوی در اتاقش پیدا نشده بود، سومین روزی که سر میز نهار فقط راجع‌به آب و هوا حرف زده بودن و مهم‌تر از همه، سومین روزی که سان به جونگ وویونگ فکر نکرده بود. 

_فردا صبح زود حرکت می‌کنیم. 

عمه مین‌هوا سکوت میز شام رو با جمله‌ی خبریش شکست و سان تلاش کرد بغض توی گلوش رو با قاشق پر از پوره‌ی سیب زمینی قورت بده. فردا بعد از تقریبا یک سال به نامهه برمی‌گشتن‌. 

_نیازی نیست به خاطر من کتابخونه رو ببندید، خودم می‌تونم با اتوبوس برم. 

تمام تلاشش رو کرد تا جلوی لرزش صداش رو بگیره و مین‌هوا بلافاصله اخم کرد: «مگه عقلم رو از دست داده باشم که بذارم تنها برگردی. کتابخونه قرار نیست بسته بشه، مینگی همین‌جا می‌مونه. من و تو هم یک روز بیشتر توی نامهه نمی‌مونیم، نمی‌تونم با اون روانی‌ها تنهات بذارم.» 

با فاکتور گرفتن از این سه روز، برای سان سوال بود که روانی واقعی کیه؟ یا اصلا کی کتابخونه به اون بزرگی رو به سونگ مینگی می‌سپاره؟

_اما عمه جون احتمالا تنها موندن برای مینگی سخت باشه، باید- 

_بهتره از الان بهش عادت کنه.

مین‌هوا میون حرف‌هاش پرید، چشم‌هاش تا حدودی تهدیدآمیز بودن و مینگی به چیزی به جز بشقاب جلوش نگاه نمی‌کرد. 

_به هرحال یک روزی قراره صاحبش بشه. 

و بعد از اون دوباره سکوت توی خونه حاکم بود. 

سان فکر می‌کرد وقتی که زمانش برسه گریه می‌کنه، اشک‌هایی که یک سال تمام نگهشون داشته بود بالاخره جاری می‌شن و از شر این احساس گناه مسخره خلاص میشه اما از وقتی که بیدار شده بود فقط احساس سنگینی و سردرگمی‌ می‌کرد. یک سال ازش گذشته بود، یک سال از وقتی که پدرش رو توی دریا از دست داده و یازده ماه کامل از آخرین باری که توی خونه بود، گذشته بود. 

رادیوی ماشین مین‌هوا روشن بود، هواشناسی می‌گفت امشب هم احتمالا بارون می‌باره و برای سان سوال بود که مینگی یادش می‌مونه که بارونی جونگ وویونگ رو پس بده یا دزدی تقریبا ناخواسته هم به کارنامه‌ی کارهای عجیبش اضافه می‌کنه. 

_سون‌هوا گفت خودش رو می‌رسونه اما یون‌هوا نمی‌تونه بیاد. 

عجیب هم نبود، سان بارها چهره‌ی عمه یون‌هوا رو توی تلویزیون دیده و حدس می‌زد اختلاس تنها جرمش نباشه. اگر فقط هربار که چهره‌اش رو نشون می‌دادن پدرش بلافاصله تلوزیون رو خاموش نمی‌کرد احتمالا می‌تونست به مینگی بابت اینکه بالاخره راجع‌به یک چیزی بیشتر از اون می‌دونه پز بده. احمقانه بود، هنوز یک ساعت هم از ترک کردن خونه‌ی مین‌هوا نگذشته بود اما سان احساس می‌کرد که دلش برای مینگی تنگ شده. اولین قطره‌ی بارون روی شیشه‌ی پنجره سر خورد و مین‌هوا پشت چراغ قرمز پاش رو روی ترمز گذاشت. 

_می‌دونم که شرایط یک مقدار پیچیده‌است سان‌آ اما بهت قول میدم که من و یون‌هوا و سون‌هوا همون‌قدر که برادرمون رو دوست داشتیم تورو دوست داریم. 

