3:am
Nelyساعت 3 صبح شده است، هنوز با فکر به تو بیدارم.
دلتنگ خاطراتمان بودم، یک صفحهی رندوم از دفترچهی خاطراتی که تمام روزهای سپری شده با تو را درونش نوشتهام، باز کردم.
از چشمانت نوشتهام، چشمانی که کهربا جلوی آنها کم میاورد.
از جهان درونشان برایت نوشتم، از کهکشانی که درون چشمانت زندگی میکرد نوشتم.
کهکشان، قلبم یه لحظه نزد.
به یاد داری؟ روزی را که دل از دلم بردی؟
نه نداری!
معلوم است که نداری، زیرا دل من به دنبال تو آمد، من از دست رفتن قلبم را شاهد شدم نه تو.
تو؟ تو فقط یکهو متوجه حضور قلب من میان اموالت شدی.
آه ای قلب طفلک و تکه پاره شدهی من، کاش میدانستی احساساتت را برای چشمان چه کسی باختهای.
من به تو حق میدهم، چشمانش... چشمانش میدرخشیدند، زیبا بودند، نه! فراتر از زیبا بودند، چشمانش رویا بودند. من هم محو چشمانش شدم، من هم همچون تو در جهان چشمانش گم گشتم و حال دگر خودم را نمیشناسم. چشمانی که مرا غرق رویا کرد، مرا بلعید و حال دگر گم گشتهام. با تبسمی غمزده بر لبانم به عکس چشمانت خیره بودم، چقدر حسرت دیدنشان بر دلم مانده است. چقدر حسرت بوسیدنشان، چقدر حسرت لمس کردنشان، چقدر حسرت چیدن ستارهها از درون چشمانت بر دلم مانده است.
تو مرا خاکستری مینامی و پس از آن رنگ عوض میکنم. من خاکستری شدم و تو تک رنگ سیاهی که کنارت جهانم روشن میشود، من نیز روشنتر دیده میشوم. کنار هر کسی ایستادم، آن شخص سفید بوده است، من را تیرهتر نشان میدادند. تنها و تنها درکنار تو درخشیدم و باز خواهم درخشید؛ اما فقط درکنار تو.