3. and crazier

3. and crazier

@teeezu

اعتماد کردن به مینگی حماقت محض بود. سان هم این رو می‌دونست، درواقع بهتر از هرکس دیگه‌ای از این مسئله با خبر بود با این‌حال داشت با دقت به نقشه‌ی پسر گوش می‌داد و تلاش می‌کرد با صداهای توی سرش دعوا نکنه. روی تخت سان نشسته بودن و مینگی، یک حوله زرد رنگ رو توی بغلش گرفته بود.

_پس موقع رفتنش من میام از کنارش رد میشم و یهویی سر می‌خورم و بطری آبم روش خالی میشه. توهم اینجا باید بدو بدو براش حوله بیاری و-

_ازم نمی‌پرسه چرا توی کتابخونه حوله داریم؟

وسط حرف مینگی پرید و مینگی چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند: «از کی انقدر احمق شدی؟ کسی که نگرانه پولکاش معلوم نشن براش مهم نیست تو از کجا حوله آوردی.»

بعد حوله رو به طرف سان پرت کرد و ادامه داد: «وقتی حوله رو میدی دستش قشنگ به پوستش نگاه کن، حواست هم باشه جلوی دوربین‌ها رو نگیری.»

_این رو کی خریدی؟

خیره به اردک‌های روی حوله پرسید و مینگی آه کشید: «میشه برای چند دقیقه جدی باشی؟ زندگیت توی خطره چوی سان، دم آخری هم دست از مسخره کردن من برنمی‌داری؟»

لحن مینگی اونقدر جدی بود که دوباره ترس رو احساس کنه، لب پایینش رو گزید و سرش رو تکون داد. سان با چشم‌های خودش بلایی که سر پدرش اومده بود رو دیده بود، اگر یک درصد حق با مینگی بود و سایرن‌ها واقعا وجود داشتن عملا داشت نفس‌های آخرش رو می‌کشید.

_چیزی نمیشه سانی...بهت که گفتم، تو من رو داری.

فقط همین یکبار رو به مینگی اعتماد می‌کرد.

_داره می‌ره.

مینگی زیر گوشش پچ‌پچ کرد و سان یک نفس عمیق کشید، به حوله‌ی روی میز چنگ زد و توی دلش خدا رو بابت خالی بودن کتابخونه-اگر پسر طبقه‌ی دوم رو در نظر نمی‌گرفتن-شکر کرد. وویونگ داشت وسایلش رو جمع می‌کرد، بارونی سیاهش رو دوباره پوشیده بود و همزمان با مینگی به طرف در حرکت می‌کرد. مینگی بطری آب توی دستش رو به دهنش نزدیک کرد، بند کفش‌هاش رو باز گذاشته بود و توی چند قدمی پسر، از قصد پاش رو روی بند کفش گذاشت، محتویات بطریش رو روی پسر بیچاره خالی کرد.

_آخ!

توی برنامه‌اشون نبود که مینگی اونقدر محکم به پشت روی زمین بیفته، وویونگ با چشم‌های گشاد شده به مینگی نگاه می‌کرد و سان وقتی نگاه عصبی مینگی رو روی خودش احساس کرد متوجه شد که نوبت اونه.

آب دهنش رو به زور قورت داد، با حوله‌ی زرد به طرفشون دوید و قبل از اینکه بفهمه برای یک لحظه روی هوا و لحظه‌ی بعد محکم به پشت روی سرامیک‌ها افتاده بود. خدا مینگی رو لعنت کنه، هیچکس به سان بابت سرامیک‌های خیس و سر هشدار نداده بود و جونگ وویونگ با چهره‌ی متعجب داشت به پسرهایی که پخش زمین شده بودن نگاه می‌کرد.

_حالتون خوبه؟

چهره‌ی نگران وویونگ بامزه بود، سان به سرعت فکری که از سرش گذشته بود رو کنار زد و تلاش کرد به چشم‌‌غره‌های مینگی توجهی نکنه.

_این-

تلاش کرد از جاش بلند بشه و حوله رو به سمت وویونگ گرفت: «این- بابت خیس شدنتون ببخشیدش.»