چشم‌های مین‌هوا از آینه‌ی ماشین مشخص بودن و نگاه توی چشم‌هاش جدی بود، سان فقط سرش رو تکون داد و صدای شیشه‌ پاکن ماشین حالا با صدای رادیو همراه شده بود. مین‌هوا برای دوست داشتن پدرش از فعل گذشته استفاده کرده بود و سان تلخی رو توی دهنش احساس می‌کرد‌. تمام این مدت تلاش کرده بود حواس خودش رو پرت کنه، تمام این مدت مینگی و مین‌هوا رو کنارش داشت که تلاش می‌کردن حواسش رو پرت کنن و موفق هم شده بودن. تا همین سه روز پیش سان حتی یادش نبود که سالگرد پدرش چقدر نزدیکه، احتمالا اگر اتفاقی مکالمه‌ی تلفنی سون‌هوا و مین‌هوا رو نمی‌شنید تا روز حرکت کردنشون هم به یاد نمی‌آورد که باید عزادار باشه. 

عزاداری غریبه‌ترین کلمه برای گوش‌های سان بود، مادرش رو وقتی خیلی کوچیک بود از دست داده و حتی نمی‌تونست چهره‌اش رو به یاد بیاره. توی زندگی سان، هیچکس به غیر از بابا و تلفن‌های گاه و بی‌گاه سون‌هوا و یون‌هوا نبود. تا قبل از بابا سان کسی رو از دست نداده بود. 

توی نامهه برخلاف سئول خبری از بارون نبود، ابرهای خاکستری فقط جلوی نور خورشید رو گرفته بودن و سان قرار بود برای اولین بار عمه سون‌هوا رو از نزدیک ببینه.

 مین‌هوا به جای خونه‌‌ای که سان توش بزرگ شده بود ماشینش رو جلوی بزرگترین خونه‌ی نامهه متوقف کرده بود، خونه‌ای که سان توی بچگی جرئت نمی‌کرد از جلوش رد بشه. همون خونه‌ای که بچه‌های همسایه راجع‌بهش هزار جور قصه‌ی مختلف گفته بودن که نقطه‌ی اشتراک همه‌اشون پرسه زدن روح پیرمرد روانی صاحب خونه توی راهروهاش بود. 

_اینجا کجاست؟ 

با سوالش ابروهای مین‌هوا کمی بالا رفتن، این اولین باری بود که سان می‌دید عمه مین‌هوا از چیزی تعجب کنه. 

_پس جونگچول واقعا از همه چیز دور نگهت داشته.. 

صدای زن به قدری آروم بود که به نظر می‌رسید مخاطبی جز خودش نداشته باشه و دست آخر بدون جواب دادن به سوال سان از ماشین پیاده شد. احساسات سان هم اونقدری درهم ریخته بودن که سوالش رو دوباره تکرار نکنه پس ترجیح داد بدون هیچ حرف دیگه‌ای پشت سر زن راه بیفته. 

پیچک‌ها توی ترک‌های نمای سنگی خونه رشد کرده بودن و بعضی از علف‌های هرز جلوی ورودی تا زیر زانوش هم می‌رسیدن‌. مین‌هوا ساک کوچیکشون رو با هر دو دست گرفته و تلفنش رو با شونه‌اش نگه داشته بود، سکوت اطراف خونه به قدری سنگین بود که سان می‌تونست صدای بوق پشت رو از تلفن همراه زن بشنوه و وقتی صدای بوق قطع شد مین‌هوا بلافاصله ″ما جلوی دریم″ رو به زبون آورد‌. 

در فلزی سیاه بعد از چند ثانیه باز شد و چشم‌های سان با دیدن زن ریزجسه‌ی جلوی در کمی گشاد شدن. قد عمه سون‌هوا برخلاف خواهر بزرگ‌ترش به زور به صد و پنجاه سانتی‌متر می‌رسید، موهاش مثل تمام عکس‌ها فر و کوتاه و قهوه‌ای بودن و با دیدن سان به سرعت پسر رو توی بغلش کشید. عمه سون‌هوا بوی چای سبز می‌داد، تنها کسی بود که سان رو انقدر محکم بغل کرده بود و پسر هیچ ایده‌ای نداشت که چرا دوباره بغض کرده. 

