«3:18»
https://t.me/teexioxo«3:18»
قطار سوت میکشد. کودکی گریه میکند. پیرمردی که انگار عصا قورت داده، روزنامهای سر و ته گرفته را بیهدف ورق میزند. با یک گوش، صدای اطراف را میشنوم و با گوش دیگر، آهنگهای تصادفی را. چشمانم در التماس برای بیدار ماندن و رد نکردن ایستگاهِ مقصد، مدام باز و بسته میشود و به آدم هایی که انگار شخصیتهای بیهدفِ امروز هستند، خیره میشود… آرام زیر لب گفتم: «شخصیتهای امروز حوصلهام را سر میبرند…» کمی جابهجا شدم و سرم را به پهلو تکیه دادم. چشمهایم دیگر توانی ندارد؛ بیاختیار بسته میشود و فقط برای از دست ندادن مقصد دوباره بازش میکنم، با خودم زمزمه میکنم: «فقط یک دقیقه، هیسونگ… فقط کمی چشمانت را ببند و استراحت کن.» جملهام هنوز کامل نشده که ضربهی محکمی به سرم میخورد.»
انگار کسی موهایم را میگیرد و سرم را محکم به شیشهی قطار میکوبد. صدای جیغ کوتاهی برای لحظهای فضا را میشکافد. کودک بلندتر گریه میکند و پیرمرد روزنامهاش را از ترسِ ناگهانی مچاله میکند.
چشمانم را میبندم؛ چند ثانیه بعد که بازشان میکنم، گوشم سوت میکشد. حس میکنم چیزی از میان موهایم، آرام روی صورتم چکه میکند.
به اطراف نگاه میکنم. قطار یک تکان شدید میخورد. مردی میانسال به سمتم خم میشود و با نگرانی میپرسد:
«حالت خوبه؟»
نمیفهمم چرا اینقدر نگران است، اما معلوم است منظورش منم. آهسته میگویم: «بله…»
یک قدم نزدیکتر میآید و با لحنی آرامتر ادامه میدهد: «سرتون… خونریزی داره.»
از گوشهی چشم، چکیدن خون را روی صورتم میبینم. دستم را بالا میبرم و خیسی گرم خون روی انگشتانم مینشیند.
قطار در همین لحظه در ایستگاه توقف میکند. راننده با قدمهایی تند به جمعیت میرسد. مردی است تو پُر، انگار تازه کمی لاغر شده است. عینکش گرد و کاملاً روی چشمش نشسته و چشمهای خستهاش از پشت عدسیها انگار دائماً به پایین خیره شدهاند. شانههایش کمی افتاده و شکمش، که زیر لباس فرمش برجسته شده، به او حالتی گنبدمانند داده است.
وقتی راه میرود، پاهایش را کمی بیشتر از حد معمول از هم باز میکند و با هر قدم، انگار که میخواهد تعادل وزنش را روی غَبغَبش حفظ کند، بدنش را با حرکاتی موزون به این طرف و آن طرف متمایل میکند. این حرکات، ترکیبی خندهدار و در عین حال کمی ناشیانه از تلاش برای سرعت و حفظ وقار میسازد.
چهرهاش هیچ علامتی از نگرانی یا حتی کنجکاوی نشان نمیدهد. تلاش میکند دقیق باشد و با لحنی خشک، انگار که میخواهد روی عدد و رقم دقیق باشد، میگوید:
«بابت توقف پیش اومده… یک مشکل فنی جزئی داریم. سه دقیقه و هجده ثانیه دیگه حرکت میکنیم.»
حتی یک لحظه هم نگاهش به خونی که از سرم میچکد، نمیافتد. انگار که تنها وظیفهاش اعلام زمان و حرکت دادن قطار است، نه رسیدگی به وضعیت مسافران. فقط تکرار میکند: «سه دقیقه و هجده ثانیه»
لحن او آنقدر بیتفاوت است که انگار از اتفاقی معمولی و پیشپا افتاده حرف میزند، در حالی که خون به وضوح از سرم جاری است.
در واگن باز میشود و نصف جمعیت بیرون میزنند. انگار هیچکدامشان نمیخواهند سه دقیقه و هجده ثانیه بعد دوباره سوار همین قطار شوند.
با کمک مرد میانسال از قطار بیرون میآیم و همان اطراف روی زمین مینشینم. کلاه کپِ مشکی ام را رو سرم میگذارم تا از خونریزیِ خفیف جلوگیری کند. سرم را پایین میاندازم و آهنگی که در گوشم پخش میشود را زمزمه میکنم.
هنوز نمیفهمم چرا اینقدر خوابم میآید… آنقدر خوابم سنگین است که حتی نگرانی دربارهی زخم سرم را هم از من گرفته است.
یک جفت ونس مشکی بدون سر و صدا جلوی پایم میایستد. تمیز و بدون ذرهای خاک؛ حتی با وجود قدیمی بودنش… و بعد عطر دارچین مثل سیلی به صورتم میخورد. ضربهای که از آن بو میخورم، دردش خیلی بیشتر از زخم روی سرم است.