خودش هم نمی‌دونست که چرا کلماتش رو بریده بریده به زبون آورده و جونگ وویونگ با گیجی پلک زد: «من که خیس نشدم.»

سان برای یک ثانیه به مینگی نگاه کرد و متوجه شد که پسر از قبل بهش نگاه می‌کرده.

_چی؟

وویونگ با چهره‌ای که هنوز متعجب بود سرش رو تکون داد: «حتی یک قطره آب هم روم نریخته. جدا از این‌ها چرا توی کتابخونه حوله نگه می‌دارید؟»

یکبار دیگه سان به مینگی نگاه کرد و اینبار چشم‌های مینگی هم گشاد شده بودن، البته که اعتماد کردن به سونگ مینگی حماقت محض بود.

_این دفعه واقعا جواب میده!

مینگی از وقتی که بیدار شده بودن مثل جوجه‌ اردک‌ها دنبالش راه افتاده بود، تازه یک روز از افتضاح قبلی گذشته و مینگی یک ایده‌ی احمقانه‌ی دیگه داشت.

_گفتم نه. همون یکبار برای از دست دادن آبرومون کافی بود.

_کدوم آبرو؟ من و تو هیچوقت همچین چیزی نداشتیم!

_و این تقصیر کیه؟!

_گوش کن.

مینگی شونه‌هاش رو گرفت و مجبورش کرد روی کاناپه‌ی زرشکی رنگ بشینه.

_این دفعه واقعا فرق می‌کنه، من هواشناسی رو چک کردم.

سان اخم کرد: «خب؟»

_از عصر قراره بارون بیاد، جونگ وویونگ هم همیشه با بارونیش میاد. این دفعه تو باید تظاهر کنی که داری بالای نردبون قفسه‌های نزدیک سقف رو مرتب می‌کنی و بعد که خواستی بیای پایین، الکی خودت رو پرت و کن یجوری رفتار کن که انگار خیلی دردت اومده بعد-

_مینگی‌آ همین الانشم تمام استخون‌هام بابت افتادن روی سرامیک درد می‌کنه!

پسر چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند: «انقدر لوس نباش! اگر یک مدرک از سایرن بودنش پیدا نکنیم و تحویل پلیس ندیمش بلای خیلی بدتری سرت میاد!»

با اینکه نمی‌خواست قبول کنه، یکجورهایی ترسیده بود.

_من خیلی وقته که زیرنظر گرفتمش و پسره همه‌ی حواسش به توعه، همین که از روی نردبون بیفتی میدوعه سمتت.

_مینگی‌آ شاید واقعا دوستم داره که این شکلی می‌کنه...اگر می‌خواست بکشتم که نگرانم نمی‌شد، می‌شد؟

مینگی با تأسف سرش رو تکون داد و طوری که انگار سان واضح‌ترین مسئله‌ی دنیا رو متوجه نشده آه کشید: «احمق جون، این‌ها همش به این خاطره که نمی‌خواد چیزی به غیر از خودش تورو بکشه.»

هرچقدر هم که سعی می‌کرد بهش بی‌توجهی کنه، ترس بیشتر زیر پوستش می‌خزید. جونگ وویونگ برای قاتل بودن زیادی خوشگل بود.

_پس باید چیکار کنم؟

با صدای ضعیفی پرسید و مینگی آروم روی شونه‌اش زد: «وقتی که بیفتی پسره حتما میاد ببینه که بلایی سرت نیومده باشه، همون موقع من بارونیش رو برمی‌دارم و بینگو! جونگ وویونگ حتی اگر تاکسی هم خبر کنه مجبوره چند قدمی زیر بارون راه بره و دوربین بیرون کتابخونه حتما پولک‌های مسخره‌اش رو ثبت می‌کنه.»

_مینگی‌ اسم این کار دزدیه.

_چرت نگو، قرار نیست تا ابد نگهش داریم که! فردا دوباره بارونیش رو بهش پس می‌دیم و می‌گیم توی کتابخونه جاش گذاشته بوده.

_ولی آخه-

_ولی بی ولی!