_خدای من سانی...آخرین باری که دیدمت یه نوزاد کوچولو بودی که خیلی راحت توی بغلم جا می‌شدی. 

سان برای نگاه کردن به صورت زن مجبور بود سرش رو خم کنه با این حال احساس می‌کرد که هر لحظه ممکنه مثل تمام نوزادهای دنیا، با بلندترین صدای ممکن زیر گریه بزنه. 

_اینجا خونه‌ی پدری واقعیت به حساب میاد. ما همه، حتی پدرت، اینجا بزرگ شدیم. 

سان روی مبل مخمل قدیمی، کنار مین‌هوا نشسته و تنها منبع نور اتاق شعله‌های شومینه بودن، چهره‌اش رو روشن کرده بود. حرف‌های سون‌هوا بیشتر از چیزی که باید غریبه بودن. خونه‌ی سنگی نامهه نمی‌تونست برای اون‌ها باشه، همه‌ی همسایه‌ها گفته بودن که خونه سال‌هاست خالیه. پدرش هیچوقت کوچیک‌ترین اشاره‌ای بهش نکرده بود و سان مطمئن بود که اگر همسایه‌ها می‌دونستن خونه برای اون‌هاست اجازه نمی‌دادن آب خوش از گلوشون پایین بره. 

_جونگچول بعد از آشنا شدن با مادرت ترجیح داد که با اون کنار ساحل زندگی کنه. ماهم هر کدوم زندگی خودمون رو داشتیم، واقعیتش رو بخوای هیچکس واقعا دلش نمی‌خواست توی این خونه زندگی کنه. 

سون‌هوا همون‌طور که روی مبل تک نفره‌ی قرمز می‌نشست گفت، سان احساس می‌کرد جای اشتباهی نشسته. احساس می‌کرد یک شبه داره یکی از کتاب‌های مینگی رو زندگی می‌کنه و این انصاف نبود، سان هیچوقت نخواسته بود یک دفعه از داستان خانواده‌ی از هم پاشیده‌اش باخبر بشه. 

_تو با مین‌هوا زندگی می‌کنی سان‌آ، واسه‌ی همین احتمالا تا الان متوجه‌ شدی که پدرت درواقع ترجیح داد به جای ادامه دادن شغل پدرش یکی زندگی عادی برای خودش بسازه.  

_منظورتون از یک زندگی عادی چیه؟ 

با سوالش مین‌هوا و سون‌هوا برای چند ثانیه به هم خیره موندن و بعد مین‌هوا گلوش رو صاف کرد: «پدربزرگت و حتی پدرت ماهیگیرهای عادی نبودن سانی. چیزی که شکار می‌کردن خیلی بزرگ‌تر از چندتا ماهی کوچیک بود.» 

_سایرن‌ها..

بی‌اختیار زمزمه کرد و تعجب روی صورت عمه‌هاش نقش بست. 

_میشه گفت همچین چیزی.. 

مین‌هوا تایید کرد و ادامه داد: «پدربزرگت خیلی قبل‌تر از این‌ها توی دریا غرق شده بود، جونگچول هم مثل هر پسر دیگه‌ای داشت راه پدرش رو ادامه می‌داد اما وقتی مادرت رو دید متوجه شد که ترجیح میده کنار اون یک زندگی عادی داشته باشه. کسی هم نمی‌تونست بهش خرده بگیره، هر کدوم از ما خیلی وقت پیش خونه رو رها کرده بودیم و جونگچول فقط به خاطر بابا کارش رو ادامه می‌داد. منی که توی سئول بودم و سون‌هوایی که توی ژاپن درس می‌خوند و یون‌هوایی که حتی نمی‌دونستیم کجاست حق نداشتیم ازش بخوایم توی خونه‌ی پدرش بمونه. جونگچول اونقدری پول داشت که ظاهرش رو عوض کنه، یک خونه‌ی کوچیک نزدیک ساحل بخره و با انکار کردن گذشته‌اش با نارا ازدواج کنه. ولی همه چیز اونقدری که جونگچول فکرش رو می‌کرد راحت نبود، جونگچول می‌تونست گذشته‌ و چهره‌اش رو تغییر بده اما نمی‌تونست خودش رو از ذهن مردم دریا پاک کنه. نمی‌تونست انتظار داشته باشه که اون‌ها، باورکنن که جونگچول حالا فقط یک ماهیگیر بی‌آزاره و در نهایت با گرفتن نارا انتقامشون رو گرفتن. تو اون موقع یک سالت بود، عجیب نیست که چیزی رو به خاطر نیاری.» 

