3:07 AM

3:07 AM

Arsam

هیونجین سال‌هاست از اتاق 307 دوری می‌کند؛ اتاقی که انگار گذشته‌ای فراموش‌شده را در خودش پنهان کرده. اما وقتی یک شب صدای فلیکس را از پشت آن در می‌شنود، همه‌چیز تغییر می‌کند. یک عکس قدیمی، یک پیام با دست‌خط خودش و رازی که نباید وجود داشته باشد، او را وارد مسیری می‌کند که مرز بین خاطره، واقعیت و فراموشی را از بین می‌برد.

بعضی درها به دلیلی بسته می‌مانند... اما اگر پشت آن در، کسی باشد که قبلاً از دستش داده‌ای چه؟




---


هیونجین یک قانون برای خودش داشت:


هیچ‌وقت درِ اتاق 307 را باز نکن.


این قانون را یادش نمی‌آمد چه کسی به او گفته.


فقط از وقتی خودش را می‌شناخت، می‌دانست نباید به آن اتاق نزدیک شود.


مشکل این بود که هر شب ساعت 3:07 بامداد، صدای آرامی از پشت آن در می‌آمد.


گاهی صدای ورق خوردن کتاب.


گاهی صدای خنده.


و گاهی صدای کسی که اسمش را زمزمه می‌کرد.


«هیونجین...»


او همیشه سعی می‌کرد نادیده بگیرد.


تا اینکه یک شب صدای دیگری شنید.


صدای فلیکس.


واضح و نزدیک.


«هیون، اگه این دفعه هم در رو باز نکنی، من برای همیشه اینجا می‌مونم.»


خون در رگ‌هایش یخ زد.


چون فلیکس آن شب اصلاً در ساختمان نبود.


هیونجین با عجله خودش را به طبقه سوم رساند.


راهرو تاریک بود.


درِ 307 نیمه‌باز بود.


برای اولین بار.


روی زمین جلوی در، یک عکس افتاده بود.


عکس قدیمی و سیاه‌وسفیدی از خودش و فلیکس.


اما پشت عکس با دست‌خط خودش نوشته شده بود:


"دفعه قبل نتونستم نجاتت بدم."


و بدتر از همه...


هیونجین مطمئن بود هرگز این جمله را ننوشته است.


اما دست‌خط، دقیقاً مال خودش بود.

Report Page