فریاد مینگی کلافه بود، پسر دستش رو توی موهای نسبتا بلندش کشید و ادامه داد: «می‌خوای خودت رو به کشتن بدی فقط چون روح زیادی پاکت نمی‌تونه دیدن یک دزدی موقت رو تحمل کنه؟! برای چند ساعت آدم بدی بودن رو ترجیح میدی یا غرق شدن با جونگ وویونگ رو؟!» 

طبق گفته‌های مینگی هوا بارونی بود، از ساعت شش تا الان یک بند بارون اومده بود و فقط استرس نه چندان بی دلیل سان رو بیشتر کرده بود. هیچوقت درباره‌اش حرف نزده بود اما سان بعد از اتفاقی که برای پدرش افتاد به طرز احمقانه‌ای از بارون‌های شدید می‌ترسید و این بارون طولانی‌، شدیدترین بارونی بود که توی طول زندگیش کنار عمه‌اش به چشم دیده بود.

_نمی‌خواد استرس داشته باشی.

مینگی همون‌طور که نردبون فلزی رو براش به قفسه تکیه می‌داد گفت و سان، بدون گرفتن نگاهش از وویونگی که دوباره تنها کسی بود که توی طبقه‌ی اول باقی مونده بود، سرش رو تکون داد.

_داره وسایلش رو جمع می‌کنه، زودباش!

با زمزمه‌ی مینگی از جاش بلند شد و به طرف نردبون راه افتاد، چندتا پله بالا رفت و تظاهر کرد که کتاب‌های خاک خورده رو مرتب می‌کنه، یک نگاه کوتاه به وویونگی که حالا از جاش بلند شده بود انداخت و بعد آروم از پله‌ها پایین اومد. سه تا پله باقی مونده بود به زمین برسه و سان قصد داشت سر پله‌ی اول تعادلش رو از دست بده اما جاذبه بهش خیانت کرد و همون‌طور که پاش به پله‌ی سوم گیر کرده بود روی زمین افتاد. درد یکبار دیگه توی تمام استخون‌هاش پیچید و دید که وویونگ طبق حرف‌های مینگی به طرفش می‌دوعه. پای راستش هنوز هم به پله‌ی نردبون گیر کرده بود وقتی تلاش کرد رهاش کنه، تعادل نردبون رو بهم زد. جسم بلند هر لحظه بهش نزدیک‌‌تر می‌شد و قبل از اینکه سان صدای خرد شدن استخون‌هاش رو بشنوه صدای فریاد جونگ وویونگ رو شنید: «مراقب باش!»

وویونگ نردبون رو نگه داشته بود، چشم‌هاش وحشت زده بودن و سان احساس می‌کرد چشم‌های خودش هم دست کمی از چشم‌های پسر ندارن. اونقدری از سقوط نردبون ترسیده بود که تمام کلمات از ذهنش فرار کرده بودن، حتی نمی‌دونست که چطور باید از وویونگ تشکر کنه و فقط همون‌طور که روی زمین افتاده بود به پسر نگاه می‌کرد.

_باید بیشتر مراقب باشی...می‌دونی نزدیک بود چه بلایی سرت بیاد؟

این اولین باری بود که وویونگ با اخم بهش نگاه می‌کرد، پسر پای گیر افتاده‌ی سان رو از بین پله‌ها بیرون کشید و نردبون رو به قفسه تکیه داد: «اگر دیر می‌رسیدم ممکن بود بمیری!»

″این‌ها همش به این خاطره که نمی‌خواد چیزی به غیر از خودش تورو بکشه.″

صدای مینگی رو واضح‌تر از هروقت دیگه‌ای توی گوش‌هاش می‌شنید، وویونگ دستش رو به طرفش دراز کرده و سان اونقدری از اخمش ترسیده بود که دستش رو بگیره.

_جدی میگم، بیشتر مراقب خودت باش.