تمام این اطلاعات برای سان زیادی بودن، احساس می‌کرد که گوش‌هاش سوت می‌کشن و نمی‌دونست چطور باید فراموششون کنه. نمی‌فهمید که چرا یک دفعه این حرف‌ها رو بهش می‌زنن، سان واقعا نمی‌دونست که بعد از تمام این‌ها از اون چه انتظاری دارن.

سون‌هوا انگار که ذهنش رو خونده باشه با وجود چشم‌های غمگینش لبخند زد: «سان‌آ، ما ترجیح می‌دادیم که هیچوقت از گذشته حرف نزنیم اما حالا که جونگچول رفته این خونه متعلق به توعه. من و اونی‌ها همه باهاش موافقیم. یون‌هوا هم اگر اینجا بود همین رو بهت می‌گفت، که این خونه مال توعه.»

سان نمی‌خواستش. حالا که این‌هارو شنیده بود نمی‌خواست توی نامهه زندگی کنه، حتی نمی‌خواست که یکبار دیگه پاش رو توی این خونه بذاره. فقط می‌خواست فرار کنه، می‌خواست یک دفعه از خواب بیدار شه و ببینه که تمام این‌ها خواب بودن. یک خواب عجیب که حاصل گوش دادن به داستان‌های مینگی بوده.

_مجبور نیستی اینجا بمونی. 

مین‌هوا گفت دستش رو گرفت: «تو برای من به اندازه‌ی مینگی عزیزی سان‌آ، تا هروقت که بخوای می‌تونی کنار ما بمونی اما اگر اینجا موندن رو انتخاب کنی هم کسی سرزنشت نمی‌کنه.» 

دور سنگ قبری که سان می‌دونست جنازه‌ای زیرش نیست، فقط سه نفر ایستاده بودن. خودش و عمه‌ سون‌هوا و عمه مین‌هوایی که ساک کوچیکشون رو توی دست‌هاش گرفته بود. قرار نبود به خونه سنگی برگردن، ماشین مین‌هوا کمی پایین‌تر از ورودی قبرستون کوچیک پارک شده بود و سان هنوز هم نمی‌تونست سر خوردن اشک‌هاش رو احساس کنه. با اینکه بارون نمیومد یک بارونی سیاه که نمی‌دونست مال کیه و چطور سر از ساکشون درآورده پوشیده بود و هرچند ثانیه بینیش رو بالا می‌کشید. هیچکس حرفی نمی‌زد، سان نمی‌تونست به جایی به غیر از سنگ قبر نگاه کنه و فقط وقتی که یک صدای ناآشنای مردونه بهشون سلام داد سرش رو چرخوند. 

صاحب صدا یک مرد نسبتا قد بلند با موهای جوگندمی بود، همسر و پسرش هم کنارش ایستاده بودن و چشم‌های سان با دیدن چهره‌ی پسر گشاد شدن. جئون هاجون اونجا چه غلطی می‌کرد؟ 

_ممنون که اومدید جه‌هیون شی، ایسول شی. 

سون‌هوا گفت و مرد سرش رو تکون داد: «جونگچول عزیزترین دوست من بود خانوم چوی، البته که میومدم.» 