خم میشود… کلاهم را از سرم برمیدارد. کنارم مینشیند و با دستمال سفیدی شروع به تمیز کردن خون بین موهایم میکند. جرئت نگاه کردن ندارم.. جرئت صدا زدن… تشکر کردن… حتی جرئت خونریزی هم ندارم.
انگار همهچیز میایستد. فقط بوی دارچین… صدای خفهی آهنگ… و سردی انگشتانش.
دستهایش پایینتر میآید و خون چکیده روی گونهام را پاک میکند. من بیشتر یخ میزنم.
شاید مردهام و سونگهون بهعنوان عمری که از دست دادهام از جلوی چشمهایم رد میشود.
میایستد. دیگر زخمم را تمیز نمیکند. و با توقف او، انگار قلبم از حرکت میافتد.
دست راستم را میگیرد. دستان سردش دستی که میسوزد را میان انگشتانش میگیرد و خون کمرنگ را پاک میکند.
وقتی دستش به دستم میخورد، قلبم بیاختیار دوباره شروع به تپیدن میکند؛ مثل جنینی که تازه قلبی درون سینهاش تشکیل شده باشد.
نگاهت نمیکنم...
اصلا...لیاقتش را دارم؟ لایق دوباره دیدن آن تیلههای مشکی؛ آن سیاهچاله؛ آن دریای تاریک، هستم؟ اگر غرقت شوم چه؟ تو که شنا بلد نیستی…
شاید بهتر است زخمی بمانم. تو خوب بلدی خون زخمهایم را پاک کنی.
میخواهد دستش را عقب بکشد. دیگر خونی روی پوستم نمانده… و من،آرزو میکنم کاش تمام تنم غرق خون بود.
دستش را میگیرم و ناخواسته میگویم: «مونده… هنوز کمی خون مونده…»
دستش آرام میشود. دستمال خونآلود را کمی محکمتر میگیرد و با همان لحن خاص و لجوجانهاش، لحن کسی که انگار از مخالفت لذت میبرد میگوید:
«خونی نمونده.»
و من با همان حالتی که همیشه برای او تسلیم است، سرم را تکان میدهم و دستش را رها میکنم.
بلند میشود… احتمالاً میخواهد برود. همیشه همین است؛ جانم را میگیرد،جانم را میبخشد و بعد میرود. کارش را خوب بلد است.
قضاوتش نکنید… آنقدر دوستم دارد که جانم را به خوبی اَمانت گرفته و بعد پس میفرستد.
میداند چگونه اعتیادم را یادآور شود… و من نمیدانم چرا نمیخواهم فراموشش کنم.؟
ولی..چطور میتوانم فراموشت کنم وقتی چاییام را دارچینی دم میکنم؟..چاییام را دارچینی دم میکنم که عطر دارچینی تنت را از یاد نبرم..که اگر لحظهای در خیابان، دارچینم از کنارم گذشت..جرئت حس کردنت را داشته باشم..خوب میدانم جرئت نگاهت را ندارم..پس عمیق نفس میکشم؛ بلکه نفس کشیدنت آرامم کند.. و همین مرا کافیست.
درِ واگن هنوز باز است. سونگهون بدون تردید به سمت قطار میرود. و درست همانقدر بیتردید، سرش را برمیگرداند، نگاهم میکند و آرام میگوید:
«نمیای؟»
و باز جانم را میگیرد.
همین که سرش را به سمتم برگرداند؛ تار مویی قهوهای روی چشم سمت چپاش افتاد، مثل یک رگه منظم از سنگی قدیمی که حالا روبروی من ایستاده بود و به جانم زل زده بود.
حس میکنم زخمهایم دوباره سر باز کردهاند.
ایستگاه خالی از صداست.
برای من، تا صدایت را بشنوم؟
یا برای تو، تا در سکوت مرا بمیرانی؟
سونگهون داخل میرود و روبهروی در واگن مینشیند؛ دقیقاً همانجایی که چند دقیقه پیش من نشسته بودم.
بلند میشوم. داخل میروم. هیچکس حاضر نمیشود به قطار برگردد؛ انگار مقصد بعدی قطار جهنم است و مردُم، جهنم را دوست ندارند.
من فرشتهی مرگ و زندگیام را همینجا روی صندلی های چرمی این قطار دارم..پس برای من چه فرقی میکند؟ به مقصد برسم؟ ایستگاه را رد کنم؟ در جهنم بسوزم؟
برای اینکه بتوانم به سمتش قدم بردارم، نگاهم را از چشمانش میگیرم و کنارش مینشینم. هنوز دستمال خون در دستش است. هنوز بوی دارچین میدهد؛ به خال زیر چشمش قسم میخورم هنوز میخواهد جانم را گرفته و جانم دهد.
اگر نمیخواست مرا بمیراند، نگاهش را به چشمهایم نمیدوخت.
اگر نمیخواست جانگیرم… به سمتم خم نمیشد و زخمم را نمیبوسید.