پسر برای آخرین بار گفت و بعد، به طرف میزی که کیف و وسایلش رو روش رها کرده بود برگشت. قلب سان هنوز هم تند می‌زد، برای یک لحظه اونقدر ترسیده بود که درد افتادنش رو فراموش کنه و وقتی مینگی با نیشخند بهش نزدیک شد تازه به یاد آورد تمام این‌ها بابت چی بوده.

_گذاشتمش پشت یکی از قفسه‌ها.

حق با مینگی بود چون وویونگ حالا با اخمی که غلیظ‌تر شده بود دنبال بارونیش می‌گشت.

_می‌بینی چقدر کلافه‌است؟

مینگی دوباره زیر گوشش پچ‌پچ کرد و سان فقط می‌تونست آب دهنش رو به زور قورت بده. دست اخر، پسر آه کشید و دوباره به طرف سان چرخید.

_چرا داره میاد اینجا؟

سان با ترس زمزمه کرد و مینگی دستش رو روی شونه‌اش گذاشت: «حتما میخواد بگه اگر پیداش کردیم بهش خبر بدیم، نگران نباش.»

و یک‌بار دیگه حق با مینگی بود.

_من بارونیم رو پیدا نمی‌کنم، ممنون میشم اگر جایی دیدیش بهم خبر بدی.

وویونگ گفت و قبل از اینکه جوابی از سان بشنوه به طرف در حرکت کرد، ادرنالین تمام وجود سان رو گرفته بود و بعد، جونگ وویونگ با یک حرکت تمام نقشه‌هاشون رو نقش بر آب کرد؛ دستش رو توی جیب بغل کوله پشتیش برد یک چتر سیاه کوچیک از توش بیرون آورد.

_من یک فکر دیگه دا-

_نه!

سان قبل از کامل شدن جمله‌ی مینگی، بدون نگاه کردن به پسر داد زد. ایده‌‌های احمقانه‌ی مینگی به اندازه‌ی کافی بهش آسیب زده بودن، هنوز تمام استخون‌هاش درد می‌‌کردن و از صبح هزار جور بهونه‌ی بابت لنگ زدنش برای مین‌هوا آورده بود.

_گوش کن.

مینگی کتابش رو از زیر دستش کشید و سان نفسش رو با حرص بیرون داد، حتی اگر از دست جونگ وویونگ هم فرار می‌کرد مینگی و ایده‌های احمقانه‌اش سرش رو به باد می‌دادن.

_این دفعه واقعا فرق می‌کنه.

_دفعه‌ی قبل هم دقیقا همین جمله رو گفتی.

_خب دفعه‌ی قبل هم بر دفعه‌ی قبل‌ترش فرق می‌کرد!

پسر حق به جانب گفت و سان فقط آه کشید: «آره از سر خوردن روی زمین به اینکه نردبون فلزی بیفته روم رسیدیم.»

_دفعه‌ی اول هر دوتامون سر خوردیم دفعه‌ی دوم هم تقصیر خودت بود! خودت درست زیر پات رو نگاه نکردی!

چشم‌های مینگی با هر جمله گشادتر می‌شدن و سان هیچ ایده‌ای نداشت که تا کی می‌تونه لحن حق به جانبش رو تحمل کنه، به جای جواب دادن فقط کتابش رو از دست مینگی کشید و پسر قبل از اینکه دوباره روی کتابش خم بشه کتاب رو بست و هر دوتا دستش رو محکم روی جلد کتاب گذاشت.

_سانی قسم می‌خورم که این‌بار فرق می‌کنه! این‌بار قرار نیست چیزی برداریم یا کاری انجام بدیم، فقط قراره سرجات بشینی. این‌بار خودم همه‌ی کارها رو انجام میدم!

سان برای چند ثانیه با چشم‌های تنگ شده به چهره‌ی پسر نگاه کرد، مینگی وقتی دروغ می‌گفت نمی‌تونست بیشتر از سه ثانیه توی چشم‌هات نگاه کنه و این مینگی، بدون هیچ مشکلی به چشم‌های سان نگاه می‌کرد.

_این‌بار واقعا فرق می‌کنه سانی، این‌بار قراره صدای همنوع‌های خودش رو براش پخش کنیم.