توی سر سان حالا همه چیز معنا پیدا می‌کرد، الان می‌تونست اولین دوستش، هاجون رو به یاد بیاره که خیلی زود با خانواده‌اش به سئول رفت. حالا می‌فهمید که جئون هاجون از کجا شغل پدرش و زادگاهش رو می‌دونسته. جئون هاجون برخلاف پدرش احتمالا از سان و خانواده‌اش می‌ترسیده، سان بهش حق می‌داد. خودش هم حالا همچین احساسی داشت.

آقای جئون و همسرش با عمه‌هاش حرف می‌زدن و هاجون با چهره‌ی وحشت زده‌اش به سان خیره مونده بود. اگر کمی دقت می‌کرد می‌تونست دندون‌های ارتودنسی شده‌ی پسر و جای خالی دندون نیشش رو از بین لب‌های نیمه بازش ببینه، صدای بزرگسال‌های اطرافش رو می‌شنید که راجع‌به به پدرش حرف می‌زدن و احساس خفگی می‌کرد. انگار که بالاخره وقتش رسیده بود اشک‌هاش رو روی گونه‌هاش احساس کنه. 

وقتی که از قبرستون بیرون دوید فکرش رو نمی‌کرد که نزدیک ساحل بشینه و بالاخره با صدای بلند گریه کنه. هوا تقریبا تاریک شده بود و صدای گریه‌اش توی موج‌های دریا گم می‌شد. سان نمی‌خواست باور کنه که تمام مدت حق با مینگی بوده، نمی‌خواست قبول کنه که سایرن‌ها واقعا وجود دارن، که مادر و پدرش رو ازش گرفتن و یکیشون هم توی سئول منتظر خودشه. نمی‌خواست قبول کنه که جونگ وویونگ، جونگ وویونگ خوشگلی که هربار موقع آسیب دیدنش با نگرانی به طرفش دویده بود، واقعا قراره قاتلش باشه. مینگی و سان تقریبا همه چیز رو امتحان کرده بودن و پسر هربار به نحوی از دستشون فرار کرده بود. سان نمی‌دونست که باید چیکار کنه، فقط امیدوار بود که مینگی توی نبودش یک نقشه‌ی جدید کشیده باشه و خدایا، کی فکرش رو می‌کرد که یک روز واقعا به پای سونگ مینگی و چرت و پرت‌هاش بیفته؟ 

هیچ ایده‌ای نداشت که چشم‌هاش چطور از پس تولید این همه اشک بر اومده بودن، تمام صورتش اونقدری خیس شده بود که موقع زنگ خوردن گوشیش اسم مینگی رو هم تار ببینه. 

_سانی! 

صدای فریاد پسر به محض برقراری تماس توی گوشهاش پیچید، حتی بیست و چهار ساعت هم از دوریشون نگذشته بود یا این حال سان احساس میکرد از دلتنگی میمیره. می‌خواست جوابش رو با صدات رو بیار پایین بده اما چیزی که بین موج‌ها می‌دید تمرکزش رو ازش گرفت.

_سانی، بدبخت شدیم! این پسره جونگ وویونگ امروز ازم پرسید کجایی و کی برمی‌گردی و قیافه‌ و لحنش یجوری بود که ظاهراً وقتی برگردی کارت تمومه! نمی‌تونستم صبر کنم که برگردی، از الان باید یک فکری بکنیم! 

به خاطر بلند بودن صدای پسر تلفن رو از گوشش فاصله داد و با چشم‌های تنگ شده به طرف دریا قدم برداشت. 

_سانی! صدام رو می‌شنوی؟! 

_مینگی‌آ.. 

اسم پسر با صدای ضعیفی از بین لب‌هاش خارج شد، سان نمی‌تونست نگاهش رو از پسر بین موج‌ها و موهای یاسی رنگی که می‌درخشیدن بگیره. 

_سانی محض رضای خدا چه خبره؟! داری می‌ترسونیم! 

_مینگی‌آ...جونگ وویونگ اینجاست..

به محض به زبون آوردن اسمش، پسر چشمک زد و بعد زیر آب محو شد. موج‌ها تا مچ پای سان می‌رسیدن و تلفن از بین دست‌های عرق کرده‌اش توی آب سر خورد. 

Report Page