اگر می‌خواست صادق باشه، توی عمرش هیچوقت انقدر استرس نداشت. دفعه‌های قبلی مینگی با جزئیات کامل کاری که قرار بود انجام بدن رو براش تعریف کرده بود اما الان حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زد. فقط می‌گفت جونگ وویونگ قراره بدجوری سوپرایز بشه و سان ناخن هر ده تا انگشتش رو از روی استرس جوییده بود.

از وقتی که به کتابخونه رسیده بودن مینگی بدون هیچ سر و صدایی روی صندلیش نشسته بود، هندزفری سیاه رنگی که سان تا به حال ندیده بود ازش استفاده کرده باشه رو به گوشیش وصل کرده و هرچند دقیقه زیرلب با خودش می‌خندید. سان حتی یکبار شنید که پسر با ذوق خودش رو نابغه خطاب کرد و پاهاش رو آروم روی زمین کوبید، خدا لعنتش کنه. آخرین باری که مینگی انقدر برای همچین چیزی ذوق داشت چند ساعت بعد توی جنگل درحالی که از ترس گریه می‌کرد پیداش کرده بودن. پسره‌ی احمق به قول خودش دنبال ردپای گرگینه‌ها رفته بود اما بعد از پنج دقیقه با دیدن یک سوسک بالدار فرار کرده و دست آخر گم شده بود. خونسردی اون موقع عمه مین‌هوا نشون می‌داد اولین باری نیست که پسرش دست به همچین کارهایی می‌زنه و سان احساس می‌کرد با گفتن موضوع جونگ وویونگ به مینگی بزرگ‌ترین حماقت عمرش رو انجام داده.

_اَه چرا نمیرن؟

مینگی خیره به جمعیت توی کتابخونه غر زد و سان فقط آه کشید. جونگ وویونگ هم بخشی از اون جمعیت بود، یک بارونی سیاه جدید پوشیده و با اخم کوچیکی روی کتاب‌های جلوش خم شده بود.

عقربه‌های ساعت قدیمی روی دیوار هشت و پنجاه دقیقه رو نشون می‌دادن و از جمعیت کتابخونه کم‌کم کاسته می‌شد. به هر طرف که نگاه می‌کرد می‌تونست کسایی رو ببینه که درحال جمع کردن وسایلشونن و هربار که یک نفر از در خروجی بیرون می‌رفت برق توی چشم‌های مینگی پررنگ‌تر می‌شد.

_سانی، واقعا میتونی نابغه صدام کنی.

پسر وقتی که فقط سه نفر توی کتابخونه باقی مونده بودن زمزمه کرد و سان تلاش کرد به استرسش توجهی نکنه. به غیر از وویونگ و پسر قد بلند طبقه‌ی دوم فقط یک دختر مو نارنجی، روی دورترین میز از میز کتابدار نشسته بود. دست خودش نبود، حالا سان هم مثل مینگی به دختر بیچاره زل زده و ثانیه‌ها رو تا رفتنش می‌شمرد.

انگار که بهش وحی شده باشه، دختر مو نارنجی بالاخره از جاش بلند شد، سرش رو برای سان تکون داد و به محض خروجش از کتابخونه پاهای مینگی آروم گرفتن. چهره‌ی ذوق زده‌اش جاش رو به یک چهره‌ی متمرکز داد و به جای دختر مو نارنجی به جونگ وویونگ زل زده بود.

ساعت حالا عدد نه رو نشون می‌داد، سان یکبار دیگه به وویونگ نگاه کرد و همین که پسر شروع به جمع کردن وسایلش کرد روی کتاب خودش خم شد‌. هرکاری که مینگی قرار بود انجام بده، نمی‌خواست بخشی ازش به حساب بیاد.

کنار گوشش مینگی یک نفس عمیق کشید، سان اول صدای قدم‌های وویونگ روی سرامیک‌ها رو شنید بعد صدای آروم بیرون کشیدن سیم هندزفری مینگی از توی گوشیش و بعد از اون یک صدای بلند نویز مانند تمام کتابخونه رو پر کرد، سان رو از جا پروند باعث شد وویونگ با چشم‌های پر از علامت سوال به طرفشون بچرخه.

هندزفری مینگی هنوز توی گوش‌هاش بود با این تفاوت که سیم رو از گوشیش جدا کرده و طوری رفتار می‌کرد که انگار متوجه سر و صدا نشده و تا وقتی که سان تلفنش رو از دستش نکشیده بود رو به کتابی که برعکس توی دستش بود لبخند می‌زد.

_چیکار می‌کنی؟!

بی‌اختیار سر مینگی داد زد و پسر شونه بالا انداخت، جونگ وویونگ هم یکبار دیگه با چشم‌های نگران سر تا پاشون رو برانداز کرد و بعد با انداختن کلاه بارونیش روی سرش از کتابخونه بیرون رفت.

_خودت چیکار می‌کنی؟!

به محض رفتن پسر مینگی متقابلاً داد زد و تلفنش رو از دست سان کشید: «قیافه‌اش رو ندیدی؟! معلوم بود ترسیده!»

_عقلت رو از دست دادی؟! دقیقا از کجای این مسخره بازیت باید بترسه؟!

_مسخره بازی؟! چوی سان احمق! بهت که گفتم قراره صدای همنوع‌های خودش رو براش پخش کنیم!

چند ثانیه طول کشید تا مغز سان کلمات مینگی رو هضم کنه و وقتی تغییری توی چهره‌ی جدی پسر ایجاد نشد فقط یک ″ها؟″ی ضعیف از دهنش در رفت.

_بهت که گفتم من نابغه‌ام سانی. قیافه‌اش رو دیدی؟

چهره‌ای از خودراضی و جدی مینگی بهش اجازه نمی‌داد تا این روهم یکی دیگه از مسخره بازی‌های مینگی در نظر بگیره. هرکس دیگه‌ای جای جونگ وویونگ بود همونطوری به اون صدای آزاردهنده واکنش نشون می‌داد اما اگر می‌خواست اجازه بده که مینگی وارد ذهنش بشه وویونگ واقعا بیشتر از چیزی که باید ترسیده بود.

_از کجا مطمئنی که صدای سایرن این شکلیه؟ چطوری پیداش کردی؟

ظاهراً مینگی انتظار سوالش رو نداشت چون لبخند از خود راضیش جاش رو به یک لبخند معذب داد و بعد از چند ثانیه‌ای طولانی بالاخره جواب داد: «هری پاتر.»

صدای پسر برخلاف چند دقیقه‌‌ی پیش ضعیف بود، با دیدن قیافه‌ی شوکه‌ی سان سرش رو پایین انداخت: «دواقع هری پاتر و جام آتش... اون قسمتی که رفتن زیر دریاچه پیش پری‌دریایی‌ها تا- »

_مینگی‌‌آ من خودم می‌دونم هری پاتر و جام آتش کدوم قسمته! محض رضای خدا، با خودت چه فکر کردی؟!

_یعنی چی که با خودم چه فکری کردم؟ به جز جی کی رولینگ به کی می‌خوای اعتماد کنی؟!

قیافه‌ی مظلوم مینگی خیلی زود جاش رو به مینگی همیشگی داد و سان کلافه دستش رو توی موهاش کشید: «مینگی‌آ، من از جی کی رولینگ متنفرم.»

و احتمالا اگر پسر قد بلند طبقه‌ی دوم که سان حضورش رو کاملا فراموش کرده بود از پله‌ها پایین نمیومد، مینگی به جای تمام سایرن‌ها سان رو خفه می‌کرد.

پسر کوله پشتیش رو روی یک شونه انداخته بود و با دیدن نگاه‌های متعجبشون آروم خندید: «فکر نمی‌کنید کتابخونه‌اتون یکم، فقط یکم، پر سر و صداست؟»

بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه به طرف در چرخید، سان انتظار داشت که بعد از رفتنش مینگی دوباره بحث رو شروع کنه اما پسر عمه‌اش شبیه تسخیر شده ها به در بسته‌ی کتابخونه خیره مونده بود.

_توهم دیدی چطوری بهم لبخند زد؟


Report Page